کاراکتر سینمایی گیلانه با بازی فاطمه معتمد آریا در فیلم گیلانه – ۱۳۸۷: بررسی و تحلیل

«کار من جان کندن است و ناله و زاری و / درد بنگرید آخر به کارم، مرگ به زین زندگی»

عراقی

فاطمه معتمدآریا در یکی از بهترین نقش آفرینی‌های دوران پرثمر فعالیت هنری اش، موفق می‌شود تصویری فراموش نشدنی از گیلانه خلق کند، نمادی جامع و نمودی کامل از گروه پرشماری از زنان سرزمین مان که گویی جز ادبار و اندوه و انتظار، سطری در دفتر تقدیرشان نگاشته نشده. شخصیت گیلانه، با نامی که ضمن اشاره به یک اقلیم جغرافیایی، دایرهٔ معنایی گسترده‌ای را شامل می‌شود، در سایهٔ چهره پردازی عالی و طراحی لباس متناسب، به مدد هدایت کارگردانی که در مستندسازی صاحب سبک است و البته استعداد شگفت انگیز معتمدآریا در آفرینش بی‌کم و کاست یک مادر روستایی، برای همیشه در ذهن بینندهٔ فیلم گیلانه حک می‌شود.

در نیمه نخست فیلم که در اواخر اسفند سال ۱۳۶۶ و در میانهٔ موشک باران شهرها می‌گذرد، گیلانه که پسرش را در التهاب و نگرانی روانهٔ جبهه کرده، مجبور است میگل، دختر باردارش را در سفر به تهران همراهی کند تا دامادش را پیدا کنند. گیلانه طی این سفر کوتاه به ظرافت و ایجاز تمام، به گون‌ه‌ای واقعی و باورپذیر معرفی شده که مخاطب فورا با او همراه و همدل می‌شود. گیلانه زنی شوهر مرده که هنوز خواستگار دارد، مورد توجه اوس رشید معمار است که حین حساب و کتاب ساخت خانه، وعدهٔ «گیلانه آبجی» را یادآور می‌شود. بازی معتمدآریا در این نمای کوتاه دیدنی ست، با فاصله از مرد و تعجیل تمام، حرفاش را می‌زند و همان طور که معمار با او صحبت می‌کند، به حال فراری مؤدبانه از او دور می‌شود، گویی که از نرم شدن خودش می‌ترسد؛ چرا که برای مادر دو فرزند، جایی برای وسوسه و راحت نیست. گویی مانند بسیار از زنان، این وجه مادرانه برای گیلانه به شکلی غریزی و غیرارادی بر وجه زنانگی او غلبه دارد، چنآن چه در نمایی در اتوبوس علیرغم واکنش‌های عصبی سرباز موجی، به تیمار مادرانه و مهربانانهٔ او می‌پردازد. معتمدآریا در تمام فرصت‌هایی که برای نمایش گیلانه دارد، با تکیه بر میمیک بی‌نظیر چهره، ادای بی‌نقص لهجه و بیان درست زبان بدن؛ مهارت بازیگریش را به رخ می‌کشد. شاید در نگاه نخست، بازی معتمدآریا برونگرا و غلوآمیز به نظر برسد اما در نماهای درشت یا موقعیت‌هایی که عملا دستاویزی برای بازی برونگرا وجود ندارد، باز هم معتمداریا دقیقا همان گیلانه است. محض نمونه جایی در همین نیمهٔ نخست فیلم در قهوه خانه‌ای که به خوابگاه فراریان از موشک باران تهران تبدیل شده، گیلانه چشماش به تلویزیون می‌افتد که تصاویر قربانیان بمباران شیمیایی حلبچه را پخش می‌کند و ما به صورت او نزدیک می‌شویم، غم و حیرت و نگرانی و ترس، همزمان در چهرهٔ ثابت و بی‌حرکتش موج می‌زند.


خرید کتاب با ۱۰٪ تخفیف(همه کتاب‌ها)

نیمه دوم فیلم که بعد از ۱۵ سال از نیمه نخست می‌گذرد (و ظاهرا قبل از نیمه اول فیلمبرداری شده)، فرصت بسیار بهتری برای پرداخت شخصیت گیلانه فراهم کرده، به گونه‌ای که ما گیلانه را در هیئت شکسته‌اش در قالب مادر اسماعیل به یاد می‌آوریم تا مادر جوان‌تر می‌گل. بازی معتمدآریا در خلق این شکستگی و استیصال ستودنی است؛ نحوهٔ راه رفتن گیلانه با کمری خمیده، زانوهایی جمع شده و پاهایی از هم باز، به شکلی ست که او در هر قدمی که برمی دارد، گرانیگاه بدنش نیز به روی پای ساکن منتقل می‌شود. این فیزیک رفتاری باعث شده، ناتوانی جسمی و درد گیلانه خصوصا وقتی باری حمل می‌کند، را با تمام وجود حس کنیم. اتفاقا همین حس همدردی ست که باعث می‌شود میزان رنج و اندوه این زن تنها و مظلوم را درک کنیم. زنی که راه رفتن معمولی برایش مشکل است باید تمام کارهای طاقت فرسای کلبهٔ کوهستانی اش، دکهٔ فروش چای و سیگار و جوراب‌های دستبافش و از اینها مهم‌تر تیمار پسر قطع نخاعش را انجام دهد؛ آن هم و در شرایطی که مثلا برای تلفن زدن به بیمارستان باید مسافت زیادی را پای پیاده طی کند، این استیصال ناشی از ناتوانی جسمی، در نماهای جابه جایی و حمام اسماعیل به اوج می‌رسد. لحظه‌ای هست که اسماعیل با دیدن لکه خونی که از پیشانی مادر به روسریش سرایت کرده، علتش را سئوال می‌کند.

شالش را روی سر می‌کشد، پاسخ می‌دهد: «تاریک روشن صبح چشمم ندید خوردم زمین…..» با این همه، تصویر تمام این مصائب، تنها یکی از وجوه رنج‌هایی ست که گیلانه به دوش می‌کشد قلب این زن بینوا نیز دچار درد و حرمان عظیمیست، چه بسا شکسته‌تر و مجروح‌تر از جسم فرسوده اش؛ زیر شلاق تحقیری طولانی، غصه‌ای مداوم و انتظاری کمرشکن. گیلانه که به تلخی، مرگ زودرسش را پیش بینی می‌کند مدت هاست منتظر عاطفه است، زنی که همسرش را در جنگ از دست داده و گیلانه امیدوار است پس از مرگ اش، پرستار و همدم اسماعیل باشد. انتظاری طولانی که هرگز به آخر نمی‌رسد، چنان چه انتظار او برای یافتن دامادش رحمان، در نیمهٔ اول فیلم، تمام نمی‌شود.

گیلانه در گفتگو با ستاره، نامزد سابق اسماعیل، بی‌تاب شده و از زخم عمیق دیگری بر قلبش، پرده برمی دارد: «نیش زبون مادر تو هنوز یادم نرفته، گفت خود تو اگه دختر داشتی رضا می‌شدی زن یه آدم فلج بشه؟ گفتم اخه بی‌انصاف بچهٔ من وقتی رفت جنگ، این طور بود؟» اشک در چشم‌های گیلانه می‌دود: «سیبیل سنبلش هنوز سبز نشده قد داشت عین شمشاد هزارون دختر آرزوی عروس اون شدن رو داشتن، یه لب بود و هزار خنده…» دور خودش می‌چرخد و با سوز پشت دست خودش می‌کوبد و زار می‌زند: «ای ننه مرده، تو چه کردی با خودت، ای ای ای…»؛ اوج هنرنمایی خیره کنندهٔ معتمدآریا.

با این همه، در حضور پسرش که دائما قربان صدقه‌اش می‌رود، دوبارهٔ پردهٔ ضخیم خویشتنداری را بر این دریای آتش درون می‌پوشاند، مبادا جگرگوشه‌اش اندک غبار اندوهی در فضا ببیند، برای خوشحالی اسماعیل، تلویزیون را که مشغول پخش تصاویر جنگ است، خاموش می‌کند و بلافاصه ضبط را روشن می‌کند، دسته گل خشکی برداشته و روی نوای شاد موسیقی می‌رقصد، غیرممکن است هیچ کسی با هر اندازه مداقه در رقص پیر زنان خونگرم روستایی چنین تصویری ارائه کند، بازیگر باید زندگی این زنان را زیسته باشد و نه فقط با شادی ایشان رقصیده باشد که به اندوهشان نیز گریسته باشد.

بدون شک شهیدان و جانبازان جنگ تحمیلی، شریف‌ترین و مظلوم‌ترین مردمان نسل معاصر این خاک اند، با این حال گاهی مادران عزیز و خون جگر ش هدا، مفقودین و جانبازان در مقامی فرادست آدمی، حتی بالاتر از ایشان جلوس و جلوه می‌کنند، گیلانهٔ گرامی نیز از این گونه مادران است. او در مواجهه با جنگی که برای عده‌ای چون خودش تنها محرومیت و رنج و نابودی در پی داشته و برای عده‌ای دیگر سود و ثروت بادآورده، هیچ کینه‌ای به دل ندارد. در حالی که اسماعیل، خود را چون اسمش قربانی این نبرد ناجوانمردانه می‌بیند و با خشمی فروخورده، حتی حاضر نمی‌شود مادرش با موبایل محتکر بازاری به دکتر زنگ بزند. گیلانه اما گناه رنج و محرومیت خود را بر گردن دیگران نمی‌بیند و با دلی گشاده و مهربان به همه لبخند می‌زند و گویا به جز بذل جسم و جان خویش، راضی به برداشتن هیچ سهمی از زندگی نیست. عجیب این که زنانی از تبار گیلانه، پایانی جز مرگ برای این فداکاری هرروز و همیشه نمی‌شناسند گویی معنای مادربودن چیزی جز رنج بردن نیست. جایی در اواخر فیلم در جواب دکتر دبیری که در شوخی با نخوردن داروهایش به گیلانه می‌گوید: «داری هشتاد درصد میشی ها!»، پاسخ می‌دهد: «دور از جانت، آدم صد بشه ولی مادر نشه»، شکواییهٔ تلخ زنی که مرگ را به زندگی مرجع می‌داند؛ مجموع خسته و پریشانی از حرمان و حسرت، دوباره نوروز و بهار می‌رسد ولی تیره و غمناک؛ رؤیای رستورانی که دکه سیگار فروشی شده، دختری دور از مادر، پسری بیمار و زمین گیر، بدنی فرسوده و روحی رنجور در نمای پایانی، گیلانه که به خستگی از پا افتاده، زیر تندباد سرد و مرطوب، به هجوم مه سفید از کوهستان نگاه می‌کند. تصویری تاثیرگذار و ویرانگر از زنی که هیچ گاه رنجهایش التیام نیافت، انتظارش به آخر نرسید و آرزویش محقق نشد.

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.