کاراکتر تلویزیونی ساول گودمن با بازی باب آدنکرک در سریال بهتره با ساول تماس بگیری: بررسی و تحلیل

در درجهٔ اول باید مشخص کنیم که منظور از ساول گودمن، همان شخصیتی است که در افسار گسیختگی دیده‌ایم، یا قهرمان سریال بهتره با ساول تماس بگیری؟ ساول گودمن بریکینگ بد، یکی از آن شخصیت‌هایی است که اکثر نویسندگان خلاق همیشه در آستین خود دارند و بیشتر از آن‌که با دنیای واقعی بخوانند، با قراردادهای نمایشی سازگارند و اصلا محصولی بازیافتی از صنعت سرگرمی به شمار می‌آیند. (مثال کوئنتین تانتینو و برادران کوئن در خلق چنین شخصیت هایی استاداند، حتی اگر نقش زیاد پر رنگ نباشد) ساول در آن سریال یک شخصیت مکمل کلاسیک است. وکیل و کارچاق کنی که مشکلات والتر وایت و سایر موکلین‌اش را با کمک حفره‌های قانونی برطرف می‌کند. یک تازه به دوران رسیدهٔ بد سلیقهٔ تمام عیار که در جدی‌ترین لحظات هم نمی‌تواند بدون نیش و کنایه حرف بزند. ساول همان‌طور که گره از کار مشتری‌ها باز می‌کند، هر وقت که به حضورش نیاز باشد، وارد داستان می‌شود. اجرای باب آدنکرک کمدین هم کاملا به اندازه است و هیچ‌وقت لحن سریال را تغییر نمی‌دهد.

اما در بهتره با ساول تماس بگیری، قضیه فرق می‌کند. سریال و شخصیت ساول گودمن از زیر سایه بریکینگ بد بیرون می‌آیند و هویت مستقلی را برای خود خلق می‌کنند.

در ابتدا به نظر می‌رسید که بهتره با …. قرار است که یک مجموعه فرغی کمدی باشد که در آن ساول گودمن هر بار به سراغ پروندهٔ خلافکار تازه‌ای می‌رود. اما ماجرا سال‌ها قبل اتفاق می‌افتد و این‌جا با جیمی مک گیل (هویت اصلی ساول) سروکار داریم. وکیل تازه کار و سطح پایینی که با هر زحمتی شده، می‌خواهد خودش را بالا بکشد. تمام دارایی‌هایش را هم می‌شود با صفت دو علامت‌گذاری کرد؛ از دفتر و اتوموبیل‌اش گرفته تا کت و شلوار و حتی مشتری‌هایش. چطور از این‌جا سر درآورده، خودش داستان دیگری دارد. جیمی در اصل یک کلاه‌بردار خرده پا بوده که تمام روز را با رفیق‌اش در بار می‌نشستند تا مردم ساده لوح را تلکه کنند و چند دلاری به جیب بزنند. این‌جور کلاه‌بردارها، که معمولا مرام و اخلاقیات خودشان را دارند و به جای شیادهای بزرگ، فقط تا حدی پیش می‌روند که روز خود را به شب برسانند، بیشتر از کاسبی دنبال بازیگوشی‌اند و به ریش مردم طمع‌کاری می‌خندند که زندگی روزمره و کسالت‌بار به دام‌شان انداخته است. جیمی هم ظاهراً زندگی روبه‌راهی نداشته ولی حداقل با خودش خوش بوده. سر یک شوخی روکم‌کنی کارش می‌کشد به دادگاه و مجبور می‌شود از برادر بزرگ‌ترش کمک بگیرد. یک وکیل معتبر با شمایلی پدرگونه که دل‌خوشی از دست برادر کوچک‌اش ندارد. جیمی به لطف برادر از مهلکه می‌گریزد اما به دلیل دینی که از سوی او به گردن‌اش افتاده، تصمیم می‌گیرد که مسیر زندگی‌اش را تغییر دهد و از شیکاگو برود به آلباکورکی تا در موسسه حقوق برادر بزرگ‌تر به‌عنوان نامه‌رسان مشغول به کار شود. جیمی تصمیم می‌گیرد که نقش تازه‌اش را درست بازی کند. شبانه درس می‌خواند، دانشگاه می‌رود و آن‌قدر تلاش می‌کند که آخر سر تبدیل می‌شود به یک وکیل رسمی. تمام این کارها را می‌کند تا به برادرش ثابت کند که تغییر کرده و فرصت طلایی‌اش را از دست نداده. شبیه همان رابطهٔ کلاسیک پدر و پسری. (پسر به دنبال هویت فردی و خروج از زیرسایهٔ پدر است و از طرف دیگر برای آن که مِهر و تایید را به‌دست بیاورد، باید به نمونه مطلوب او تبدیل شود. متقابلا پدر هم نمی‌تواند به راحتی با جانشین برتر کنار بیاید و به جای پذیرش، فرزندش را سرکوب می‌کند. البته عقدهٔ پدر و پسری فقط محدود به پیوند خونی نیست و به شکل‌های مختلفی امکان بروز دارد. با فاکتور گرفتن از این رابطهٔ عشق و نفرت دو طرفه، باید بخش زیادی از قصه‌های بشری و ناهنجاری‌های روانی را کنار بگذاریم!)

برای جیمی فراموش کردن گذشته و شگردهای حقه‌بازی، بخش سخت ماجراست. کسی که در گذشته به راحتی می‌توانست اعتماد مردم را جلب کند و سر آن‌ها کلاه بگذارد، حالا باید بهشان اطمینان خاطر بدهد که امین و تنها مدافع آنهاست. نمی‌تواند بدون ترفندها و قدرت‌های ویژه شانس رقابت داشته باشد و از طرف دیگر وجدان‌اش را زیر پا نمی‌گذارد. جدال بین وجدان و وسوسه آغاز می‌شود. پس فرصت‌های استثنایی برای سوءاستفاده را می‌سوزاند، می‌خواهد نشان بدهد که آدم دیگری شده. اما دنیایش وقتی به هم می‌ریزد که می‌فهمد هر آن‌چه به سرش آمده به خاطر چاک مک‌گیل بوده؛ برادر بزرگتر که نمی‌تواند میان‌برزدن جیمی را قبول کند. کسی که تمام عمرش را به علافی گذرانده بود، حالا بشود هم‌سطح یک وکیل خوش‌نام و معتبر؟ چاک تا می‌تواند جلوی پای برادر کوچک‌تر سنگ می‌اندازد. به نظرش اگر آدم شیادی چون جیمی تبدیل بشود به مرد قانون، از آن چیزی که به نظر می‌رسد خطرناک‌تر است و راه را برای سوء استفاده و خلاف‌های سنگین‌تر باز می‌کند. غافل از آن که هم‌چون ترادژی ادیپ، خودش از جیمی همان چیزی را می‌سازد که نگران‌اش بود.


خرید کتاب با ۱۵٪ تخفیف(همه کتاب‌ها)

جیمی قطب‌نمای اخلاقی خود را همیشه به سمت برادرش تنظیم می‌کرد. اما وقتی از حقیقت فرضی ضربه می‌خورد، دنیای اخلاقی‌اش از هم می‌پاشد. در ابتدای داستان به یکی از موکلان‌اش گفته بود که متهم‌ها هر چقدر هم که بی‌گناه باشند، باز هم گناه‌کار به نظر می‌رسند. برای جیمی هم این داستان صدق می‌کند. هر چه‌قدر هم که تلاش بکند، بر چسب‌های قدیمی قابل حذف نیستند. پس به جای دستوپا زدن برای خوب بودن از نظر بقیه، به شیوهٔ خودش عمل ­ می‌کند. وقتی کسی او را به عنوان قهرمان نمی‌شناسد، لازم نیست که قهرمان باشد. ساول گودمن همین‌جا متولد می‌شود. وکیلی که راه و چاه را به خلافکارها نشان می‌دهد. وقتی به گذشتهٔ ساول برمی‌گردیم، نمی‌توانیم برای‌اش غصه نخوریم. آن‌چه که به سرش آمده، فراگیری است که خیلی‌ها در دنیای واقعی به آن دچار شده و مانند جیمی قطب‌نمای اخلاقی خود را از دست داده‌اند.

باب آدنکرک، کمدینی که معمولاً به عنوان بازیگر مهمان در سریال‌ها حضور پیدا می‌کرد، بعد از خلق شخصیت ساول گودمن در بهتره با… فرصت ایفای نقش اصلی یک درام مهم وپیچیده را به دست آورد. شخصیت ساول در  بریکینگ بد، با اجرایی پر تاکید و گاهی کاریکاتوری، این بار به یک کاراکتر واقعی تبدیل شد. شاید این از تجربهٔ شخصی خود بازیگر می‌آید که نادیده ماندن ساول و تلاش‌اش برای کسب مشروعیت از طرف دیگران، فوق‌العاده واقعی و دوست‌داشتنی از آب درآمده. آدنکرک اول حسابی بیننده را سرگرم می‌کند و می‌خنداند و وقتی که نوبت به نمایش واقعی می‌رسد، روی آسیب‌پذیر و شکست‌خورده‌اش را آشکار می‌سازد.

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.