داستان علمی تخیلی بدن، نوشته رابرت شکلی

ترجمه فریبا زیارتی

هنگامی که پروفسور مه یر چشمانش را گشود، سه متخصص جوانی که عمل جراحی انجام داده بودند دید. آنها با نگرانی روی او خم شده بودند. ناگهان این فکر به مغزش خطور کرد که آنها حتما باید جوان باشند که بتوانند به چنین کاری دست بزنند، جوان و گستاخ، دارای معلومات تکنیکی ولی فاقد هر حسن دیگری، با اعصابی از آهن، انگشتانی از فولاد، و در واقع در غالب غیر بشر. این جوانها صفات آدمهای ماشینی را داشتند. چنان این استدلال زمان پیش از بیهوشی پروفسور مه یر را مشغول کرده بود که لحظه ای طول کشید تا متوجه شد عمل با موفقیت همراه بوده است.

  • حالتان چطور است، قربان؟
  • حالتان خوب است؟
  • می توانید صحبت کنید قربان؟ اگر نمی توانید فقط با سر اشاره کنید، یا چشمانتان را باز و بسته کنید.

آنها با نگرانی به مه یر در حالی که اندازه کام جدید و زبان و گلویش را امتحان می کرد، آب دهانش را فرو داد. بور با صدای کلفتی گفت: فکر می کنم، فکر می کنم. کسیدی فریاد کشید: حالش خوب است، فلامن بیدار شو.

فلامن از روی تخت دیگر جست و دستپاچه دنبال عینکش گشت.


خرید کتاب از نزدیک‌ترین کتاب فروشی شهر
  • به این زودی به هوش آمد، صحبت کرد؟
  • بله صحبت کرد، مثل یک فرشته صحبت کرد، بالاخره موفق شدیم، فلامن.

فلامن عینکش را یافت و با شتاب به سوی تخت عمل رفت:

  • آیا می توانید چیز دیگری بگویید، قربان؟ مهم نیست چه چیزی بگویید؟
  • منم، منم.

فلامن گفت: ” خدایا! فکر می کنم دارم غش می کنم “.

هر سه نفر زدند زیر خنده آنها فلامن را دوره کرده بودند و به پشتش می زدند. فلامن نیز شروع به خندیدن کرد ولی خیلی زود به سرفه شدیدی افتاد. کسیدی فریاد کشید: کنت کجاست؟ باید اینجا باشد، لعنتی. او اسیلوسکوپ لعنتی را برای ده ساعت تمام بلاانقطاع روی خط نگهداشت، ثابت ترین چیزی که تا به حال دیدم، حالا کدام جهنمی است؟

لوپوشیز گفت: دنبال ساندویچها رفته، داره میاد. کنت، کنت، ما موفق شدیم. کنت در حالی که دو بسته کاغذی را حمل می کرد با نصف یک ساندویچ در دهانش وارد شد و بی اختیار آن را بلعید: آیا حرفی زد؟ چه گفت؟

پشت سر کنت همهمه بود. یک دوجین آدم به طرف در یورش آوردند.

فلامن جیغ کشید:

  • آنها را از اینجا بیرون کنید، امشب نمی توانند با پروفسور صحبت کنند. اون پلیس کجاست؟

پلیسی که از میان جمعیت راهش را باز کرد و جلوی در را سد کرد.

  • شنیدید دکترها چه گفتند بچه ها؟
  • این درست نیست، این مه یر متعلق به دنیاست.
  • اولین کلماتش چه بود؟
  • اولین کلماتش چه بود؟
  • چه گفت؟
  • آیا واقعا او را به سگ تبدیل کرده اید؟
  • چه نوع سگی؟
  • آیا دمش را می تواند تکان دهد؟

پلیس که جلوی در را گرفته بود پاسخ داد: گفت که حالش خوبه، حالا برید بچه ها.

یک عکاس زیر بازوی پلیس خم شد و به پروفسور مه یر روی تخت عمل خیره شد و زیر لب گفت: یا خدا! دوربینش را بالا برد:

  • اینجا را نگاه کن، پسر.

کنت که همزمان با نور فلاش دستش را روی عدسی دوربین گذاشت. عکاس با عصبانیت اعتراض کرد. کنت با طعنه جواب داد: حالا عکس دست کنت را داری. بزرگش کن و در موزه هنر مدرن آویزونش کن. فورا از اینجا برو بیرون قبل از اینکه گردنت را بشکنم. پلیس عبوسانه تکرار کرد: بیایید بچه ها و خبرنگاران را دور کرد. بعد برگشت به پروفسور مه یر روی تخت نگاهی کرد. خدایا! هنوز نمی توانم باور کنم!

پروفسور مه یر لبخندی زد. البته فقط در باطن، چون حالتهای چهره اش حالا خیلی محدود شده بود. فلامن به سوی او آمد.

  • چه احساسی دارید، قربان؟
  • مه یر گفت: خوبم.

و در حالی که با کام عجیبش به دقت تلفظ می کرد، ادامه داد: یه کمی گیج، شاید.

فلامن پرسید: اما نه پشیمان؟

مه یر گفت: هنوز نمی دانم. همانطور که می دانید از لحاظ اخلاقی من مخالف این کار بودم. فلامن با قاطعیت گفت: شما هستید، قربان. من سخنرانی هایتان را دنبال می کردم. نه اینکه وانمود کنم یک دهم آنچه را که می گفتید می فهمیدم. سمبل سازی ریاضی فقط یک سرگرمی برایم بود، اما آن اصول وحدت.

مه یر گفت: خواهش می کنم.

فلامن گفت: نه، بگذارید بگویم قربان. شما کار بزرگی را انجام می دادید، جایی که انشتین و دیگران از پژوهش بازماندند. هیچ کس دیگری نمی تواند آن را کامل کند! هیچ کس! شما فقط چند سال دیگر لازم داشتید، در هر شکلی که باشد علم این چند سال فرصت را به شما می دهد. فقط ای کاش می توانستیم قالب مناسبتری را در خور هوش و قوه دراکه شما باشد پیدا کنیم. یک میزبان انسانی در دسترس نبود و ما مجبور به نافرمانی از دستور اسقفها شدیم.

مه یر پاسخ داد: اهمیتی ندارد. آخر از همه، این هوش است که به حساب می آید. هنوز کمی گیجم.

فلامن در حالی که دستانش را گره کرده بود ادامه داد: آخرین سخنرانیتان را در هاروارد به خاطر می آورم. شما خیلی پیر بودید قربان، می خواستم های های گریه کنم. آن بدن خسته فرسوده.

کسیدی یک لیوان آبی به مه یر تعارف کرد: نوشیدنی میل دارید قربان!

مه یر خندید: می ترسم ترکیب جدید صورتم برای لیوان چندان مناسب نیای. کاسه را ترجیح می دهم. کسیدی گفت: درسته. یک کاسه بیارید. خدای من …

فلامن عذرخواهی کرد: شما باید ما را ببخشید قربان. فشار این کار وحشتناک بوده است. ما بیش از یک هفته در این اتاق بوده ایم و شک دارم که در این مدت یکی از ما هشت ساعت خوابیده باشد. ما تقریبا داشتیم شما را از دست می دادیم قربان.

  • کاسه، کاسه لبریز اینجاست.

لوپوشز گفت: چه میل دارید؟ قربا؟

مه یر گفت: لطفا فقط کمی آب، فکر می کنید می توانم بلند شوم؟

لوپوشز به آرامی او را از روی میز بلند کرد و بر زمین گذاشت. مه یر به زحمت خود را روی چهار پایش متعادل کرد. افراد با فریاد او را تشویق کردند. آفرین!

مه یر گفت: فکر می کنم از فردا قادر باشم کمی کار کنم. وسیله ای باید طراحی شود که من با آن قادر به نوشتن باشم. نباید زیاد سخت باشد. مسائل دیگری در ارتباط با تغییر شکلم هست. البته هنوز نمی توان به روشنی فکر کنم.

  • سعی کنید عجله نکنید.
  • آه، نه! حالا نمی توانیم شما را از دست بدهیم.

مه یر پرسید: حمام کجاست؟

افراد به یکدیگر نگاه کردن: برای چه؟

  • از این طرف، من در را برایتان باز می کنم. مه یر به دنبال او روان شد ف همانطور که می رفت فکر می کرد حرکت با چهارپا چقدر راحت تر است.

پروفسور مه یر برگشت. کنت گفت: چطوری پسر!

  • من پسر نیستم. پروفسور مه یر با اوقات تلخی اعتراض کرد: آنقدر پیرم که می توانم جای پدربزرگت باشم.
  • متاسفم قربان، فکر می کنم باید به تخت برگردید قربان.

پروفسور مه یر پاسخ داد: بله هنوز آنقدرها قوی نیستم، آنقدر …

کنت او را بلند کرد و روی تخت گذاشت: اینجا چطوره؟

آنها دورش جمع شده بودند، دستانشان را روی شانه های یکدیگر گذاشته بودند، لبخندی زدند و خیلی به خودشان افتخار می کردند.

  • چیزی لازم دارید؟
  • فقط بگویید برایتان می آوریم.
  • بفرمایید، کاسه تان را پر آب کردم.
  • چند ساندویچ کنار تختتان گذاشتم. خوب بخوابید.

کسیدی با مهربانی حرف می زد. بعد بی اختیار سر بزرگ و پر از پشم نرم پروفسور مه یر را نوازش کرد.

فلامن چیزی نامفهوم گفت.

کسیدی با دستپاچگی عذرخواهی کرد: فراموش کردم. باید مواظب خودمان باشیم. او یک انسان است. شملا باید همیشه به خاطر داشته باشید.

  • البته می دانم، این فراموشی از خستگی است … منظورم این است که او آنقدر شبیه یک سگ است که گاه فراموش می کنم.

فلامن دستور داد: بروید بیرون، همه تان! آنها را از اتاق بیرون کرد و با عجله پیش پروفسور مه یر برگشت.

کاری دارید که بتونم انجام بدم قربان؟ هر چیزی؟

مه یر سعی کرد صحبت کند تا انسان بودنش را تایید کند. اما کلمات در گلویش ماند.

  • هرگز دوباره اتفاق نمی افتد، قربان. فورا پتویی روی بدن لرزان پروفسور مه یر کشید.
  • همه چیز درست است، قربان.

فلامن در حالی که سعی می کرد به حیوانی که می لرزید نگاهی نکند.

  • این هوش است که به حساب می آید قربان.
  • پروفسور مه یر، ریاضیدان عالی مقام، سری تکان داد و گفت: البته! و لحظه ای بعد افزود: لطفا سرم را کمی نوازش کنید …!

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.