فیلم جعبهٔ پاندورا – داستان کلی ، تحلیل ، نقد و بررسی – Pandora’s Box 1929

لوییز بروکز (Louise Brooks) به شکلی ایفای نقش می‌کند که گویا بین او و ما صفحهٔ نمایشی قرار ندارد؛ او تصنع فیلم را کنار می‌زند و از ما دعوت می‌کند تا همراه او بازی کنیم. او چنان اهمیتی به زیبایی خدادادی خود نمی‌دهد و با ما مانند یک دختر سرکش برخورد می‌کنند. وقتی شما با چنین شخصی ملاقات می‌کنید، مجذوب او می‌شوید، ولی با خود فکر می‌کنید که او چیزی جز دردسر نخواهد بود.

زندگی نمی‌تواند اجازهٔ چنین آزادی را به ما بدهد و همینطور به بروکز. او در بهترین فیلم‌های خود، به منظور شادی، به خاک سیاه کشیده می‌شود. در پایان فیلم جعبهٔ پاندورا (۱۹۲۸) او در دستان جک قاتل کشته می‌شود، و از تماشاگر حتی پرسیده نمی‌شود که آیا مرگ پاندورا را همچون مجازاتی برای کارهای شرورانهٔ او پذیرفته است یا خیر. این کار همانند تصفیه‌حساب است: هر کسی که به آن اندازه زیبا باشد و تنها بر طبق شروط و مناسبات خود زندگی کند، سرنوشت تباهش می‌کند؛ در غیر این صورت ما فکر می‌کنیم عدالت برقرار نشده است.

لوییز بروکز هم به همان اندازه تباه شد. دکتر پائولو چرچی یوسای (Paolo Cherchi Usai) که متصدی مجموعهٔ فیلم رد خانهٔ ایستمن بود و فیلم‌های بروکز را جمع‌آوری و نام او را دوباره احیا کرد. می‌گوید: «او در حرفهٔ بی‌رحم خود، بسیار افسارگسیخته عمل می‌کرد.» در اواخر سال ۱۹۹۰، براساس مقاله‌ای در مجلهٔ وایرد، «او مشهورترین هنرپیشهٔ فقید زن سینما» بود- او فقط به منزلتی که دیگران آرزویش را داشتند نرسید، بلکه به دلیل ساخت دو فیلم بسیار عالی در آلمان مورد ستایش وصف‌ناپذیری قرار گرفت. آن‌ها درست در پایان دورهٔ سینمای صامت، و بعد از این که او تمام پل‌های پشت سر خود را در هالیوود خراب کرده بود، ساخته شدند.

این فیلم‌ها، جعبهٔ پاندورا و خاطرات یک دخار گم‌شده (Diary of a Lost Girl)(1929) بودند، و هر دو را استاد ملودرام روانی- عاطفی، جی. دبلیو. پابست (G. W. Pabst) کارگردانی کرد. اکنون فیلم ترمیم شده و به صورت ویدئویی قابل دسترس است، فیلم به شکل سیاه و سفید است و چهرهٔ بروکز برای همیشه در آن ماندنی خواهد بود: موهای چتری او تا بالای چشم‌هایش کوتاه شده‌اند (براساس نوشتهٔ مجلهٔ اینستایل (Instyle Magazine)، «یکی از ده‌مدل مویی که دنیا را تغییر داد»)؛ ابروان او پرپشت و هم‌سطح و نیز موازی با موهای او بودند؛ چشمانی عمیق و مشکی داشت؛ لب‌هایش یا حالت ناراحت می‌گرفتند یا حالتی موذیانه؛ ترکیب بسیار عالی از چنین مشخصاتی او را تبدیل به یک شخصیت کارتونی کرده بود (او الهام‌بخش کمیک استریپ (Comic Strip) دیکسی دوگان (Dixie Dugan) بود).


خرید کتاب با ۱۰٪ تخفیف(همه کتاب‌ها)

او باریک بود ولی استخوانی نبود، زنی جوان و شیک‌پوش با رفتاری مستقل. چارلی چاپلین و ویلیام بیلی، رئیس سی. بی. سی (که به او مادام‌العمری دستمزد می‌داد) از عشاق او بودند و بعد از این که تمام دوستان پول‌دار و مشهورش او را فراموش کردند، باز هم افراد بسیاری – از جمله مشتریان او در یک شرکت نگهبانی در نیویورک در سال ۱۹۴۰، طرفدارش بودند. او «بسیار سرکش» بود (در هجده سالگی به دلیل «بی‌بندو باری» از هتل الگونکوبین اخراج شد)، ولی مشکل دیگری هم وجود داشت: او زیاد می‌نوشید و هنگامی که از او درخواست شد به هالیوود برود تا به آخرین فیلم صامت خود دیالوگ اضافه کند، از آن جایی که در حال عادی نبود پاسخ داد که همه به جهنم بروند.

زندگی او به اندازهٔ فرانسس فارمر (Frances Farmer) دلخراش بود، ولی پایان خوش‌تری داشت. بعد از شهرت ابتدایی، درخشندگی در هالیوود، فیلم‌های آلمانی، و افت تدریجی (لوییز بروکز هنگام ساخت فیلم وسترن درجه دو با جان وین، همباری شد)، سال‌های ناخوشایند اعتیاد به الکل و «مراقبت» به میان آمد. آپارتمان او در نیویورک تصادفاً در آن سوی سرسرایی بود که آپارتمان جان اسپرینگر (John Springer) روزنامه‌نگار قرار داشت. وقتی جیمز کارد (James Card) و سپس متصدی فیلم در خانهٔ ایستمن از اسپرینگر پرسیدند که کجا می‌تواند بروکز را پیدا کند، اسپرینگر در خانهٔ او را زد. کارد از بروکز دعوت کرد تا برای تماشای فیلم‌های قدیمی‌اش به راچستر برود و از او خواست تا در آن جا بماند. سپس عاشق او شد، با این حال نوع رابطهٔ آن‌ها نامشخص ماند. او بروکز را به قصد دیدار از نمایشگاهی مربوط به مجموعه آثار یک هنرمند در سنما تک فرانسیس، به پاریس برد، در آن جا بود که هنری لانگوا (Henry Langlois) می‌گوید: ننه گاربویی وجود دارد! نه دیتریشی! فقط لوییز بروکز وجود دارد!» بروکز احتمالاً هنگامی که اسم خود را به همراه دو تن از ستارگان مشهور شنید، می‌باید لبخند زده باشد.

او خاطراتی نوشت که به نام لولو در هالیوود (Lulu in Hollywood)، یکی از معدود کتاب‌های فیلم که خواندن آن ضروری است، به چاپ رسید. در این کتاب او بوگارت را به یاد می‌آورد که کارش را در کودکی بر روی صحنهٔ نیویورک آغاز کرد، و همینطور محبت پنهانی که بین او و دوست قدیمی‌اش، دبیلو. سی. فیلدز وجود داشت. او در مورد صعود و بخصوص نزول خود با صداقت سخن می‌گوید. بسیاری از ستارگان دورهٔ صامت تبدیل به افرادی بسیار قدیمی و خسته‌کننده شدند که مرتباً حکایات و قصه‌های تکراری را بازگو می‌کردند. لوییز بروکز به دلیل بذله‌گویی‌های تند و تیز خود از این قاعده مستثنی بود.

یک شب مجدداً جعبهٔ پاندورا را نگاه کردم. بازی در این فیلم را درست زمانی به بروکز پیشنهاد دادند که او هالیوود را ترک کرده بود. اگر به دلیل حضور او و بخصوص نماهای نزدیک از چهرهٔ او نبود، آیا فیلم تبدیل به یک اثر بزرگ می‌شد؟ نه، این طور به نظر نمی‌رسد. طرح فیلم، که امروز هم می‌تواند بازسازی شود، داستان زن ج.انی به لولو است که می‌گوید زن بدی نیست، در حالی که رفتارش دقیقاً عکس این را نشان می‌دهد. با شروع فیلم، او در حال گفتگو با مأمور برق است، سپس شیگولیچ (کارل گوتز Carl Goets) نزد او می‌آید، پیرمردی با لباس مندرس که ممکن است پدر او باشد، یا واسطه. شاید هم هر دو. شیگولچ، لولو را با آکروبات‌بازی آشنا می‌کند تا بعد برای اجرای یک نمایش از او استفاده کند. ولی ابتدا عاشق و حامی‌اش، شون (فریتز کورتر Fritz Kortner) که ناشر روزنامه است، او را ملقات می‌کند.

شون پریشان است. او قرار است ازدواج کند و می‌خواهد به رابطه‌اش با لولو پایان دهد. هنگامی که متوجه می‌شود شیگولیج پشت مبل با یک شیشهٔ مشروب پنهان شده پریشان‌تر می‌شود. لول، شون را در دفتر خود ملاقات می‌کند، او در آنجا توجه پسر ناشر (فرانسیس لدلر Francis Lederer) را به خود جلب می‌کند. لولو در تئاتر نمایشی پسر ناشر، مشغول به کار می‌شود. شون (با نامزد و پسر خود) به شکل غیرعاقلانه‌ای پشت صحنه را بازدید می‌کند. لولو به نامزد شون اشاره می‌کند و می‌گوید: «من برای آن زن بازی نمی‌کنم.» شون سعی می‌کند او را به حال خودش بازگرداند پس از آن با لولو ازدواج می‌کند. پائولین کیل (Pauline Kael) می‌نویسد: «تصاویر پشت صحنه کاملاً بی‌نظیر هستند.»

کسانی که عاشق لولو هستند جبراً و به شکل غیرمنتظره‌ای می‌میرند. چهرهٔ او هنگام تیراندازی تصادفی یکی از شخصیت‌ها، فوق‌العاده است: به نظر می‌رسد که او خارج از زندگی خود ایستاده و آن را تماشا می‌کند. صحنه‌ای در کشتی وجود دارد که در آن یک مارکی (عنوانی اشرافی در جامعهٔ انگلستان. م.) بدنام سعی می‌کند لولو را به یک دلال مصری بفروشد، زیرا او می‌داند که به دلیل ممنوعیت بازگشت لولو به آلمان، ممکن است تن به بدیترین وضعیت‌ها هم بدهد.

آن‌ها با قایق از آن جا فرار می‌کنند و سپس جک قاتل در میان مه لندن پدیدار می‌شود. در مرحلهٔ نهایی فیلم، می‌پذیریم، که لولو، گرسنه، سرمازده، و نگران برای پدر پیر خود، به دام جک آدمکش می‌افتد.

چنین خلاصه‌ای از داستان می‌تواند برای فیلم هم مضحک و هم بزرگ باشد. بروکز از همین خلاصه داستان، یک فیلم بزرگ ساخت. به نظر می‌رسد که او خارج از فیلم جعبهٔ پاندورا قرار دارد. او به نظر شیک و امروزی می‌رسد؛ آرایش قدیمی بسیاری از ستارگان فیلم صامت را ندارد، در عوض مانند دمی مور (Demi Moore) یا وینونا رایدر (Winona Ryder) ی که به شکل رایانه‌ای در فیلم‌های صامت جاگذاری شده‌اند. همچنان که از یک ماجرای عشقی به ماجرای دیگری کشیده می‌شود، تنها خصوصیت ثابت او، اختیارش است: او می‌خواهد خوش بگذراند، می‌خواهد زندگی کند، بنوشد، می‌خواهد به همه بگوید خواسته‌اش پیست، و می‌خواهد آن خواسته را به چنگ آورد. برای او هیچ انگیزه‌ای قوی‌تر از میل او نیست: نه پول، نه رابطهٔ عاطفی، بلکه تنها خودپسندی. این خصوصیت می‌تواند نازیبا باشد ول یاو آن را سرگرم‌کننده نشان می‌دهد. شما نمی‌توانید چیزی را به ازای هیچ به دست آورید، ولی اگر از پرداخت تاوان، برای مدتی سرباز زنید، ممکن است این احساس به شما دست بدهد که می‌توانید.

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.