کاراکتر سینمایی نایی جان با بازی سوسن تسلیمی در فیلم باشو غریبه کوچک – ۱۳۶۴: بررسی و تحلیل

نایی جان در بازار به دنبال باشو می‌گردد. سرگشته و حیران، در بهت کم کردن پسربچه در میان بازار ایستاده است و نومیدی گزنده و تلخش از اجزای چیدمان شدهٔ محیط که در نهایت سادگی، گویای کامل یک زندگی در جریان و پویا هستند عبور می‌کند و بر روان تماشاگر جا خوش می‌کند. زن در حالی که دو کودک خردسالش را در اطراف دارد، ساکن و بی‌حرکت در میانهٔ بازار می‌ایستد و بی‌صدا باشو را ندا می‌دهد. چشم مخاطب با او همراه است و گوشه به گوشهٔ تصویر را به امید یافتن باشو می‌جورد. مکث دوربین نه آنقدری کوتاه است که استیصال و دل پریشی نایی را کم اثر کند و نه آنقدری طولانی ست که به بیننده فرصت جستجویی بیشتر بدهد. تایی حرکت می‌کند و چشم بیننده را در پی خود می‌کشاند و بیننده و درمی یابد یافتن باشو، سهم انحصاری خود زن است. پرداخت هنرمندانهٔ این صحنه با توجه به سادگی قابل توجه فضا و عدم اغراق کارگردان بر برانگیختگی احساسات از مجرای محیط و دکوپاژ و دیگر المان‌های تصویری و صوتی، همهٔ بار انتقال حس و حال موجود را بر گردهٔ نایی گذاشته است. زنی با موهای پریشان، رخساره درخشان، چشمان مصمم و آغوشی بیکران. زنی روستایی که در نبود شوهرش هم مرد است و هم زن. عرص‌هٔ حکمرانی او هم مزرعه است و هم خانه و هم آشپزخانه و هم بازار. هم وظیفهٔ پرورش کودکانش را دارد و هم بار سیر کردن شکم شان بر عهدهٔ اوست، هم باید امنیت خانه‌اش را تامین کند و هم باید آغوش پر مهر مادرانه‌اش را پرگشوده و گرم نگه دارد. گویا در روستایی بسیار دور از مرزهای جنوبی درگیر جنگ، زنی در دل دشت و دمن لباس رزم بر تن کرده است و در نبردی به موازات سربازان میهن اش، او هم برای حفظ کاشانه اش، به نام زندگی می‌جنگد. این میان میهمانی کوچک از همان بلبشوی خیلی دور به این آرامش سرسبز از راه می‌رسد که نه با او هم زبان است و نه هم رنگ. غریبه‌ای که به سادگی میل خرافه و گزافه گویی را در اهالی دهکده بیدار می‌کند و با توجه به این عدم مقبولیت گروهی و با در نظر گرفتن تنهایی قابل اعتنای نایی و مشقات پر وسعت سایه انداخته بر زندگی اش، زن به هیچ بهانه‌ای نیازندارد تا او را نادیده بگیرد. زن بالابلند اما آغوشی دارد بیکران. او پیش از ما و بیش از همهٔ اهالی روستا به حکم غریزه‌های نایاب و درخشنده اش، دریافته است این کودک نیامده است تا پناهندگی او باشد. بلکه باشو آمده است تا نایی فرصت کند تمام خودش را در پذیرش او متبلور کند. او در باریدن مهرش بر سر این سیه چردهٔ بی‌خانمان چنان شوریده افسار پاره می‌کند که گویی برکتی از آسمان بر زندگی‌اش وارد شده است تا زن بتواند از چشمای مادرانگی خودش بجوشد و نه او، که خودش را سیراب کند. نایی جنگیدن و پذیرفتن را در آمیخته با هم از طبیعت آموخته است و حالا فرصت دارد در مقام شاگردی در منتهای هوش و شهود تمام درس‌های طبیعت را به بهترین وجه در مسیر پروریدن کودکی که از بطن و جان و نه حتی از جنس و جغرافیای خود که در تضاد و تفاوتی چشمگیر با خودش، پس بدهد. نایی در کنار باشو، مرزهای غمخواری و حمایت را یک به یک رد می‌کند و به مادرانگی کمال یافته‌ای دست می‌یابد فراتر از زبان و مرز و رنگ. خردی که او را نه در هیئت مادر فداکار و مسئول و جان سپار رسم آشنای ایرانی که در یک شمایل کهن الگویی و اساطیری از مادر ماندگار می‌کند. انگار اسطورهٔ توامان خورشید و زمین. پرورندهٔ بشر. نایی مادر همه ماست و باشو به نیابت از تمام کودکان، زنان و مردان زمین ترکی او را می‌بوسد.

چه کسی جز سوسن تسلیمی می‌توانست همه کارهٔ این داستان باشد؟ قطعا گیلک بودن تسلیمی و آشنایی کامل او به زبان و فضا و جنس زیست و روحیات حاکم بر منطقه در انتخاب او برای شاه نقش بیضایی موثر بوده است، اما مهم‌ترین مولفه‌ای که این گزینش را شاخص می‌کند نه این‌ها که حتی توان مثال زدنی تسلیمی در برابر دوربین هم نیست. راز توفیق تسلیمی در مقام بلند نایی جان در نگاه اوست که همچون ماده گرگی در سراسر این روایت جاری شده است و زندگی را بی‌ادعا و خاموش در یک جدال تمام نشدنی به چالش می‌طلبد. نگاهی آمیخته با مهر و غضب توأمان، زنده، پرشور، بالغ، محکم، فریبنده و شیوا که در روندی بی‌شبهه و تمیز، به ما می‌باوراند نهایی کامل‌ترین تصویر مادر است. زنی که می‌تواند به همان خوبی که لالایی می‌خواند، گراز بتاراند.

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.