فیلم آواتار – داستان کلی ، تحلیل ، نقد و بررسی – Avatar 2009

نویسنده و کارگردان: جیمز کامرون. مدیر فیلمبرداری: مائورو فیوره. موسیقی: جیمز هورنر. تدوین: جیمز کامرون، جان ریفوه، استیون ریوکین. بازیگران: سام ورثینگتون (جیک سالی)، زویی سالدانا (نیتیری)، سیگورنی ویور (گریس)، استیون لنگ (کلنل مایلز کو آریچ)، میشل رودریگز (ترودی)، جوانی ریبیزی (پارکر). مدت: ۱۶۲ دقیقه (نسخه ویژه: ۱۷۱ دقیقه؛ نسخه طولانی تر: ۱۷۸ دقیقه). بودجه (تخمینی): ۲۳۷ میلیون دلار فروش (تا ژانویه ۲۰۱۰): دو میلیارد و هفتصد میلیون دلار (در دنیا).

اسکارها:

بهترین فیلمبرداری: مائورو فیوره

بهترین طراحی دکور و صحنه: ریک کارتر و همکاران


خرید کتاب با ۱۵٪ تخفیف(همه کتاب‌ها)

بهترین جلوه‌های ویژه: جولتری

نامزدی‌های اسکارها:

بهترین فیلم

بهترین کارگردان: جیمز کامرون

بهترین طراحی صحنه و دکور.

بهترین فیلمبرداری.

بهترین صداگذاری.

بهترین تدوین صدا۔

بهترین موسیقی متن.

بهترین تدوین

بهترین جلوه‌های تصویری

سایر برندگان اسکار ۲۰۱۰:

بهترین فیلم: گنجهٔ رنج

بهترین کارگردان: کاترین بیگلو (گنجهٔ رنج)

بهترین بازیگر مرد: جف بریجز (دل دیوانه)

بهترین بازیگر زن: ساندرا بولاک (دور از دید)

بازیگر بازیگر مرد نقش دوم: کریستوفر والتز (اراذل بی آبرو).

بهترین بازیگر زن نقش دوم: مونیک (پرشس)

بهترین فیلمنامه: مارک بول (گنجهٔ رنج)

بهترین موسیقی متن: مایکل جاکینو (بالا)


به خاطر تبلیغات بی امانی که قبل از نمایش آواتار به راه افتاد، مثل تایتانیک، خیلی‌ها بعید نمی‌دانستند فیلم انتظارشان را برآورده نسازد و در حدی نباشد که توقع می‌رود. ولی کامرون با فیلم حیرت انگیزی که عرضه کرد تمامی شکاکان را به سکوت واداشت. سرانجام کسی در هالیوود پیدا شده بود که ۲۵۰ (یا به قولی ۳۰۰) میلیون دلار بودجه را درست و عاقلانه به کار زند. آواتار صرفا یک فیلم سرگرم کننده نیست؛ یک نقطه عطف تکنیکی است. خیلی آشکار پیام ضدجنگ و طرفداری از محیط زیست‌اش را به مخاطب انتقال می‌دهد. از آن فیلم‌هایی است که روی پیشانی‌اش نوشته شده که به یک «فیلم کالت» تبدیل می‌شود و طرفدارن پروپاقرص خودش را پیدا می‌کند. آن چنان روی تصاویرش کار شده که باید چند بار تماشایش کرد تا به جزئیات فرح بخش تصویرگری‌اش پی برد. مانند سالار حلقه‌های یک زبان خاص آفریده؛ ستاره‌های جدیدی به عالم سینما معرفی کرده و در کل، یک واقعه سینمایی است؛ از آن وقایعی که باید در جریانش باشید تا موقع دیدار دوستان و در مهمانی ها، از غافله بحث و صحبت‌ها درباره‌اش عقب نمانید.

بازیگران

* سام ورثینگتون: ورثینگتون در ۱۹۷۶ در ساری، نزدیک لندن به دنیا آمد ولی پدر و مادرش برای کار و زندگی به استرالیا مهاجرت کردند و بنابراین، سام در استرالیا پر و بال گرفت. او در ۲۲ سالگی از انستیتوی هنرهای نمایشی سیدنی فارغ التحصیل شد و بلافاصله در تعدادی نمایش بازی کرد و بعد در نقش‌های معمولا کوتاه، در فیلم‌های تلویزیونی استرالیایی و بعد آمریکایی ظاهر شد. زندگی حرفه‌ای او هنگامی بین المللی شد که در سال ۲۰۰۹ برای بازی در رستگاری ترمیناتور و آواتار، انتخاب گردید. جیمز کامرون دنبال بازیگری با تجربه و در ضمن، گمنام می‌گشت و این بازیگر استرالیایی برای این منظور ایده آل بود؛ به خصوص که در بخش اعظم داستان، قرار بود با چهرهٔ «آواتاری» اش روی پرده ظاهر شود. ورثینگتون در ۲۰۱۰ در نبرد تایتان‌ها بازی کرد و امسال هم در حال بازی در قسمت دوم همین فیلم است که به زودی به نمایش در خواهد آمد.

* زوئی سالدانا: سالدانا که به شخصیت دختر پاندورایی نیتیری، روح و جان بخشیده، متولد ۱۹۷۸ در نیوجرسی، آمریکاست. او از ۱۹۹۹ به این سو در فیلم‌های سینمایی و به خصوص سریال‌های تلویزیونی بازی کرده و در فیلم‌های بدنه اصلی معروفی چون دزدان دریایی کارائیب: نفرین مروارید سیاه (۲۰۰۳)، ترمینال (۲۰۰۴) یا سفر ستاره‌ای (۲۰۰۹) حضورهای کوتاه ولی مهمی داشته است. به قول خودش در مدتی کوتاه با بزرگ‌ترین کارگردان‌های تاریخ معاصر مثل اسپیلبرگ یا کامرون همکاری داشته و این خودش افتخاری است. اما آواتار، بی شک مهم ترین فیلمی است که تا به حال نصیب‌اش شده. به کمک تکنولوژی موشن کپچر، سالدانا بیش از چهار ماهی در جلد نیتیری فرو رفت و به موجودی پاندورایی تبدیل شد. حرکات و رفتار و صدا و دیالوگ‌هایی که در فیلم می‌بینیم و می‌شنویم، همه زویی سالداناست که حالا به واسطه تکنولوژی، به یک موجود فرازمینی تبدیل شده است. خود سالدانا، آواتار را مهم ترین فیلم‌اش تا امروز تلقی می‌کند. «نیتیری، چالش برانگیز ترین شخصیتی است که تا به امروز بازی کرده ام؛ چه از لحاظ روحی و چه فیزیکی. این نخستین بار بود که نقش موجودی غیر انسان را بازی می‌کردم و حتی به زبانی دیگر حرف می‌زدم؛ در پایان، جدایی از او برایم بسیار دشوار بود.»

* سیگورنی ویور: ویور در ۱۹۴۹ در نیویورک به دنیا آمد و در ۶۰ سالگی در فیلمی بازی کرد که به پرفروش ترین فیلم تاریخ سینما تبدیل شد. ویور کار بازیگری‌اش را در دهه ۱۹۷۰ آغاز کرد و در ۱۹۷۹ با بیگانه (ریدلی اسکات)، یک شبه، ستاره شد. (البته قبل از آن وودی آلن نقش شلی دووال را در آنی هال به او پیشنهاد کرد که ویور نپذیرفت و فقط به حضوری شش ثانیه ای در جلوی یک سینما در کنار آلن بسنده کرد). در فیلم مهم بعدی اش، سال زندگی پر مخاطره (۱۹۸۲) در مقابل مل گیبسون بازی کرد؛ و در پی آن در فیلم‌های موفق دیگری ظاهر شد، از جمله، در شکارچیان اشباح (۱۹۸۴)، بیگانه‌ها (۱۹۸۶، دنباله بیگانه ریدلی اسکات که حالا دیگر ساختن‌اش بدون حضور ویور، بی معنا بود)، گوریل‌ها در مه (۱۹۸۸)، دختر کارمند (۱۹۸۸)، ۱۴۹۲: تسخیر بهشت (۱۹۹۲)، دوشیزه و مرگ (۱۹۹۴)، بیگانه: رستاخیز (۱۹۹۷)، و همین آواتار. اما از بسیاری دیگر از فیلم‌های سیگورنی ویور نام نبردیم؛ او چنان پر کار است که در حال حاضر (تابستان ۱۳۹۰) هشت فیلم دیگر در حال تکمیل و آماده نمایش دارد.

پشت صحنه

سیگورنی ویور، «پرسونای جیمز کامرون را تداعی می‌کند و این را ویور هم در گفتگویی اعلام کرد: «نقش دانشمندی «جیمی کامرون» وار را بازی کردم؛ دانشمندی بسیار دقیق و کمال گرا. شخصیت من در واقع، روحیات و ویژگی‌های اصلی شخصیت کامرون را به پرده می‌کشد.»

کامرون ابتدا می‌خواست آواتار را در ۱۹۹۹ بسازد؛ ولی جلوه‌های ویژه ای که دنبال‌اش بود، بودجه ای ۴۰۰ میلیونی می‌طلبید و هیچ استودیویی حاضر به تأمین چنین مبلغی نبود. و بدین ترتیب، پروژهی آواتار ۸ سال بایگانی شد.

آواتار از ۴۰ درصد تصویر زنده و ۶۰ درصد تصاویر کامپیوتری/ دیجیتال تشکیل شده. برای جان دادن به ساکنان سیاره پاندورا، از تکنولوژی موشن کپچر استفاده شد.

از آنجا که قرار بود تمامی صحنه‌های سیاره پاندورا به کمک کامپیوتر ساخته شود، کامرون بازیگرهای خودرا به هاوایی برد تا مدتی در جنگل‌های آنجا زندگی کنند (پیاده روی، کمپ زدن، تدارک غذا و غیره و شب هنگام، بازگشت به هتل پنج ستاره شان).

چون بازیگرها هیچ ایده‌ای از فضای سیاره پاندورا نداشتند و به این ترتیب، مناظر طبیعی جزایر هاوایی کمک می‌کرد تا دست شان بیاید که در فضای خالی استودیو و جلوی پرده سبز، چه فضایی را بعدا روی پرده سینما زنده می‌کنند.

زبان «ناوی» را پل فرامر زبان شناس خلق کرد. کامرون او را به کار گرفت تا زبانی خلق کند که بازیگرها به راحتی بتوانند تلفظ‌اش کرده و با آن حرف بزنند. او حدود هزار کلمه ناوی ساخت.

قرار بود چی بشه چی شد

قرار بود ابتدا مت دیمون یا جیک جیلنهال نقش جیک سالی را ایفا کنند ولی بعد کامرون تصمیم گرفت از بازیگری ناشناس (سام ورثینگتون) برای آن نقش استفاده کند.

اقرار بود مایکل بهین در نقش کلنل کواریچ ظاهر شود ولی چون با سیگورنی ویور هم قرارداد بسته شده بود، کامرون احساس کرد که مخاطب بلافاصله یاد این خواهد افتاد که هر دوی این بازیگرها در بیگانه‌ها نیز کنار هم بازی داشته اند و بنابراین منصرف شد.

نظر منتقدها

وینسلو لینچ (سینه فانتاستیک): «تماشای آواتار، که انقلابی سینمایی به راه انداخته، یک تجربه حسی نفس گیر است و به خصوص، اشتهای مخاطب را برای چند بار دیدنش باز می‌کند: این که دوباره به همان سالن سینمای آیمکس یا سه بعدی برگردی و تجربه سفر به سیاره پاندورا را دوباره و چندباره زندگی کنی.»

مایکل فیلیپس (شیکاگو تریبیون): «نود دقیقه اول آواتار خارق العاده است؛ ولی ۷۲ دقیقه بعدی اش، کمتر و کمتر. داستانی که کامرون سالها در فکر تعریف کردنش بود و سرانجام موفق به ساختن‌اش شد، رفته رفته به خشونت می‌گراید و به یک کشتار ویتنامی» و «بازخرید» نهایی و فرصتی برای جا انداختن داستان برای دنباله‌های بعدی تبدیل می‌شود.»

خلاصه داستان

سال ۲۱۵۴. شرکت‌های بزرگ آمریکایی، دانشمندها و نیروی نظامی شان را با هدف اکتشاف و تحقیق، به تسخیر قمری به اندازه کره زمین فرستاده اند که دور سیارهای عظیم به اندازه مشتری می‌گردد. این دنیای جدید که اسم‌اش پاندوراست، دارای منابع سرشاری است که کره زمین به شدت بدان نیاز دارد. با آن که پاندورا ذره ای برای کره زمین تهدید محسوب نمی‌شود ولی آمریکایی‌ها سربازان سابقی را که حالا مزدوری می‌کنند، به فتح آن فرستاده اند. پاندورا، کوهها و جنگل‌هایی دارد در فضا شناور و ساکنان بی آزاری به نام «ناوی»؛ ناوی ها، موجوداتی غول پیکراند با چشمانی طلایی و بدنی آبی و قدی بلند و کشیده. هوای سیاره شان برای آدمیان قابل تنفس نیست و آدم‌ها برای آن که بتوانند به آنجا بروند از «آواتار» استفاده می‌کنند؛ موجوداتی شبیه به ناوی‌ها که به صورت ارگانیک خلق شده و مغز و ذهن شان توسط آدمها کنترل می‌شود. اما در حالی که آواتارها به پاندورا می‌روند، جسمشان در حالتی خلسه وار بر روی پایگاههای آدم‌ها باقی می‌ماند و صورت تناسخ یافته و «آواتار» شده شان در پاندورا پرسه می‌زند. آدم‌هایی که «آواتار» رفتار می‌کنند، مثل ناوی‌ها می‌بینند، و همان حس‌ها و چابکی فیزیکی ناوی‌ها را دارند. این ویژگی اخیر برای یک سالی، که فلج شده، رهایی بخش است. او را به این خاطر استخدام کرده اند که بدن‌اش از لحاظ ژنتیک با برادر دوقلویش (که آواتار پرهزینه ای برایش ساخته بودند) هماهنگی دارد. حالا جیک در حالت «آواتاری» می‌تواند دوباره راه برود و به عنوان پاداش مأموریتی که برای کمپانی انجام خواهد داد، عمل بسیار پرهزینه ای رویش انجام خواهد شد تا سلامت جسمی‌اش را به وی بازگردانند. از لحاظ تئوریک، او در خطر نیست، چون اگر «آواتاراش از بین برود، فرم انسانی‌اش دست نخورده باقی خواهد ماند. بر روی پاندورا، جیک زندگی‌اش را مثل یک سرباز خوب شروع می‌کند ولی بعد وقتی نیتیری، دختر شجاع بومی زندگی‌اش را نجات می‌دهد، به بومیها می‌پیوندد. اگر ناوی‌ها در این سیاره زنده مانده اند به این خاطر است که آن را و موجودات‌اش را خوب می‌شناسند؛ با طبیعت‌اش سر دعوا ندارند و با موجوداتی که آنجا زندگی می‌کنند، رفتاری عاقلانه دارند. جیک یاد می‌گیرد چنین باشد …

کارگردان

جیمز کامرون در ۱۹۵۴ در اونتاریو (کانادا) به دنیا آمد و در ۱۹۷۱ به آمریکا مهاجرت کرد. پدرش مهندس بود و خودش نیز در دانشگاه کالیفرنیا در رشته فیزیک تحصیل کرد. بعد از فارغ التحصیلی، از آنجا که سخت به فیلمنامه نویسی علاقه مند بود و در ضمن پولی هم در بساط نداشت، مدتی در یک شرکت حمل و نقل کار کرد تا زندگی‌اش را تأمین کند. نخستین کار سینمایی‌اش در ۱۹۸۰ نصیب‌اش شد و در شرکت فیلم راجر کورمن و برای فیلمی که او به نام سفر به فراسوی آسمان‌ها تهیه می‌کرد، به عنوان طراح صحنه و دکور و سازنده دکور و ابزارهای مینیاتوری اش، استخدام شد. سال بعد اولین فیلم‌اش را به عنوان کارگردان، قسمت دوم پیرانا: تکثیر (۱۹۸۱) را ساخت. در ۱۹۸۴، ترمیناتور را نوشت و کارگردانی کرد؛ تریلری فوتوریستی و مملو از صحنه‌های اکشن با شرکت آرنولد شواتزنگر، مایکل بیهن و لیندا همیلتون. پس از آن تعدادی فیلم اکشن علمی تخیلی مثل بیگانه‌ها (۱۹۸۶)، یا ترمیناتور: روز رستاخیز (۱۹۹۱) را ساخت که همگی از لحاظ تجاری با موفقیت‌های چشم گیر روبرو شدند. در ۱۹۹۴، براساس یک فیلم کوچک فرانسوی درباره مأموری مخفی که زندگی پرماجرایش را از همسر ساده دل‌اش مخفی داشته، فیلم اکشن بسیار سرگرم کننده و پر فروشی به نام دروغهای حقیقی ساخت. اما با تایتانیک بود که کامرون به قول خودش، «سلطان دنیا» شد: در ۱۹۹۷، با ساختن فیلمی درباره غرق شدن بزرگترین کشتی تفریحی دنیا در اوایل قرن بیستم در آب‌های یخ زدهی اقیانوس اطلس، پرفروش ترین و محبوب ترین فیلم تاریخ سینما را ساخت. کامرون پس از تایتانیک ۸-۷ سالی به چهار گوشه دنیا سفر کرد و از سر عشق و علاقه شخصی به اکتشاف در قعر دریاها و اقیانوس‌ها پرداخت. او که یک تکنیسین تمام عیار است برای نیل به اهداف اش، سفارش ساخت لنزهای جدید، دوربین‌های جدید و حتی زیردریایی مخصوصی را داد که تقریبا همگی توسط خودش طراحی شدند. خدمتی که کامرون به دنیای سینما و در عرصه دیجیتال کرده، دست کمی از جورج لوکاس، دیگر نابغه تکنولوژی سینما ندارد. ثمرهی آن همه سفر و اکتشافات دریایی تعدادی فیلم مستند شگفت انگیز است که همگی اکران‌های محدود معمولی یا آیمکس گرفتند و به صورت DVD به بازار عرضه شدند. پس از تایتانیک، و غرق شدن کامرون در پروژه‌های دریایی اش، دیگر کسی حتی انتظار نداشت که دیگر به عالم سینما برگردد چه رسد به آن که با ساختن آواتار (۲۰۰۹)، روی دست تایتانیک بزند و اثری پرفروش تر و حیرت انگیز تر بسازد.

صنحه فراموش نشدنی

شکل «آواتارهای جیک سالی، حالا دیگر پس از مدتی زندگی در پاندورا، با طبیعت و موجودات آنجا اخت شده و به کمک نیتیری، با آداب و رسوم آنجا نیز آشنا می‌شود. یکی از رسوم، تصاحب حیوانی است اژدها مانند به نام بنشی، که حکم اسب‌های وحشی سیاره پاندورا را دارند (با این تفاوت که پرواز می‌کنند) و هر یک از افراد قبیله ناوی باید خودش یکی از آن را یافته و رام کرده، و از آن خود نماید. منظری را تصور کنید شبیه به تابلوهای سوررئالیستی سالوادر دالی؛ کوهها و صخره‌ها و جنگل‌های عظیمی که مثل مجمع الجزایری در دل اقیانوس، در هوا پراکنده و آویزان اند. در روز موعود، جیک و نیتیری همراه با تعدادی از جوان‌های قبیله، مثل تارزان، ریشه‌های درختان عظیم را در هوا قاپ می‌زنند و با تاب خوردن، خود را به یکی از آن کوه‌های شناور می‌رسانند که بر قله‌اش تعدادی از آن اژدهاهای وحشی، به چرا و استراحت مشغول اند. جیک از نیتیری می‌پرسد که چگونه اژدهای خودش را شناسایی کند و پاسخ می‌شنود که «خودش به تو حمله می‌کند.» جیک سرانجام اژدهای خود را می‌یابد و مثل اسبی وحشی شروع به رام کردنش می‌نماید. اژدها چند باری او را به زمین می‌زند ولی جیک، دلسرد نشده و به تلاش‌اش ادامه می‌دهد تا این که بالاخره بر رکاب‌اش می‌نشیند. در این لحظه است که فریاد نیتیری را می‌شنود که فریاد می‌زند: «حالا، اتصال!» جیک بلافاصله، موی بافته خود را در رشته‌ای از یال بنشی فرو می‌برد و اتصال و پیوند ایجاد می‌شود و بنشی و جیک سوار بر آن، در چشم به هم زدنی به پرواز در می‌آیند.

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.