فیلم جاده مالهالند – داستان کلی ، تحلیل ، نقد و بررسی – Mulholland Drive 2001

نویسنده و کارگردان: دیوید لینچ. مدیر فیلمبرداری: پیتر دمینگ. تدوین: مری سوئینی، موسیقی: آنجلو بادالامنتی.

بازیگران: نائومی واتس (بتی المز/ دایان سلوین)، لارا هارینگ (ریتا)، آن میلر («کوکو»)، دن هدایا (وینسنزو کاستیلیانی)، جاستین ترو (آدام کشر)، آنجلو بادالامنتی (لوئیجی کاستیلیانی). مدت: ۱۴۷ دقیقه. بودجه: ۱۵ میلیون دلار فروش: ۲۰ میلیون دلار.

نامزدی اسکار:

بهترین کارگردان.


خرید کتاب با ۱۰٪ تخفیف(همه کتاب‌ها)

برندگان اسکار سال ۲۰۰۲:

بهترین فیلم (یک ذهن زیبا).

بهترین کارگردان ران هاوارد (یک ذهن زیبا).

بهترین فیلمبرداری: سالار حلقه‌ها: یاران حلقه.

بهترین بازیگر مرد: دنزل واشینگتن (روز تمرین).

بهترین بازیگر زن: هالی بری (بالماسکه هیولاها).

بهترین موسیقی: هاوارد شور (سالار حلقه ها: یاران حلقه).


چگونگی شکل گیری جاده مالهالند، خود حکایتی است: چیزی که قرار بود بعد از توئین پیکس، یک سریال تلویزیونی نامتعارف دیگر باشد، بعد از اتمام قسمت اول (پایلوت)، با تصمیم مدیران شبکه ABC، ناگهان کنار گذاشته شد. تهیه کننده‌های سریال با دیدن راشها وحشت کردند و از ادامه سرمایه گذاری سر باز زدند. لینچ، دست به دامن آلن سارد، تهیه کننده معروف فرانسوی شد و با حمایت مالی او و فیلمبرداری صحنه هایی دیگر و ادغام شان با مصالح قبلی، به جای سریال، یک فیلم سینمایی کاملا متفاوت ساخت؛ فیلمی که یکی از اصیل ترین تجربیات سینمایی چند دهه اخیر و احتمالا بهترین اثر فیلمساز، از کار درآمد: در حالی که فیلم‌های قبلی لینچ، مخاطب را تماشاگر صرف ماجراها فرض کرده و او را به درون خود راه نمی‌دادند، این یکی به طرز عجیبی مخاطب را درگیر می‌کردند.

جاده مالهالند، پازلی است که قطعات‌اش گم شده. در این سالها، بسیاری تلاش کردند قطعات‌اش را بیابند و گره هایش را باز کنند، اما جذابیت مالهالند دقیقا این است که سربسته بماند! هر کوششی برای سر در آوردن از چند و چون اش، سحر و جادویش را از بین می‌برد. مالهالند، یک رؤیاست، و همان مکانیسم بی منطق رؤیا را دارد. اگر معیار موفق بودن یک فیلم را، میزان غرق شدن مان در آن بدانیم، با این حساب، لینچ یک شاهکار ساخته است. شاهکاری که دیوید لینچ را در جایگاه یکی از تجربی ترین و خلاق ترین کارگردانان معاصر می‌نشاند.

بازیگران

* نائومی واتس: واتس در ۱۹۶۸ در جنوب انگستان به دنیا آمد. در هفت سالگی، پدرش پیتر، که مسئول تنظیم سفرهای گروه پینک فلوید بود، در گذشت و چند سالی بعد، مادرش همراه با او و برادرش به استرالیا مهاجرت کرد. در استرالیا به کلاس‌های بازیگری رفت و پس از حضور در تعدادی آگهی تبلیغاتی، در ۱۹۸۶ در نخستین فیلم اش، فقط به خاطر عشق، بازی کرد. از آن سال تا ۱۹۹۹، یعنی تا قبل از آن که لینچ او را برای سریال تلویزیونی‌اش انتخاب کند، واتس در فیلم‌های فراموش شدنی زیادی بازی کرد. با جاده مالهالند (۲۰۰۱) بود که قابلیت‌های بازیگری خود را به رخ کشید و ارج و احترامی فراوان یافت. فیلم لینچ او را شناساند ولی با حلقه (۲۰۰۲) که به فروشی بالای ۱۰۰ میلیون دلار دست یافت، واتس در کنار نیکول کیدمن و کیت بلانشت، به یک ستاره معروف دیگر استرالیایی تبدیل گردید. در ۲۰۰۳ در ۲۱ گرم (آلخاندرو ایناریتو) بازی کرد و به خاطرش نامزد اسکار شد. از آن زمان تا به امروز واتس در فیلم‌های مهم دیگری حضور داشته: من هاکاییز را دوست دارم (دیوید او. راسل، ۲۰۰۴)، کینگ کنگ (پیتر جکسون، ۲۰۰۵)، حلقه ۲ (۲۰۰۵، که در هفته اول ۳۵ میلیون دلار فروخت و نشان داد «گیشه پسند» است)، إلی پار کر (۲۰۰۱، فیلمی حدودا اتوبیو گرافیک که چند سال بعد از تولیدش پخش شد و تقلاهای واتس را برای جاباز کردن در هالیوود نشان می‌داد)، توری نقاشی شده (۲۰۰۶)؛ بازی‌های بامزه (۲۰۰۷، بازسازی فیلم اتریشی مایکل هانکه توسط خودش)؛ وعده‌های شرقی (دیوید کراننبرگ، ۲۰۰۷)؛ بین المللی (تام تیکور، ۲۰۰۹)؛ با غریبه‌ای سبزه رو آشنا خواهی شد (وودی آلن، ۲۰۱۰)؛ و جیادگار (کلینت ایستوود، ۲۰۱۱). واتس در حال حاضر، پنج فیلم دیگر در دست تولید دارد.

* لورا (النا مارتینز) هارینگ: در ۱۹۶۴ در مکزیکو به دنیا آمد. او که در سوئیس درس خوانده، مدتی هم در جوانی، در هند به کارهای خیریه مشغول بود. لورا هارینگ اساسا بازیگری تلویزیونی است و از ۱۹۸۷ به این سو در تعداد زیادی سریال و فیلم تلویزیونی حضور داشته. معروف ترین فیلم زندگی حرفه‌ای‌اش کماکان، جاده مالهالند است و چند پرانتز سینمایی‌اش در این سال ها (عشق در دوران وبا، براساس رمان گارسیا لورکا و ساخته مایک نیوول، و حتی بعد همکاری دوباره‌اش با لینچ در امپراتوری درون) موفق نبوده اند و نشان می‌دهند که مانند برخی دیگر از بازیگران تلویزیونی (سارا جسیکا پارکر، جنیفر آنیستون که بهتر در صفحه تلویزیون نمود دارند تا روی پرده سینما) مردم بیشتر به تصویر تلویزیونی‌اش علاقه دارند تا به پرسونای سینمایی اش.

* جاستین ترو: متولد ۱۹۷۱ در واشنگتن، در رشته هنر تحصیل کرده و قبل از حضور در تلویزیون و سینما، در تئاترهای برادوی روی صحنه می‌رفته است. در کارنامه حرفه‌ای جاستین ترو نیز فیلمهای بیشتر به فیلم و سریال تلویزیونی برمی خوریم، اما بین تک و توک به عنوان یک سینمایی‌اش این ها قابل ذکر اند: من به اندی وارهول شلیک کردم (۱۹۹۶)، قاتل روانی آمریکایی (۲۰۰۰)، زولندر (۲۰۰۱)، فرشتگان چارلی ۲ (۲۰۰۳)، دوپلکس (۲۰۰۳)، میامی وایس (۲۰۰۶)، امپراتوری درون (۲۰۰۶) و مگامایند (۲۰۱۰، صدا).

درباره لینچ بد نیست بدانید…

مادربزرگ دیوید لینچ، آلمانی و پدربزرگ اش، فنلاندی بوده‌اند.

تا به حال، چهار بار ازدواج کرده، آخرین همسرش امیلی استافل (۲۰۰۹) نام دارد.

از لوئیس بونوئل، پولانسکی، کوبریک، برگمان، فلینی، و ورنر هرتزوگ به عنوان کارگردانهایی نام برده که از آنها تأثیر گرفته است.

به درخواست او، DVD فیلم‌هایش (مثلا جاده مالهالند) «فصل بندی» نشده‌اند؛ چون معتقد است که فیلم ها را باید یک سره دید؛ ضمن آن که از ضبط «تفسیر بر روی فیلم» هم خودداری کرده چون اعتقاد دارد که فیلم باید خودش کفایت کند و نیازی به توضیح نداشته باشد.

نکاتی درباره فیلم

در اصل، در ۱۹۹۹ تولیدش با بودجه‌ای ۸ میلیون دلاری به عنوان یک سریال تلویزیونی برای شبکه ABC آغاز شد و سپس، یک سال بعد، با کمک ۷ میلیون دلاری کمپانی فرانسویی استودیو کانال، به صورت یک فیلم سینمایی، تکمیل و پخش شد.

کایه دو سینما، جاده مالهالند را به عنوان بهترین فیلم ۲۰۰۱ و ده سالی بعد، به عنوان بهترین فیلم دهه اول هزاره سوم میلادی انتخاب کرد.

صحنه مربوط به آدام کشر که با چوب گلف شیشه اتومبیل تهیه کننده‌های مافیایی را می‌شکند، اشاره‌ای است به حادثه‌ای. مشابه در ۱۹۹۴ که طی آن، جک نیکلسون همان کار را انجام داد. نیکلسون بین اهالی منطقه به «مرد مالهالند» شهرت دارد.

آنجلو بادالامنتی، سازنده موسیقی متن، در نقش یکی از تهیه کننده‌های مافیایی که قهوه اسپرسو را امتحان می‌کند، ظاهر شد.

چارلز کراول، مسئول بدلکاری‌های فیلم در نقش جاروکش هتل دیده می شود.

نقل قولها

«راحت نیستم درباره معنای عناصر یک فیلم حرف بزنم. بهتر است آدم در این زمینه زیاد کنجکاوی نکند. چون معنا، مقوله‌ای است خیلی شخصی… و معنای چیزی در یک فیلم می‌تواند با معنای همان چیز برای یک نفر دیگر کاملا تفاوت داشته باشد.»

دیوید لینچ

نظر منتقدها

نو پی پرس (گاردین): «شاید در نهایت به این نتیجه برسید که جاده مالهالند، پرت و پلاست؛ درست، ولی از آن پرت و پلاهای عالی و فراموش نشدنی است.»

استیون هولدن (نیویورک تایمز): «موقع تماشای جاده مالهالند به فکر می‌افتید که هیچ کارگردانی به اندازه لینچ، تصویر کلیشه‌ای هالیوود به منزله “کارخانه رویاسازی” را نگرفته و آن را به عنوان یک “کابوس تمام عیار”، تحویل خود هالیوود نداده است.»

راجر ایبرت: «دیوید لینچ تمامی زندگی حرفه‌ای‌اش را طی کرده تا به جاده مالهالند برسد؛ و حالا که به مقصود رسیده می‌توانم فیلم‌های دیگرش، وحشی در قلب و یا حتی بزرگراه گمشده را به او ببخشم: تجربه هایش سرانجام، لوله‌های آزمایشگاه را انشکستند… فیلمی که هر چه بی معناتر، جذاب تر …!»

خلاصه داستان

زن جوان موبوری به نام بتی به هالیوود آمده تا در غیاب عمه‌اش که برای بازی در فیلم به کانادا رفته، در خانه‌اش بماند و به نوبه خود تست بدهد و احیانا در فیلمی بازی کند. ریتا زنی مو قهوه‌ای است که قصد جان‌اش کرده اند ولی لیموزینی که سوارش است با اتومبیل جوانهایی که مسابقه گذاشته اند تصادف می‌کند. در جاده مالهالند، ریتا خودش را از لیموزین بیرون می‌کشد، از تپه پائین می‌آید و وقتی بتی سر می‌رسد، او که خود را به همان خانه عمه بتی رسانده، حمام می‌گیرد. ریتا هیچ چیز، حتی نام‌اش را به یاد نمی‌آورد. بتی تصمیم می‌گیرد به او کمک کند. در حالی که آن دو سعی دارند قطعات زندگی ریتا را سرهم کنند، فیلم سایر شخصیت ها را معرفی می‌کند: به یک کارگردان سینما گفته می‌شود از یک نوستاره در فیلم‌اش استفاده کند، اگرنه کشته می‌شود. مردی کوتوله در صندلی چرخدارش، با تلفن دستوراتی صادر می‌کند. سروکله دو کارآگاه پیدا می‌شود که دیالوگ رایج کارآگاههای سریال‌های پلیسی را ادا می‌کنند و بعد ناپدید می‌شوند؛ یک خانم سرایدار حیران مانده که آن یکی زن جوان در آپارتمان عمه بتی کیست؛ بتی تست می‌دهد؛ دو دختر داستان از طریق پنجره وارد خانه‌ای می‌شوند و در آنجا با جسد متعفن زنی روبرو می‌شوند.

کارگردان

دیوید کیت لینچ (متولد ۱۹۴۶ در مونتانا)، دقیقا در یکی از همان شهرک هایی به دنیا آمد که در فیلم هایش توصیف می‌کند. لینچ در ۲۱ سالگی ازدواج کرد و صاحب دختری به نام جنیفر شد که خود در حال حاضر کارگردان سینماست. تجربهٔ ازدواج و زندگی در منطقه‌ای زشت در فیلادلفیا، به ساختن چند فیلم کوتاه و بعد، کله پاک کن (۱۹۷۷) منجر شد که تولیدش پنج سالی طول کشید. شهرت همین فیلم باعث همکاری نامحتمل‌اش با مل بروکس و کارگردانی مرد فیل نما (۱۹۸۰) شد. پس از موفقیت تجاری این فیلم، دون (۱۹۸۴)، یک فیلم علمی تخیلی پرهزینه را با هزار دردسر ساخت که اما فاجعه‌ای سینمایی از آب درآمد. لینچ در ۱۹۸۶ با مخمل آبی، آبروی از دست رفته را باز خرید و بعد از کله پاک کن، شخصی ترین کارش را تا آن زمان ساخت. با وحشی در قلب (۱۹۹۰)، جایزه بزرگ جشنواره کن را تصاحب کرد و با سریال توئین پیکس (۱۹۹۰) یکی از پرطرفدارترین سریال‌های تلویزیونی آن دهه را ساخت. با بزرگراه گمشده (۱۹۹۷)، شهرت خود را به عنوان یک کارگردان اریژینال مستحکم کرد و سپس داستان استریت (۱۹۹۹) را ساخت و سریال تلویزیونی جاده مالهالند (۱۹۹۹) را، که اما تولیدش متوقف شد و بعد همان را به صورت فیلم سینمایی در آورد (۲۰۰۱) که با موفقیت تجاری و هنری زیادی به خصوص در اروپا روبرو گردید. امپراتوری درون (۲۰۰۶) طرفدارانش را راضی نکرد ولی لینچ بیکار ننشسته و در این سال ها، همچنان به فیلمسازی ادامه داده و ۹ تایی فیلم کوتاه و مستند و کار ویدیویی در این چند سال اخیر ساخته و به علاوه، کار «موسیقی و افکت» انجام می‌دهد و در این زمینه چند کنسرت هم در اروپا برگزار کرده است.

صحنهٔ فراموش نشدنی

صحنه‌ای که حس و حال «رؤیایی» بودن فیلم را به خوبی نشان می‌دهد، دیالوگی است که در یک رستوران زنجیرهای ارزان قیمت به نام «وینکی»، بین دو مشتری به نام‌های دن و هرب برقرار می‌شود»

دن: فقط می‌خواستم بیام اینجا.

هرب: به وینکی؟

هرب: خب، چرا این وینکی؟

دن: خواب اینجا را دیدم… دومین بار بود که خواب‌اش را می‌دیدم ولی هر دو خواب به هم شبیه بودند. از آنجا شروع می‌شد که من اینجا هستم، ولی معلوم نبود شب است یا روز… اما به غیر از نورش، فضا، همینی بود که الان هست … نمی‌دانی چقدر ترسیده بودم. تو آنجا ایستاد بودی، جلوی دخل. تو در هر دو خواب بودی و ترسیده بودی. وقتی ترس تو را دیدم، وحشتم بیشتر شد. به مردی هست… پشت این رستوران… همه این کارها زیر سر اوست… از ورای دیوار می‌تونم ببینمش… می‌تونم صورت‌اش را ببینم… ولی‌ای کاش به جز توی خواب، هیچ وقت صورت‌اش را نمی‌دیدم…

هرب: منتظر تعریف دنبالهٔ خواب است ولی دن به او می‌گوید همین، آخرش بود.

هرب: پس آمدی اینجا ببینی این پشت هست یا نه.

دن (به جلو خم می‌شود): آمدم تا مگر از دست این احساس وحشتناک راحت شوم.

هرب سرش را تکان می‌دهد و از جا برمی خیزد و برای پرداخت صورت حساب به طرف دخل می‌رود. دن بر می‌گردد با وحشت، هرب را درست در جایی می‌بیند که توی خواب‌اش دیده. دن نگاه‌اش را به طرف صبحانهٔ دست نخورده‌اش بر می‌گرداند و بعد به هرب نگاه می‌کند که بی صدا او را به بیرون از رستوران فرا می‌خواند. آن دو از رستوران وینکی خارج می‌شوند تا ببینند پشت‌اش چه خبر است.

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.