فیلم اِم – داستان کلی ، تحلیل ، نقد و بررسی – M 1931

وحشت در چهره‌ها: تصویری اندوهناک که از تماشای نسخهٔ ترمیم‌شده ام در ذهنم باقی مانده؛ فیلمی از فریتز لانگ و محصول ۱۹۳۱ که موضوع آن قتل کودکان در آلمان است. در حافظه‌ام، محور اصلی ام همانند قاتلی است یعنی هانس بکر ریزنقش و ترسو با بازی پیتر لور (Peter Lorre). اما حضور بکر در صحنه نسبتاً محدود است و تنها یک تک‌گویی مهم- و با این حال، فراموش‌نشدنی- دارد. در بخش عمدهٔ فیلم، پلیس در جستجوی بکر و نیز دنیای زیرزمینی است؛ بسیاری از صحنه‌هایش از نمای نزدیک گرفته شده‌اند. برای توصیف چهرهٔ بازیگران به دنبال کلمه می‌گشتم و با کمال ناامیدی سرانجام به واژهٔ «گراز» رسیدم.

هدف لانگ چه بوده؟ او کارگردان به نامی بود، فیلم‌های صامت او مانند کلان‌شهر (Metrpolis) (1927) موفقیت‌های جهانی به همراه داشت. او در برلین زندگی می‌کرد، همان جایی که نمایش‌نامه‌های چپ‌گرایانهٔ برشت، هم‌عرض محیط فاسدی که در فیلم‌هایی چون کاباره (Cabaret) (1972) بازآفرینی شده، قرار می‌گرفتند. اگرچه حزب نازی در آلمان تا پایان ۱۹۳۱ هنوز ادارهٔ کامل را به دست نگرفته بود، اما این حزب در حال پیشروی بود. همسر او بعدها به عضویت آن درآمد. اعتبار فیلم‌های او در خلق دوگونهٔ سینمایی نهفته است (Genre). فیلم‌های جنایات زنجیره‌ای و راه‌کارهای پلیسی، مملو از سبک گروتسک (Grotesque: گروتسک به سبکی هنری اطلاق می‌شود که زشتی‌ها را با فانتزی در می‌آمیزد.).

ایا در لایهٔ زیرین فیلم‌هایش چیزی وجود داشت؛ حس‌های درونی پیرامون جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کند و شاید چنین داستانی مجالی برای ابراز این حس‌ها بوده باشد؟

هنگام تماشای ام، به آلمان ابتدای دههٔ ۱۹۳۰ احساس تنفر می‌کنید که واضح و قابل رؤیت است. به استثنای تعدادی صحنه از زندگی روزمرهٔ طبقه متوسط (مانند صحنهٔ تأسف‌بار انتظار مادر برای بازگشت دختر خردسالش از مدرسه) سرتاسر فیلم مربوط به مردانی است که در سایه‌ها، دود غلیظ، شتاب‌زدگی‌های تهوع‌آور و جلسات غیرقانونی حضور دارند. چهرهٔ این مردان کاریکاتورهایی ظالمانه است: فربه، فاسد، با ابراوانی پرپشت، غبغبی زشت و بی‌تناسب. یکی از آن‌ها، چهرهٔ زمخت قاضی‌های متهم‌کننده در فیلم شیدایی ژاندارک (The Passion of Joan of Arc)(1928) اثر کارل تئودور دریر (Carl Theodor Dreyer) را به یاد می‌آورد، اما آن‌ها بیش از آن که زشت باشند، نامطبوع هستند.


خرید کتاب با ۱۰٪ تخفیف(همه کتاب‌ها)

احساس من این است که لانگ از مردم اطرافش متنفر بود، از نازیسم و از آلمانی که به آن اجازهٔ رشد داد. در فیلم بعدی او، شهادت‌نامهٔ دکتر مابیوس (The Testament of Dr. Mabuse) (1933) انسان‌های شیطان‌صفتی دیده می‌شوند که بی‌تردید همان نازی‌ها هستند. سیاست سانسور، فیلم را ممنوع کرد اما می‌گویند که ژوزف گوبلز (Joseph Goebbels) به لاگ پیشنهاد همراهی با نازیسم به منظور مدیریت صنعت فیلم ملی را دراد. خود او ادعا می‌کند که نیمه‌شب، با قطار، متواری شده- اگرچه پاتریک مک‌گیلیگان (Patrick McGilligan) در کتاب فریتز لانگ: طبیعت یک دیو (Fritz Lang: The Nature of the Beast) دربارهٔ بسیاری از ادعاهای بزرگ لانگ تردید کرده است.

بی‌شک، ام چهره‌ای است از یک جامعهٔ بیمار، جامعه‌ای که به نظر می‌رسد از چهره‌های دیگر برلین در دههٔ ۱۹۳۰، فاسدتر باشد. آدم‌های آن فاقد صفات پسندیده و حتی شرارت‌های گیرا هستند. در داستان‌های دیگر این دوره، ما شاهد کلوپ‌های شبانه، شادنوشی، رابطه و انحراف اخلاقی هستیم. هنگامی که ام به بار می‌رود، نمای نزدیکی از سوسیس‌های سرخ‌شده، لیوان لبریز از آشامیدنی، پنیر کپک‌زده و ته‌سیگارها نشان داده می‌شود.

الهام‌بخش داستان فیلم، قاتلی زنجیره‌ای در دوسلدروف است. هانس بکر در فیلم ام، کودکان را شکار می‌کند به آن‌ها آب‌نبات می‌دهد، دوست‌شان می‌شود و بعد آن‌ها را به قتل می‌رساند. همهٔ قتل‌ها در بیرون صحنه هستند و لانگ، تنها به صورت غیرمستقیم با یک مونتاژ کلاسیک شامل ظرف خالی شام مقتول خردسال، مادرش که مشتاقانه از بالای پلهٔ مارپیچی خالی او را صدا می‌زند و بادکنکش- که قاتل برایش خریده- و در سیم‌های برق گیر کرده، به قاتل اشاره می‌کند.

هیچ شک و شبهه‌ای دربارهٔ هویت قاتل وجود ندارد. در آغاز فیلم، بکر را در حال تماشای خود در آیینه می‌بینیم. در این فیلم، پیتر لور، بیست‌وشش ساله و نسبتاً چاق است، سیمایی کودکانه دارد، اصلاح کرده و زمانی که به تصویرش در آیینه نگاه می‌کند، گوشه‌های لبش به پایین می‌کشد و سعی می‌کند شکلک‌های وحشتناکی دربیاورد، تا در خود همان هیولایی را ببیند که دیگران در او مشاهده می‌کنند. حضور او در فیلم بیش از آن که علنی باشد، ضمنی است؛ بارها و بارها و به شکلی وسواسی، یکی از آهنگ‌های پیر گینت را با سوت تکرار می‌کند تا زمانی که این آهنگ مجازاً جایگزین قاتل می‌شود.

شهر در آشوب است. قاتل باید دستگیر شود. پلیس تمام نیرویش را متوجه این پرونده کرده و به همین دلیل، زندگی برای گروه‌های تبه‌کار تحمل‌ناپذیر شده است. (یک تبه‌کار از این می‌نالد که «تعداد پلیس‌ها در خیابان، از تعداد دخترها بیشتر است). تبه‌کارهای شهر به قصد کم‌کردن فعالیت پلیس و پیدا کردن قاتل، گروهی را تشکیل می‌دهند و هنگامی که لانگ دو گردهم‌آیی- پلیس‌ها و تبه‌کاران- را هم‌زمان نشان می‌دهد، ما از دیدن این که این دو گروه ظاهراً تا چه اندازه به یکدیگر شبیه‌اند، یکه می‌خوریم. هر دو گروه، در اتاق‌های تاریک، دور میزهایی می‌نشینند و چنان پک‌هایی به سیگار می‌زنند که چهره‌هایشان آناً غیرقابل دیدن می‌شود. سیگارها در میان انگشت‌های گوشت‌الودشان تداعی‌کنندهٔ مدفوع هستند. (هنگامی که تبه‌کارها بر سر این که قتل کودکان، اصول اخلاقی آن‌ها را پایمال کرده به اتفاق‌نظر رسیدند، من به یاد فیلم پدرخوانده و جلسه‌ای افتادم که بزرگان برای بحث دربارهٔ موادمخدر تشکیل داده بودند.)

ام، اولین فیلم صدادار لانگ بود، بنابراین او در استفاده از دیالوگ، بسیار صرفه‌جویی کرد. در ابتدای کار، بسیاری از فیلم‌سازان گمان می‌کردند که باید تمام‌وقت حرف بزنند، اما لانگ به دوربین‌هایش اجازه می‌داد که در خیابان‌ها و بارهای کثیف پرسه بزنند و مثل یک موش، اطراف را زیر نظر بگیرند. یکی از تماشایی‌ترین صحنه‌های فیلم کاملاً بی‌صدا است و آن زمانی است که قاتل اسیر شده و به داخل زیرزمین کشانده می‌شود تا با اجتماع تبه‌کاران شهر روبه‌رو شود، و دوربین چهره‌ها را نشان می‌دهد: خشن، سرد، گرفته و ناآرام.

در همین بازپرسی است که لور، به عنوان دفاع یا توضیح، نطق مشهور خود را ایراد می‌کند. او در حالی که از وحشت عرق می‌ریزد و نقابی از ترس بر چهره دارد فریاد می‌زد: «نمی‌توانم به خودم کمکی کنم، بر این شیطانی که درونم است هیچ تسلطی ندارم! آتش، صداها، شکنجه!» او می‌خواهد توصیف کند که چگونه وسواسش در خیابان‌ها به دنبال اوست و بعد آرام می‌گیرد: «چه کسی می‌داند که مثل من بودن یعنی چه؟»

همیشه گفته شده که این نخستین اجرای سینمایی لور بوده، اگرچه مک‌گیلیان اعتقاد دارد که سومین است. به یقین، هیمن اجرا، تصویر او را در طول حرفهٔ درازمدتش و در هالیوود که ر آن برای همیشه به یکی از معروف‌ترین هنرپیشه‌های استودیوی برادران وارنر (Warner Bros) (در کازابلانکا Casablanca)، شاهین مالت (The Maltese Falcon)، نقاب دیمیتریو (The mask of Demitrios)) تبدیل شد، تثبیت کرد. او بازیگر فیلم‌های کمدی بود. هم آواز می‌خواند و هم پایکوبی می‌کرد، و اگرچه در جوراب‌های ابریشمی (Silk Stokings) (1957) نقش مقابل فرد آستربود (Fred Astaire)، با این حال با بازی در نقش‌های روان‌پریش است که مورد تأیید قرار می‌گیرد. او در سال ۱۹۴۶ از دنیا رفت.

در آمریکا فریتز لانگ (۱۹۷۶-۱۸۹۰) کارگردان مشهور فیلم‌های نوار (Film Noir) می‌شود. فیلم‌های معتبر او شامل فقط یک بار زندگی می‌کنی (You Only Live Once) (1937، براساس داستان بانی و کلاید Bonnie and Clyde)، وزارت ترس (Ministry of Fear) گراهام گرین (Graham Green) (1944)، حرارت زیاد (The Big Heat) (1953)، همراه لی ماروین که قهوهٔ داغ را بر صورت گلوریا گراهام پاشاند)، و زمانی که شهر در خواب است (While the City Sleeps) (1956)، داستان دیگری دربارهٔ دستگیری مجرم) است. او همیشه به آزار بازیگرانش متهم می‌شد؛ بارها، لور را مجبور کرد تا از پله‌ها، پایین و به پناهگاه مجرمین برود. پیتر باگدانوویچ صحنه‌ای از فیلم اتحادیهٔ غربی (Western Union) (1941) ساختهٔ انگ را توصیف می‌کند که در آن راندولف اسکات سعی می‌کرد تا طناب‌ها را از دور مچ‌هایش باز کند. جان فورد در حالی که فیلم را تماشا می‌کرد گفت: «این‌ها مچ‌های یک آدم واقعی هستند، آم هم یک طناب واقعی و دست آخر شلیک تیر هم واقعی است.»

ام سال‌ها در نسخه‌هایی بی‌رنگ و گوش‌خراش موجود بود. حتی دیسک لیزری قدیمی هم که دارم تا اندازه‌ای قابل قبول است. اما نسخهٔ جدیدش که آرشوی فیلم مونیخ آن را ترمیم کرد، نه تنها کیفیت بهتری دارد، بلکه از آن جایی که بیشتر گفتگوهای آلمانی زیرنویس دارند، می‌توان آن را راحت‌تر دنبال کرد. (صدای لورل به زبان انگلیسی هم ضبط شده که روی نسخهٔ نهایی دی‌وی‌دی یکی از انتخاب‌ها است.) با تماشای نسخهٔ جدی ام، فیلم از آن چه در یادم مانده بود قوی‌تر به نظرم رسید، زیرا آن را ازخلال هاله‌ای از هم‌پاشیده نگاه نمی‌کردم.

و ام چه فیلم تأثیربرانگیزی است. فیلم از ما می‌خواهد بکر را دریابیم و نه این که با او همدردی کنیم. چنان که در دفاع از خویش می‌گوید نه توان رهایی از وسواس‌های اهریمنی غالب بر خود دارد و نه می‌تواند بر آن‌ها مسلط شود. جای دیگری در فیلم، مردم با قصد حمله به پیرمرد بی‌گناهی که مظنون به قتل است در نقطه‌ای جمع می‌شوند. احتمالاً هر یک از این گروه‌ها می‌توانست‌اند درست را از نادرست تشخیص دهند و بر عمل‌کردهایشان (برخلاف بکر) مسلط باشند و با این حال همچون گله‌ای گرگ و با میل جنایت سرازیر می‌شوند. در جایی از فیلم یک پیام دیده می‌شود. البته نه این که «جایی» باشد بلکه درست در روبه‌روی ما، همه جا قرار دارد، عجیب است که این پیام از دید سانسورچی‌های نازی در امان مانده است.

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.