فیلم جاده به کارگردانی فدریکو فلینی – داستان کلی، نقد و تحلیل – La Strada 1954

-نمیدونم این تکه سنگ به چه دردی می‌خوره، اما حتماً به یه دردی می‌خوره. چون اگر این بی‌فایده باشه، همه‌چیز بی‌فایده است.

دلقک (ریچارد بیسهارت)

نویسندگان فیلم‌نامه: فدریکو فلّینی و تولیو پنلّی، با همکاری انیو فلایانو.

بر اساس داستانی به قلم: فدریکو فلّینی و تولیو پنلّی


خرید کتاب با ۱۰٪ تخفیف(همه کتاب‌ها)

نویسندهٔ گفتگوها: تولیو پنلّی

کارگردان: فدریکو فلّینی

دخترکی معصوم که به همراه یک پهلوان سیرک در جاده‌های فرعی ایتالیا سفر می‌کند به دنبال هدف خود در زندگی است.

داستان فیلم جاده، در حینی که جلسومینای معصوم هدف و تعهد خود را در امتداد «جاده» می‌یابد، یا ساختار اسطوره‌ای بازی می‌کند، کم‌وبیش نوعی لاس زدن تراژیک. قهرمان ما روی خط باریکی (مثل طناب بندبازی دلقک) میان دنیای مادی و بی‌رحم زامپانو و دنیای لطیف و بازیگوش دلقک فرشته گون راه می‌رود. او میان این دو دنیای ویژه سرگردان است و میان پذیرش یا ردّ این دعوت‌ها گیر کرده است. گرچه زامپانو جلسومینا را به درون دنیای ویژهٔ خود پرتاب می‌کند، اما او باید در نهایت در آستانهٔ تعهد به دنیای ویژهٔ خود عبور کند. در آرمان برتر یعنی عشق ورزیدن به زامپانو می‌راند.

جلسومینا را بچه‌ها از دنیای عادی او در کنار دریا فرا می‌خوانند و دعوت به ماجرای او را آغاز می‌کنند. مادر بیوهٔ جلسومینا به او می‌گوید که توسط زامپانو، پهلوان دوره‌گرد سیرک، خریده شده. زامپانو خواهر جلسومینا، روزا، را نیز خریده بود که به شکل مرموزی مرده و او اکنون جدیدترین دستیار خود را نیز در سکوت سبک و سنگین می‌کند. بیوهٔ فقیر جلسومینا را وادار به ورود به این دنیای ویژه می‌کند. خانوادهٔ او به پول زامپانو نیاز دارند. و او به جلسومینا قول می‌دهد که زامپانو با او خوش رفتاری خواهد کرد و یک حرفه را به او یاد خواهد داد. گرچه اشک‌های بیوه‌زن حکایت از نگرانی او برای دخترش دارد (امتناع)، جلسومینا از آستانهٔ ورود به دنیای سیرک استقبال می‌کند. ولی همراه با کمی بی‌میلی. جلسومینا درحالی‌که پشت کاروان زامپانو نشسته، ناپدید شدن دنیای عادی خود را با هاله‌ای از غم نظاره می‌کند.

جلسومینا، که از دید دیگران عجیب و غیر عادی است، در دنیای عادی معصومیت زندگی می‌کند. او از تمام دنیا فقط همان ساحلی را می‌شناسد که در آن زندگی می‌کند و همه چیز را با نوعی شگفتی و حیرت کودکانه تجربه می‌کند. جلسومینا علاقهٔ عجیبی به ارتباط برقرار کردن با بچه‌ها و حیوانات دارد، که او را به شکلی تراژیک برای دنیای عادی حیوانی زامپانو مناسب می‌سازد.

زامپانوی پهلوان، سوار بر کاروان فکسنی خود در جاده‌های فرعی ایتالیا پرسه می‌زند، دنیای عادی او. زندگی او عبارت است از انجام یک نمایش پهلوانی (پاره کردن زنجیر با سینه) و از راه به در بردن زن‌ها. زامپانو قادر نیست احساسات خود را بیان کند و برای رسیدن به خواسته‌های خود فقط به قدرت و زور بازویش متکی است.

زامپانو جلسومینا را وارد اولین مرحلهٔ آزمون می‌کند. زامپانو برای اجرای نمایش خود به جلسومینا نیاز دارد و راه و چاره را به او یاد می‌دهد، ملاقات با استاد. لباس تازه‌ای به او می‌دهد؛ جلسومینا کلاه تازهٔ خود را با نوعی شادی کودکانه روی سرش می‌گذارد. او باید نمایش زامپانو را همراهی کند، اما زامپانو ترومپت را نمی‌پذیرد و او را وادار به نواختن طبل می‌کند. زامپانو او را آن‌قدر با ترکه می‌زند تا یاد می‌گیرد ضربات طبل را درست بزند. سفر در این دنیای ویژه همراه با درد و رنج است. وقتی جلسومینا از خوابیدن با زامپانو امتناع می‌کند، زامپانو او را به زور به عقب کاروان می‌فرستد. وقتی زامپانو می‌خوابد، جلسومینا او را با عشق و علاقه تماشا می‌کند. اعمال وحشیانهٔ زامپانو باعث بروز نوعی دعوت درونی به رمانس شده است.

آزمون‌ها در این سطح عمیق‌تر ادامه می‌یابند، درحالی‌که جلسومینا سعی دارد پیام‌های متضاد زامپانو را درک کند. وقتی دارند در کافه‌ای شام می‌خورند، زامپانو او را همسر خودش معرفی می‌کند، اما همان‌جا علناً با یک زن مو قرمز روی هم می‌ریزد و بعد هم با او می‌رود و جلسومینا تمام شب را در جوی منتظرش می‌ماند. صبح روز بعد، زامپانو را بی هوش پیدا می‌کند و به راه خود می‌رود (یک امتناع)، اما نمی‌تواند زیاد دور شود. وقتی زامپانو بیدار می‌شود، جلسومینا را در حال کاشتن گوجه‌فرنگی در اتراقگاه خودشان می‌یابد، که نمادی است از یک ندای درونی برای خانه و کاشانه. ولگرد ابدی فوراً دعوت او را رد می‌کند و آن‌ها به جاده بر می‌گردند.

زامپانو و جلسومینا در یک جشن عروسی برنامه اجرا می‌کنند. اکنون جلسومینا باید با تلاش علنی زامپانو برای اغوا کردن یک بیوه‌زن در ازای لباس‌های شوهر مرحومش روبه‌رو شود. بعداً در یک انبار، در حالی که زامپانو لباس‌های تازهٔ خود را امتحان می‌کند، جلسومینا از او می‌خواهد طرز نواختن «ترانه» (تم جلسومینا) را به او یاد بدهد. زامپانو درخواست او را نادیده می‌گیرد، یک امتناع. جلسومینا نمی‌تواند احساس ناکامی و یأس خود را انتقال دهد و به درون یک چاله می‌افتد و شب را همان‌جا سر می‌کند. مدتی بعد دوباره آفتابی می‌شود و حرف دل خود را در حالی که زامپانو خواب است به زبان می‌آورد. جلسومینا بالاخره آنجا را ترک می‌کند، امتناع از پذیرش دنیای ویژهٔ زامپاتو.

جلسومینا نمی‌خواهد به دنیای عادی خود برگردد. او دنیای ویژهٔ هنرمندان را دوست دارد؛ فقط زامپانو را دوست ندارد. کنار جاده نشسته است که سه نوازنده (منادی) از کنارش رد می‌شود و یک دستهٔ مذهبی او را با خود می‌برد تا این‌که به محل اجرای نمایش در فضای باز می‌رسد. جلسومینا با شگفتی شاهد بندبازی یک دلقک است (یک دعوت).

این منادی، که بال‌های فرشتگان را به تن دارد، تبدیل به استاد مهمی در سفر جلسومینا می‌شود. بعد از برنامه، جلسومینا سعی می‌کند با او ملاقات کند، اما دغل‌باز ادای او را درمی‌آورد و از آنجا دور می‌شود، او را از دنیای ویژهٔ خود طرد می‌کند.

زامپانو جلسومینا را در حال پرسه زدن در خیابان پیدا می‌کند. جلسومینا از رفتن با او امتناع می‌کند، اما زامپانو او را می‌زند و با عبور دادن او از آستانهٔ دنیای خود به زور سوار کاروان می‌کند. جلسومینا در «سیرک زرافه» از خواب بیدار می‌شود، جایی که زامپانو در آن کار ثابت گرفته. جلسومینا می‌شنود که دلقک ترانهٔ او را با ویولن می‌نوازد، اما زامپانو او را از آن‌جا دور می‌کند، امتناع از پذیرش دعوت دلقک. این استاد رقیب ادای زامپانو را درمی‌آورد و نمایش پهلوانی او را ریشخند می‌کند. زامپانو او را تهدید می‌کند، اما دلقک دغل‌باز از تهدید او نمی‌ترسد و نمایش زامپانو را در حین اجرا قطع می‌کند. زامپانو دنبالش می‌کند، اما دلقک می‌گریزد.

دلقک به جلسومینا اجازه می‌دهد تا به او در اجرای برنامه کمک کند. راه‌یابی به ژرف‌ترین غار در دنیای ویژهٔ دلقک. زامپانو درس دلقک را قطع و او را با چاقو تهدید می‌کند. زامپانو دستگیر می‌شود، آزمون بزرگ.

در فاصله‌ای که زامپانو در زندان است (یک بحران عاطفی)، جلسومینای تنها به صدای ویولن دلقک گوش می‌کند و سرانجام با استاد خود ملاقات می‌کند. جلسومینا از او دربارهٔ معنای زندگی‌اش می‌پرسد (ندای درونی). دلقک از تمثیل سنگ‌ریزه برای ترغیب او استفاده می‌کند – این‌که شاید آرمان برتر او این باشد که به زامپانو عشق بورزد و این‌که بدرفتاری‌های زامپانو با او شاید نشانه‌ای از عشق اوست به جلسومینا. دلقک او را ترغیب به بازگشت به دنیای ویژهٔ زامپانو می‌کند و نیروی تازه‌ای به او می‌دهد (یک پاداش و یک تجدید حیات عاطفی هدف) تا به میل خود از آستانه عبور کند.

زامپانو از زندان خارج می‌شود و بعد از این‌که چند کلمه به زبان می‌آورد به همراه جلسومینا از آنجا دور می‌شود (تجدید حیات جسمی او و تجدید حیات عاطفی رابطه‌شان.) آن‌ها توقف کوتاهی در کنار دریا دارند. زامپانو فقطمی خواهد پاهایش را خیس کند، اما جلسومینا ورود او را به دنیای عادی خودش نشانه‌ای از تعهد به رابطه‌شان تفسیر می‌کند، یک پاداش. او اشاره می‌کند که زندگی خانوادگی‌اش اکنون با زامپانوست، اما پهلوان رابطهٔ آن‌ها را به همان شیوهٔ توهین‌آمیز و بی‌رحمانهٔ خودش تحقیر می‌کند.

آن دو یک راهبه را به صومعهٔ خود می‌رسانند. راهبه، به‌عنوان استاد مهم دیگری که جلسومینا را متعهد به زامپانو نگه می‌دارد، به شباهت‌های سفر جلسومینا با سفر خودش به‌عنوان عروس مسیح اشاره می‌کند. لحظهٔ مشاوره یک راه‌یابی به ژرف‌ترین غار است. آن شب تعهد جلسومینا دوباره آزموده می‌شود و آن زمانی است که زامپانو تلاش می‌کند قلب‌های نقره‌ای صومعه را بدزدد و جلسومینا را به خاطر امتناع از کمک کردن به او کتک میزند، آزمون بزرگ. صبح روز بعد راهبه اندوه جلسومینا را احساس می‌کند و جایی را برای ماندن به او پیشنهاد می‌کند. جلسومینا پیشنهاد او را رد می‌کند. او با پذیرش سرنوشت خود، هر قدر هم که دردناک باشد، از آزمون بزرگ قلب‌های نقره‌ای سربلند بیرون آمده و تجدید حیات یافته است.

دست سرنوشت یک بار دیگر آن‌ها را در مسیر دلقک قرار می‌دهد، راه بازگشت سفر. آن‌ها دلقک را در حال تعویض لاستیک پنچر خود می‌یابند. دلقک فکر می‌کند زامپانو برای کمک آمده، اما زامپانو به او حمله می‌کند و سرش را به ماشینش می‌کوبد. دلقک به زمین می‌افتد و جان می‌دهد. جلسومینا برای او گریه می‌کند، اما زامپانو به سرعت دست به کار می شود، جسد را به حال خود رها میکند و ماشین را دور می اندازد.

این راه بازگشت مسیری متروک و پوشیده از برف است، مسیری که در آن اثری از صحنه های روستایی، که پیش از این در سفر دیده‌ایم نیست. جلسومینای پریشان دیگر قادر نیست بدون زمزمه کردن دربارهٔ مرگ دلقک، نقش دستیار را در نمایش زامپانو بازی کند. با مرگ استادش، جلسومینا هدفمندی خود را از دست داده و به همراه آن، زامپانو نیز توانایی‌اش برای امرار معاش را.

یک روز صبح، زامپانو آتشی را کنار جاده برپا می‌کند. جلسومینا در حالی که ظاهراً حال خوبی دارد از کاروان پیاده می‌شود، اما خیلی زود به یاد دلقک بیچاره می‌افتد. زامپانو، که از این تجدید حیات کاذب سرخورده و مأیوس شده، پیشنهاد می‌کند که او را به دنیای عادی‌اش برگرداند، اما جلسومینا تعهد خود را برای مراقبت از او به زبان می‌آورد، تعهدی که دارد توانایی زامپانو را برای «گذران زندگی» نابود می‌کند.

جلسومینا به خواب می‌رود. زامپانو در یک ایثار تراژیک، «امرار معاش» خود را به همراهی با جلسومینا ترجیح می‌دهد. زامپانو او را کنار جاده به حال خود رها می‌کند، که آغازگر سکانس تجدید حیات است.

مدتی بعد، زامپانو در یک سیرک نمایش اجرا می‌کند. زامپانو دوباره امرار معاش می‌کند، اما فقط پوسته‌ای از او باقی مانده. زامپانو در هم شکسته و مغموم، قدم میزند. صدای زنی را می‌شنود که ترانهٔ جلسومینا را می‌خواند (تجدید حیات جلسومینا). این منادی با زامپانو دربارهٔ زن عجیبی حرف میزند که این ترانه را به او آموخت، اما آن زن اکنون مرده. خاطرهٔ او وجدان زامپانو را بیدار می‌کند (تجدید حیات تراژیک او).

زامپانو سعی می‌کند رنج درون خود را با مشروب تسکین دهد. او را از میخانه بیرون می‌اندازند و زامپانو در خیابان با فریاد اعلام می‌کند که به کسی نیاز ندارد. زامپانو تلوتلو خوران به سمت ساحل می‌رود، که نمادی است از دنیای عادی جلسومینا. او به ستاره‌ها می‌نگرد و می‌فهمد که بدون جلسومینا چقدر تنهاست، اکسیر. احساسات بر زامپانو غلبه می‌کنند و او در حالی که به شن‌ها چنگ زده می‌گرید.

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.