کاراکتر سینمایی فرانچسکا جانسون با بازی مریل استریپ در فیلم پل‌های مدیسون کانتی: بررسی و تحلیل

«زدست رفت مرا بی‌تو روزگار دریغ / چه یک دریغ که هر دم هزار بار دریغ

به هرچه درنگرم بی تو صد هزار افسوس / به هر نفس که می‌زنم بی تو صد هزار دریغ

عطار

فرانچسکا جانسون، با بازی درخشان مریل استریپ، یکی از بهترین نمونه‌های واکاوی دو راهی بغرنجی است که بسیاری از زنان متــأهل در فراز و فرود زندگی زناشویی پیش روی خود می‌بیند. فرانچسکا زن میان‌سال ایتالیایی با شوهر آمریکایی و دو فرزندش در یکی از مزارع آیوا زندگی روستایی ساده‌ای دارد: اما ملال و اندوه پنهانی که در جان او جای گرفته، محصول تنهایی و انزوای او در مزرعهٔ بزرگ‌شان نیست. فرانچسکا حتی اگر ساکن آپارتمانی در شهری بزرگ و شلوغ بود، باز از همین مشکل رنج می‌بُرد؛ مشکل که با ایجازی درخشان در همان اولین نمای معرفی فرانچسکا به خوبی مطرح می‌شود: فرانچسکا در آشپزخانه همان‌طور که به تنهایی مشغول آشپزی‌ست، از شنیدن اپرای ایتالیایی لذت می‌برد. پسرش مایکل وارد می‌شود و با بی‌ملاحظگی در را به هم می‌کوبد طوری که صدایش فرانچسکا را از جا می‌پراند، چند ثانیه بعد شوهرش ریچارد نیز همین اشتباه را تکرار می‌کند ولی او اعتراض نمی‌کند و به چیدن میز ادامه می‌دهد. دخترش کارولین هم به محض ورود به آشپزخانه، ایستگاه رادیو را به میل خود تغییر می‌دهد و باز هم فرانچسکا علی‌رغم این‌که از این کار معذب شده، اعتراض نمی‌کند. شوهرش و بچه‌ها بلافاصله با اشتها مشغول خوردن می‌شوند و فرانچسکا آن‌ها را تک به تک نگاه می‌کند در حالی که آن‌ها فقط به بشقاب غذای‌شان توجه دارند. کنایه‌ای تصویری از این حقیقت تلخ که اغلب، اهمیت حضور یک زن خانه‌دار محدود به همان خانه‌داری‌ست و مادامی که غذا، خوشمزه و خانه مرتب و البسه تمیزند، همه چیز خوب است. البته قرار نیست که زندگی عجیب و غریبی داشته باشند یا مثلا با یک ستارهٔ مشهور ازدواج کنند، ولی قرار هم نیست که تن و روان‌شان در زنجیرهٔ عادت‌های تکراری و روزمره کاسته و فرسوده شود. برای دوری از چنین فرجام تلخی در یک ازدواج، مرد که نقطه اتکای زن و شریک زندگی اوست باید به عنوان پیش نیاز، باید از یک میزان حداقل هوش، قدرت، تجربه و احساس برخوردار باشد. رابرت کینکید نه خیلی ثرومند و مشهور و نه چندان جوان و جذاب است، اما این توانایی‌ها را در وجود خود حمل می‌کند. به عنوان مثال در همان برخورد اول، فرانچسکا که انتظار ندارد هیچ کس اسم باری، شهر زادگاه‌اش را شنیده باشد، از این‌که می‌شنود رابرت فقط به خاطر زیبایی این شهر، چند روز در آن اقامت کرده، شگفت‌زده می‌شود. یا وقتی به رابرت دسته گل کوچکی برسم سپاس برای‌اش چیده می‌گوید: «این‌ها سمی‌ست»، رابرت که شوخی را دریافته، گل‌ها را رها می‌کند و همین واکنش، فرانچسکا را به خنده می‌اندازد. بله، مردها باید دنیا دیده باشند، باید برای زن‌ها گل بچینند و بتوانند آن‌ها را بخندانند. رابرت در کمترین زمان درمی‌یابد که فرانچسکا که عاشق تدریس بوده و به دنبال ریچارد به آمریکا آمده. از زندگی‌اش رضایت چندانی ندارد و او را با گفتن این‌که: «من هم رویاهایم را گوشه‌ای یادداشت می‌کنم»، دلداری می‌دهد. رابرت با پاک کردن هویج و پیازچه به فرانچسکا در آشپزی کمک می‌کند و می‌گوید آفریقا از آن رو برای‌اش محبوب است که قانونی جز غرایز طبیعی بر آن حاکم نیست. این‌ها صفات خارق‌العاده‌ای نیستند اما آن‌قدری برای فرانچسکا جذاب هستند که او را به این مرد متمایل کنند، تا حدی که علی‌رغم هشدار رابرت در مورد قضاوت مردم (با اشاره به برخوردشان با خانم ردفیلد که تجربهٔ مشابهی داشته) مصَرانه و با هیجان، سر قرار حاضر می‌شود. پس از گذشت چهارمین روز فرانچسکا خود را بر سر آن دوراههٔ بغرنج و بی‌عبور می‌بیند، برای رابرت که سال‌ها پیش از همسرش جدا شده، راه روشن است اما برای فرانچسکا، انتخاب، پیچیده‌ترین کار دنیاست. او در نهایت برای حفظ عزت و شرافت خانواده‌اش و آیندهٔ شوهر و فرزندانش، احساس خود را آگاهانه قربانی می‌کند. اما اشک‌های آن شب پایان این قصه نیست. سرنوشت با بی‌رحمی زیاد یک بار دیگر امتحان سختی از فرانچسکا می‌گیرد. چهار روز بعد فرانچسکا دوباره محبوب‌اش را می‌بیند. رابرت همان‌طور که قول داده بود، به نشانه عشق راستینش مانده و خیس از باران، ملتمسانه و مستأصل به او نگاه می‌کند. این دیدار به نمای مشهور چراغ قرمز ختم می‌شود و فرانچسکا برای آخرین بار با رابرت وداع می‌کند. در این نما فرانچسکا روی صندلی ماشین و از پشت شیشه خیس از باران، رابرت را در ماشین جلویی می‌بیند که پشت چراغ قرمز، گردنبند یادگاری‌اش را به آینه آویزان می‌کند. فرانچسکا همان‌طور که به چراغ راهنمای ماشین رابرت که با هشداری آشکار چشمک می‌زند چشم دوخته، با انگشتانی لرزان دستگیره در را گرفته و تا نیمه فشار می‌دهد. چراغ سبز می‌شود و رابرت با طمئنینه به سمت چپ می‌پیچد در حالی‌که فرانچسکا از پشت قطرات اشک و باران، دور شدن او را با نگاهی غمناک و حسرت بار دنبال می‌کند.


خرید کتاب با ۱۰٪ تخفیف(همه کتاب‌ها)

او دیگر هرگز رابرت را نمی‌بیند، حتی متعاقب مرگ شوهر و پس از گذشت ده‌ها سال، تنها پیوند آنها، دیدار فرانچسکا از مکان‌هایی است که در آن دقیقه‌های گمشدهٔ دور دست، با هم بوده‌اند. و البته بسته‌ای که پس از مرگ رابرت، به فرانچسکا می‌رسد و علاوه بر دستبند رابرت و همان گردنبند یادگاری ساخت آسیسی، حاوی کتاب مجموعه آثار رابرت کینکید است. کتابی که با عنوان «چهار روز» با مقدمه‌ای از اشعار زیبای بایرون، تقدیم به «ف» چاپ شده و یک برگ کاغذ کهنه لای آن است: همان چهار خطی که سال‌ها پیش فرانچسکا برای دعوت رابرت به شام نوشته و آن را روی پل روزمن چسبانده بود.

فرانچسکا در انتهای وصیت‌نامهٔ طولانی و اعتراف‌گونهٔ خود برای فرزندانش می‌نویسد: «…. من زندگی‌ام را صرف خانواده‌ام کردم. می‌خواهم آن‌چه از من باقی مانده را به رابرت بدهم» و منظورش از «آن‌چه»، خاکسترش است که وصیت کرده از روی پل روزمن به رودخانه مدیسون ریخته شود.

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.