فیلم جوخه – داستان کلی ، تحلیل ، نقد و بررسی – Platoon 1986

– شاید بالاخره پیداش کنم. شاید این پایین توی گل، شاید از این پایین بتونم دوباره شروع کنم، چیزی بشم که بشه بهش افتخار کرد بدون اینکه مجبور باشم چیزی رو جعل کنم. به آدم جعلی باشم. شاید بتونم چیزی رو ببینم که الآن نمی‌بینم، چیزی رو یاد بگیرم که الآن بلد نیستم.

کریس تیلر (چارلی شین)

نویسنده فیلمنامه و کارگردان: الیور استون

سربازی جوان که دوره خدمت خود را در ویتنام میگذراند، با جنگی داخلی در درون جوخه خود و به رهبری دو استاد روبه رو می‌شود که برای تصاحب روح او مبارزه می‌کنند.


خرید کتاب با ۱۰٪ تخفیف(همه کتاب‌ها)

جوخه نمایش پیش بینی ناپذیری جنگ است، دوره‌های طولانی و کسالت باری که با آزمون‌های بزرگ سبعانه قطع می‌شوند. داستان فیلم جوخه، به رغم چرخش‌ها و پیچش‌های ناگهانی و غیر منتظره‌اش، ساختاری ساده دارد با شخصیت‌ها و گفتگوهای عمیق و چند لایه.

از فیلم در جبهه غرب خبری نیست تا اینجا یک دور کامل را طی کرده ایم و دوباره جنگ را جهنمی می‌بینیم که روح معصوم جوانانمان را درگیر می‌کند. اما جوخه به خلاف در جبهه غرب خبری نیست، تصویر روشنی از خطوط نبرد ارائه نمی‌دهد. ویت – کنگها، دشمنان ظاهری، در پشت اونیفورم‌های انسان زدایی شده به معنایی واقعی تبدیل به سایه هایی می‌شوند که در جنگل از جایی به جای دیگر می‌روند. جوخه – گروه قهرمانی مقدس جنگ جهانی دوم – میدان جنگ است. و ما دشمن خودمان شده‌ایم.

و نیز به خلاف قواعد سینمایی جنگ جهانی دوم، قهرمان ما میان دو استاد گیر کرده. این دو استاد رقیب به واسطه آزمونهای بزرگ جنگ در سایه‌های خود تجدید حیات یافته اند. الیاس درستکار به مقامی مسیح گونه ارتقا یافته و در نهایت نیز توسط بارنز خیانتکار قربانی می‌شود. بارنز سرد و گرم جنگ چشیده آن چنان در خون میدان جنگ غرق شده که تبدیل به مبارز راه خشونت گشته، کسی که بر اساس معیارهای خودش می‌جنگد. هر دو استاد برای تصاحب روح سربازان خود می‌جنگند. و خطوط نبرد در این جنگ داخلی طی یک آزمون بزرگ در دهکدهای کوچک ترسیم می‌شود.

سفر کریس تیلر آغازگر یک آستانه به درون دنیای جنگ است. به محض اینکه پایش را از هواپیمای نظامی بیرون می‌گذارد با انبوهی از کیسه‌های حمل جسد رو به رو می‌شود که جای او را در پرواز بازگشت می‌گیرند. کریس نمی‌تواند به این دنیای ویژه مرگ پشت کند.

سپتامبر ۱۹۶۷. گروهان براوو. لشکر بیست و پنجم پیاده نظام. جایی نزدیک مرز کامبوج. کریس یکی از اعضای جدید دنیای عادی گروهان است. «بچه قرتیهای تازه وارد» تا زمانی که دوره خود را نگذرانده اند (و تاب نیاورده اند. از سوی «قدیمی ها» حتی به رسمیت هم شناخته نمی‌شوند. کریس وارد یک مرحله آزمون می‌شود که طی آن باید پا به پای بقیه پیش برود. او با یک خروار باری که به پشت دارد بزحمت در جنگل پیش می‌رود، تحقیر می‌شود، بامبوها را قطع می‌کند، از مارها احتراز می‌کند و همواره از آنچه در انتظار اوست وحشت دارد. ظاهرا تنها متحدان او دیگر تازه واردها هستند – ارواح شوربخت گمشده‌ای که بدون راهنما در این جهنم سرگردان اند.

کریس با دو استاد خود آشنا می‌شود. الیاس، کهنه سربازی با سه سال سابقه که بدون کلاهخود راه می‌رود، تفنگش را به پشت حمایل می‌کند و در سکوت پذیرای این جهنم است. رقیب و سایه او، گروهبان بارنز آدمکش حرفه ای، با شتاب حرکت می‌کند و سر سربازانش داد می‌زند. این کهنه سرباز سرد و گرم جنگ چشیده از چنان آزمونهای بزرگی جان سالم به در برده که افرادش او را نامیرا می‌پندارند…

وقتی کریس از دیدن یک جسد فاسدشده به حال تهوع می‌افتد، بارنز، استاد بی احساس، از کمک به تازه وارد امتناع می‌کند، در حالی که استاد الیاس به حال او دل می‌سوزاند و کمکش می‌کند.

کریس وارد دنیای عادی کندن سنگر انفرادی و گرفتن غذا و لوازم و پیشروی بی پایان می‌شود که به لحاظ جسمی و عاطفی توان فرساست. در نامه‌ای به مادر بزرگش، از نفرت و نگرانی خود از اینکه نتواند دوره خدمتش را به پایان برساند پرده برمی دارد (نوعی امتناع).

سرکردگان جوخه برای آن شب احتمال حمله غافلگیرانه دشمن را پیش بینی می‌کنند و لذا تله خود را آماده می‌کنند (راهیابی به ژرفترین غار). الیاس از به کارگیری تازه واردهای بی تجربه‌اش برای گشت کمین امتناع می‌کند، اما رهبری این برنامه با بارنز است. الیاس گروه خود را آماده می‌کند، تجهیزات غیرضروری را از آنها می‌گیرد، آخرین دستورها را می‌دهد و آنها می‌روند.

آن شب، گروه گشتی تله خود را آماده میکند و مینهای ضد نفر را کار می‌گذارد. آنها به نوبت پاس می‌دهند تا بقیه بخوابند. کریس جای خود را به جونیور می‌دهد و سعی می‌کند در باران و گل کمی بخوابد.

کریس ناگهان از خواب می‌پرد و دشمن سایه وار را می‌بیند که به آنها نزدیک می‌شود. کریس در جای خود میخکوب می‌شود. ناگهان شلیک گلوله، انفجار، هرج و مرج. طی این آزمون بزرگ کریس زخمی می‌شود و به خاطر حادثه ناگواری که مسببش جونیور بوده مورد سرزنش قرار می‌گیرد. کریس سعی می‌کند از خودش دفاع کند، اما بارنز و متحدانش فورا به این تازه وارد می‌تو پند. این آزمون بزرگ معرف یک آستانه مهم برای کریس است. او جان سالم به در می‌برد (به خلاف گاردنر، یکی دیگر از تازه واردان) و خیلی زود از بیمارستان بر می‌گردد. فقط حالاست که افراد جوخه از کریس استقبال می‌کنند و حتی به شناخت بیشتر دنیای عادی کریس علاقه نشان می‌دهند. غسل تعمید او با آتش، کریس را در قالب یک سرباز تجدید حیات می‌دهد و او بسرعت وارد یک مرحله آزمون می‌شود. او به الیاس و متحدان «نگی» اش ملحق می‌شود که برای فرار از واقعیت جنگ به مواد مخدر و رقص پناه می‌برند، در حالی که بارنز و متحدانش مشروب می‌خورند و پوکر بازی می‌کنند. این به وضوح معرف دو جناحی است که در گروهان وجود دارد. بنابر قواعد گروه قهرمان در فیلمهای جنگ جهانی دوم، جوخه‌ای که دچار دودستگی شود محکوم به شکست است. آزمونهای بزرگ می‌توانند به گروه استحکام ببخشند یا نابودش کنند؛ جوخه کریس با دعوتی تراژیک روبه رو می‌شود که می‌تواند گروه را برای همیشه نابود کند.

آنها یکی از اردوگاه‌های دشمن را پیدا می‌کنند و به طرزی مصیبت بار در می‌یابند که در تله دشمن افتاده اند. جوخه از این آزمون ناموفق جان سالم به در می‌برد و یکی از اعضای عصبی و نگران خود را با گلوی بریده شده می‌یابد. آنها نمی‌توانند این دعوت را نادیده بگیرند. گروه قهرمان به اتفاق به دهکده‌های مجاور هجوم می‌برند، که تصور می‌شود محل اختفای دشمن است. جوخه اقدام به یک راهیابی جسورانه می‌کند، مشتاق به گرفتن انتقام و به رهبری بارنز – «مظهر خشم» – که مصمم به اصلاح امور است. آنها دهکده را غافلگیر و با روستاییان بدرفتاری میکنند. کریس پسر و زنی را در مخفیگاهشان پیدا می‌کند. کریس با پایبندی به انتقامجویی بارنز پسرک را مجبور به «رقصیدن» می‌کند. اما یکی از متحدانی بارنز، برنی، وارد می‌شود و جمجمه پسرک را خرد می‌کند. خون به صورت کریس می‌پاشد. خشونت و «طعم خون» نیاز کریس را به انتقام فرو می‌نشاند و به انگیزه اخلاقی او تجدید حیات می‌بخشد. اما بارنز جنگ خود را راه می‌اندازد و از روستاییان اطلاعات می‌خواهد. آنها از جواب دادن به او امتناع می‌کنند. بارنز یک پیرزن را هدف گلوله قرار می‌دهد و دختر او را تهدید به مرگ می‌کند؛ اما الیاس بموقع از راه می‌رسد تا جلوی بارنز را بگیرد و مانع از قتل عام روستاییان شود. ستوان آنها از به رسمیت شناختن کشمکش میان استادان امتناع می‌کند و دستور می‌دهد دهکده را به آتش بکشند. اما این آزمون بزرگ در واقع آستانه‌ای است برای ورود به یک دنیای ویژه عمیق تر که کریس را وادار به تغییر می‌کند، یک پاداش، تا وفاداری خود را به استاد انسان دوست، الیاس، نشان دهد. او چندین سرباز را در حال تجاوز به یک دختر کم سن و سال روستایی می‌یابد و از «انسان» در برابر این «حیوانات» دفاع می‌کند.

الیاس خواستار محاکمه نظامی بارنز می‌شود و سروان هریس قول یک تحقیق کامل را می‌دهد. فعلا گروه باید حفظ شود، لذا به استادان دستور «آتش بس» می‌دهد. در ملاقات کوتاهی که بارنز با متحدانش دارد متوجه می‌شویم که او جنگ خود را برای محافظت از جایگاهش در میدان جنگ راه خواهد انداخت.

آن شب کریس با استاد خود ملاقات می‌کند. در حالی که ستاره‌ها را تماشا می‌کنند الیاس به کریس هشدار می‌دهد که آزمون بزرگ دهکده فقط شروع ماجراست. او پیش بینی می‌کند که این جنگ را خواهند باخت.

آزمون بزرگ دهکده در گروه قهرمان شکاف ایجاد کرده و باعث اختلافات درونی و پرسش درباره حق و باطل شده است. بارنز به کاری که می‌کند اعتقاد دارد و به جنگ بر اساس قواعد خود ادامه خواهد داد. کمین ویت کنگها تلفات زیادی به جوخه وارد می‌کند، آنها را از چند جهت زیر آتش دشمن قرار می‌دهد و باعث هرج و مرج کامل می‌شود. بارنز از این آزمون بزرگ برای شکار الیاس و از پای در آوردن او استفاده می‌کند. گرچه کریس در صحنه حضور نداشته، اما به گناهکار بودن بارنز مشکوک است. گروه به همراه زخمیهای خود بزحمت سوار بالگرد می‌شود. بالگرد از زمین بلند می‌شود (تجدید حیات آنها) و کریس شاهد فرار الیاس از دست ویت کنگهاست. آنها قادر به نجات استاد خود نیستند و او کشته می‌شود، و کریس سرانجام نقاب سایه را بر چهره بارنز می‌بیند. این آگاهی پاداش کریس است.

اما متحدان الیاس تمایلی به پذیرش پاداش کریس ندارند. بله، بارنز باید تقاص پس بدهد، اما آنها از او می‌ترسند. شاید مقدر نیست که استاد شریر بمیرد. بارنز گفتگوی آنها را قطع می‌کند و مرگ الیاس را توجیه می‌کند. چون الیاس دیگر عضوی از ماشین جنگ نبود، قربانی شد تا گروه قهرمان احیا شود. بارنز خودش را در اختیار «بنگیها» قرار می‌دهد، اما آنها از کشتن او امتناع می‌کنند. سرانجام کریس به این استاد سایه گون حمله می‌کند، اما بارنز او را گیر می‌اندازد. تحت این شرایط، قهرمان نمی‌تواند سایه را شکست دهد. و چون بارنز می‌تواند در میدان جنگ کریس را بکشد و قسر در برود عجالتا باید از خون کریس بگذرد. او گونه قهرمان را می‌برد – زخمی از استاد صورت زخمی. استاد باید منتظر بماند تا در میدان جنگ به حساب این خیانتکار برسد، و این آغازگر راه بازگشت است.

جوخه باید به دره‌ای که الیاس در آن کشته شده برگردد. گروه قهرمان می‌تواند مرگی را که در راه بازگشت در انتظار آنهاست حس کند. یکی از افراد خوش شانس گروه، کینگ، خدمتش را تمام کرده. او می‌تواند به دنیای عادی خود بازگردد. دیگران به اندازه او خوش شانس نیستند و به شیوه‌های نادرستی برای فریب دادن مرگ متوسل می‌شوند. اما رهبر آنها، استاد بارنز، این حقه‌ها را می‌شناسد و گروه را وادار به پذیرش ایثار می‌کند: «همه باید بمیرند».

سکانس تجدید حیات از دو مرحله تشکیل شده است. مرحله اول کریس را یک سرباز قهرمان حقیق نشان میدهد: دشمن را می‌کشد، حرکات دشمن را پیش بینی می‌کند و از اعضای گروه قهرمان محافظت می‌کند. اما نیروهای دشمن خیلی پر شمارند. سربازان و رهبرانشان جان می‌بازند. افراد باقیمانده از گروه قهرمان ناامیدانه برای هدفی از دست رفته می‌جنگند، در حالی که فرماندهی عالی دستور حمله هوایی می‌دهد که ممکن است همه را قربانی کند.

در میدان جنگ، بارنز زخمی شده، اما کریس دشمن را می‌کشد و جان استاد سایه گون را نجات می‌دهد. اما بارنز به قهرمان جوان حمله می‌کند و قصد کشتن او را دارد، ولی گلوله توپ منفجر می‌شود، میدان جنگ را به آتش می‌کشد و تماشاگر را در یک «حالت مرگ گونه» رها می‌کند، حالتی که نمی‌دانیم چه اتفاقی افتاده.

کریس در جنگلی سرسبز و آرام بیدار می‌شود. این تجدید حیات جسمانی گیج کننده است. آیا شاهد یک رؤیا هستیم؟

شاید جهان بعد از مرگ است؟ او برمی خیزد و لنگ لنگان در میدان ساکت نبرد راه می‌رود، میدانی که در جای جای آن اثر گلوله‌های توپ دیده می‌شود و از اجساد پوشیده شده.

کریس به شکلی معجزه آسا جان به در برده، و همین طور بارنز، که سعی می‌کند سینه خیز از کارزار مرگ دور شود. بارنز از کریس می‌خواهد تا او را بکشد. کریس او را هدف قرار میدهد و می‌کشد. در این دنیای ویژه، مرگ حرف اول را می‌زند، چیزی که کریس از استاد بارنز آموخته. او استاد سایه گون را با همان خشونتی قربانی می‌کند که باعث سفر آنها و مرگ الیاس بوده. یک استاد به خونخواهی استادی دیگر قربانی می‌شود، با این امید که گونه‌ای اخلاق و مرهم به قهرمان و گروهش بازگردد (یک اکسیر).

نیروهای تازه نفس برای دفن کردن مردگان از راه می‌رسند. بازماندگان جوخه باید گروه قهرمان را حیاتی تازه بدهند؛ برخی از اعضا با بی میلی پا در جای پای استادشان می‌گذارند. بالگرد کریس زخمی را از زمین بلند میکند (یک تجدید حیات). کریس در حالی که به پایین می‌نگرد و تلفات و ویرانی و مرگ را می‌بیند، اکسیر امید را با خود می‌برد، با امید به اینکه شاید از تراژدی‌های خود درس بگیریم.

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.