کاراکتر سینمایی سلطان با بازی فریبرز عرب نیا در فیلم سلطان – ۱۳۷۵: بررسی و تحلیل

«سلطان کیه؟». این را مریم (هدیه تهرانی) می‌گوید. با لحن کمی لات منشانه و حق به جانب و محکم. دنبال مردی می‌گردد که نمی‌شناسد، فقط می‌داند کیف اسنادش را زده. می‌داند هست و نیستش فعلا در دست اوست و از طرف دیگر سرمه، مادر ناصر از جوانمردیش برایش تعریف کرده، با این حال مریم عصبانی است و می‌خواهد ببیند این مردی که باعث شده بین زمین و هوا معلق بماند کیست. همه فیلم ما هم در جستجوی سلطان هستیم. می‌خواهیم بدانیم سلطان آن طوری که می‌گفتند همان رضا موتوری است که حالا در دهه هفتاد زندگی می‌کند؟

«اما من، یه جایی، یه وقتی واستون میگم که چه جوری میشه که آدم دیگه حواسش مال خودش نیست.» حواس سلطان مال خودش نیست. شاید خیلی دورترها به خودش هم فکر می‌کرده. مثل بقیه جوان‌ها زندگی می‌کرده. پی تفریح و عاشقی و کار می‌رفته اما حالا خیلی وقت است که حواسش را داده پی عادل و ناصر و آدم‌های دیگری که چشمشان به سلطان است. سلطان، رضا موتوری نیست گرچه آخر سر همان طوری کلکش روی موتور کنده می‌شود. رضا موتوری در دهه ۵۰ برای حفظ فردیتش در کافه همرنگ جماعت نمی‌شد و سلطان در دهه ۷۰ برای – حفظ اجتماع کوچکی که دوروبرش هستند، خودش را فدا می‌کند. آن وسطها یک جایی هم بالاخره حواسش می‌رود پی خودش. وقتی مریم را می‌بیند. عشق همین است. یک لحظه لرزیدن دل و حواست از بقیه چیزها پرت می‌شود و می‌روی در لاک خودت. سلطان که شرایطش خیلی پیچیده‌تر از این حرفهاست. وسط عاشقی باید حواسش به مریم و مال و اموالش هم باشد. هوای عادل و ناصر و آینده شان را هم داشته باشد و این وسط سلماسی و کرم و پسران مرحوم باهری را هم دور بزند که به خاطر پول و انتقام شخصی حاضرند دست به هر کاری بزنند، غافل از این که وسط این بازی سلطان ساده‌ترین شان است. آن همه کلک و دغل و دروغ و دله دزدی‌ها فقط برای بیرون کشیدن گلیم خودشان به درد می‌خورد وگرنه سلطان را با این دل صاف و ساده چه به در افتادن با کرم بی‌مروت و پسران بی‌وجدان باهری و سلماسی که پی منفعت خودش است؟!

آمدن مریم به زندگی سلطان او را یاد حسرت‌ها و نداشته هایش می‌اندازد. یاد زندگی‌هایی که نکرده. یاد نداشته هایش. آنجایی که وسط اتوبان می‌ایستد و داد می‌زند و از خانه‌ای می‌گوید که افتاد وسط طرح شهرداری و خرابش کردند، فرامتن‌های فیلم را فراموش کنید. دل بدهید به مردی که یک بغض خفته در گلو تا آن روز داشته و حالا جلوی زنی که دلش می‌خواهد همراه و هم قدمش باشد اما ته دلش هم می‌داند مسیر طولانی را با هم طی نخواهند کرد، بغضش را می‌ترکاند. آن چیزی که سلطان را با رضا موتوری متفاوت می‌کند تعهد اجتماعی و اخلاقیش است به آدمهای اطراف اش. سلطان قهرمان دهه ۷۰ است. قهرمان‌ها معمولا آدم‌های تک افتاده اجتماع شان هستند که به نفع آدم‌های معمولی از خودشان مایه می‌گذارند. سلطان نمی‌تواند جلوی تراکم شهری و برج سازی را بگیرد. ولی همان قدر تک افتاده است که وسترنرهای وسترن‌های مورد علاقه مسعود کیمیایی، و در نهایت هم با آخرین تیری که برایش مانده، با نارنجک دست ساز رفیقش، آن بدمن اصلی قصه خودش را نابود می‌کند. گیرم که به قیمت جان خودش هم تمام شود. حالا خیالش راحت است که عدالت در مورد عادل، پدرش و کرم اجرا شده.

رابطه سلطان و مریم به اندازه است. به قول خود سلطان: «کوتاه بود ولی خیلی خوب بود.» ته دلش می‌داند از عشق چیزی بیشتر از این‌ها به او قرار نیست برسد. زندگی با سلطان جور دیگری تا کرده که فرصتی برای دل خودش نداشته باشد. از همان اول فیلم کیمیایی مردی را تصویر می‌کند که به ته خط رسیده. زندگی ارزشی برایش ندارد. فقط می‌خواهد حسابش را با آن‌هایی که می‌خواهد صاف کند تا در نهایت درست و حسابی کلکش کنده شود. سلطان بیشتر از هر قهرمان دیگر مسعود کیمیایی انگار از دل وسترن‌های کلاسیک بیرون آمده. با یک موتور به جای اسب، یک نارنجک به جای تفنگ و یک بی‌تفاوتی محض نسبت به خوشی‌های زندگی می‌توانست یکی از «هفت دلاور» فیلم استرجس باشد یا «شین» یا گری کوپر ماجرای نیمروز. با عشق و ایمان به اجرای عدالت و با حفظ تمام و کمال فردیتش آماده از خودگذشتگی برای هدفش.


خرید کتاب با ۱۵٪ تخفیف(همه کتاب‌ها)

فریبرز عرب نیا هنوز هم بهترین نقش آفرینی کارنامه‌اش سلطان است. کاراکتری که، کیمیایی ساخته بود به او فرصت داد نقش یک قهرمان زخم خورده جذاب را بازی کند و البته عرب نیا هم خوب از پس این کار برآمد. با آن چین و چروک کنار چشمها وقتی لبخند یک وری می‌زند. با اکت‌های عاشقانه‌ای که از طبقه پایین‌تر جامعه می‌آید. با بغضی که انگار از همان اول فیلم در گلویش است. به چهره و بازیش یک جور حزن بخشیده که اصلا ویژگی سلطان است. نرم شدنش با آمدن مریم به زندگیش خیلی ظریف اتفاق می‌افتد. آن سکانسی که شماره مریم را که روی کاغذ نوشته میان لبانش می‌گذارد و با موتورش به دل اتوبان می‌زند در حالی که اشک به چشم دارد، نمی‌توانید از عرب نیا چشم بردارید. در کنار نقش‌های مکمل فیلم که خیلی تصنعی هستند، عرب نیا یک تنه قهرمانی می‌سازد که مدام چشم تان پی اوست.

و راستی هیچ وقت نپرسیدیم که سلطان لقبش است یا واقعا وقتی به دنیا آمده پدر و مادرش فکر کرده‌اند این پسر باید سلطان همه جوانمردهای عالم بشود و اسمش را گذاشته‌اند سلطان؟!

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.