کاراکتر سینمایی آقا اسفندیار با بازی عباس اسفندیاری در فیلم خواب تلخ – ۱۳۸۲: بررسی و تحلیل

«ما عمری با هم همکار بودیم بیا الان هم همکار باشیم. شما بکش و من می‌شورم.»، آقا اسفندیار دقیقا زمانی این دیالوگ را بر زبان جاری می‌کند که می‌داند بالاخره آن شتر معروف آمده که در خانه‌اش بخوابد. باید برود، نوبتش فرا رسیده، از خیلی قبل ترها هم می‌دانست خبری از فرار نیست اما حالا وقتش رسیده که این مسئله را به چشم خود ببیند و به یقین برسد. همه آن‌هایی که زیر دست اسفندیار با کافور خوشبو می‌شدند، عاقبت شان تسلیم بوده و امروز خودش باید دست‌ها را بالا ببرد.

اسفندیار خواب تلخ ظاهرا فقط یک مرده شور است اما اغراق نیست اگر بگوییم او شمایل کوچکی از دیکتاتوری است که مثل همه دیکتورها ناگهان می‌فهمد به زودی انقلاب مرگ، تاج و تخت او را به یغما خواهد برد. اسفندیار بداخم در سرزمینی که نامش را قبرستان هشتصد ساله سده گذاشته‌اند حکومت می‌کند. این سرزمین سه نفر تبعه دارد: پسری که لباس مرده می‌سوزاند و هر از چندگاهی دست کجی‌های ریزی به لباس‌های مردگان دارد، قبرکن پیرو بی‌دندانی به نام یدالله که با درگیر کندن قبر است یا تجدید نشئگی و بالاخره دلبر خانمی کم صدا و مظلوم که زنهای مرده را می‌شوید.

اسفندیار کار به دنیا ندارد، دنیا هم به سراغ او نمی‌آید. هر چند سرزمین فرمانروایی او کوچک و محدود است اما به نظر حکمرانی بر همین سه نفر در قبرستان تاریخی خمینی شهر او را کفایت می‌کند. وقت کار مرده شور است و وقت بیکاری سوهان روح سه ساکن جهان قبرستان دیر حقوق می‌دهد، دست بزن دارد، بی‌رحمانه اجازه حرف زدن تلفنی مادری (دلبر) با دختر به افغانستان رفته‌اش را نمی‌دهد و حتی وقتی دلبر، دل مردی را می‌برد بی‌دلیل پرخاشگر و پرهیاهو می‌شود. لذت بردنش را که خدا داند ولی قطعا از تهدید کردن ابایی ندارد، از تحقیر کردن، از چزاندن، از لبخند دزدی. در خانه‌ای کوچک فقط یک تلویزیون دارد و همیشه تنهاست، پیش کسی نمی‌رود، شاید به نظرش نیازی ندارد شال و کلاه کند و برود کسی را ببیند، دلیلش بی‌کس و کار بودن نیست سال‌ها مرده شوری یادش داده با کمی صبر و حوصله بی‌آن که او پا پیش بگذارد همه سراغش خواهند رفت، گاهی در قامت مرده و گاهی در هیبت بستگان مرحوم و مرحومه!

اسفندیار به خوبی می‌داند حاکم سرزمینی است که نه تنها کسی تمایلی برای فتح آن ندارد، بلکه حتی ساکنین سرزمینش نیز ناتوان‌تر و خسته‌تر از آن هستند که دست به شورش بزنند، پس دست‌های خود را برای تلافی و انتقال یه عمر سیه روزی هایش به این ساکنان بخت برگشته باز می‌بیند و می‌تازد. اسفندیار هر روز خود را به بالای صخره‌های هم جوار قبرستان می‌رساند و با دوربینی قبرستان را نظاره می‌کند، نوشابه خنکی می‌خورد و ضجه موره فامیل مرحومان مغفور را می‌بیند، از پسرک لباس مرده سوزان آتو می‌گیرد، مسیر آدم‌ها را دنبال می‌کند و باز کمی از نوشابه‌اش می‌خورد، دست آخر هم با تفاخری مثال زدنی دوچرخه‌ای که در آن سرزمین حکم ماشین آخرین مدل دارد را برمی دارد و خرامان خرامان قبرستان گردی می‌کند. اسفندیار از شغلی که دارد راضی است چرا که هیچگاه خطر ورشکستگی و بازار کساد یا اخراج شدن تهدیدش نمی‌کند؛ از یک طرف مردن انسان‌ها تعطیل شدنی نیست و از طرفی مرده شوری احتمالا آخرین انتخاب یک نفر برای کسب روزی است. آگاهی او به بی‌خطر بودن شغل مرده شوری او را قدرتمند و بی‌پروا می‌کند، درست مثل هر دیکتاتوری در تاریخ که وقتی از قدرت خویش مطمئن می‌شود نه رحم می‌شناسد، نه گذشت و نه حتی مهربانی او بی‌رحمانه و سرخوش جلو می‌رود تا این که شصتش خبردار می‌شود بوی الرحمانش در حال بلند شدن است. همیشه معتقد بوده مدتی پیش از مرگ، هر انسانی می‌فهمد که عزرائیل اطرافش می‌چرخد و حالا اسفندیار هرم نفس‌های عزرائیل را پشت سرش حس می‌کند و اینجاست که سقوط دیکتاتور آغاز می‌شود. ظاهرا او با مرگ مشکلی ندارد اما خوب می‌داند که اگر کسی باشد که او را پیش از مرگ حلال نکند مرگ سختی پیش رویش خواهد بود و همیشه هستند کسانی که دیکتاتوری را حلال نکنند، حتی دیکتاتور ساکن قبرستان سده را، اسفندیار که به قول خود عمری همکار و یار غار عزرائیل بوده حالا در جایگاهی قرار می‌گیرد که حتی تصورش هم برایش سخت است، او هر چند اصرار بر حکمرانی دارد اما همیشه در دل، خود را خادم عزرائیل می‌دانسته و حالا پریشان است که چرا عزرائیل الان به سراغش آمده، مرد محکم قبرستان، مرد بد اخم و لجوج و بددهن که ذره‌ای مهربانی نه در گفتار او بود نه در کلامی که نثار زیردستان خود می‌کرد، حالا دستانش میلرزد، حالا از هر صدایی می‌هراسد؛ تصور این که مرگ به سراغ خودش بیاید او را ضعیف و ناتوان می‌کند، تمام توانش را به کار می‌گیرد تا قافیه را نبازد، حتی تلاش می‌کند عزرائیل را غافلگیر کند، ضربه‌ای بر بازوی او می‌زند بلکه بترسد و رهایش کند اما می‌داند که تلاش عبثی را شروع کرده و اینجاست که بالاخره از پیله‌ای که دور خود پیچیده خارج می‌شود.


خرید کتاب با ۱۵٪ تخفیف(همه کتاب‌ها)

اسفندیار مغرور دیروز حالا که فهمیده باید اشهدش را بخواند دوچرخه و ساعتش را بذل و بخشش می‌کند، با جوانی که لباس مرده می‌سوزاند از در مهربانی وارد می‌شود و به او مرده شوری می‌آموزد و حتی به سبک خودش برای حلالیت گرفتن از دلبر به در و دیوار می‌زند. اجازه می‌دهد او مکالمه بیشتری با دخترش داشته باشد و حتی به او پیشنهاد خوردن شام دو نفره می‌دهد. اسفندیار دیکتاتوری است که دیر می‌فهمد فرشته مرگ در بین ابوالبشر فناپذیر هرگز رفیقی نخواهد داشت. اما او رستگار می‌شود چرا که وقتی پس از کمی لجاجت به یقین می‌رسد، درصدد جبران می‌آید و دست آخر به مرگ تمکین می‌کند، لباس‌های خود را می‌سوزاند و خودش را می‌شورد، کفن بر تن می‌کند و به انتظار می‌نشیند تا زمانی که موعدش فرا رسید عزرائیل بیاید و او برود. او شاید تنها دیکتاتوری باشد که از مردم سرزمینش حلالیت طلبید و شاید مردم سرزمین او تنها مردمانی باشند که دیکتاتور سرزمین خود را حلال کردند. به همین دلیل است که او در پایان با آرامش و خاطری آسوده تعبیر خواب تلخ خود را شیرین آغاز می‌کند.

خصوصیات آقا اسفندیار و طنز سیاه و تلخ او در رفتار و برخوردهایش جز با بهره گیری از سادگی و بدویت ذاتی قابل ارائه نبود و چه خوش شانس بود محسن امیریوسفی که پیرمردی به نام عباس اسفندیاری سر راهش قرار گرفت و با آن بازی ذاتی و ویرانگرش شاه نقشی ماندگار به تاریخ سینمای ایران اضافه کرد.

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.