کاراکتر سینمایی حجت با بازی شهاب حسینی در فیلم جدایی نادر از سیمین – ۱۳۸۹: بررسی و تحلیل

حجت، از ابتدای حضورش در بانک، لحن تسلیم دارد. وقتی نادر از او درباره شرایط سخت پدرش که آلزایمر گرفته و توانایی کنترل رفتارهایش را ندارد سئوال می‌کند، جواب می‌دهد که فکر می‌کند پیرمرد، پدر خود اوست و مشکلی از این بابت ندارد. درباره حقوقش به نادر می‌گوید که کم است و اگر کارش خوب بود آن را اضافه کند و اگر نه که چیزی پرداخت نکند. کات. حجت در بیمارستان است. بیننده از شخصیت، در دانستن اطلاعات ماجرا جلوتر است و می‌داند که راضیه به او درباره کار کردن در خانه نادر چیزی به او نگفته است. شهاب حسینی این جا دقیقا درون و بیرون آدمی که شرایط برایش هر لحظه در حال تغییر است را به نحو ممتازی نمایش می‌دهد: ابتدا از دیدن نادر در بیمارستان متعجب می‌شود و بعد کم کم می‌فهمد که داستان چیز دیگری است، راضیه و خواهرش به او اصل ماجرا را نگفته‌اند و از یک مرد منتظر برای بستری شدن همسرش در بخش بدل می‌شود به کسی که گمان می‌کند این هم پازل دیگری از نقش همیشگیش در زندگی است: مرد بازنده. احساسی که حجت در تمام طول فیلم به آن اشاره می‌کند از همینجا آغاز می‌ش ود و تا ته ماجرا ادامه می‌یابد، این که قانون و خواهر و مردم و معلم و قاضی همه او را هیچ می‌انگارند و به حساب نمی‌آورند. این که مدام به خدا و مذهب اشاره می‌کند جدا از تنهایی او، از باور و بافت زندگیش می‌آید، کما این که وقتی معلم ترمه به خواست او دست روی قرآن می‌گذارد که از بارداری همسرش اطلاع نداشته، از داد و بیداد کردن دست می‌کشد و مدرسه را ترک می‌کند. انگار که این جا برایش همان خط قرمزهایی است که همیشه دیگران را به نداشتنش متهم می‌کند.

فیلمساز اما حواسش هست به این که ما گاهی از حجت و هیاهویش دور بمانیم. وقتی با نادر در بیمارستان دعوا می‌کند دوربین این سوتر ایستاده و به او نزدیک نمی‌شود، انگار که نمی‌خواهد خودش و ما را از نزدیک تر شریک این حجم از فشار و عصبیت کند. این نزدیکی، اما در اوج کشمکش و دعواها در دادگاه اتفاق می‌افتد وما به طور یکسان درگیر نادر و راضیه و حجت می‌شویم. این جا جایی است که آن‌ها باید خودشان و ماجرا را توضیح بدهند، پی در پی چیزی به چیزهای قبل اضافه می‌شود تا اصل داستان مدام پیچیده‌تر شود. دادگاه، انگار برای حجت جایی است که می‌تواند حق همیشه پایمال شده‌اش را بگیرد، و هربار که خط تازه‌ای به روایات نادر و راضیه اضافه می‌شود او مستاصل می‌شود اما سرعت تغییر رفتارش برای عوض کردن رای و نگاه دادگاه با مکث‌ها و لکنت کلام آغاز می‌شود، هی از این شاخه به آن شاخه می‌پرد و باز می‌رود سمتی می‌ایستد که حق را برای خودش می‌داند؛ خدا و پیغمبر و درستی و حقیقت و ناموس را منحصر به خودش و طبقه‌اش می‌داند، اجازه حرف زدن به نادر نمی‌دهد و به او می‌گوید: «تونباید حرف بزنی باید جواب بدی». پرخاش می‌کند و دائم اشاره می‌کند به این که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد. به زنش می‌گوید چرا بدون اجازه او برای کار پیش نادر رفته، به معلم اتهام می‌زند که شاید با نادر رابطه پنهانی دارد که آمده و در دادگاه به نفع او شهادت داده، به نادر می‌گوید خدا و پیغمبر سرش نمی‌شود. با دستانش هی می‌خواهد پرخاشگریش را جلوه بیشتری بدهد، برای قاضی تعیین تکلیف می‌کند و از بیکاری و نگرفتن حق و حقوقش از طریق قانون می‌گوید اما بیرون از آنجا وقتی راضیه سراغش می‌آید به آرامی و با صدای گرفته می‌گوید: «حالم بده»

برخلاف سایر شخصیت‌های جدایی نادر از سیمین که از ابتدا در حال پنهان کاری و نگفتن حقیقت هستند، حجت دلش می‌خواهد با تکیه بر چیزهایی که باور دارد و حقی که برای خودش متصور است از این ماجرا عبور کند. در پایان فیلم وقتی راضیه در آشپزخانه به او می‌گوید که روز قبل از آن اتفاق تصادف کرده است و پولی که قرار است از نادر بابت دیه بگیرند شبهه دارد و حلال نیست، حجت مستاصل می‌شود؛ باور این که بعد از این همه ماجرا تازه برگشته است نقطه اول و این که راضیه مورد به این مهمی را به او نگفته است بهت زده‌اش می‌کند. شهاب حسینی این جا نقش را ارتقاء می‌دهد: آب دهانش را قورت می‌دهد و دستانش را پایین می‌اندازد، و با احساسی توام با تحکم و به سیم آخر زدن و از مرزهایش عبور کردن به راضیه می‌گوید: «گناه‌اش گردن من»، اینحا حجت مسیر عکس شخصیت‌های دیگر فیلم را طی می‌کند. او آخر ماجرا می‌خواهد چیزی را پنهان کند؛ به طلبکارهایش اشاره می‌کند که آنجا نشسته‌اند و از بدبختیش برای زنش می‌گوید. برایش سخت است که آخر قصه برایش اینگونه تمام شود، همه حرف هایش درباره اعتقاداتش را انگار فراموش می‌کند و می‌خواهد فقط خودش را از این قضیه خلاص کند. همان اعتقاد به کلام الله که با آن می‌خواست معلم را وادار به قسم کند برای خودش می‌شود نقطه‌ای که از آن عبور کردن، برای راضیه مقدور نیست و برای او چرا.

اصغر فرهادی با طراحی دقیق شخصیت حجت در اثر ممتازش، جدایی نادر از سیمین، ارزشی هم پای کاراکترهای دیگر داستان به او می‌بخشد. اوست که محرک پیشرفت قصه می‌شود و با اصرارش بر پیگیری داستان، شخصیت‌های دیگر را هم وارد چالش می‌کند. فرهادی، وادارمان می‌کند نگرانش باشیم و در عین تماشای رفتارها و حرف هایش در دادگاه، حجم کلافگی و ناچاری او را لمس کنیم. آن توی سر زدن هایش در نماهای پایینی و این جا و آنجای فیلم را باور کنیم و از منظر استیصال این آدم، آن را تماشا کنیم. اما فرهادی همپای بافت کلی اثر، نمی‌خواهد در ماجرایی که همه در حال پنهان کاری هستند شخصیتی بیافریند که همه چیزش رو و عیان باشد تا بتواند کفه نگاه ما را به سمت خودش سنگین کند، پس در نقطه آخر، حجت را در برابر خط قرمزهای زندگیش روبه رو می‌کند تا رفتارها و تردیدهای او را هم ببینیم در فیلم پشت صحنه جدایی نادر از سیمین می‌بینیم که حجت سرش را به در اتاق دادگاه می‌کوبد، بعدتر بازیگر رو به دوربین پشت صحنه می‌گوید: «دلم برای این بدبخت سوخت» شهاب حسینی، انگار خود حجت است. با ریزه کاری‌های فراوان در اجرای نقش با صدای آرام و گرفته در ابتدای داستان و با نمایش رفتارهای مبتنی بر احترام و خشم و تحکم با راضیه، استفاده مداوم از دست‌ها برای انتقال چیزی که به سختی و با مکث‌های فراوان می‌خواهد به این و آن بگوید، با جزییات نگاهش به این طرف و آن طرف وقتی معلم در مدرسه قسم می‌خورد، بدون حتی یک لبخند در تمام فیلم تا ما از روی میمیک و چهره‌اش راه بیشتری پیدا کنیم برای نزدیکی بیشتر با شخصیت، شهاب حسینی می‌داند وقتی در مدرسه دوروبرش پر از آدم است با چه لحن و آکسان گذاری‌هایی قرآن به دست بگوید: «چرا تا چشمتون به ما میفته فکر می‌کنید صبح تا شب عین حیوون می‌زنیم تو سر زن و بچه مون، بابا به همین قرآن، به ولله مام آدمیم.»


خرید کتاب با ۱۰٪ تخفیف(همه کتاب‌ها)

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.