کاراکتر سینمایی نوبر کردانی با بازی فاطمه معتمدآریا در فیلم روسری آبی – ۱۳۷۳: بررسی و تحلیل

آیا قهرمان رخشان بنی اعتماد، دختر حاشیه نشینی ست که روسری آبی فیروزه‌ای به سر دارد؟ اگر چنین است پس چرا فیلمساز تمرکزش بر رسول است و حجم قابل توجهی از فیلمش را به معرفی دقیق و پر از جزئیات او اختصاص داده است؟

فیلم درباره نویر صرفا به یک معرفی اجمالی و دادن اطلاعاتی نظیر اعتیاد مادر، بزهکاری برادر کوچکتر، بار مسئولیت خواهر کوچکتر و زندگی مشقت بار در آلونکی در حاشیه کوره پزخانه بسنده می‌کند. بی‌آن که به درون جهان کوچک زن نقب بزند و در واقع دری بر مخاطب بگشاید که شخصیت و درونیات او را بهتر و بیشتر بشناسد. در حالی که در خلق رسول سنگ تمام گذاشته است، او پیرمرد مشمول متعلق به قشر فرادست را در دل محل کارش که در واقع برای او فراش از یک محل کسب، اصلی‌ترین و شاید تنها دارایی معنوی اوست، کامل به مخاطب معرفی می‌کند. رسول کارخانه داری ست که بر سر همان سفرهای غذا می‌خورد که کارگران اش، هنگامی که پی می‌برد بوی متعفن پیچیده در فضا از گوجه‌های گندیده است، پاتیل را با ضربهٔ پا به زمین می‌زند و فریاد می‌کشد «این‌ها را می‌خواهید به خورد خلق الله بدهید؟» وقتی پیشکار میخواهد از میان چند نفر، تعداد معدودی کارگر استخدام کند، دخالت کرده و همه را به کار می‌گیرد. مراسم آئینی به جا می‌آورد و گوشت قربانی را بین نیازمندان تقسیم می‌کند. همه این‌ها به ما می‌گویند او بیش از آن که به قشری از جامعه متعلق باشد که صرفا ذهنیت سودآوری و مال اندوزی دارد، مردیست با دغدغ‌هٔ جدی تشر فرودست. آیا مهر رسول به نوبر نیز از سر همین ویژگی نوع دوستانه است؟ در ابتدا همه چیز در هالهٔ روشن سخاوت او معنا می‌شود، رسول امتناع می‌کند که به این عشق تن بدهد. او پیرمردی سنتی ست که با توجه به ماهیت مخاطره آمیز و شاید نافرجام این خاطرخواهی، تلاش می‌کند احساساتش را سرکوب کند و تمایلاتش را پشت روحیهٔ انسان دوستانهٔ مرسومش پنهان کند. تا می‌رسد به نقطه‌ای که رسول در مقابل آیینه قدی لباسش را مرتب می‌کند و سنگینی محسوس نگاهش روی نوبر می‌افتد. مهر از چشمان پیرمرد آنچنان می‌جهد که پرده را فرو می‌اندازد و دقیقا همین جاست که شخصیت نوبر ابعاد تازه می‌یابد. در واقع نوبر گردانی در روند این داستان، پیش از آن که به شکل مستقل واجد اهمیت باشد در تعامل و ارتباط با رسول، معنا می‌شود. این دختر با یک روسری آبی فیروزه‌ای که حتی از دختران او هم جوان‌تر است با باقی کارگران و حاشیه نشینان داستان بنی اعتماد چه فرقی دارد که حالا توجهی فراتر از یک نگاه پدرانه و حامی از رسول رحمانی دریافت می‌کند؟ دختری در تضاد طبقاتی و تفاوت سنی چشمگیر که رابطه دونفره با او اگر ترجمان صریح ممنوعیت نباشد قطعا نامتعارف و از منظر عرف، نامعقول و در نگاه خانوادهٔ مرد غیر قابل پذیرش است. طبعا مهمترین نگرانی دختران او تهدید منافع مالی شان است. هرچند آن‌ها ترجیح می‌دهند روی وجههٔ ناپسندی این پیوند تاکید کنند و دست شان را رو نکنند.‌ آن‌ها در مواجهه با نوبر و تلاش برای تهدید و تطمیع او شکست می‌خورند. طبعا! این نقط‌هٔ فصل نوبر است با آن‌ها، دقیقا همان مرزی که حالا رسول روی آن ایستاده است نوبر گردانی پل عبور رسول است از جهانی که هرچند ظاهرا به آن متعلق است اما در بطن و اعماق روحش با آن سنخیتی ندارد، جهانی با روابطی مبتنی بر منافع و مادیات، پیرمرد در بی‌ریایی جهان نوبر دچار تلاطمی از احساسات مردانه می‌شود که در کنار خواهش‌های تنانه روحانی، او را صاحب امنیتی تازه می‌کند. حاصل از رها کردن همه نگرانی‌های شکل گرفته از سود و زبان، گویا پس از سال ها، زنی آمده است و دست او را گرفته تا به خانه ببرد. اینگونه است که رسول از نگاه پدرانه‌اش عبور می‌کند و در این مرز تازهٔ آرامش، به همهٔ دستاوردهای دیروزش که در واقع با توجه به تعریفی که از شخصیت او داشته ایم، در نظرش جز بازیچه‌هایی بی‌اهمیت نیستند، پشت می‌کند. دست نوبر را به افتخار می‌گیرد و خطاب به فرزندانش می‌گوید: «رسول رحمانی امروز مرد. این کسی که این جا ایستاده است، می‌خواهد با نور کردانی، یک دختر غربتی پاپتی بماند تا بمیرد».

بنی اعتماد پایان فیلمش را با تصویر فیکس شدهٔ قطاری که بین آن دو گسست ایجاد کرده، می‌بندد. در حالی که رسول و نوبر دارند به سوی زندگی جدیدشان می‌روند. این که فیلمساز اینگونه بدبینی با نگرانیش را از فرجام این وصلت بروز می‌دهد، این جا در واقع اهمیت چندانی ندارد. آن چه در روسری آبی بیش از هرچیز و هرکسی برجسته و چشمگیر است خود روسری آبیست، دختری ساده، تنها، تنگدست که تمثیل زیبا و درخشان جهان بی‌پیرایه‌ای ست که در اوج نیازمندی می‌تواند پیرمرد ظاهرا بی‌نیاز را حقیقتا بی‌نیاز کند. دامن زن عشق پیرانه سر رسول رحمانی که او را از به تنهایی دست و پا زدن در دست و پا گیری یک جهان مصنوعی رها می‌کند. نوبر بلیط آزادی پیرمرد است…


خرید کتاب با ۱۵٪ تخفیف(همه کتاب‌ها)

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.