فیلم با گرگ‌ها می‌رقصد – داستان کلی – تحلیل، نقد و بررسی – Dances with Wolves 1990

– از میان تمام راه‌ها در این زندگی، یک راه است که بیش از هدیه اهمیت دارد و آن را یک انسان حقیقی است. فکر می‌کنم تو در این راه قدم بر می‌داری و از این بابت خوشحالم.

پرنده لگدزن (گراهام گرین)

نویسنده فیلمنامه: مایکل بلیک

بر اساس رمانی نوشته خودش


خرید کتاب با ۱۰٪ تخفیف(همه کتاب‌ها)

کارگردان: کوین کاستنر

ستوان جان دانبار، قهرمان جنگ داخلی امریکا، از جنون تمدین جنگ زده می‌گریزد و خودش را در منطقه مرزی و در کنار مردمان قبیله سو «پیدا می‌کند»

با گرگ‌ها می‌رقصد درباره مردی است که به دنبال منطقه مرزی می‌گردد، اما در نهایت خود را می‌یابد. دانبار بعد از اینکه در دنیای عادی فرهنگ سفید پوستان و ارتش به تنهایی خود پی می‌برد، از چندین آستانه جسمانی و عاطفی خودشناسی می‌گذرد. عبور از هر آستانه آغازگر مجموعه تازه‌ای از آزمونها، آزمونهای بزرگ و پاداشهاست، در حالی که دانبار هرچه بیشتر در دنیای ویژه خود در کنار قبیله سو فرو می‌رود، بتدریج «پوست» می‌اندازد، خود تجدید حیات یافته اش را می‌پذیرد و در کنار قبیله سو، دوستی و عشق و خانواده را پیدا می‌کند.

ساختار داستان نمونه جالبی است از انعطاف پذیری سفر قهرمان. دانبار برای آماده شدن جهت سفر، در همان لحظات آغازین داستان یک آزمون بزرگ تجدید حیات را پشت سر می‌گذارد. دانبار بعد از رسیدن به جایگاه قهرمانی در جنگ داخلی، پاداش خود را انتخاب می‌کند: دیدن منطقه مرزی قبل از اینکه برای همیشه ناپدید شود. او دنیای عادی انسان سفید پوست را ترک می‌کند و وارد یک دنیای ویژه می‌شود: دنیای سایه‌هایی که باعث وحشت تمدن سفید پوستان است و در نتیجه به دست آن نابود می‌شود. در پایان سفر، دانبار در این دنیای ویژه به مقام قهرمانی می‌رسد، درست نقطه مقابل مقامی که در دنیای عادی داشت. او نقاب قهرمان دنیای عادی را دور می‌اندازد و در هیئت «با گرگ‌ها می‌رقصد» تجدید حیات می‌یابد، و اکنون تبدیل به سایه‌ای برای مردان سفید می‌شود، سایه‌ای که باید نابود گردد.

۱۸۶۳. جنگ داخلی امریکا. تصویر جذاب افتتاحیه، قهرمان ما، ستوان جان چی. دانبار، را در یک دنیای عادی آشفته و دیوانه به شکل مؤثری معرفی می‌کند. وقتی دکترها برای خوردن قهوه که سخت به آن نیاز دارند کار خود را موقتا تعطیل می‌کنند، دانبار از فرصتی دردناک استفاده می‌کند تا مانع از بریدن پایش شود. او ترجیح می‌دهد با هر دو پای خود به استقبال مرگی قهرمانانه برود.

دانبار به یکی از دوستان خود در میان سربازان شمالی در منطقه سینت دیوید می‌پیوندد، جایی که شمالی‌ها و جنوبی‌ها در دو سوی میدان جنگ آماده نبرد هستند. هیچ کس از جایش تکان نمی خورد. دانبار یک تنه حمله انتحاری می‌کند، به شکلی معجزه آسا از آتش دشمن جان به در می‌برد و ناخواسته جانی تازه به همقطاران خود می‌دهد. این تجدید حیات دانبار است، لحظه‌ای که قهرمان معمولاً در انتهای سفر خود با آن روبه رو می‌شود. شمالی‌ها در این نبرد به پیروزی می‌رسند و دانبار زنده می‌ماند، یک قهرمان. پای او توسط جراح ژنرال تاید درمان می‌شود، و او یک اسب، سیسکو، و انتقال به هر پستی غیر از خط مقدم جبهه را پاداش می‌گیرد. پاداش دیگر او این آگاهی یا تحرک درونی است که نیاز دارد دنیای عادی اش را ترک کند و منطقه مرزی را «قبل از نابودی» ببیند (مسئله بیرونی او). دانبار به «فورت هیز» می‌رود، در مرز یا آستانه منطقه مرزی. سرگرد فامبرو، فرمانده دیوانه پایگاه و نگهبان آستانه، دانبار را به عنوان «پیشکار شوالیه» (“knight’s errand”، ظاهراً نوعی بازی لفظی با “knight errand” (= شوالیه ماجراجو) و اصطلاح “to send sb on a fool’s errand” (= کسی را پی نخود سیاه فرستادن). – م.) به «قلعه سجویک» می‌فرستد دعوت به ماجرا.

دانبار با طیب خاطر به استقبال ماجراهایی می‌رود که در منطقه مرزی در انتظار اوست. سرگرد فامبر و نخست خطرهای سفر را بر می‌شمارد (نوعی امتناع). فامبرو، که به واسطه خدمت در خط مقدم مرزی عقل خود را از دست داده، در لحظه عزیمت دانبار، به عنوان ادای احترام خودکشی می‌کند.

نخستین سکانس آستانه شامل سفر دانبار به منطقه مرزی و رسیدن او به قلعه سجویک است. در طی راه، تیمستر تیمونز (یک نگهبان آستانه) دانبار را از دید یک مرد سفید پوست با منطقه وحشی مرزی و «سرخپوست‌های لعنتی» و «بوفالوهای بوگندو» آشنا می‌کند (یک امتناع). آنها به قلعه سجویک می‌رسند و پایگاه را متروکه می‌یابند. تیمونز سعی می‌کند دانبار را ترغیب به امتناع از پذیرش سفر دیوانه وار خود کند و به دنیای متمدن برگردد. اما دانبار او را به زور اسلحه مجبور می‌کند تا تجهیزات «پایگاهش» را از گاری خالی کند.

دانبار با پشت سر گذاشتن چندین آزمون در دنیای جدید خود مستقر می‌شود. او برای خود متحدانی دست و پا می‌کند و با دشمنان رو به رو می‌شود. برای سیسکو یک اصطبل روباز می‌سازد، آب آلوده را تمیز می‌کند و با یک گرگ، به اسم «دو جوراب»، دوست می‌شود. در حالی که دانبار مشغول شستن لباس است، جادو پزشک قبیله سو، «پرنده لگدزن»، اطراف قلعه گشت می‌زند. دانبار این مرد ظاهر دشمن را از محل میراند، اما این «مرد باشکوه» او را تحت تأثیر قرار میدهد. این گونه برخوردها با دشمن ادامه می‌یابد. افراد قبیله سو دو بار تلاش می‌کنند اسب دانبار، سیسکو، را بدزدند، اما ناکام می‌مانند. در بار دوم، دانبار با «باد در موهایش» روبه رو می‌شود. این جنگجو مبارزه طلبی می‌کند و به تاخت دور می‌شود. دانبار جلوی این دشمن در می‌آید، آزمون را پشت سر می‌گذارد و از حال می‌رود.

دانبار، که از انتظار برای ملاقات بعدی خسته شده، بالاخره دست به کار می‌شود و اقدام به یک راهیابی جسورانه به درون دهکده سو می‌کند. به یک زن سو، «ایستاده با مشت»، که خودش را زخمی کرده و خونریزی دارد، بر می‌خورد و او را به دهکده مردم سو می‌برد. ورود دانبار باعث وحشت سوها می‌شود و «باد در موهایش» مرد سفید را از دنیای ویژه شان می‌راند، یک امتناع.

اما دعوت دانبار کنجکاوی سوها را بر می‌انگیزد و آنها تلاش می‌کنند معنای آن را دریابند؛ «پرنده لگدزن» و «باد در موهایش» از قلعه دانبار دیدن می‌کنند. آزمون ارتباط آزمون دشواری از کار در می‌آید، اما آنها بالاخره مفهوم «بوفالو» را درک می‌کنند. به همدیگر هدیه میدهند و دانبار دعوت «پرنده لگدزن» را به دهکده می‌پذیرد. آنها با هم چپق می‌کشند، مراسم مهمی که متحدان را به هم پیوند می‌دهد.

یک شب، دانبار از صدای رم بوفالوها بیدار می‌شود. او می‌داند که این خبر خوبی است و به سوی دهکده سو می‌شتابد، راهیابی به ژرفترین غار. دانبار مراسم آنها را قطع می‌کند، که باعث رنجش سوها می‌شود، اما «پرنده لگدزن» حرف دانبار را می‌فهمد و آنها فورا مرد سفید پوست را به عنوان منادی خبرهای خوب می‌پذیرند.

او در یافتن بوفالوها به مردم قبیله سو ملحق می‌شود. آنها به منطقه‌ای می‌رسند پوشیده از جسدهای فاسد شده بوفالوهای پوست کنده و رد ارابه‌های سفید پوستان. دانبار وارد دنیای سوها می‌شود و منطقه مرزی را از دییر آنها و مردان سفید پوست را به عنوان دشمن آنها می‌بیند.

آنها به گله بوفالو بر می‌خورند. دانبار در شکار به آنها می‌پیوندد و یک جنگجوی جوان، «زیاد می‌خندد»، را از دست بوفالوی مهاجم نجات می‌دهد. دانبار و «باد در موهایش» در میدان آزمون بزرگ خود، جگر یک بوفالو را به اتفاق می‌خورند که نمادی است برای پذیرفته شدن دانبار به عنوان یک متحد. این پاداش دانبار و آستانه اوست به درون یک دنیای ویژه عمیق تر.

در ضیافت بوفالو، دانبار و «باد در موهایش» به همدیگر هدیه میدهند؛ دانبار نیم تنه نظامی اش را به او می‌دهد و زره سینه جنگجو را از او قبول می‌کند. تجدید حیات جسمانی دانبار به عنوان یک سو آغاز شده است. اما دانبار باید به پایگاه خود برگردد و خیلی زود بفهمد که در فرهنگ سفید خود تا چه حد تنهاست، بزرگترین پاداش از آزمون بزرگ نخست.

قبیله سو گروهی جنگجو را برای حمله به دشمنان، قبیله پاونی، آماده می‌کنند. دانبار برای جنگ داوطلب می‌شود، اما از پذیرش او امتناع می‌کنند چون دانبار یک جنگجوی سو نیست. اما «پرند، لگدزن» درخواست می‌کند که در غیاب او دانبار از خانواده اش مراقبت کند. دانبار این دعوت را با افتخار قبول می‌کند. و «پرنده لگدزن» دانبار را با اسم سرخپوستی اش، «با گرگ‌ها می‌رقصد»، مورد خطاب قرار می‌دهد.

«با گرگ‌ها می‌رقصد» با «ایستاده با مشت» ملاقات می‌کند و زبان قبیله سو را از او یاد می‌گیرد. حالا که مجذوب او شده متوجه می‌شود که «ایستاده با مشت» عزادار است. تصمیم می‌گیرد به او وقت بدهد و از او جدا می‌شود، اما جدایی از دنیای ویژه فقط باعث می‌شود که مرد و زن به عشق خود نسبت به یکدیگر پی ببرند. و سرانجام از این آستانه عبور می‌کنند.

قبیله سو خود را برای ضد حمله قبیله پاونی آماده می‌کند، یک راهیابی، و از تفنگهایی که با گرگ‌ها میرقصد» به عنوان هدیه به آنها می‌دهد استقبال می‌کند. و به این ترتیب قبیله سو «با گرگ‌ها میرقصد» را به عنوان یکی از جنگجویان خود می‌پذیرد. قبیله سو به کمک او بر قبیله پاونی غلبه می‌کند، آزمون بزرگ.

پایمردی قهرمانانه «با گرگ‌ها می‌رقصد» دو پاداش مهم در پی دارد. او، او دیگر خودش را نه دانبار بلکه «با گرگ‌ها می‌رقصد» می‌داند. ثانیا، «رنده لگدزن» به عزاداری «ایستاده با مشت» پایان می‌دهد و او با «با گرگ‌ها می‌رقصد ازدواج می‌کند، یک پاداش و آستانه.

«با گرگ‌ها می‌رقصد» خود را به دنیای ویژه، خانواده و جامعه جدید خود، متعهد کرده است و پاداش بهترین دوستش، «پرند، لگدزن» را به او می‌دهد. او به سؤالی جواب می‌دهد که مردم سو را از اولین ملاقاتشان با دانبار آزار داده. او هشدار می‌دهد که سفید پوستان زیادی «به تعداد ستاره‌ها» به منطقه مرزی خواهند آمد. از اینجا راه بازگشت «با گرگ‌ها میرقصد» آغاز می‌شود؛ اما به جای اینکه، مثل بسیاری از قهرمانان، یک پاداش یا اکسیر را با خود به دنیای عادی ببرد، از دانش خود درباره دنیای عادی بهره می‌گیرد تا به خانواده جدید خود در دنیای ویژه هشدار بدهد. رئیس قبیله، «ده خرس»، با این منادی موافق است و تصمیم می‌گیرد که به اردوگاه زمستانی خود کوچ کنند. اما «با گرگ‌ها میرقصد» باید به دنیای عادی برگردد تا دفتر خاطراتش را، که نوعی استاد است و مرد سفید را به سوی قبیله سو هدایت کرده، بردارد. سربازان در قلعه سجویک «با گرگ‌ها میرقصد» را غافلگیر می‌کنند. این شمنان جدید سیسکو را می‌کشند و افسر سابق را خائن تلقی می‌کنند. راه بازگشت سفر در این لحظه به پایان می‌رسد.

سربازان شرایط بهتری را به دانبار پیشنهاد می‌کنند، به شرط اینکه به آنها در مقابله با قبیله سو کمک کند. «با گرگ‌ها می‌رقصد»، به زبان لاکوتایی، آنها و دنیایشان را طرد می‌کند. دانبار به لحاظ روان شناختی تجدید حیات خود را به عنوان «با گرگ‌ها میرقصد»، یک قهرمان سو و سایه دنیای سفید پوستان، کامل کرده است.

سربازان در حین انتقال «با گرگ‌ها میرقصد» به قلعه هیز، مورد حمله «باد در موهایش» و گروه نجات او قرار میگیرند. دانبار آزاد می‌شود، تجدید حیات جسمی او، و به نزد خانواده و دوستان بر می‌گردد، یک اکسیر.

«با گرگ‌ها می‌رقصد» از ترس اینکه مبادا موقعیتش به عنوان یک خائن در نزد سفید پوستان، تهدیدی برای قبیله سو باشد تصمیم می‌گیرد قبیله را ترک کند. او باید ایثار کند، تجدید حیات ثانوی، و برای محافظت از خانواده جدیدش از آنها جدا شود. با نزدیک شدن ارتش، «با گرگ‌ها می‌رقصد» و «ایستاده با مشت» دره و خانواده لاکوتایی خود را ترک می‌کنند. آنها اکسیر خانواده و دوستی را در قلبهای خود نگه داشته اند.

ارتش وارد می‌شود، اما دهکده سو نقل مکان کرده است، اکسیر موقت امنیت و صلح، مؤخره فیلم بر این نکته تأکید می‌کند که امنیت آنها موقت است. دوران فرهنگ اسب و سرحدات پهناور سرانجام به تاریخ خواهد پیوست.

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.