فیلم آگراندیسمان – داستان کلی ، تحلیل ، نقد و بررسی – Blow-Up 1966

آگراندیسمان Blow Up: به معنای بزرگ کردن عکس، لغت فرانسه‌ای آن در ایران متداول بود آگراندیسمان است. در ایران این فیلم با همین نام شهرت پیدا کرد.

راجبر ایبرت:

فیلم آگراندیسمان ساختهٔ lایکل آنجلو آنتونیونی دو ماه قبل از این که من یک منتقد فیلم شوم به روی پرده رفت و با تأثیراتی ماندگار به اولین سال‌های کاری من جلا بخشید. آگراندیسمان سرآمدی بود بر آنچه استنلی کافمن «زایش فیلم» خواند و بعد از آن به سرعت فیلم‌هایی چون بانی و کلاید، آخر هفته، نبرد الجزایر، ایزی رایدر و پنج قطعهٔ آسان نمایش داده شدند. آگراندیسمان پرفروش‌ترین فیلم آن دوره بود و به عنوان بهترین فیلم سال ۱۹۶۶ توسط جامعهٔ ملی منتقدان  (National Society of Film Critics) فیلم برگزیده شد و توانست نامزدی جایزه اسکار برای فیلم‌نامه و کارگردانی را به دست آورد. ولی امروزه شما به ندرت نام آن را می‌شنوید.

جوان‌ها، دیگر علاقمند به تماشای فیلمی در مورد یک عکاس لندنی اهل مد نیستند که ممکن است صحنهٔ قتلی را دیده یا ندیده باشد؛ کسی که زندگی‌اش مملو از بی‌علاقگی و پر از بی‌اعتمادی‌های خودخواهانه است، کسی که غروب را در پارک به تماشای افرادی می‌گذراند که با یک توپ خیالی با هم تنیس بازی می‌کنند. کودکان تماشاچی‌هایی که بلیت آگراندیسمان را خریدند، امروز فیلم‌های گیشه‌ای و شخصیت محور را ترجیح می‌دهند. آمریکایی‌ها در دههٔ ۱۹۶۰ به «لندن مد روز» (Swinging London: به دوره‌ای در دههٔ ۶۰ اشاره می‌کند که جوانان لندنی بسیار به مد روز توجه می‌کردند و طبق آن لباس می‌پوشیدند.) سفر می‌کردند در حالی که امروزه لندنی‌ها برای رفتن به اورلاندو، جت‌های چارتر را اشغال می‌کنند.


خرید کتاب با ۱۵٪ تخفیف(همه کتاب‌ها)

بیش از سه روز در دانشگاه ویرجینیا، آگراندیسمان را نمابه‌نما بازبینی کردم. مستقل از جارو جنجال‌ها و مد بودن یا نبودن، فیلم خوبی به نظر می‌رسد، حتی اگر در حین تماشا اینطور به چشم نیاید. در سال ۱۹۹۸، جشنوارهٔ فیلم آمریکایی ویرجینیا  (Virginia Festival of American Film) در شارلو تسویل واژهٔ «جالب» را برای محتوای فیلم در نظر گرفت. جشنواره با اشاره به ظهور ننسل تپش» (Beat Generation: فرهنگی که در دههٔ ۵۰ و بعد از جنگ جهانی دوم شکل گرفت. م.) آغاز شد و به کاساوتیس و نهایتاً فیلم آگراندیسمان ختم شد، به طوری که کلمهٔ «جالب» از خرده‌فرهنگ غنی آن، به میلیون‌ها میزبان جدید مشتاق سرایت کرد و از آن موقع جامعهٔ ما را ملون ساخت، به طوری که تأثیراتش حتی در سریال پارک جنوبی  (South Park: سریال کارتونی که از سال ۱۹۹۷ تا امروز در تلویزیون آمریکا پخش می‌شود. این سریال برای بزرگ‌سالان ساخته شده و شهرت آن به خاطر گویش رک، طنز سورئال و هجوآمیزی است که به گسترهٔ وسیعی از مسائل طعنه می‌زند.) آشکار است.

در حین تماشای فیلم، دقایقی را با شخصیت عجیب و غریب قهرمان و تمایل او به استفاده از واژه‌هایی نصفه نیمه چون «شگفت» (آستین پاورز  Austin Powers) به شکل نبوغآمیزی آن دوره را مسخره می‌کند)، گذراندم. آن موقع بود که متوجهٔ طلسم فیلم شدم. آنتونیونی از عناصرگونهٔ تعلیق دلهره‌آور، بی‌آن که به دنبال هدف مشخصی باشد، استفاده می‌کند. او این عناصر را در لندنی قرار می‌دهد که در آن عکاسی مد بدون احساس انجام می‌شود، هواداران گروه‌های موسیقی، شنونده‌های بی‌حوصلهٔ موسیقی راک، و مهمانی‌های کسالت‌آور ماریجوانا بیداد می‌کند و قهرمانی که مقداری چالش در شغلش اندکی روح مردهٔ او را به جنب‌وجوش می‌اندازد.

مهم‌ترین هنرپیشه در فیلم دیوید همینگز  (David Hemmings) است، که بعد از ارائهٔ نقش توماس در این فیلم به تمثالی در دهه ۱۹۶۰ تبدیل شد. یک عکاس جوان جذاب با مدل موی بیتل‌ها، که یک رولز رویس کروکی‌دار می‌راند و «پرنده‌ها» (پرنده واژه‌ای است که توماس به دخترانی که سوژهٔ عکس‌هایش هستند، اطلاق می‌کند. م.) در آتلیه‌اش را می‌زنند تا شاید او عکسشان را بردارد یا با آن‌ها رابطهٔ دوستانه برقرار کند. عمق تشنگی روحی او در سه صحنهٔ مختصر نشان داده می‌شود که یکی از آن‌ها شامل همسایهٔ او (سارا مایلز Sarah Miles)5 است که با یک نقاش در آن سوی آتیله زندگی می‌کند. او طوری به زن نگاه می‌کند که انگار زن به تنهایی می‌تواند تسکینی برای روحش باشد (و شاید زمانی این کار را کرده باشد)، اما آن زن با آدم دیگری است. توماس روزهایش را با برنامه‌های فشردهٔ عکاسی می‌گذراند (ووشکا در نقش خودش ظاهر می‌شود و یک عکاسی گروهی هم به سبک مد گروتسک صورت می‌گیرد) و شب‌ها برای عکس‌برداری از خانه‌های کلنگی‌ای بازدید می‌کند که شاید در کتاب عکاسی مدش تضادی زیبا ایجاد کنند.

توماس وارد یک پارک می‌شود و از دور، مرد و زنی را می‌بیند. آیا آن‌ها با هم جروبحث می‌کنند؟ مشغول تفریحند؟ عاشقانه صحبت میکنند؟ او از آن‌ها عکس‌های زیادی می‌گیرد. زن (ونسا ردگریو Vanessa Redgrave) به دنبال توماس می‌دود. او با ناامیدی به دنبال گرفتن فیلم دوربین عکاسی است. توماس درخواست او را رد می‌کند. زن او را تا آتلیه تعقیب می‌کند و سعی در اغوای توماس دارد تا فیلم را از او بدزدد. توماس حلقهٔ فیلم دیگری به زن می‌دهد و او را به بیرون می‌فرستد. سپس عکس‌ها را در کادری بزرگ چاپ می‌کند و رد مهم‌ترین لحظهٔ فیلم که به هوشمندی تدوین شده، متوجه می‌شود که احتمالاً صحنهٔ یک قتل را عکس‌برداری کرده است.

آنتونیونی صحنه را بین عکس‌ها و عکاس‌ها که هر بار فوکوس‌های بزرگتری از آن‌ها را چاپ می‌کند، می‌گرداند تا زمانی که ما نور، سایه، خال و لکه‌ها را به ترتیبی می‌بینیم که انگار گویای مطلبی هستند. دو دختری که تمام روز مزاحم توماس شده‌اند در کار او وقفه ایجاد می‌کنند و در حالی که دور پرده‌های پس‌زمینهٔ عکاسی غلت می‌زنند او را به یک بازی وحشیانه می‌کشانند. سپس چشمان او دوباره به عکس‌ها می‌افتد، دخترها را به سرعت بیرون می‌اندازد، چندین بار دیگر عکس را چاپ می‌کند و در بین آگراندیسمان‌های واضح و تقریباً انتزاعی، به نظر می‌رسد که زن به سمت بوته‌ها و شاخ‌وبرگ‌ها نگاه می‌کند، فرد مسلحی آن‌جاست و شاید در یکی از عکس‌ها مردی را می‌بینیم که روی زمین افتاده- و شاید هم این طور نباشد.

توماس به پارک برمی‌گردد و واقعاً مرد بی‌جانی را نقش بر زمین می‌بیند. عجیب این که بسیاری از منتقدان و نویسندگان معتقدند عکاس مطمئن نبوده جسدی دیده باشد، واضح نیست که او اصلاً شاهد قتلی بوده یا خیر. همانطور که به نظر می‌رسد مخاطب تفسیر خود را از عکس‌ها دارد، اما سناریوی دیگری نیز منطقی است: ردگریو عکس‌ها را می‌خواسته چون در حال انجام یک رابطهٔ مخفیانه بوده، عاشق مو خاکستری او می‌میرد و او از پارک با ترس و هراس می‌گریزد و البته جسد عاشقش هم صبح روز بعد پیدا می‌شود و از محل بیرون برده می‌شود.  احتمال وجود یک رابطهٔ مخفیانه جنجال‌برانگیز، یادآور رسوایی اخلاقی پرفیومو (Profumo: رسوایی وزیر جنگ بریتانیا در سال ۱۹۶۳ به خاطر رابطهٔ نامشروعش با یک دختر لندنی.) است که از قرار معلوم، وزیر کابینه با یک زن ولگرد رابطه داشت و بررسی عکس‌ها در فیلم یادآور وسواس فکری در مورد قتل جان. اف.کندی در فیلم زاپرودر است.)

این مسأله که آیا در آن‌جا قتلی واقعاً اتفاق افتاده یا نه، اهمیت ندارد. فیلم دربارهٔ آدم کسل و بی‌حوصله‌ای است که عکس‌هایش از طریق ایجاد انگیزه در او، موجب صعودش می‌شوند. به محض این که توماس از اتاق تاریک خود به سمت عکس‌های ظاهر شده حرکت می‌کند، ما متوجه سعادت هنرمندی می‌شویم که در دنیای خلاقیت‌هایش گم شده است. او دیگر به پول، جاه‌طلبی، یا کمبودهای شخصیتی مبتذل خود نمی‌اندیشد، بلکه در هنر خود غرق است. اکنون، فکر او، دست‌ها و تصوراتش با ریتمی هماهنگ کار می‌کنند. او خوشحال است.

سپس، هر آنچه به دست آورده از او گرفته می‌شود. جسد و عکس‌ها ناپدید می‌شوند و همین‌طور ردگریو. (صحنهٔ بسیار عجیبی وجود دارد که در آن توماس، ردگریو را در حالی که بیرون از کلوپ ایستاده می‌بیند، سپس زن برمی‌گردد و چند قدم برمی‌دارد، و به آسانی در فضا ناپدید می‌شود. در دانشگاه ویرجینیا، سکانس را فریم‌به‌فریم جلو بردیم اما متوجه این که چگونه ناپدید می‌شود نشدیم؛ احتمالاً از درگاهی عبور می‌کند اما ما پاهای او را می‌دیدیم و به نظر می‌رسید که یک جوری به یک بدن دیگر چسبانده شده باشد.)

در سکانس آخر در پارک، توماس با تعدادی دانشجو که رد نخستین صحنه‌های فیلم هم حضور داشتند، برخورد می‌کند. ۰ در نقدی که دربارهٔ فیلم نوشته شده، از این اشخاص به عنوان «دلقک‌های سفیدچهره» یاد شده است. آن‌ها در حال اجرای مراسمی هستند که به آن رَگ ویک گفته می‌شود. در این مراسم دانشجویان لباس‌های خاصی می‌پوشند، در شهر می‌گردند و فریاد می‌کشند تا برای خیریه پول جمع کنند.)

آن‌ها با یک توپ تخیلی، تنیس‌بازی می‌کنند. عکاس تظاهر می‌کند که توپ را می‌بیند. ما صدای تنیس را در موسیقی متن می‌شنویم. سپس عکاس در امتداد چمنزار از آن‌ها فاصله می‌گیرد و در طول یک فریم ناپدید می‌شود.

آنتونیونی ناپدید شدن قهرمانش را «امضا»یش توصیف می‌کند. این کار ما را به یاد شخصیت پراسپرو در نمایش‌نامه توفان (Prospero: قهرمان نمایشنامهٔ توفان اثر ویلیام شکسپیر.) شکسپیر می‌اندازد که بازیگرانش ارواحی معلق در هوا بودند. آگراندسیمان یک رمزگشایی را به ما وعده می‌دهد اما در پایان، این راز حتی برای بازیگران اصلی هم پشت پرده می‌ماند.

البته این‌ها دلایل مشخصی برای موفقیت بزرگ اولیهٔ این فیلم بودند. فیلم به دلیل صحنه‌های بی‌پروایش، بدنام شد که رد آن زمان، و در آن اجتماع رو به فساد، بسیار جذاب بود. در مورد بخش‌هایی از فیلم، معنی متناقضی برداشت شد. در سال ۱۹۶۶ دربارهٔ بی‌پروایی‌های فیلم حرف‌های بسیار زده شد اما برای سنگدلی عکاس در روبه‌رویی با مدل‌هایش، توضیح داده نشد و نظری را جلب نکرد. امروز روابط آن‌ها بسیار عادی به نظر می‌آیند و چیزی که نفس مخاطب را در سینه حبس می‌کند اهانت قهرمان به آن زن‌ها است.

آنچه باقی می‌ماند کنش افسونگر و سحرآمیزی است که در آن، شخصیت داستان برای مدت کوتاهی از خواب عمیق از خودبیگانگی بیدار می‌شود و دوباره به خواب می‌رود. این عصارهٔ فیلم است، نه «لندن مد روز»، نه معمای وجودی، و نه احساسات مشابه‌کاری، میان همینگ با عکس‌هایش، و آنتونیونی با همینگ. بلکه درک این واقعیت که وقتی به درستی از پس کاری برمی‌آییم، شاد هستیم و وقتی نشاطمان را جای دیگری جستجو می‌کنیم، غمگینیم. من تصور می‌کنم آنتونیونی در هنگام ساخت فیلم شاد بوده است.

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.