کاراکتر سینمایی میرزا حسینقلی خان صدرالسلطنه با بازی عزت الله انتظامی در فیلم حاجی واشینگتن – ۱۳۶۱: بررسی و تحلیل

حاج حسین قلی خان صدرالسلطنه معروف به حاجی واشنگتن پسر هفتم میرزا آقاخان نوری، پدرش به دلیل همدستی در قتل امیرکبیر، نزد مردم منفور بوده، چنان که داغ این ننگ هیچگاه از پیشانی‌اش پاک نشده و حسین قلی هیچگاه نشنیده کسی بگوید «خدا پدرت را بیامرزد». حالا او تاوان معصیت پدر را می‌دهد. غشی شده و تحمل سختی ندارد. همین می‌شود که در جوانی تصمیم می‌گیرد به جای اینکه جیره خوار باشد و دعاگو، راهی را پیش بگیرد که پدر پیش از او رفته است. نوکر قبلهٔ عالم می‌شود و پله‌های ترقی را از کتابداری تا رختخواب داری طی می‌کند. پس از آن در تجارت خانه خدمت می‌کند و خونریزی‌های بسیار در هندوستان، حال بدش را بدتر می‌کند. تازه از غربت به تهران می‌آید تا نفسی تازه کند که حکم وزیرمختاری (سفیر) سفارت ایران در واشنگتن به نامش می‌خورد و راهی فرنگ می‌شود قرار است راهی طولانی می‌شود تا حاج حسین قلی بشود حاجی واشنگتن، از همان ابتدا و آن بدرقهی اجباری و حرفهای دم گوشی معلوم است کسی دل خوشی از حاجی ندارد. همه او را ځل دیوانه می‌دانند و انگار تنها کسی که از رفتن حاجی ناراحت است، دختر نازپرورده اوست. در واده حاجی خیلی زود خود را جانشین قبلهٔ عالم احساس می‌کند و میکشد با برقراری روابط دیپلماتیک، به شناخت ایران نزد سایر دولت‌ها کمک کند.

در واشنگتن، حاجی، مدهوش زیبایی و تمدن غرب، فکر و ذکرش می‌شود اعتلای جایگاه ایران در آمریکا. تنها همراه او مترجمی کم سواد که تاکید بر ضعف‌های رفتاری و گفتاری اش، تأکید بر دست و پا بسته بودن حاجی در دیار غربت است. با این حال، حاجی، از پسته به عنوان عامل تبادل فرهنگی استفاده می‌برد و کارش را پیش می‌برد اما پس از بیان سخنرانی مسجعش در محضر «مسترپرزیدنت»، دچار حمله صرع می‌شود.

هر چند که رئیس جمهور آمریکا یک کلمه از حرف‌های او را نفهمیده باشد اما حاجی احساس می‌کند کار بزرگی کرده است. فکر ریشه دواندن، کسب اطلاعات و نفوذ در مجالس آمریکا به او انگیزه میدهد تا پس از بهبودی، با خرج کردن طلاهایی که لای غذاهای ایرانی با خودش به فرنگ آورده، اقدام به اجارهٔ امارتی و برپایی سفارتخانه‌ای در شأن ایران کند، حاجی که مناسبات و تفاوت فرهنگی را درک نمی‌کند و به خیالش واشنگتن هم، تنها با تفاوت لباس و زبان، بخشی از ایران است خیلی زود در نقشی فرو می‌رود که سال‌ها به آن خو کرده: نوکری درباره اونه کاردانی دارد و نه عرضهٔ خیانت، قانع به نوکریست و امیدوار به الطاف همایونی هیچ مراجعه کننده‌ای به سفارت ایران نمی‌آید. کسی ایران را تحویل نمیگیرد هیچ، نه ایرانی در آمریکا هست که کارش به سفارت بیفتد و نه کسی از ایران قصد سفر به آمریکا دارد که سفارت ایران بخواهد به اموراتش رسیدگی کند. حاجی می‌فهمد، نه وزیر مختار بلکه تبعید شده است؛ از سوی دلتنگی دخترش (مهرالنساء) روزبه روز بیشتر دلش را می‌آزارد و از سوی دیگر، بتی که از ایران برای خود ساخته رفته رفته فرو می‌ریزد.

سفارتخانه بی‌کاربردی بودجه‌ای که ارسال نمی‌شود و حال روحی حاجی، جملگی باعث می‌شوند که او با مرخص کردن کارمندان، سفارتخانه را به خانه تبدیل کند، تا تحمل تنهایی و بیکاری برای او راحت‌تر شود.


خرید کتاب با ۱۰٪ تخفیف(همه کتاب‌ها)

از این به بعد، حاجی خودش را دو نفر می‌بیند: یکی نوکری که به او دستور می‌دهد و در کم کاری‌ها شماتتش می‌کند. و دیگری، خود حاجی که برای التیام اوضاع روحی، از هر دردی، نشانه‌ای مادی می‌سازد تا جایگزین آلامش کند: عروسک جای دخترش را می‌گیرد و جلیقه ضد گلوله، جای روحیه شاه دوستی؛ گوسفند قربانی، تقاص تحقیر حاجی در فرنگ را پس می‌دهد؛ افسانه ساختن از حضور مستر پرزیدنت در سفارت، کوششی برای ثبت دستاوردی در خور حضورش در ینگهٔ دنیاستو در انتها پناه دادن به سرخ پوست تلاش نافرجامی ست برای ارضاء نیاز حسین قلی به داشتن یک دوست حاجی که روز به روز بیشتر در افسردگی و باتلاق تحقیر فرو می‌رود، نه آبرویی برای ایران کسب کرده و نه از این وزیر مختاری افتخار و مالی نصیبش شده است. در ذهن رو به زوالش همه چیز را با اغراق و شکوه بسیار جوری روایت می‌کند که گویی در حال گزارش دادن سفر پربارش به قبلهٔ عالم است. اما حاصل غرق شدن در اوهام چیزی نیست جز نارضایتی دولت آمریکا و شکسته شدن شر مترجم که حالا آنقدر گستاخ شده که توی گوش حاجی بزند و بعد نصیحتش کند: «فرصت بود تو دل آمریکایی‌ها خودت رو جاکتی، جیب قبلهٔ عالم را پر، راه من رو هموار و هفت پشتت رو سیر؛ که نکردی. حتی نفعی هم به رعیت نرسید. می‌شود گفت کمتر خیانت کرده ای. اینم از کم دلیت بود نه جسارت. نه خوبی نه بد؛ کمی، تو از این به بعد به رجل یائسه ای، مصدر پست‌های پست.»

حاجی حالا نه جای ماندن دارد و نه روی برگشتن. نه دیگر شوق خدمت به قبلهٔ عالم دارد نه از فرط افسردگی شوق دیدار دخترش را. پرچم و جلیقه ضد گلوله را دور می‌اندازد و سر افکنده راه می‌افتد تا حمال شراب» شاه باشد. حسین قلی از بهشت واشنگتن برای خود جهنمی ساخته است. حاجی، همان طور که خودش هم می‌گوید «ضایع شده است.»

بازی انتظامی، یادآور بازی او در گاو است مراحل تبدیل شدن انسانی شاد و سرزنده به مجنونی روان پریش. نیمی از بار الحن کمیک تراژیک حاجی واشنگتن بر دوش انتظامی ست و مجموعهٔ رفتارهایی که تصویرگر موقعیت آدمیست که در بازی ای گرفتار شده که قوانین پیروزی در آن را نمی‌داد. بهترین مثال، صحنهٔ مراجعه مقام آمریکایی به سفارت ایران و درخواست باز پس دادن سرخ پوست است. با اینکه حاجی خوب می‌داند تصمیمش عواقب سختی در پی خواهد داشت اما رفتارش بیشتر شبیه به لجبازی‌های کودکانه است. در نتیجه، موقعیت سنگین یک دیدار دیپلماتیک به راحتی تبدیل به صحنهٔ دعوایی کمیک می‌شود. دقت کنید به حالت چهرهٔ انتظامی که لحظه‌ای جدی و لحظه‌ای بعد پر از غرور و تمسخر.

نکتهٔ دیگر، شیوهٔ بیان جملات توسط انتظامی در دوبلهٔ فیلم است. دو شخصیتی بودن حاجی بعد از تعطیل شدن سفارت که به آن اشاره شد، بیش از هر چیز، ناشی از تفاوت گفتار انتظامی در دو نقشی ست که در آن‌ها فرو رفته است.

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.