فیلم آنها فداکردنی بودند – داستان کلی ، تحلیل ، نقد و بررسی – They Were Expendable 1945

– واقعا داری ناوگان رو ترک می‌کنی، آره راستی؟

– با روندن یک رؤیای چوبی نمیشه توی نیروی دریایی اسم و رسمی در کرد.

– تو دنبال چی هستی، اسم و رسم یا کار برای گروه؟

ستوان جان بریکلی (رابرت مونتگمری) و ستوان راستی رایان (جان وین)


خرید کتاب با ۱۵٪ تخفیف(همه کتاب‌ها)

نویسنده فیلمنامه: فرانک وید، ناخدا سوم نیروی دریایی آمریکا (بازنشسته)

بر اساس کتابی به قلم ویلیام ال. وایت

کارگردان: جان فورد، ناخدای ذخیره نیروی دریایی امریکا

یک ناوگان ناوچه‌های اژدرافکن با فرماندهان ارشد نیروی دریایی و ژاپنی‌ها می‌جنگد تا ارزش خود را طی دفاع آمریکا از فیلیپین به اثبات برساند.

قهرمانی و ایثار می‌تواند تاریکترین لح ظات تاریخ ما را به داستانهایی الهام بخش و شوق انگیز درباره شجاعت و امید تبدیل کند. این در واقع تأثیر قواعدی است که توسط «دفتر اطلاعات جنگ» در خلال جنگ جهانی دوم اعمال می‌شد.

آنها فداکردنی بودند قواعد کلاسیک قصه جنگ جهانی دوم را به نمایش می‌گذارد: گروه قهرمان در کنار استاد بزرگ خود می‌ایستد، قهرمان جوان می‌خواهد در خدمت خواسته‌های خود باشد، و استاد قهرمان را ترغیب به پذیرش آرمان برتر میکند. در این داستان حماسی، گروه قهرمان نه فقط ناوگان ناوچه‌های اژدرافکن بریکلی، بلکه کل ارتش آمریکا در فیلیپین است. دو مرد در بحبوحه جنگ با تمام وجود خواستار خدمت در ارتش هستند. آرزوهای راستی، قهرمان تکرو، خودخواهانه است، در حالی که سفر بریکلی به نفع تمام گروه نیروی دریایی تمام می‌شود. بریکلی باید به استادان خود ثابت کند که ناوگان ناوچه‌های او می‌تواند در خدمت آرمان برتر باشد.

سفر فیلم را می‌توان به دو سفر متوالی تقسیم کرد. سفر اول داستان (و نیمه اول فیلم) نشان می‌دهد که چگونه بریکلی و ناوگان او ارزش خود را در جنگ به اثبات می‌رسانند. آنها از کار پیش پا افتاده پیغام رسانی به جایی می‌رسند که ژنرال مک آرتور و خانواده او را از سایه متجاوز ژاپنی با موفقیت دور می‌کنند. آنها به واسطه پاداش موفقیت، وارد نیمه دوم و ویرانگر فیلم می‌شوند که طی آن ناوگان بریکلی بر اثر آزمونهای بزرگ جنگ از هم می‌پاشد. ولی آنها تاثیر خود را می‌گذارند و در پایان سفر، فرماندهی کل به بریکلی و راستی دستور می‌دهد تا برای تجدید سازمان به دنیای عادی برگردند.

خلیج مانیل. ۱۹۴۱. ستوان جان بریکلی (بریک فرماندهی ناوگان ناوچه‌های اژدرافکن را به عهده دارد. جنگ دنیای عادی آنها را تهدید می‌کند و بریک می‌خواهد در صورت بروز جنگ، ارزش ناوگان خود را به اثبات برساند، مسئله بیرونی. فرماندهی نیروی دریایی، به رغم اینکه تحت تاثیر قابلیت مانور ناوچه‌های اژدرافکن قرار گرفته، از توجه به ارزش این ناوچه‌ها در گرما گرم نبرد دریایی امتناع می‌کند. بریک آدمی خویشتن دار و صبور است اما گوش قهرمان تکرو، ستوان راستی رایان، از نصیحتهای پدرانه بریک پر است. او از این «قایقهای پرقدرت» خسته شده، یک ندای درونی، و می‌خواهد با خدمت در یک ناوشکن در نیروی دریایی شهرتی برای خود دست و پا کند (مسئله درونی او). بریک با درخواست راستی برای انتقال موافقت می‌کند، اما به او هشدار می‌دهد که او یک «دسته یکنفره» است و گروه قهرمان را فدا می‌کند. حمله ژاپنی‌ها به پرل هاربر نقشه‌های راستی را خراب می‌کند. او قادر به امتناع از پذیرش این دعوت به ماجرا نیست و با کمال میل به سر پست خود در کنار استادش بر می‌گردد.

شروع جنگ از نظر بریک آستانه‌ای است برای اثبات تواناییهای ناوچه ها، اما فرماندهی کل (استادان بریک) ناوگان آزمایش نشده را در حالت آماده باش برای وظیفه پیش پا افتاده پیغام رسانی نگه می‌دارد (یک امتناع).

ژاپنی‌ها به خلیج مانیل حمله هوایی می‌کنند و این فرصت را به بریک می‌دهند که ارزش ناوگان خود را ثابت کند و دعوت خود را برای فرماندهان نیروی دریایی بفرستد. ناوگان او با ژاپنی‌ها می‌جنگد و تعداد زیادی از هواپیاهای آنها را سرنگون می‌کند؛ اما دست راستی در این درگیری زخمی می‌شود.

بریک در بازگشت به پایگاه ویران شده خود، خبر نزدیک شدن اسکادران دیگری از هواپیماهای ژاپنی را دریافت می‌کند و آماده می‌شود تا آنها را سرنگون کند»، اما دریاسالار از پذیرش این دعوت امتناع می‌کند. این استاد هشدار می‌دهد که آنها باید مانیل را فدا کنند. او بریک را مجبور به پذیرش نقش ناوگان خود در جنگ، یعنی پیغام رسانی می‌کند. بریک و راستی و ناوگان می‌پذیرند که برای کل گروه نیروی دریایی فداکاری کنند و خیلی زود پایگاه خود را به خلیج سیسیان در باتان انتقال می‌دهند.

آنها به وظیفه خود به عنوان پیغام رسان عمل می‌کنند تا اینکه سرانجام مأموریتی را که در آرزویش بودند دریافت می‌کنند – غرق کردن یک رزم ناو ژاپنی که نیروهای امریکایی را در باتان به ستوه آورده است. بر یک گروه خود را برای حمله آماده می‌کند. در خلال این ملاقات با استاد، بریک قوانین را تعیین و تجهیزات مناسب را بین افراد تقسیم می‌کند. چون فقط دو کشتی تندرو برای این مأموریت لازم است، از پذیرش برخی از افراد در این آزمون امتناع می‌شود، اما اشتیاق کل ناوگان بر این نکته صحه می‌گذارد که گروه قهرمان به اتفاق از این آستانه مهم عبور می‌کنند.

به دلیل زخمی بودن دست راستی، بریک او را به بیمارستان کورگیدور می‌فرستد. پذیرش این امتناع برای راستی دشوار است. فردگرایی راستی گروه قهرمان را تهدید می‌کند و او باید موقت سفر گروه خود را ترک کند و سفر شخصی درمان را بپذیرد – درمان دست و نیز قلب او. سرسختی راستی و مقاومت صریح و جدی پرستار او، ستوان سندی دیویس، با هم کاملا همخوانی دارند، یک دعوت به رمانس.

در این فاصله، دو ناوچه اژدرافکن به میدان مین در سواحل باتان نزدیک می‌شوند. ناوچه ۴۱، به فرماندهی بریک، اقدام به راهیابی جسورانه می‌کند و رزم ناو ژاپنی را غرق می‌کند. آنها با موفقیت از آستانه عبور می‌کنند، اما نه بدون تلفات – نوعی یاد آوری تلخ و ناگوار به کل گروه که بسیاری فدا خواهند شد تا دیگران زنده بمانند.

به بیمارستان بر می‌گردیم، جایی که راستی سندی را در حال کمک به درمان مجروحان باتان تماشا می‌کند. سندی به عنوان عضو فداکار گروه با تمام وجود در کنار پزشک خود کار می‌کند. بعد سندی از راستی درخواست می‌کند با هم برقصند. راستی گرچه در آغاز از پذیرش دعوت امتناع می‌کند، اما بالاخره می‌آید، عبور از آستانه رمانس. آنها برای استراحت به گوشه‌ای می‌روند و با هم درباره خاطراتشان از خانه حرف می‌زنند، راهیابی به ژرفترین غار. بر یک صحبت آنها را قطع می‌کند و از راستی می‌خواهد که به ناوگان برگردد، البته در صورتی که سندی آمادگی او را تأیید کند. سندی چنین می‌کند. سفر فرعی راستی نه تنها سلامتی اش را به او باز می‌گرداند، بلکه حالا یک نفر دیگر هم هست که فکر راستی خودخواه را به خود مشغول کند.

مرحله آزمون سفر از یک رشته پیروزی‌ها و شکست‌ها تشکیل شده است، اما پایبندی و تعهد گروه به این نبردها نمی‌تواند سایه ژاپنی را عقب براند. دریاسالار نگران سقوط باتان است. او به گروه بریک دستور می‌دهد تا دریاسالار و «پرسنل کلیدی» را از خطر دور کنند و به میندانائو ببرند (که از آنجا با هواپیما به استرالیا منتقل می‌شوند). اما بریک باید بخشی از گروه خود را قربانی کند و آنهایی را که «فداکردنی» هستند برای دفاع از باتان باقی بگذارد.

بریک و گروهش با آزمون بزرگ دنیای ویژه خود روبه رو می‌شوند، بزرگترین آزمون برای اثبات ارزشمندی آنها، که به یک راهیابی محتاطانه و دقیق نیاز دارد. طی این سکانس راهیابی، بر یک گروه مشتاق خود را برای راه پرخطری که باید در پیش گیرند آماده می‌کند. آنها در این فرصت به ملاقات همرزمان زخمی خود نیز می‌روند و به آنها که جان خود را از دست داده‌اند ادای احترام می‌کنند. از همه مهمتر، بریک با «فداکردنی ها» خداحافظی می‌کند. سخنرانی روحیه بخش او باعث استحکام گروه قهرمان می‌شود و شهامت لازم را برای حرکت به جلو به آنها می‌دهد. این راهیابی برای راستی، متاسفانه، به معنای یک بحران عاطفی است. او عشق خود را در راه آرمان برتر فدا می‌کند و به سندی بدرود می‌گوید.

چهار ناوچه آماده عزیمت می‌شوند و حالا می‌فهمند که باید ژنرال داگلاس مک آرتور و خانواده او را اسکورت کنند. آنها با افتخار پا در این آزمون بزرگ می‌گذارند. این آزمون بزرگ، گرچه در مقایسه با نبردهای آنها با ژاپنی‌ها هیجانی ندارد، اما برای بر یک یک نقطه عطف به حساب می‌آید. وقتی مک آرتور صحیح و سالم به میندانائو می‌رسد (یک تجدید حیات)، بریک و گروه قهرمان به اکسیر ارزشمند بودن خود در نظر ژنرال ارتش می‌رسند.

کاروان ناوچه‌ها بدون آسیب به مقصد نمی‌رسد و آنها باید ناوچه آسیب دیده ۳۴ را به سکوی تعمیرات یدک بکشند. گروه بیست و چهارساعته کار می‌کنند تا ناوچه‌های آسیب دیده را تعمیر نمایند، و آن چنان سرگرم انجام وظایف خود هستند که حتی وقت ندارند به خاطر دریافت مدال ستاره نقره‌ای برای شجاعت تشکر کنند. این پاداش در برابر پاداش اتحاد و همبستگی گروه قهرمان و تجدید حیات ناوگان آنها ناچیز جلوه می‌کند.

باتان و کورگیدور هم با یک آزمون بزرگ رو به رو هستند. ژنرال مارتین (یک منادی) اعلام می‌کند که بمب افکن‌های آمریکا صبح می‌آیند تا کشتیهای ژاپنی را نابود کنند؛ اما این اکسیر بموقع نمی‌رسد تا رزم ناو ژاپنی را از قطع ورود آذوقه و مهمات مورد نیاز به کورگیدور باز دارد. بریک و راستی با کال میل پیشنهاد می‌کنند تا رزم ناو دشمن را از بین ببرند، که به معنای به کار افتادن تیک تاک ساعت و آغاز راه بازگشت آنهاست. چون سندی هنوز در کورگیدور اقامت دارد، این تصمیم برای هر دو سفر راستی (خدمت به گروه قهرمان و نجات معشوق) ارضا کننده است.

چون ناوچه‌های بریک هنوز در حال تعمیر هستند، او تصمیم می‌گیرد فقط از ناوچه ۴۱ استفاده کند و خودش فرماندهی آن را به عهده بگیرد. اما افراد او اعتراض می‌کنند؛ کل گروه او مشتاقانه خواهان این راه بازگشت است. آنها ناوچه ۳۴ را از سکوی تعمیرات به آب می‌اندازند، یک تجدید حیات نشاط انگیز وهیجان آور. ناوچه‌های ۴۱ و ۳۴ در حالی که فرماندهی آنها را بریک و راستی به عهده دارند و خدمه آنها را افراد باقیمانده از گروه قهرمان تشکیل می‌دهند، شب هنگام اقدام به راهیابی جسورانه به سوی رزم ناو ژاپنی می‌کنند. آنها از تمام اژدرهای خود برای غرق کردن رزم ناو استفاده می‌کنند، اما دو ناو چه در حین نبرد از هم جدا می‌شوند و هر یک نگران نابودی دیگری است.

راستی و گروهش از یک حمله هوایی جان سالم به در می‌برند و در یک جزیره پناه می‌گیرند. اما به محض اینکه زخمیها را به ساحل می‌رسانند ژاپنی‌ها ناو چه آنها را نابود می‌کنند. راستی به زانو در می‌آید؛ همه چیز از دست رفته به نظر می‌رسد. این لحظه آغازگر یک «مرگ» تدریجی و طولانی است، زیرا راستی و افرادش با واقعیت دردناک شکست خود روبه رو می‌شوند.

در کلیسا، راستی مراسم تشییع جنازه دو نفر از افرادش را اجرا می‌کند. او از شجاعت و از خودگذشتگی آنها برای گروه تمجید می‌کند. اما ناگهان محل را ترک و بار را دوباره باز می‌کند تا غمهایش را با مشروب فراموش کند. راه بازگشت ایمان راستی را به خودش و گروه نابود کرده. او از رادیو خبر سقوط باتان و حمله ژاپنی‌ها به کورگیدور را می‌شنود. در چهره راستی می‌توانیم نگرانی او را از بابت سلامتی سندی ببینیم. راستی در مواجهه با نابودی ناوگان و سقوط باتان و مرگ احتمالی معشوق، فرماندهی را «آن طور که بریک می‌پسندید» به عهده می‌گیرد و تجدید حیات خود را آغاز می‌کند. او باید بریک را پیدا کند و مردان خود را بفرستد که تا رسیدن کمک از خود دفاع کنند.

راستی بزودی استاد خود را در حالی می‌یابد که آخرین ناوچه را به ارتش تحویل می‌دهد، و این حالت مرگ گونه» را ادامه می‌دهد. آنها در حالی که توسط دشمن تار و مار شده‌اند به پایگاه بر می‌گردند. اما فرمانهای تازه از فرماندهی کل بسرعت آن دو را از اعماق ناامیدی تجدید حیات می‌بخشد. واشنگتن فرمان بازگشت و بازسازی ناوگان را صادر می‌کند، یک اکسیر و راه بازگشت. بریک باید به خاطر آرمان برتر از خودگذشتگی نشان دهد. هواپیماهای نظامی جای کافی ندارند؟ | بریک و راستی باید بقیه افراد گروه خود را نیز رها کنند. گروه احترامی را که در خور رهبر آنهاست به جا می‌آورند و در حال قدم رو و با غرور دور می‌شوند، تجدید حیات. گروه قهرمان، بدون ناوچه‌ها و استاد خود، به حیاتش ادامه می‌دهد، یک اکسیر.

به محض اینکه بریک و راستی سوار هواپیمای نظامی می‌شوند، به آنها گفته می‌شود با این پیغام برگردند که پایان کار در فیلیپین نزدیک است. نیروهای باقیمانده – «فداکردنی‌ها» – نیاز به اکسیر سوخت و خدمه دارند تا شروع به بازپس گیری جزیره‌ها کنند. چون تعداد صندلی‌ها محدود است، راستی پیشنهاد می‌کند که صندلی خود را به سرباز دیگری بدهد. راستی بحران عاطفی خود را تشخیص می‌دهد و احساس می‌کنند باید سندی را پیدا کند، اما بریک او را وا می‌دارد تا آرمان برتر را به یاد داشته باشد. راستی ایثار شرافتمندانه خود را می‌پذیرد و تجدید حیات خود را کامل می‌کند. او به سفر استادش متعهد می‌شود، یک اکسیر. در حالی که آنها برای برخاستن هواپیما از زمین آماده می‌شوند، بریک تأکید می‌کند که این راه بازگشت کوتاه خواهد بود: «ما به خانه می‌رویم تا برگردیم.»

گروه بریکلی، در حال قدم رو در ساحل، به آسمان و هواپهای نظامی که در حال عزیمت است نگاه می‌کنند. چهره آنها سرشار از اکسیر غرور و امید به تحقق سخنان مک آرتور است: «ما باز خواهیم گشت».

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.