کاراکتر سینمایی آقا حسینی با بازی داوود رشیدی در فیلم کندو – ۱۳۵۴: بررسی و تحلیل

در بحث شخصیت پردازی فیلمنامه‌های سینمای ایران، شخصیت آقا حسینی (داوود رشیدی) فیلم کندو یک مورد خاص و استثنایی است. آقا حسینی کندو و مجموعه کنش‌ها و انگیزه هایش در هاله‌ای از ابهام فرو رفته اند، تماشاگر فیلم کندو به درستی نمی‌داند هدف او از هر حرفی که میزند و هر کاری که می‌کند چیست. آقاحسینی بر پایه انگاره‌های کلاسیک فیلمنامه نویسی، نه شخصیت مثبت است و نه منفی. ضدقهرمان هم محسوب نمی‌شود. پس چیست؟ چرا فریدون گله که روی همه جزییات از جمله مباحث فیلمنامه نویسی احاطه داشت، این شخصیت محوری را تا این حد گنگ و مبهم پرداخت کرده است؟ چرا انگیزه‌های روشنی ندارد و همه کارهایش به فردای محال می‌افتد؟

آقاحسینی در عمل روی خط مرزی باریک و نامحسوس میان دو مفهوم خیر و شر گام برمی دارد. گام‌هایی نامطمئن و معلق، روشن نیست آقاحسینی به چه جرمی زندانی بوده و پس از آزادی هم از قصدش برای رفتن به جنوب (یکی از کلیشه‌های ماندگار سینمای ایران) سخن می‌گوید. اما در عمل هیچ برنامه‌ای برای رفتن ندارد و عاقبت هم نمی‌رود. گذرش که دوباره به ابی می‌افتد، با مرام یک عاقله مرد زندان رفته و پخته دهه پنجاهی، او را مهمان معرفتش می‌کند. بعد با ابی سر از قهوه خانه در می‌آورد. در ترنا بازی شرط ناجوانمردانه و ناممکنی را بر ابی تحمیل می‌کند و در ادامه با طعنه‌ها و تندزبانی هایش آبی را تحریک می‌کند. وقتی هم ابی خلاف پیش بینی‌ها حاضر می‌شود حکم باطل او را بخواند، خبیثانه شاهد خاموش خرد شدن تدریجی ابی و دمیدن روحی دیگر در کالبد بی‌جان و شکسته‌اش می‌ماند. آقا حسینی بر مبنای برخی کنش هایش در متن، آدمی اخلاق گرا نیست. اما او هم چارچوب‌های اخلاقی را با سلیقه خود تعریف می‌کند. مثل جایی در اواخر فیلم، که حساب همه ظلم‌های قهوه چی لانتوری به آدم‌های دیگر را با چاقو تسویه می‌کند. به نظر می‌رسد کندوی فریدون گله با نگاهی به افسانه «هفت خان رستم» نوشته و ساخته شده است. نوعی تم مشترک رستگاری تدریجی در گذر از هفت مرحله دشوار و جانفرسا در هر دو متن دراماتیک به چشم می‌خورد که گاه فراتر از شباهت‌های تصادفی قرار می‌گیرند، گویی آقاحسینی مامور هدایت ابی به این چالش خطرناک و رساندنش به نوعی تزکیه و وارستگی روحی است. آن هم به هر قیمت ممکن و با لطایف الحیلی که تنها از گرگ پیری چون آقاحسینی برمی آید. او با شرط دشوارش، ابی را به مهلکه می‌اندازد و خود به تماشای ویرانی آبی در هفت کافه شهر تهران می‌نشیند. پایان کار اما این آقا حسینی است که به تیمار آبی می‌آید و پیکر خردشده او را در آغوش میگیرد. ابی در آغوش آقاحسینی نفس‌های آخر را می‌کشد. درست مثل مرشدی که شاگردش را با دست‌های خود به خاک میسپارد. آبی هم تنها و تنها برای خشنودی آقاحسینی دست به این کار جسورانه و مرگبار زده، آنجا که در آخرین لحظه‌های فیلم می‌گوید: «آقاحسینی من خان هفتم رو رفتم تو اومدم بیرون. باید می‌دیدی. اونا هشتا بودن نه تا بودن… هیچ گ… نتونستن بخورن.»

با این حال آقا حسینی موتور محرک قصه و فیلم است. بی‌حضور او کندو ساخته نمی‌شد و شخصیت آقا حسینی بدون حضور داوود رشیدی تا این حد ماندگار نمی‌شد. یک نقش و مختصاتش چقدر باید روی یک بازیگر بنشیند و به او بیاید (یا او برازنده نقش باشد) که عوام بازیگر را به نام نقش بشناسند. مثل داوود رشیدی که در مصاحبه‌ای اشاره کرد هنوز هم در کوچه و خیابان بعضی‌ها او را با نام آقا حسینی خطاب می‌کنند! آقا حسینی مرشد آبی است هرچند نشانه‌هایی از فراست و غنای مرشدان در او به چشم نمی‌خورد و بیشتر شبیه یک قالتاق پشت هم انداز تهرونی دهه ۱۳۵۰ است. هر اندازه در حسن نیت و اساسا انگیزه‌ها و اهدافش تردیدهایی جدی وجود دارد، اما نمی‌توان منکر علاقه او به ابی شد. گویی او در ابی جوانی از دست رفته خود را می‌بیند. شاید هم بالاتر، هر آنچه خود توان دستیابی به آن را نداشته در وجود آبی کشف کرده است. حال باید قالب صلب و انعطاف ناپذیر ابی را بشکند تا رستگاری را لمس کند. رستگاری در چیست؟ فنا شدن، بهترین عاقبت برای آدم‌های مخالف خوان و بی‌تکیه گاهی چون آبی در جنوب شهر تهران دهه ۱۳۵۰ آن گونه که فریدون گله به تصویر کشیده، مرگ و نابودی است. تنها نکته‌ای که این تلخی را برای آدم‌های خیابان اندکی تسکین می‌دهد این است که آن‌ها حق انتخاب دارند. مرگ خفت بار در خماری و درون جوی آب یا از بیماری روی تخت‌های آن قهوه خانه نفرت انگیز یک سر ماجراست و مرگ خود ویرانگرانه و سنت شکن خود خواسته سوی دیگرش. در حالت دوم آدم‌های تیرروز خیابان و قهوه خانه نامات را به یاد می‌سپرند و از مرگت حکایت‌های قهرمانانه می‌سازند. در شرایطی که آدم‌های حاشیه نشینی مثل ابی و آقا حسینی و دیگران دارند، ارزشی باقی نمانده که بتوان به پشتوانه آن زنده ماند. پس مرگی خودخواسته و حتی ابلهانه تبدیل به ارزش می‌شود.

آقا حسینی یکی از حاشیه نشین‌های بیکار و بی‌هدفی است که روز و شبش را در قهوه خانه می‌گذراند، آن هم در زمانه‌ای که همه، به آن‌ها که در شرف آزادی از زندان هستند توصیه می‌کنند دعوایی در زندان راه بیندازند تا مجبور نباشند آن زمستان سرد را در خیابان‌های بی‌رحم تهران بگذرانند، اما منش و رفتار و ادبیاتش با آدم‌های آنجا متفاوت است. کاملا پیداست از جنس شکست خورده‌های آنجا نیست. او بازنده‌ای در سبکی دیگر است که به حکم بازندگی باید از متن جامعه حذف و به حاشیه رانده شود. حاشیه جایی است که بازنده‌ها به آنجا پرتاب می‌شوند. مهم هم نیست که چه چیزی را باخته اند. در حاشیه، بازنده بودن یک ارزش است. اوست که ابی را از منجلابی که در آن دست و پا می‌زند آگاه می‌کند و با حکم نامتعارفی که در ترنا بازی مطرح می‌کند، عملا حکم خلاصی ابی از وضعیت سیاه و ناگوار موجود را صادر کرده است. لحظه‌ای که ابی تصمیم میگیرد حکم را اجرا کند، آقا حسینی را می‌بینیم که فال حافظ میگیرد. اما به مانند کلیشه آدم‌هایی که در سینمای ایران فال حافظ می‌گیرند، عارفانه و مصلحانه حرف نمی‌زند. او ایک لمپن انتلکتوئل است و ادبیات خاص خود را دارد. آقا حسینی می‌داند که کافه‌های حوالی میدان راه آهن با تریای نزدیک پل تجریش، به لحاظ ظاهری تفاوت‌های فراوانی باهم دارند. اما در حقیقت هر کدام، سوراخی از یک کندوی بزرگ به نام تهران هستند و در هرکدام زنبوری پنهان شده تا در وقت مقتضی نیشش را با قدرت تمام در جان آدم‌های بازنده و بی‌پناه فروکند. آقا حسینی ابی را به این مهلکه می‌فرستد تا تماشاگر را با چهره متفاوتی از خشونت و ناهنجاری در دل تهران در حال مدرن شدن آشنا کند. آقا حسینی پرده خوان چرک و کثافت پنهان شده زیر فرش مدرنیته است.


خرید کتاب با ۱۰٪ تخفیف(همه کتاب‌ها)

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.