فیلم اینک آخرالزمان – تحلیل و نکات جالبی که احتمالا نمی‌دانستید – Apocalypse Now 1979

اینک آخرالزمان Apocalypse Now محصول ۱۹۷۹، فیلمی حماسی، ماجراجویی و جنگی واقع شده در جنگ ویتنام است.

کارگردان آن فرانسیس فورد کوپولا و فیلم‌نامه‌نویسان آن جان میلیوس و کوپولا هستند. داستان این فیلم برداشتی آزاد از رمان دل تاریکی نوشتهٔ جوزف کنراد است. اینک آخرالزمان یکی از بحث برانگیزترین و مهم ترین فیلم های تاریخ سینما است و هم اکنون در بین ۲۵۰ فیلم برتر تاریخ بانک اطلاعات اینترنتی فیلم ها رتبه ۵۱ را به خود اختصاص داده است. همچنین در بین لیست ۱۰۰سال ۱۰۰ فیلم بنیاد فیلم امریکا هم با رتبه حضور دارد.

این فیلم توانست در جشنواره کن ۱۹۷۹، نخل طلای این دوره را به خود اختصاص دهد.

اینک آخرالزمان فرانسیس فورد کاپولا (Francis Ford Coppola) از کتاب قلب تاریکی (Heart of Darkness) الهام گرفته، که رمانی است که جوزف کنراد (Josef Conrad) درباره یک اروپایی به نام کرتز که به دورترین نواحی کنگو می‌رود و نزد ساکنین آن جا، مقامی خداگونه می‌یابد. ناوی کوچک برای پیدا کردنش فرستاده می‌شود، و در طول سفر، راوی داستان به تدریج اعتقادش را به تمدن و مدنیت از دست می‌دهد؛ او تحت فشار زیادی که فضای جنگل بر او وارد کرده، پریشان است. جنگل، جولانگاه بی رحمی است که در آن تلاش هر موجود زنده این است که خورده نشود.


خرید کتاب با ۱۵٪ تخفیف(همه کتاب‌ها)

آن چه در پایان سفر باقی می‌ماند، کاپیتان کورتزی است که دیگر کورتزنیست: تمام سازوکارهای زندگی ما، سازه‌ای شکننده در میان آرواره‌های طبیعت گرسنه‌ای است که بدون فکر آن‌ها را می‌بلعد و از این منظر می‌توان زندگی شاد را فرار از این واقعیت دانست. یک هفته پیش از تماشای فیلم اینک آخرالزمان، در کلکته بودم، و در آن جا به شعاع چندین مایل، اردوگاه‌هایی وجود داشت که صدها هزار نفر، نسل به نسل در آلونک‌هایی پلاستیکی، مقوایی و یا آهن قراضه، در چنان فقر مطلقی زندگی می‌کردند که غیر ممکن بود بتوان ردپایی از امید به رهایی را در آن‌ها یافت. من قصد ندارم آن مردم ناامید را با فیلم یکی بدانم، این کار غیر اخلاقی است, ولی از آن چه دیدم عمیقا لرزیدم، و من متوجه شدم چه قدر یک زندگی شاد گران بها و نامطمئن است. من با چنان وضع روانی، اینک آخرزمان را نگاه کردم و به صحنه‌ای رسیدم که سرهنگ کورتز (مارلون براندو)(Marlon Brando) برای سروان ویلارد (مارتین شین) (Martin Sheen) دربارهٔ «وحشت» صحبت می‌کنند.

کورتز قهرمانی است که نشان افتخار گرفته و در جهت مخالف جریان رود، داخل منطقهٔ دشمن، پناهگاهی جنگلی ساخته است و بر اعضای قبیلهٔ مونتاگنارد به عنوان ارتش اختصاصی خود، فرمانروایی می‌کند. او از زمانی که می‌گوید که مردان گارد ویژه اش به کودکان روستا واکسن فلج اطفال زدند، «پیرمرد دنبال ما می‌دوید و گریه می‌کرد، او نمی‌توانست ببیند. ما به آن جا برگشتیم، آن‌ها آمده بودند و هر دست واکسن شده را قطع کرده بودند. آن جا یه کپه از دست‌های کوچک قطع شده بود.»

چیزی که کورتز یاد می‌گیرد این است که ویت کونگ برای برنده شدن آمادگی هر کاری را دارد: «پس از آن متوجه شدم آن‌ها از ما قوی‌ترند. آن‌ها قدرتش را دارند، قدرت انجام آن کار را. اگر من ده لشگر آن مردها را داشتم، آن وقت مشکلاتمان در این جا خیلی زود تمام می‌شد تو باید مردانی داشته باشی که با اخلاق باشند و در عین حال بتوانند از غرایز اصلی‌شان، بدون احساس و اشتیاق و قضاوت استفاده کنند.» «این» «وحشتی» است که به کورتز دست داده و ویلارد هم آن را درک می‌کند. کل فیلم اینک آخرالزمان، درک ویلارد از چگونگی ورود کورتز، یکی از بهترین سربازان ارتش، به واقعیت جنگ است که این اتفاق بدون دیوانگی و ناامیدی ممکن نمی‌شد. فیلم یکی از فراموش نشدنی‌ترین تدوین‌های سینما را دارد، یادآوری شاعرانه از چیزی که کورتز کشف کرد و امیدواریم که آن را برای خودمان کشف نکنیم. سفر در رودخانه، در درون ما نوعی انتظار رویارویی با کورتز را ایجاد می‌کند، و براندو با بازی بی‌نظیرش، انتظار ما را برآورده کرد. وقتی فیلم در سال ۱۹۷۹ اکران شد، انتخاب مارلون براندو و مورد انتقاد قرار گرفت و بعد هم دستمزد یک میلیون دلاری او بسیار بحث برانگیز شد، ولی روشن است که انتخاب صحیح همان بود، نه فقط به دلیل شهرتش به عنوان یک اسطورهٔ بازیگری، بلکه به دلیل صدایش که از فضایی تاریک یا نیمه روشن به گوش می‌رسید، در حالی که کلمات مایوس کننده‌ای تی.اس الیوت (T.S. Eliot: شاعر انگلیسی آمریکایی الاصل وسرایندهٔ منظومهٔ معروف سرزمین بی‌حاصل.)، در «مردان تهی»(Hollow Men) را زمزمه می‌کرد. صدای او پایان دهندهٔ فیلم اینک آخرالزمان است.

عنصر بسیار مهم دیگر، خبرنگار عکاس (دنیس هوپر) (Dennis Hopper) است که به طریقی اردوگاه کورتز را پیدا کرده و در آن جا مانند شاهدی، در عالم اوهام است. او به ویلارد جملات بی‌معنا می‌گوید مثل این که کورتز «یک شاعر جنگجوی کلاسیک» است و «ما همه فرزندان او هستیم.» در یاوه گویی های نشئه وار عکاس، اشعاری از کورتز را می‌شنویم که او به شکلی پر از خطا برای ما بازگو می‌کند: «باید همچون پنجهٔ زمختی باشم که پهنای آرام دریا را می‌پیماید.» عکاس، یک راهنما، دلقک و احمقی است که بین ویلارد و کورتز تعادل برقرار می‌کند.

مدت‌ها گفته می‌شد که کاپولااز پایان فیلمش راضی نبوده است. در نخستین نمایش فیلم اینک آخرالزمان در کن، دیدم که چگونه سردرگمی شروع شد. کاپولا قصد داشت فیلم را در قطعهٔ ۷۰ میلی متری و بدون آوردن نام سازندگان فیلم نشان دهد (نام افراد گروه را احتمالاً در یک بخش کاملا جداگانه می‌آورد) ولی اکران ۳۵ میلیمتری نیاز به عنوان پایانی دارد. بعد از آن که کاپولا فیلم‌برداری را در صحنهٔ پایگاه نظامی کورتز به اتمام رساند، دولت فیلیپین به کاپولا دستور داد تا صحنهٔ عظیمی را که ساخته بودند نابود کند. او از تخریب مکان فیلم می‌گیرد و در قسمت پایانی فیلم خود، از آن استفاده می‌کند. با این حال لازم به ذکر است که او قصد نداشت الزاماً این قسمت جایگزینی برای «پایان» فیلم باشد. افسوی که سردرگمی‌های مربوط به پایان فیلم، از جشنوارهٔ کن به داستان‌های عامیانه سینمایی رسید و بیشتر مردم فکر کردند که منظور او از «پایان،» پایان همه چیز از جمله خود کورتز بوده است.

فیلم اینک آخرالزمان

پس از بیست سال، ما دوباره می‌بینیم که اینک آخرالزمان، واضح‌تر از همیشه، یکی از فیلم‌های کلیدی قرن است. بیشتر فیلم‌ها اگر یک سکانس عالی داشته باشند خوش اقبال بوده‌اند ولی اینک آخرزمان، سکانس‌های فوق‌العاده‌ای را یکی پس از دیگری با سفر رودخانه به عنوان عامل اتصال، به هم مرتبط می‌کند. بهترین این صجنه‌ها حملهٔ هلیکوپترها به یک روستا است، که سرهنگ کیلگور (رابرت دوال) (Robert Daval) آن را رهبری می‌کند. او در هلیکوپترهای خود، از بلندگوهایی با بلندترین درجهٔ صدا استفاده می‌کند تا آهنگ «ارابهٔ خدایان» واگنر را، هنگامی که به سمت حیاطی پر از بچه‌های مدرسه حمله میبرند، پخش کند. دوال برای اجرایش و آن جملهٔ فراموش نشدنی، «من عاشق بوی ناپالم (ماده‌ای آتش زا که از تغلیظ بنزین به دست می‌آید.) صبحگاهی هستم» برندهٔ جایزهٔ اسکار شد. تهی بودن او ترسناک است: او طرفدار پروپا قرص موج سوای است و تنها برای تصرف سواحلی که گفته میشود بهترین موج‌ها را دارد، به آن جا حمله میکند. «چارلی موج سواری نمی‌کند».

سکانسی نیز وجود دارد که ناوچهٔ گشتی، یک قایق کوچک ماهی‌گیری را همراه خانوادهٔ خدمه‌اش متوقف می‌کند. یک دختر بچه ناگهان حرکتی می‌کند و مسلسلچی مضطرب (لارنس فیشبرن جوان) شروع به تیراندازی می‌کند و کل خانواده نابود می‌شوند. پس از آن که همهٔ خانواده به قتل می‌رسند، معلوم می‌شود که دختر بچه دنبال سگش دویده بود. مادر کاملاً جان نداده است. فرماندهٔ ناوچه (آلبرت هال) (Albert Hall)) می‌خواهد او را برای درمان ببرد ولی ویلارد با گلوله‌ای خلاصش می‌کند؛ هیچ چیزی نمی‌تواند در ماموریتش خلل ایجاد کند. او و «رئیس» تنها مردان جنگی باتجربه در ناوچه هستند که سعی می‌کنند کارها را بر طبق دستورات انجام دهند. بعداً در صحنه‌ای فوق‌العاده، دوربین، رئیس را نشان می‌دهد که از این که نیزه‌ای او را زخمی کرده، حیرت زده است.

برای من تحسین برانگیزترین تصاویر فیلم زمانی است که رئیس (فردریک فارست) (Frederic Forrest)، یکی از اعضای گروه ویلارد، در ورود به جنگل برای یافت درخت انبه پافشاری می‌کند. ویلارد نمی‌تواند او را متوقف کند، بنابراین به او می‌پیوندد. فیلم‌بردار مجرب، ویتوریو استورارو، (Vittorio Storaro) آن‌ها را مثل لکه‌هایی کوچک در پای درختان بلند نشان می‌دهد، و این لحظه‌ای است که جوزف کنراد نشان می‌دهد چگونه طبیعت حقارت ما را نشان می‌دهد.

موسیقی متن راک‌اندر رول که با کلمهٔ «پایان» شروع و تمام می‌شود و توسط گروه دورز (The Doors) ساخته شده و شامل بخش‌هایی از اجرای رادیو ترانزیستور («صبح بخیر، ویتنام) است. موسیقی بر لحظاتی سورئالیستی تاکید می‌کند، مثلاً هنگامی که لنس (سم بوتومس) (Sam Bottoms)، یکی از افراد ویلارد، پشت ناوچه و روی آب اسکی می‌کند. علاوه بر این حاکی از این است که چگونه سربازان سعی می‌کنند از موسیقی‌های بومی، مشروب و داروی مخدر، برای رهایی از حس تنهایی و اضطراب استفاده کنند.

فیلم‌های مهم دیگر مثل جوخهٔ سربازان (Platoon)، شکارچی گوزن (Deer Hurnter)، غلاف تمام فلزی (Full Metal Jocket)، و تلفات جنگ (Casualties of War) دیدگاهی خاص به جنگ ویتنام دادند. یک بار در جشنوارهٔ فیلم هاوایی، پنج فیلم ویتنام شمالی را که دربارهٔ جنگ بود، دیدم. (آن هام هیچ وقت نامی از «آمریکا: نمی‌بردند، فقط از کلمهٔ دشمن استفاده می‌شد. یک کارگردان ویتنامی به من گفت که همهٔ آن‌ها یک جور هستند- چین- فرانسه، آمریکا… همهٔ آنها به ما حمله کرده‌اند) ولی اینک آخر زمان بهترین فیلم ویتنامی و یکی از برترین فیلم‌ها است، زیرا جد از فیلم‌های دیگر، به بخش‌های تاریک روح انسان رسوخ می‌کند. فیلم بیشتر از آن که راجع به خود جنگ باشد، کشفشان نداریم. دیدن کلکته آماده‌ایم کرد تا بتوانم احساس خوفی را که کورتز ایجاد کرده بود درک کنم. این احساسات آن قدر پیچیده هستند که من قادر به بیانشان نیستم. اگر ما خوش اقبال باشیم، زندگی خود را با خیال خوش و راحت ادامه می‌دهیم، و هیچ وقت نخواهیم فهمید که با چه فاصلهٔ ناچیزی از کنار شرایط بد می‌گذریم. آن چیزی که کورتز را دیوانه می‌کند کشف همین موضوع است.

انتظارم از یک فیلم آن است که لذت با رنج ساختن فیلم‌ها را بیان کند. به چیزی که بین این دو باشد علاقه‌ای ندارم، لذت و رنج کاپولا در قلب تاریکی آشکار است. در سال ۱۹۹۱، یک مستند از فاکس بار (Fax Bahr) و جورج هیکن لوپر (George Hickenlooper) دربارهٔ تهیهٔ اینک آخرالزمان ساخته شد که شامل فیلم‌ها شخصی و یادداشت‌های روزانهٔ همسر کاپولا، النور کاپولا (Eleanor Coppola) می‌شد. النور شک و یاس کاپولا را از این که بتوانند از پس پروژه برآید ثبت کرده بود.

اینک آخرالزمان دوباره اکران شده، (Apocalypse Now Redux)، درمی ۲۰۰۱ در جشنوارهٔ کن به نمایش درآمد و ماه بعد اکران شد. این نسخه شامل چهل و پنج دقیقه از یک سکانس طولانی در مزرعهٔ فرانسوی‌ها، بخش‌های افزوده در سفر رودخانه، دیدار با مدل‌های پلی بوی (Play boy)، و گفت‌و گوهای بیشتر با براندو و هوپر است. خوشحال بودم که بخش‌های افزوده را می‌دیدم، و در واقع قبلاً آن را به صورت برداشت حذفی دیده بودم. ولی آیا فیلم نیازی به این قسمت‌ها داشت؟

بعضی از بخش‌های اضافه شده، به شکل نامحسوسی وارد کار می‌شوند و پس از آن که به فضای کار غنا می‌بخشند، ناپدید می‌شوند. این شامل قسمت‌هایی از فضای رودخانه و بعضی لحظات با عکاس است. قسمت افزودهٔ براندو، ضمیمه‌ای با ارزش از تحلیل کنایه دار او به جنگ است. قسمت مدل‌های پلی بوی آن چنان کارآمد نیست و در فیلم اصلی حذف شد. کاپولا توضیح می‌دهد که توفانی او را از تکمیل فیلمش بازداشت، ولی تدوینگر او، والتر مارچ، (walter Murch) راهی پیدا کرد تا سکانس‌ها را به شکل هنرمندانه‌ای به هم مرتبط کند.

سکانس مزرعهٔ فرانسوی، از نظر من تامل برانگیزترین سکانس است. فکر می‌کنم طولانی است و توجه را از مسیر اصلی فیلم منحرف می‌کند. سفر رودخانه، به فیلم ریتم و میزان می‌بخشد و اتفاقاتی که در ساحل می‌افتند در روند آن وقفه ایجاد می‌کنند. این سکانس هنوز تاثیرگذار و برانگیزنده است (به غیر از موسیقی نامناسبی که در طول صحنهٔ عشقی وجود دارد) و هنگامی که کاپولو توضیح می‌دهد که از نظر او فرانسوی‌ها مانند ارواح هستند، حرف او را کاملاً درک می‌کنم؛ پرسیدم چگونه آن‌ها در سرزمین کوچک محصور شدهٔ خود نجات یافته بودند، و احساس او را پذیرفتم که روح آن‌ها برای آمریکایی‌ها مانند یک روح اخطار دهنده بود. اینک آخرزمان، چه طولانی‌تر یا مختصرتر شود، دوباره به نمایش درآید یا در نیاید یکی از مهم‌ترین فیلم‌های زندگی من در مقام یک دوستدار فیلم است.

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.