نقش‌آفرینی‌های آل‌پاچینو در فیلم‌های جدیدش : تحقیر، منگلهورن و دنی کالینز

«نه زنی که از او فرش تازه بخواد، نه قوم و خویش پیری که از با چشم‌های تار و فرسوده دل‌اش را به رحم بیاورد. بی‌کس و کار، این چیزهاست که از او مرد آزاد همه‌فن حریفی ساخته است.»

(کن کیسی، پرواز بر فراز آشیانه فاخته)

جشنواره سال گذشته ونیز، شروع دوباره‌ای برای آل‌پاچینوی بزرگ و کهنه‌کار به نظر می‌رسید. نمایش دو فیلم با بازی آل‌پاچینو ] تحقیر (The Humbling) به کارگردانی برای لوینسن در بخش خارج از مسابقه و منگلهورن به کارگردانی دیوید گوردون گرین در بخش مسابقه[و استقبال گرم منتقدان از بازی آل‌پاچینو علیرغم نظرات ضدو نقیض در مورد خود فیلم‌ها، مؤید این نکته بود. نظ اسکات فونداس این بود که بازی پاچینو در تحقیر را می‌توان بهترین بازی پاچینو روی پرده بزرگ از زمان بی‌خوابی در سال ۲۰۰۲ تلقی کرد. جان بلیزدیل اعتقاد داشت پلچینو در تحقیر به جایگاهی می‌رسد که اساساً کار را وارد سطح جدیدی می‌کند. بلیزدیل در مورد منگلهورن هم اعتقاد داشت که سطح کار پاچینو بالاتر از کیفیت کلی فیلم است: «این به آن معنا نیست که منگلهورن فیلم خوبی نیست (که فیلم خوبی است). نکته فقط این است که اجرای پخته پاچینو لیاقت یک فیلم بزرگ را داشت.» آلونس دورالد هم در مورد منگلهورن اعتقاد دارد این یکی از بهترین نقش‌آفرینی‌های دوره کاری پاچینو است.

با چنین استقبالی، پاچینو دوباره در کانون توجهات قرار گرفت و نمایش فیلم دنی کالینز (که البته به اندازه لیاقت‌اش دیده نشد و قدر ندید اما بازی پاچینو با هم با استقبال قابل قبولی روبه‌رو شد) می‌توان ادامه دوران تازخ حیات بازیگری پاچینوی ۷۵ ساله تلقی شود. اما به نظر می‌رسد مرحله جدید دوران کاری پاچینو از چند سال قبل شروع شده بود.


خرید کتاب با ۱۵٪ تخفیف(همه کتاب‌ها)

بعد از سلسله بازی‌های درخشان و تحسین شده آل‌پاچینو در دهه ۹۰ (پدرخوانده ۳، دیک تریسی، بوی خوش زن، گلن گری راس، راه کارلیتو، مخمصه، دنی براسکو، وکیل مدافع شیطان و نفوذی) موفقیت‌های او در سال‌های اولیه هزاره جدید هم ادامه پیدا کردند. بازی فوق‌العاده او در بی‌خوابی (کریستوفر نولان، ۲۰۰۲) در یاد عشاق سینما ماند و حضور درخشان‌اش در مجموعه کوتاه فرشتگان در آمریکا (مایک نیکولز، ۲۰۰۳) جوایز امی و گلدن گلوب را برای پاچینوی بزرگ به ارمغان آورد. با این وجود بعد از این موفقیت‌ها، به نظر می‌رسید حرفه پاچینو در سراشیبی افتاده است. پاچینو در فاصله سال‌های ۲۰۰۴ تا ۲۰۰۹ کمتر فرصت این را پیدا کرد تا علاقه‌مندان‌اش را سیراب کند. بازی او در نقش شایلاک یهودی در فیلم تاجر ونیزی (مایکل رادفورد، ۲۰۰۴) شاید یکی از این معدود موقعیت‌ها باشد. به سختی می‌توان نگاه پاچینو را در آخرین سکانس حضورش در فیلم فراموش کرد؛ نگاهی که فقط از آل‌پاچینو بر می‌آمد و دارای چنان حس و حال قدرتمند و پیچیده‌ای بود که به سختی می‌شد توصیف‌اش کرد. نقشه‌های شایلاک شکست خورده بود. حالا او هم از سوی جامعه مسیحیان رانده شده و هم از سوی هم‌پیمانان سابق یهودی خود. آن لحظه، نگاه پاچینو را به یهودانی نشان می‌داد که وارد کنیسه می‌شدند و حالا دیگر او را راه نمی‌داند. این نگاه حاکی از خشم و کینه بود یا نشان دهنده افسوس و حسرت شایلاک؟ او خودش را در این وقایع مقصر می‌دانست، هم‌پیمانان سابق خود را، مسیحیان را یا سرنوشت را؟ نگاه پاچینو بود که توانست حس و حالی چنین پیچیده به یک نمای به ظاهر ساده از نگاه شخصیت اصلی فیلم ببخشد.

اگر استثنایی چون تاجر ونیزی را کنار بگذاریم، اکثر نقش‌آفرینی‌های پاچینو در فاصله سال‌های ۲۰۰۹- ۲۰۰۴ یا در قالب شخصیت‌هایی معمولی بودند (دو نفر برای پول، دی. جی. کاروسو، ۲۰۰۵)، یا نقش‌هایی مکمل در فیلم‌های جریان اصلی بودند که به بازیگر فرصتی برای فرار از ساخت تیپ و حرکت به سمت ساخت یک شخصیت پیچیده نمی‌دادند (سیزده یاز اوشن، استیون سودربرگ، ۲۰۰۷) یا قرار بود بازتولید برخی از تیپ‌های مهم دوران اوج پاچینو باشند اما در نهایت به کاریکاتوری به آن نقش‌ها تبدیل می‌شوند (قتل عادلانه، جان اونت، ۲۰۰۸). غم‌انگیزترین مورد در این میان قتل عادلانه بود که با حضور پاچینو و دونیرو رودروی هم ساخته شده بود. قتل عادلانه پیش از اکران، وقوع یک رؤیا به نظر می‌رسید، ۱۳ سال بعد از فیلم تحسین‌شده‌ای چون مخمصه (مایکل مان، ۱۹۹۵) این دو غول بازیگری مجدداً رودروی هم بازی کرده بودند و تریلر و عکس‌های فیلم نشان می‌داد که برخلاف مخمصه، این بار دنیرو و پاچینو سکانس‌های زیادی رودروری هم دارند. بعد از اکران فیلم مشخص شد که فیلم رد برخی از سکانس‌ها (از جمله سکانس پایانی) قرار است به مخمصه ارجاع داده و حال و هوای آن فیلم را زنده کند. اما نتیجه، ناامیدکننده بود. قتل عادلانه یک فیلم کاملاً قابل پیش‌بینی پلیسی بود که سکانس پایانی‌اش حتی می‌توانست حس و حال سکانس درخاشن پایانی مخمصه را هم برای علاقه‌مندان شاهکار مایکل مان از بین ببرد. حضور سست و بی‌رنگ و بوی پاچینو و دنیرو هم می‌توانست برای طرفداران هر دو بازیگر غم‌انگیز باشد. در چنین شرایطی به نظر می‌رسید که افول پاچینو ادامه دارد. اما از سال ۲۰۰۹ اوضاع به تدریج تغییر کرد.

ماجرا از زمان بازی پاچینو در فیلم تلویزیونی شما جک را نمی‌شناسید (برای لوینسن، ۲۰۰۹) شروع شد. لوینسن، آدام میزر (فیلم‌نامه‌نویس) و پاچینو به شخصیت جک کوورکین نوعی بی‌قید و بندی بخشیدند که انگار شکل جدیدی از بی‌قیدی تعدادی از شخصیت‌های دهه ۹۰ پاچینو (ریکی روما در گلن‌گری گلن راس، وینسنت هانا در مخمصه، جان میلتون در وکیل مدافع شیطان) بود. در تعدادی از سکانس‌ها به نظر می‌رسید هدف جک کوورکین بیشتر هجو رفتار و تفکر دیگران است تا دفاع از عقاید شخصی‌اش، و پاچینو این تفکر را با راه رفتن‌های رها و دوچرخه‌سواری‌های بی‌قیدو بند خود در فیلم نشان داد. مهم‌ترین کارکترهای جان گرفته توسط پاچینو در هزاره جدید تا آن سال (از کارگاه ویل دورمر تا شایلاک یهودی) انسان‌های غمگین و ته خط رسیده‌ای بودند. اما شما جک را نمی‌شناسید شروع دور جدیدی از نقش‌آفرینی‌ها برای پاچینو بود.

نمایش این بی‌قیدی در سال ۲۰۱۱ با فیلمی غافلگیرکننده به اوج رسید. جک و جیل (دنیس دوگان)، آن قدر کمدی سطح پایینی بود که تمشک‌های طلایی بدترین‌های سال را درو کرد و سهم پاچینو هم در این میان دو تمشک طلایی بود. همه چیز با دیدگاهی منفی مورد بررسی قرار گرفت. حضور بازیگر بزرگی چون پاچینو در محصولی چنین سطح پایین در شأن او نبود؛ آن هم در نقش خودش که نوعی اعتبار بخشیدن به جک و جیل به نظر می‌رسید. در این میان، این نکته مغفول ماند که چطور پاچینو (شاید) بیش از هر زمان دیگری در طول دوران بازیگری‌اش زنجیرها را از پایش گشوده است. پاچینو در معجون گاه غیرقابل تحمل دنیس دوگان این فرصت را پیدا کرده بود که اسطوره خودش را به شکلی غیرمنتظره هجو کند. دو شوخی بامزه با دو دیالوگ مشهور در فیلم‌های پدرخوانده ۲ و صورت زخمی در کنار سکانسی که جیل (آدام سندلر) مجسمه اسکار پاچینو را می‌شمند، آشکارترین نشانه‌های این هجو آگاهانه بودند. سکانس‌های فوق سطحی و پرتعداد فیلم را به سختی می‌توان تحمل کرد. اما اگر از پس این دقایق بربیاید، در برخی از لحظات فیلم با پاچینویی مواجه می‌شوید که پیش از این ندیده‌اید؛ رهاترین پاچینوی ممکن که در برخی از لحظات به سادگی می‌تواند با کمدین‌های بزرگ این دوره برابری کند. افسوس که قابلیت دست کم گرفته شده کمدی پاچینو خرج چنین فیلمی شد.

فیلم خوب و قدر نادیده رفقای سرپا (Stand Up Guys) فیشر استیونز، ۲۰۱۳) فرصت کم‌نظیری برای پاچینو فراهم آورد تا مجموعه‌ای از توانایی‌هایش را به نمایش در بیاورد. او در این فیلم نقش وَل را بازی می‌کند؛ کردی که بعد از ۲۸ سال از زندان بیرون آمده و حالا قرار است به دستور دشمن خونی‌اش و به دست نزدیدک‌ترین دوست‌اش کشته شود اما وَل و داک (کریستوفر واکن) رفاقت خود را بر دستور دیگران ارجح می‌دانند؛ حتی به قیمت به خطر افتادن جان‌شان. رفقای سرپا فیلمی در حال و هوای فیلم‌های موسوم به «دو رفیق» در دهه‌های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ (به خصوص بوچ کسیدی و ساندنس کید) به نظر می‌رسد اما یک تفاوت مهم با آن آثار دارد: این بار، این شخصیت برونگرا، شوخ و شنگ و «رها» تر فیلم است که به تدریج رهبری را بر عهده می‌گیرد و پاچینو نقش این شخصیت را ایفا کرده است. قدرت استثنایی پاچینو در تغییر لحن ناگهانی از دهه هفتاد تا نود در مهم‌ترین بازی‌های او وجود داشت (جایی که مایکل کورلئونه در پدرخوانده ۲ برخلاف درونگرایی همیشگی‌اش به شکلی غافلگیرکننده به همسرش سیلی می‌زند، وقتی تونی مونتانای سر به هوا در صورت رخمی ناگهان سراغ الویرای از دست رفته‌اش را پای تلفن می‌گیرد، وقتی وینسنت هانای مخمصه با آن زندگی آشفته‌اش، ناگهان در انتهای فیلم در نقش یک مرد خانواده، کسی که انگار به طور ذاتی قابلیت کنترل اطراف‌اش را دارد، ظاهر می‌شود و …) با این خصوصیات، پاچینو گزینه‌ای استثنایی برای بازی در فیلم رفقای سرپا بود. فیلم پر از تغییر لحن‌های سریع است و پاچینو (از جایی که در سکانس رقص طوری به لیزا نگاه می‌کند که انگار می‌خواهد غم و درد ۲۸ سال دور بودن از زندگی عادی را در فاصله ابتدا تا انتهای یک آهنگ فراموش کند تا وقتی که به طرزی بسیار کمیک و غافلگیرکننده خبر درگذشت رفیق‌شان هرش (آلن آرکین) را به گوش دختر هرش می‌ساند) این کار را به شکلی استادانه انجام می‌دهد. در بهترین سکانس‌های فیلم، حتی نمی‌توان لحن و حال و هوای اصلی سکانس را تشخیص داد؛ از جمله در سکانس درجه یک اعتراف ول پیش کشیش. بازی‌های اخیر پاچینو با استقبال خوب منتقدان روبه‌رو شده‌اند اما لااقل از دو سه سال پیش می‌شد تشخیص داد که پاچینو در یکی از بهترین دوران بازیگری خود قرار دارد. در میان منتقدان مطرح فقط راجر ایبرت فقید بود که قدر بازی سه بازیگر اصلی رفقای سرپا را دانست.

نمایش دو فیلم تحقیر (برای لوینسن) و منگلهورن (دیوید گوردون گرین) در جشنواره ونیز (علی‌رغم واکنش‌های ضدو نقیضی که خود فیلم‌ها برانگیختند) فرصت را برای توجه دوباره منتقدان به کیفیت بالای کاری پاچینو فراهم کرد. طرح اولیه تحقیر (با درونمایه نمایش زندگی بازیگر سابقاً مشهور ولی افول کرده‌ای) که حالا با ارائه یک نمایش می‌خواهد به هر قیمتی به اوج برگردد) به طرز جالبی یادآور ایده اولیه بردمن (آلخاندرو گونزالس ایناریتو) بود؛ فیلمی که به عنوان افتتاحیه جشنواره سال گذشته ونیز به نمایش درآمد و هر چند دو فیلم عملاً مسیرهای متفاوتی را در مواجهه با ایده اولی خو طی می‌کنند اما مقایسه ناگزیری که میان این دو فیلم به وجود آمد اتفاقی نبود که به سود تازه‌ترین فیلم برای لوینسن کهنه‌کار تمام شود. هرچند نقطه قوت فیلم، توان فیلمساز و البته بازیگر در پرورش شخصیت اصلی فیلم، سایمون آکسلر، است. از همان نمای اولیه فیلم که سایمون در اتاق تمرین و رودروی آینه‌ها مشغول تمرین نقش خود است و توالی نماهایی از چهره خود اکسلر و تصاویری از او در آینه‌ها را می‌بینیم، متوجه می‌شویم با شخصیتی روبه‌رو هستیم که وجودش چندپاره شده است. ضمن این که اکسلر در این سکانس فردی است که دارد نمایش را تنها برای «خودش» اجرا می‌کند: ایده‌ای که در طول فیلم گسترش یافته و سایمون اکسلر را به عنوان بازیگری تنها مانده نشان می‌دهد. این تمهیدات، شروع مناسب و هوشمندانه‌ای برای فیلم هستند. اما تحقیر خوب ادامه پیدا نکرده و مثل شخصیت خود سایمون به اثری چندپاره تبدیل می‌شود. با این وجود، در دل فیلم آشفته‌ای مثل تحقیر، پاچینو نه تنها گلیم خودش را از آب بیرون می‌کشد، بلکه به مرحله‌ای می‌رسد که با حضور درخاشن خود به بخش‌هایی از فیلم معنا می‌بخشد. سایمون در زندگی کاری‌اش، شخصیتی با احساسی دوگانه است: از یک طرف عاشق بازی کردن است (جایی از فیلم به این اشاره می‌کند که هر وقت دوربین می‌بیند احساس می‌کند که می‌خواهد بازی کند) و از طرف دیگر انگار دیگر مثل سابق عطش بازیگری ندارد و به اعتبار کم رنگ‌شده‌اش می‌اندیشد؛ از یک سور می‌خواهد شأن خود را حفظ کند و از طرف دیگر به تدریج دچار بحران مالی می‌شود. با ورود پگین (گرتا گرویگ) این تضاد و دوگانگی به زندگی شخصی سایمون هم کشیده می‌شود. تمهید پایچنو برای نمایش این گیجی و سرشکستگی، شل حرف زدن، نگاه‌های خیره و گاه سرگردان و قوز کردن هنگام راه رفتن است؛ طوری که ویل دورمر ده سالی پیر شده باشد و مشابه بحرانی را که از سر گذرانده بود، این بار در عرصه بازیگری تجربه کند. در ضمن، مثل خیلی از نقش‌آفرینی‌های بزرگ‌اش، پاچینو این بار هم فرصت پیدا می‌کند تا نمونه‌هایی از قابلیت شگفت‌اگیز خود را در تغییرات سریع و لحظه‌ای احساسات به نمایش بگذارد. به عنوان مثال می‌توان به یکی از سکانس‌های میانی فیلم اشاره کرد؛ جایی که سایمون در کنار استخر خانه‌اش ایستاده و با پگین حرف می‌زند. این سکانس به خاطر فضاسازی درست و اجرای خوب لوینسن یکی از سکانس‌های شاخص فیلم است. اما توان پاچینو برای حرکت تدریجی از جملات و حالت طنزآلود به سمت لحنی غم‌انگیز و همچنین قدرت او در ادای جمله ساده‌ای چون «تو همین جوریش هم این کار رو کردی» به دو شکل متفاوت در بازه زمانی چند ثانیه‌ای، از مهم‌ترین عواملی است که این صحنه را به یکی از سکانس‌های برتر فیلم تبدیل می‌کند. منگلهورن در درجه اول از همان مشکلی رنج می‌برد که دیگر فیلم‌های اخیر دیوید گوردون گرین هم به دچارند: نمایش جزئیات بسیار دقیق و حساب شده، به خصوص برای معرفی شخصیت‌ها، در دل کلیتی که برای اثری نود و چند دقیقه‌ای، بیش از اندازه خالی به نظر می‌رسد. این است که فیلم در بسیاری از دقیق کش آمده و این باعث می‌شود که تأثیر سکانس‌های خوب فیلم هم کم‌رنگ شود. تأکید گوردون گرین در بسیاری از دقایق بیشتر نمایش برشی از زندگی تهی شخصیت اصلی است تا ایجاد یا پیشبرد یک طرح داستانی پر و پیمان. این است که حضور بازیگری مثل پاچینو، نقشی کلیدی در تأثیرگذاری فیلم داشته است. ای. جی. منگلهورن، کلیدسازی که در گذشته سیر می‌کند و این باعث می‌شود فرصت‌هایی را در زمان حال از دست دهد، غم و غصه درونی ویل دورمر، حسرت و گذشته‌گرایی شایلاک، و فردگرایی جک کوورکین را یک جا در خود دارد. اما تفاوتی میان این نقش و دیگر شخصیت‌های کلیدی جان گرفته توسط پاچینو در گذر زمان وجود دارد که پذیرش بازی در نقش این شخصیت را از سوی پاچینو به یک ریسک تبدیل می‌کند. پاچینو در مشهورترین نقش‌آفرینی‌هایش، چه در نقش پلیس و چه گنگستر، چه یک انسان عاد یو چه خود خود شیطان، ثابت کرد که متخصص خلق شخصیت‌های خاص و منحصر به فرد است؛ شخصیت‌هایی که می‌توانند تماشاگر را به خود جلب کرده و حتی او را افسون کنند. با این وجود در منگلهورن به عنوان یکی از چالش‌های دوران بازیگری‌اش، قرار بود در نقش شخصیتی ظاهر شود که در اکثر دقایق فیلم در مسیر حرکت می‌کند. پاچینو (به جز معدود سکانس‌هایی از جمله هم‌صحبتی با نوه‌اش در پارک) کمتر فرصت حرکت به سمت تأثیرگذاری مثبت را بر تماشاگر پیدا می‌کند و در برخی از لحظات اوج فیلم (از جمله سکانس غذا خوردن با هالی هانتر در رستوان جایی که با رفتار ضد اجتماعی و عجیب و غریب‌اش موجبات رنجش شخصیت مقابل را فراهم می‌کند) نشان می‌دهد که چقدر استادانه می‌تواند با قالب‌های شکل گرفته از خودش در ذهن تماشاگر بازی کند. به نظر می‌رسد رویکرد گوردون گرین این است که ای. جی. منگلهورن را به صورت یک شخصیت غیرهمدلی برانگیز به تصویر بکشد. در فیلم به خصوصیات شگفت‌انگیز و الهام‌بخش منگلهورن (که گاه پهلو به پهلوی افسانه می‌زند) در گذشته اشاره می‌شود. اما آنچه در اکثر دقایق فیلم قابل مشاهده است، تأکید بر تضاد شگفت‌انگیز میان گذشته و حال شخصیت اصلی است. طوری که به نظر می‌رسد برخی از رفتارهای منگلهورن در فیلم می‌توانند باعث طرد او از سوی تماشاگر شوند. با این وجود پاچینو ذاتاً بازیگری کاریزماتیک است و با حضورش جذابیتی به شخصیت می‌بخشد که باعث می‌شود فاصله میان گذشته و حال ای.جی. منگلهورن به قدری زیاد نشود که باورناپذیر جلوه کند.

از همان دقایق ابتدایی دنی کالینز (دن فوگلمن، ۲۰۱۵) می‌توان فهمید که بازی در این فیلم یکی از دیگر چالش‌های دوران اخیر پاچینو بوده است. چه کسی فکرش را می‌کرد که پاچینو در ۷۵ سالگی تصمیم بگیرد نقش خواننده‌ای قدیمی را بازی کند که روی صحنه رفته و برای تماشاگران کنسرت خود آوراز می‌خواند؟ با این وجود پاچینو از پس این چالش هم برآمد.

دنی کالینز فراتر از داستان‌اش، درباره الهام‌بخش بودن موسیقی و فیلمی در این باره است که چطور هنر و زندگی مستقیماً روی هم تأثیر می‌گذارند. با این وجود فوگلمن که در اصل یک فیلم‌نامه‌نویس است، خوب می‌داند که هر فیلمی در درجه اول باید در لایه رویی‌اش متقاعدکننده باشد. پس تمهیداتی برای جذاب‌تر شدن فیلم‌اش در نظر گرفته است. هرچند هنگام تماشای فیلم ممکن است به نظر برسد که دنی کالینز اثری است که روی کلیشه‌ها گام بر می‌دارد (و البته حتی در صورت پذیرش این گزاره هم دنی کالینز نمونه خوبی از به کار بردن کلیشه‌هاست) اما واقعیت این است که فوگلمن در برخی از بزنگاه‌های فیلم با انتظارات تماشاگر بازی می‌کند: فیلم در قسمتی که به نظر می‌رسد قرار است شروع رابطه عاشقانه میان دنی و مری (آنت بنینگ) باشد مسیر دیگری را انتخاب می‌کند، برگزاری کنسرت دنی در بار که به نظر می‌رسد طبق کلیشه‌های قدیمی قرار است لحظه بازگشت دوباره دنی باشد، به یکی از غم‌انگیزترین لحظات فیلم ختم می‌شود و هرچند فیلم با لحنی کاملاً امیدوارکننده به پایان می‌رسد اما رد واقع نقطه پایانی فیلم جایی است که می‌دانیم هنوز مشکلات زیادی پیش روی شخصیت‌ها وجود دارند.

علاوه بر چالش حضور در نقش یک خواننده کهنه‌کار، پاچینو باید بار بازی‌های ظریف فوگلمن با کلیشه‌ها را هم به دوش بکشد، و به سختی می‌توان انکار کرد که این، حوزه قدرت پاچینو است. پاچینو موفق می‌شود شخصیتی را به نمایش بگذارد که هم در شوخی‌های جذاب کلامی در مقابل مری کم نمی‌آورد، هم در یک لحظه می‌تواند به پدر و پدربزرگی احساساتی تبدیل شود که با دیدن حال خوش خانواده پسرش لبخندی تلخ و شیرین به لب‌اش می‌آید، و هم شخصیتی که در مواجهه با بحران روحی، می‌توان غم و اندوه عمیقی را ته چهره‌اش احساس کرد. اگر پاچینو در این نقش ظاهر نمی‌شد، شاید ظرافت‌های فیلم‌نامه‌ای دنی کالینز هم خودشان را کمتر نشان می‌دادند.

پاچینو در این سال‌ها همیشه پرفروغ نبوده است. کارنامه او در هزاره سوم شامل چندین فیلم متوسط یا زیر متوسط است. ضمن این که در این میان می‌توان به فیلم‌هایی برخورد کرد که حضور او در آن‌ها توانسته یاد بازی‌های خوب‌اش را زنده کند. با این وجود نمونه‌هایی که در این مطلب مورد بررسی قرار گرفتند، به خوبی نشان می‌دهند که چطور پاچینو در هشتمین دهه زندگی‌اش- شاید بیش از هر زمان دیگری در طول دوران حرفه‌ای- رو به تجربه حوزه‌های کمتر تجربه شده آورده و رهاتر از هر زمان دیگری، جنبه‌های جدیدی از قدرت بازیگری‌اش را به رخ ما می‌کشد؛ گیریم در فیلم‌هایی که لزوماً آثار درخشانی نیستند.

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.