کاراکتر سینمایی رضا با بازی فرامرز صدیقی در فیلم دندان مار – ۱۳۶۸: بررسی و تحلیل

رضای دندان مار در مقایسه با دیگر قهرمان‌های فیلم‌های کیمیایی دارای ویژگی‌های متفاوتی است. او نه شیوهٔ زندگی و قدرت و جسارت قیصر، رضا موتوری، صالح خاک و سلطان را دارد که سر به عصیان بگذارد و نه همانند داش آکل، رضای ردپای گرگ، توری سرب و امیر علی اعتراض جوانی پرشر و شوری داشته که در میانسالی به کارش بیاید، رضا یک کارگر قدیمی چاپخانه است که به اقتضای شغلش با کتاب و ادبیات آشنایی دارد (در این ویژگی با نوری سرب مشترک است و به دلیل مشکلی که برای چشمانش پیش آمده خانه نشین شده است، مونس و همدم او مادرش بوده که با رفتنش رضا بیکس‌تر از گذشته شده است. تنها وجه مشترک رضا با دیگر قهرمان‌های کیمیایی تنهایی و اصالت اوست در نگاه و رفتار و سکنات او این اصالت نمایان است. ویژگی اصلی رضا کم حرف بودن اوست که به ظاهر او را آرام نشان می‌دهد و در عین حال حساس بودن نسبت به مسائل پیرامونش منجر به تلاطم درونی او می‌شود، تنهایی و غم هجران مادر باعث می‌شود که او از خانه بیرون بزند و به دنبال ماوایی برای آرامش خود باشد، رضا به طور موقت مسافرخانهٔ شلوغی را برای اقامت انتخاب می‌کند. با این که او بچهٔ تهران است، ولی در واقع فرقی با احمد و کودکان جنگ زده خرمشهر و آبادان ندارد. همه آن‌ها خویشاوندان خود را در جنگ از دست داده‌اند و در تهران آواره و غریب هستند.

احمد علیرغم مشترکاتی که با رضا دارد (داشتن اصولی که زیر پا نمی‌گذارد)، مکمل شخصیت رضاست. او جذبه،‌ جثهٔ قوی و زور بازو دارد و همه از او حرف شنوی دارند. از جایی به بعد این دو بدون این که با هم وقت زیادی بگذرانند و صحبت کننده مختصات شخصیتی همدیگر را پیدا کرده و تکلیف شان با هم معلوم می‌شود. احمد هنگام معرفی رضا به انا عبدل تعریف درستی از او ارائه می‌دهد که نشان از شناخت و احترام متقابل این دو به هم دارد «این آقا ر ضا خیلی مرده اما دلش تنگه. با من کار میکنه خلاف نمیکنه، اما خلاف نکردنش مثل یه باغ قیمتیه»، هر بار که رضا را با احمد می‌بینیم بدون این که حرفی بزند یا دخالت کند، گوشه‌ای ایستاده و ناظر حرکات و رفتار احمد است. رضا فقط در جایی که احساس می‌کند اثبات است از خود واکنش نشان می‌دهد. هنگامی که پلاک برادر و گردنبند مادرش دزدیده شده با شجاعت جلوی احمد درمی آید، به تنهایی سراغ شوهر زیور می‌رود و با هر زحمتی که شده کمک‌هایی که به خواهرش زده را تلافی می‌کند، مردی که مزاحم فاطمه است را از ماشین بیرون می‌اندازد و خطر مواجهه با آقا عبدل را به جان می‌خرد. این نمونه‌ها دقیقا همان لحظاتی است که او اصول و مرامی که بدان پایبند است را حفظ می‌کند و عقب نمی‌نشیند در دیالوگ زیور به این نکته اشاره می‌شود. «می‌ترسم. دیگه مثل قدیمش نیست، اونقدا بنیه نداره می‌خواد که تنها بره.» حتی با احمد هم زمانی که لازم است صحبت می‌کند و همان جملات کوتاه کافی است که احمد را بر علیه آقا عبدل بشوراند.

رضا: حتما یه چیزایی برای تو عزیزه که واسه منم عزیزه.

احمد: آقا عبدل اگه پیدات کنه کارت سخت میشه اما حالا که اینجوریه من نمی‌دادم خیالم جور دیگست.


خرید کتاب با ۱۵٪ تخفیف(همه کتاب‌ها)

رضا: این دختره دختر خوبیه، این آقا عبدل شما زیادی زنده است. حتم دارم الله من گردنش بود پلاک جبههٔ داداشم هم کنار اون بود. چشاتو وا کنی خیلی چیزا دور و برته.

به غیر از مادرش هیچ زنی همدم رضا نبوده است و خواهرش هم درگیر مشکلات و بدبختی‌های خودش است. معلوم است که در میان دوستان مرد هم با. هر کسی نمی‌جوشد و اخت نمی‌گیرد. فقط هنگامی که در محضر اوستا و بزرگترش آقا جلال است خوشحالی و شعف در چهره‌اش دیده می‌شود و سر شوق می‌آید، خانهٔ آقا جلال جایی است که رضا در آن احساس آرامش می‌کند و به حرف می‌آید جایی امن که در آن می‌تواند از خاطرات خوش گذشته بگوید و گوش به نوای بنان و خوانساری بدهد و از آقا جلال یاد بگیرد فرامرز صدیقی در مهم‌ترین نقش کارنامهٔ بازیگری خود به بهترین وجه ممکن کاراکتر رضا را برای ما جاودانه کرده است، چنهٔ لاغر، موی بلند و ریش جوگندمی به همراه عینکی که بر چشم دارد ترکیبی به یادماندنی از او ساخته است. صدیقی برخلاف اکثر فیلم‌هایی که پس از دندان‌های بازی کرد. با رهنمودهای کیمیایی و دیالوگ‌هایی که به جملات کوتاه تبدیل شده و به سرعت بیان می‌شود، توانسته تن صدا و حالت خاص گویش مخصوص به خود بیان دیالوگ‌ها (به صورت آهسته و کشیده) را با وجود دوبله شدن فیلم مهار کند. اندوه و بی‌قراری در چشمان و چهره او نمایان است و بازی با عینک و دست کشیدن به موهایش برای بیان پریشانی، ابزارهایی است که او به خوبی از آن‌ها استفاده می‌کند. نقطه اوج بازی او صحنهٔ گریستن رضا در آمبولانس است که از نمونه‌های درخشان و بی‌همتای بازیگری در تاریخ سینمای ایران است.

رضا همانطور که قول داده بود «تو این کار تا آخرش میام» در جدال پایانی احمد یا آقا عبدل حضور دارد. احمد هم قبلا رسم رفاقت را به جا آورده و برای نجات زبور رضا را همراهی کرده است، دست تقدیر طوری برای شان رقم خورده که از این به بعد سرپناه و حامی دو زن باشند، با ورود فاطمه به منزل رضا، چراغ خانهٔ او روشن شده و شاید پس از مدت‌ها تنهایی در کنار فاطمه، زیور و احمد سر و سامانی بگیرد رضا در سوگ مادرش تا جایی که توانسته خویشتن داری کرده و آرام اشک ریخته است آرامش، غرور و سکوتی که از او سراغ داریم مانع از این می‌شود که جلوی دیگران ناله و زاری کند، ولی با مرگ آقاجلال دیگر همه چیز برای او تمام شده است، او بزرگترین و آخرین تکیه گاه‌اش را از دست داده است و با صدای بلند می‌گرید و ضجه می‌زند. سکانس کریستن رضا در کنار پیکر پیر و مرشدش یکی از تکان دهنده‌ترین و تلخ‌ترین سکانس‌های تاریخ سینمای ایران است. تصویر کامل تنهایی، استیصال و درماندگی یک مرد، همین جاهاست که هر آدمی آرزو می‌کند که چقدر خوب می‌شد یک اقا جلال در زندگیش باشد تا به او نگاه کند و از او یاد بگیرد، یا این که در نبودش یک رفیق ناب همانند احمد باشد که زیر بغلش را بگیرد و کمک کند تا دوباره روی پای خود بایستد.

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.