کاراکتر سینمایی روکو با بازی آلن دلون در فیلم روکو و برادرانش: بررسی و تحلیل

قلمروی روکو محدوده عواطف است. او تنها شخصیتی از خانواده پاروندی است که با غرایز و احساسات‌اش ارتباط مستقیم دارد. ویژگی‌های شخصیت روکو نمایانگر موجودی پاک و منزه است که در یک جهان عقلانی مثل ماهی‌ای است که از آب بیرون افتاده. روکو فاقد ویژگی‌های یک قهرمان سنتی و کلاسیک عصر خودش است. او برای جلوه‌های قهرمانانه بیش از حد معصوم است. پسر نجیب رُزاریا گویی پاهایش روی زمین نیست. شخصیتی است فرازمینی که در گذر از ایده‌های ویسکونتی تقلا می‌کند رخت زمینی‌ها را بر تن کند، که نشدنی است. تراژدی هر لحظه در کمین او نشسته و روکو هر بار با پوشش اخلاق‌گرایی از آن می‌گریزد. در رویارویی با برون‌گرایی و عصبیت مهارناشدنی سیمونه (برادر بزرگ‌تر) انفعالی آزاددهنده دارد. نه می‌تواند قهرمان عصر خودش باشد و نه قهرمان فردا. او اسطوره‌ای از اعصار کهن است که هیچ‌گاه نمی‌تواند مطلوب تماشاگرانی باشد که دل در گروی ابرقهرمان‌ها و بدمن‌های عملگرا دارند. همدلی با روکو فقط جایی حاصل می‌شود که او را از دوست داشتن و دل باختن محروم می‌کنند.

روکو با عطوفتی آزاردهنده و بلاهت‌بار و با اتخاذ رویکردی مصلحانه و سیمونه با روحیه‌ای اهریمنی دو قطب سنتی خیر و شر داستان را تشکیل می‌دهند. داستانی هم‌چون افسانه‌های پریان که تقابل این دو نیروی متضاد در قرابت با قصه هابیل و قابیل قرار دارد. معصومیت روکو در کنار ساده‌دلی‌اش همواره او را از گرفتتن سهم خویش از زندگی دور نگاه داشته. پاک‌دامنی را عزیز می‌شمارد. نظاره‌گر است تا فاعل. هیچ‌گاه در شخصیت روکو نماد مردانگی غریزی متجلی نمی‌شود، علی‌رغم این‌که حامی خانواده است، اما قادر نیست از خودش حمایت کند و حتی فائق آمدن بر زنان نیز ناتوان است. به قدری به خاطر انتظارات دیگران از او، طبیعت خودش را سرکوب کرده و برای دست‌یابی به موفقیت، احساسات خود را بیان نکرده که نه می‌تواند پشتیبان مناسبی برای نادیا باشد و نه حریف قدرت‌مندی برای سیمونه و به همین سبب با ضربه سهمگین وارده از سوی برادرش –کتک خوردن و محرومیت از دست‌یابی به نادیا- به بحران‌های روحی و متعاقب آن فروپاشی دچار می‌شود.

روکو نمی‌تواند به نیاز عاطفی زن توجه کند. تمایلات‌اش بیشتر مادرانه است تا مرد سالارانه. ناآگاهانه به احساسات نادیا که او را در دوراهی انتخاب میان او و برادرش سیمونه قرار می‌دهد، بی‌اعتنایی می‌کند و در نتیجه میدان را برای برادرش خالی می‌گذارد. او که قادر نیست از خودش واکنش‌های صریح نشان دهد. بعد از تماشای تعرض وحشیانه سیمونه به نادیا به سکوت دچار می‌شود. سکوتی که خبر از یک فروپاشی درونی می‌دهد. این پوست‌اندازی برای روکو به فردیت می‌انجامد.

اما فردیت او مقابل هیچ شخصی یا سیستمی به تقابل ختم نمی‌شود. چنین فردیتی جایگاه بدمن را مورد سوظن و تردید قرار می‌دهد، این سکوت و اجتماع‌گریزی او را به یک جوان معاصر عصیانگر، معترض و کنش‌مند تبدیل نمی‌کند، بلکه از او تصویری مسیحایی و قدیس‌وار به دست می‌دهد که بالاجبار باید تن به رقابت ازلی ابدی خیر و شر دهد. بازنده نهایی هم بی‌شک خود اوست.


خرید کتاب با ۱۰٪ تخفیف(همه کتاب‌ها)

مهم‌ترین شناسه ای کاراکتر، معصومیت و فداکاری افراطی‌اش است. روکو قادر نیست از خطوط قرمز اخلاقی تعریف شده عبور کند. او همواره قائل به رعایت اصولی در حال انحطاط است. تلاش‌های او برای حفظ روحیه‌ای صلح‌طلبانه، تقلای بیهوده‌ای که برای بهبود رابطه‌اش با سیمونه صورت می‌دهد و تلاش وی برای بازگرداندن سیمونه از مسیر تباهی، همگی کارکردی واژگون در زندگی‌اش پیدا می‌کنند. چرا که همه این چشم‌پوشی‌ها و حمایت‌های غیرمنطقی موجب شده تا گستاخی و پلشتی سمونه دو چندان شود و نخستین کسی که تاوان این بلاهت را می‌دهد باید خود روکو باشد.

این شاهکار لوکینو ویسکونتی بر مفهوم ساده و در عین حال غامض انسانیت تاکید دارد، اما آیا برای روکو می‌توان منزلتی بشری قائل شد؟ پاسخ «میشل گالابرو» بدین پرسش این‌گونه است: «در روکو و برادران‌اش دلون تنها یک جفت بال سفید با یک هاله نورانی دور سرش کم دارد تا تبدیل به یک قدیس واقعی تبدیل شود. این شخصیت عاری از خطا که مانند یک قاطر لجوج، به طرز خستگی‌ناپذیر و بلاهت باری درصدد اصلاح برادری تا مغز استخوان فاسد است تنها مرا یاد معصومین قصه‌های پریان می‌اندازد.» و شاید به همین دلیل است که پرسونای روکو دیگر هیچ‌گاه فرصت ادامه یافتن و تثبیت در تاریخ سینما را نیافت. سینمایی که با فاصله گرفتن از قهرمانان پاک نهاد و فداکار، با سرعتی سرسام‌آور به قهرمانان عملگرا و پویا روی خوش نشان داد و حتی خود آلن دلون با نقش‌آفرینی کارکتر گنگسترهای تنها، منزوی، درون‌گرا و قانون‌گریز، از آن پرتره معصومانه و ناهمگون با زمانه دوری جست.

شاید تنها رگه‌های اشتراک میان روکو و سیمونه در دافعه‌ای باشد که در مواجهه با فرهنگ مترقی میلانی از خود به نمایش می‌گذارند. آن‌ها بر خلاف وینچنزو و چیرو قادر به پذیرش فرهنگ میلانی نیستند و در نهایت هر دو در این تعارض آشکار دچار آسیب‌های جدی می‌شوند. روکو هم‌چنان نیم نگاهی به ریشه‌های اقلیمی خود و خانواده‌اش دارد. هم‌چنان با حسرت گذشته خود و خانواده پاروندی را می‌کاود و حتی در جشن پیروزی‌اش این نیاز به بازیابی هویت خانواده را به زبان می‌آورد و آرزو می‌کند لوکا، به عنوان نماینده نسل آینده لوکانیایی به سرزمین «درخت‌های زیتون و مهتاب و رنگین‌کمان» باز گردد.

چیرو همه آن چیزی که راجع به روکو نمی‌دانیم در فیلم در یک جمله به روشنی بیان می‌کند: «سیمونه اصل و اساس سالمی داشت، اما با هرزگی‌های خودش و گذشت‌های روکو آلوده شد… روکو قدیسه، اما مگه یه آدم دست تنها توی این دنیا چه کار می‌تواند بکند؟ اون حتی نمی‌تواند از خودش دفاع بکند… روکو همیشه می‌بخشه، اگرچه آدم همیشه نباید ببخشه». این بنیان ایدئولوژیک نگاه مردی است که می‌بایست تا همیشه آن شب سخت را ورق بزند، حرمان عشقی محکوم به فنا را رج بزند و باز هم بی‌بهانه ببخشد.

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.