فیلم حادثه ساختهٔ میکل آنجلو آنتونیونی – داستان کلی ، تحلیل ، نقد و بررسی – The Adventure 1960

بگو که دوستم داری.

دوستت دارم.

دوباره بگو.

دوستت دارم.


خرید کتاب با ۱۵٪ تخفیف(همه کتاب‌ها)

هنگامی که چنین گفت‌وگویی در حادثه ساختهٔ میکل آنجلو آنتونیونی (Michaelangelo Antonioni)، شکل می‌گرفت، در اعماق، اندیشهٔ او هیچ ربطی به عشق نداشت. بلکه انگار تلاشی بود برای گذراندن زمان- مثل بازی تک‌نفرهٔ ورق یا انداختن یک سکه به هوا. حتی این امکان وجود ندارد که شخصیت‌های حادثه عاشق باشند، بتوانند عشق بورزند، عشق داشته باشند، یا در آینده عاشق شوند. پاولین کیل می‌نویسد: «آن‌ها سطحی‌تر از آن هستند که واقعاً تنها باشند. آن‌ها افرادی هستند که سعی می‌کنند با دستیابی به یکدیگر از زندگی ملالت‌بار خود فرار کنند، ولی در نهایت دوباره با آن روبه‌رو می‌شوند.»

هنگامی که در سال ۱۹۶۰، کیل فیلم حادثه را به عنوان بهترین فیلم سال انتخاب کرد، عدهٔ زیادی شگفت‌زده شدند. در آن دوره، فیلم حادثه در مقایسه با زندگی شیرین فلینی، در سطح پایین‌تری قرار داشت. هر دو کارگردان ایتالیایی بودند؛ هر دو شخصیت فیلک‌ها در جستجوی بی‌ثمر خود برای رسیدن به لذت‌های نفسانی بودند؛ هر دو فیلم در هنگام طلوع خورشید و به همراه احساساتی نظیر تهی‌بودن و آزردگی به پایان می‌رسیدند. ولی شخصیت‌های فلینی، که همگی از طبقهٔ متوسط جامعه بودند و آرزوهای بزرگی داشتند. حداقل در مسر مأیوس‌کننده‌ای که در پیش گرفته بودند، امیدوار بودند. برای شخصیت‌های بی‌هدف، رو به انحطاط، و پول‌دار آنتونیونی، لذت همان چیزی است که حواس آن‌ها را برای مدتی از ملالت و خستگی کشنده‌ای که در وجودشان است، منحرف می‌کنند. کیل می‌گوید: «شخصیت‌ها تنها برای این فعال هستند که تنش‌ها و نگرانی‌های خود را تخلیه کنند: رابطهٔ نزدیک دوستانه، تنها تعریف آن‌ها از برقراری ارتباط است.»

طرح فیلم حادثه بسیار مشهور می‌شود، زیرا نشان می‌دهد که در فیلم هیچ اتفاقی نمی‌افتد. چیزی که ما رد فیلم شاهد آن بودیم، یک جست‌وجوی بی‌نتیجه، و یک ناپدیدشدن بدون پاسخ بود. عنوان انگلیسی فیلم “The Adventur” است و تصور لبخند خشک آنتونیونی، هنگامی که عنوان فیلم را در ابتدای صفحهٔ اول فیلم‌نامهٔ خود می‌نویسد، سخت نیست.

دوستانی ثروتمند، در حال قایق‌رانی در نزدیکی سواحل جزیرهٔ سیسیل هستند. آن‌ها نزدیک یک جزیره لنگر می‌اندازند، کمی شنا می‌کنند، جزیره را کاوش می‌کنند. آنا (لی ماساری Lea Massari) با دوست‌پسرش، ساندرو (گابریل فرزتی Gabriel Ferzetti) اختلاف دارد، و گفته است که می‌خواهد تنها باشد. آن‌ها به همراه دوست آنا، کلادیا (مونیکا ویتی Monica Vitti)، و دیگران، در نزدیکی جزیره شنا می‌کنند. بعد از مدتی، آنا ناپدید می‌شود. بقیه جزیره را به قصد پیدا کردن او جستجو می‌کنند؛ بیشتر جزیره مملو از تخته‌سنگ و بوته است، و جای کمی برای پنهان‌شدن وجود دارد، ولی آنا پیدا نمی‌شود.

از آن پس ما دیگر آنا را نمی‌بینیم. اگر حادثه یک فیلم معمولی بود، از این که داستان را برایتان شرح می‌دهم عصبانی می‌شدید، زیرا تصور می‌کردید که فیلم دربارهٔ جستجو برای یافتن آنا است. اینطور نیست. فیلم دربارهٔ این احساس است که تمام شخصیت‌ها در حاشیهٔ ناپدیدشدن قرار دارند؛ زندگی آن‌ها آن‌چنان واقعی و روابطشان چنان متزلزل است که به سختی می‌توان به وجود آنان اطمینان داشت. آن‌ها مانند نشانه‌هایی در زندگی هستند: وجود دارند، ولی در داستان نقشی برعهده نمی‌گیرند. قایق برای آوردن کمک آن جا را ترک می‌کند. فیلم‌برداری آلدو اسکاواردا (Alodo Scavarda)، هنگام تجسس‌های کلودیا در جزیره، فراموش‌نشدنی است. آدم‌ها در ترکیب‌بندی‌های دوربین، خارج از مرکز هستند، در حالی که صخره‌ها همیشه آ«جا بوده‌اند و به نظر می‌آید که این گردش‌گران به اعماق دریا، آسمان، و یا سایه‌ها فرو می‌روند. آن‌ها صدای قایقی را از دور می‌شنوند. در نمای بعد ما قایق را می‌بینیم. آیا آنا با آن قایق جزیره را ترک کرده بود؟ شاید آن‌ها صدای قایق دیگری را شنیده باشند؟ این قایق‌های روح‌مانند، درست شبیه همان جسدی هستند که در فیلم آگراندیسمان آنتونیونی روی چمن‌های پارک افتاده است (شاید هم نیفتاده). فیلم استرالیایی پیک‌نیک در هنگینگ راک (Picnic at Hanging Rock) هم دربارهٔ شخصی است که در طبیعت ناپدید می‌شود. ناپدیدشدن آنا بسیار ناراحت‌کننده است؛ ما می‌خواهیم بداینم که آیا آن جا قایقی بوده یا نبوده، و آیا آنا با قایق آن جا را ترک کرده یا خیر. فیلم همچنان بی‌پاسخ ادامه می‌یابد. قایق به همراه پلیس و پدر آنا (کسی که به نظر می‌رسد به دلیل دورماندن از کارهایش، برای رسیدگی به اتفاق ناچیزی مثل ناپدیدشدن دخترش، ناراضی است) باز می‌گردد.

صحنه‌ای وجود دارد که از دو منظر بسیار متحیرکننده است: اول به دلیل این که همیشه اتفاق می‌افتد، دوم به این دلیل که ظاهراً به ندرت اتفاق می‌افتد- مانند قایق روح‌مانندی است که ما از دیدن آن مطمئن نیستیم. گروه به قایق برمی‌گردد، و ساندرو، معشوق آنا، کلودیا را که دوست آناست تسلا می‌دهد. کلودیا خود را عقب می‌کشد و از آن جا خارج می‌شود. او به چه چیزی می‌اندیشد؟ آیا از خیانت ساندرو به آنا منزجر شده است؟ فهمیدن این مطلب غیرممکن است.

در ساحا، ساندرو گزارش ناپدید شدن آنا را به پلیس می‌دهد و کلودیا را تا ایستگاه قطار دنبال می‌کند. ساندرو می‌گوید عاشق اوست. بعداً آن‌ها به همراه دوستان خود، یه یکدیگر ملحق می‌شوند. یکی از دوست‌های مشترکشان گلوریا (دوروتی دو پولیولو Dorothy De Poliolo) نام دارد، او یک نویسندهٔ بسیار جذاب است، و هنگام راه‌رفتن در خیابان‌ها به قدری جلب توجه می‌کند که تمام مردها و پسرها نگاهش می‌کنند؛ او به توجه آن‌ها مانند یک امر طبیعی مثل وضعیت هوا نگاه می‌کند. در این جا به نکتهٔ جالبی اشاره می‌شود: او از این که خود را جذاب نشان می‌دهد ناراحت است ولی فراموش کرده که چرا خود را جذاب نشان می‌دهد. روزگاری او اهمیت می‌داد که مردها درباره‌اش چه فکری می‌کنند، اما اکنون بدون توجه به این موضوع لباس می‌پوشد. مردها هنوز راجع به او فکر می‌کنند، ولی او دیگر اهمیت نمی‌دهد.

کلودیا و ساندرو با هم ارتباط پیدا می‌کنند. آنا فراموش شده است. هیچ‌کدام از آن دو برای او سوگواری نمی‌کنند. او وظیفهٔ خود را به عنوان دوست و نامزد انجام داد، و اکنون که رفته است، چنین وظیفه‌ای بای به شخص دیگری محول شود. آن‌ها در یک هتل اتاق می‌گیرند، ساندرو سعی می‌کند کلودیا را، در حالی که خدمتکار هتل نگاهشان می‌کند، مورد ملاطفت قرار دهد ولی هنگامی که خدمتکار می‌رود، از انجام دوبارهٔ آن کار صرف‌نظر می‌کند. او به یک مهمانی در سالن اصلی هتل می‌رود، کلودیا از خواب بلند می‌شود، به سمت راهرو می‌دود، امیدوار (یا ترسیده) است که آنا برگشته باشد، ولی ساندرو را با یک زن دیگر روی مبل می‌بیند. کلودیا از هتل بیرون می‌دود. هنگامی که ساندرو بلند می‌شود، زن از او هدیه‌ای می‌خواهد و ساندرو مقداری پول به طرفش می‌اندازد. بیرون از هتل، خورشید در حال طلوع است.

هنگامی که فیلم حادثه اکران شد، از آن به عنوان عاملی برای سرکوفت به آنتونیونی استفاده شد. در اولین اکران عمومی آن در جشنوارهٔ کن، تماشاگران آن را مسخره کردند، ولی فیلم رأی داوران را از آن خود کرد و در سرتاسر دنیا فروش خوبی داشت. این یکی از اصیل‌ترین و کامل‌ترین فیلم‌ها، دربارهٔ شخصیت‌هایی است که در برزخ وجود خود شناور هستند. در آمریکا، چنین حالتی زمانی پدید آمد که بیتنیک‌ها جدایی از جامعه را ترویج دادند، موسیقی‌دان‌های مدرن جاز از ملودی فاصله گرفتند، و تابعیت از مد، جزو ارکان اصلی جامعه به حساب آمد. تمام این عناصر با ورود به دههٔ ۶۰ از بین رفتند ولی با این حال فیلم حادثه، جایگاه خود را در سینما حفظ کرد.

وقتی برای بار اول فیلم را دیدم، با آن ارتباط زیادی برقرار نکردم- چگونه می‌توانستم؟ فقط هجده سال داشتم. شخصیت‌های این فیلم از سبک زندگی خود خسته شده بودند، در حالی که من به دنبال تحقق سرکش‌ترین آرزوهای خود بودم. وقتی پانزده سال بعد فیلم را در کلاس به نمایش گذاشتم، به نظر ساختگی و غیرواقعی می‌آمد، و بیشتر شبیه به ایده‌ای در ابعاد و اندازهٔ یک فیلم بود، تا این که خود یک فیلم باشد. تنها با دیدن آن در همین اواخر، متوجه شدم که آنتونیونی در سوگواری آرام و ناامیدانهٔ فیلم، چقدر نبوغ و احساس به خرج داده است.

شخصیت‌های او مانند انگل‌هایی بودند که ثروت‌شان به آن‌ها اجازه می‌داد تا مسائلی نظیر کار، مسئولیت، هدف و اراده را کنار بگذارند و تنها نیستی و پوچی موجود در درونشان را بروز دهند. البته می‌توان هم ثروتمند و هم خوشحال بود، ولی برای انجام چنین کاری، شما احتیاج به کمی عقل و دلبستگی‌های سالم داریدو غیرممکن است کسی که پیوسته در حال خوش‌گذرانی است خوشحال باشد. ماجرا فیلمی است که در تصورات ما جای دارد- فیلم مانند صحرایی از سوداگرایی اخلاقی است.

چرا دیگر فیلم‌هایی مانند حادثه ساخته نمی‌شوند؟ زیرا ما دیگر سؤال‌های مشابه آن در زندگی خود نداریم. ما «هدف زندگی» را با «انتخاب زندگی» جایگزین کرده‌ایم. زمانی فکر می‌کردم آهنگ پگی‌لی به نام «ایا همه‌اش همین بود؟» غمگین‌ترین آهنگ‌ها باشد. ولی آنتونیونی می‌تواند غمگین‌تر از آن هم بسازد.

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.