فیلم دروازه‌های بهشت – داستان کلی ، تحلیل ، نقد و بررسی – Gates of Heaven 1978

این جا آرامگاه سگ توست؛ سگت مرده. ولی آن چیزی که باعث حرکت او می‌شد کجاست؟ باید یک چیزی باشد، درست می‌گویم؟

جملهٔ بالا را زنی می‌گوید که به تازگی سگ خود را از دفن کرده، این جملات بیان‌کنندهٔ معمای مرکزی دروازه‌های بهشت و زندگی هستند. معمایی که هیچ فیلسوفی آن را بهتر بیان نکرده است. این جملات حقیقتی را در مرکز مستند ۱۹۷۸ ارمول موریس (Errol Morris) با لایه‌هایی از کمدی، کنایه، و ذات انسان، تشکیل داده‌اند. من این فیلم را شاید سی دفعه دیده‌ام و هنوز تمام مفاهیم آن را هضم نکرده‌ام. تمام چیزی که می‌توانم بگویم این است که دربارهٔ چیزی بسیار فراتر از آرامگاه‌های حیوانات خانگی است.

در اواسط ۱۹۷۰، موریس، که تا به حال فیلمی نساخته بود، در روزنامه مقالاتی راجع به ورشکستگی آرامگاه حیوانات خانگی فوت هیل در لوس‌آنجلس کالیفورنیا خواند. پس از دشواری‌های فراوان، حیوانات مرده از آرامگاه‌های خود بیرون آورده شدند و در آرامگاه بابلینگ ول، در درهٔ ناپا دفن شدند. موریس به فکر ساخت فیلمی دربارهٔ این اتفاق افتاد بنابراین همراه فیلم‌بردارند برجز (Ned Burgess) با متصدی معلول اولین آرامگاه، فلوید مکلور (Floyd McClure)، و با صاحبان آرامگاه بابیگ ول، خانوادهٔ کلوین هربرتس (Calvin Herberts)، قرار مصاحبه گذاشت.

فیلمی که آن‌ها ساختند تبدیل به افسانهٔ زیرزمینی شد، یک محک خوب برای تماشاگرانی که نمی‌توانند تصمیم بگیرند فیلم جدی است یا طعنه‌آمیز، خنده‌دار است یا ناراحت‌کننده، دلسوزانه است یا موضوعی را دست انداخته. موریس با افتخار ساخت فیلم‌هایی نظیر خط باریک آبی (The Thin Blue Line) (1988)، تاریخچهٔ مختصری از زمان (A Brief of Time) (1992)، سریع، لرزان و خارج از اختیار (Fast, Cheap, and Out of Control) (1977)، و آقای مرگ (Mr. Death) (1999) تبدیل به یکی از شناخته‌شده‌ترین مستندسازهای آمریکایی شد. ولی حساب دروازه‌های بهشت جدا از بقیه است، این فیلمی منحصربه‌فرد، برانگیزاننده، و وسوسه‌انگیز است. وقتی آن را در بین ده فیلم برتر جهان قرار دادم، برخی از خوانندگان حرفم را جدی نگرفتند، ولی من شوخی نمی‌کردم. این فیلم هشتادوپنج دقیقه‌ای که راجع به آرامگاه جیوانات خانگی است، بیشتر از هر فیلم دیگری من را در این بیست سال به فکر واداشته است. علاوه بر این بسیار لذت‌بخش و سرگرم‌کننده هم بوده. بعضی اوقات لحظات مشابه در یک نگاه خنده‌دار و در نگاه بعدی نارحت‌کننده به نظر می‌رسند.


خرید کتاب با ۱۵٪ تخفیف(همه کتاب‌ها)

فیلم بدون استفاده از گویش متن، از طریق شخصیت‌های موجود در فیلم پیش می‌رود. فیلم توسط یک تک‌گویی مشهور، به دو بخش تقسیم می‌شود. بخش اول متعلق به فلوید مکلور است، کسی که نسرنوشت» خود را در قراردادن آرامگاه حیوانات خانگی در محلی می‌دید که «از نظر بصری بسیار مناسب بود.» او با عصبانیت خاطره‌ای را زا دوران کودکی خود به یاد می‌آورد که به یکی از دوستانش در دفن‌کردن یک حیوان خانگی، قبل از آن که ماشین‌های زباله بیایند و آن را با خود ببرد، کمک می‌کند. هنگامی که او در مورد دشمن بزرگ خود، یعنی کارخانه‌های بهره‌برداری از حیوانات خانگی (Rendering Plants: کارخانه‌هایی که با حرارت‌دادن اجساد حیوانات خانگی، چربی تولید می‌کنند. م.) صحبت می‌کند، دندان‌های خود را از شدن خشم به هم می‌ساید. به یاد می‌آورد وقتی که در کودکی یکی از کارخانه‌ها را دید، با خود می‌گفت: «من در جهنم هستم.»

جملات او، و همینطور جملات همهٔ کسانی که در فیلم هستند، با دقت زیادی شنیده می‌شوند. آن‌ها احساسشان را به شیوهٔ آمریکایی شاعرانه بیان می‌کنند، و حتی اشتباهاتشان را هم هنگام صحبت فصیح است، مثل وقتی که مکلور راجع به انجام کارهای صلح‌جویانه صحبت می‌کند. ولی موریس علاوه بر آن توجهٔ زیادی هم به کنایات فیلم دارد، و هنگامی که مکلور در مورد مشکلات زندگی در نزدیکی یک کارخانهٔ بهره‌برداری از حیوانات خانگی مبالغه می‌کند، ما می‌توانیم پوزخند موزیانهٔ او را در پشت دوربین احساس کنیم: «تنها بویی که به دماغتان می‌رسید، بوی تکهٔ خوشمزهٔ گوشتی که برای خوردن آماده کرده بودید نبود … اول باید لیوان نوشیدنی را برمی‌داشتید و آن را استشمام می‌کردید تا می‌توانستید قبل از میل غذا، بوی تعفن آن کارخانه را فراموش کرده باشید.»

صحنه‌های او با بیان خاطرات ناراحت‌کنندهٔ بعضی از سرمایه‌گذارانش قطع می‌شود، برای نمونه مردی با تأسف می‌گوید که برای این طرح، سی هزار دلار ضرر کرد، و آن طوری که افسوس می‌خورد متوجه می‌شوید او هیچ‌وقت این مقدار پول را دوباره نخواهد دید و در دفتر مالک کارخانهٔ بهره‌برداری از حیوانات خانگی بخش خنده‌داری وجود دارد؛ او گزارش می‌دهد که مردم دوست ندارند بدانند چه چیزی برای حیوانات مرده رخ می‌دهد: «هرچند وقت یک بار زرافه‌ای در باغ‌وحش می‌میرد، با برتای بزرگ، یا جو خرسه.» و برای آن که از توهین به احساسات دوست‌داران حیوانات پرهیز کند، می‌گوید: «ما در واقع باید انکار کنیم که صاحب آن حیوان هستیم.»

جالب‌ترین قسمت فیلم، یک تک‌گویی طولانی است که زنی به نام فلورانس راسموسن (Florence Rassmusen) آن را ادا می‌کند، کسی که در ورودی خانهٔ خود، و مشرف به آرامگاه حیوانات خانگی نشسته است. ویلیام فاکنر (William Faulkner) یا مارک تواین (Mark Twain) آرزوی نوشتن جملاتی را داشتند که فلورانس هنگام تعریف کردن داستان زندگی خود، رو به دوربین می‌گوید. او با سرعت جزئیات را بازگو می‌کند، و پس از توصیف روشنی از خاطرات، تمام چیزهایی که می‌گوید را نقض می‌کند. موریس به یاد می‌آورد که از او درست در همان زمان و جایی که دیده بود تصویربرداری کرد.

سپس فیلم به درهٔ ناپا می‌رود، جایی که خانوادهٔ کال هاربرتس آرامگاه بابلینگ ول را اداره می‌کند. او حتی کلیسایی پیدا کرده است که می‌گوید حیوانات را به اندازهٔ انسان دوست دارد. بیشتر گزافه‌گویی‌های کال با حرف‌های همسر ایرادگیر او، اسکاتی، قطع می‌شود، ولی او به بهترین نحو ممکن فلسفهٔ کلیسا را بیان می‌کند: «مطمئناً در هنگاک عبور از دروازه‌های بهشت، خداوند رحیم نمی‌گوید، خوب شما دو پا دارید- پس می‌تانید وارد بهشت شوید. شما چهار پا دارید- نمی‌توانید وارد شوید.»

ما با دو فرزند هاربرتس آشنا می‌شویم. دنی، فردی احساساتی و غمگین است که در دانشگاه پیشرفت خوبی داشته ولی پس از آن، شب و روز مهمانی می‌رود. او نامزد خود را از دست می‌دهد و حالا می‌داند که «یک قلب شکسته چیزی است که همه باید تجربه کنند.» برادر بزرگ‌تر او فلیپ، فروشندهٔ بیمه بوده و در شهر سالت لیک کار می‌کرد ولی اکنون به ناپا برگشته است و در آن‌جا وظایف خود را (کندن قبر، شانه زدن موی سگ‌های مرده) براساس راه‌کارهای موفقیت دبلیو. کلمنت استون (W.Clement Stone) توضیح می‌دهد. دنی در توصیف کندن قبر بیشتر عملگرا است: «نباید زیاد بزرگ باشد چون فضا را اشغال می‌کند، و نباید زیاد کوچک باشد چون نمی‌توانید حیوان را در آن قرار بدهید.»

در نمایی فوق‌العاده و بدون قطع، صاحب عزادار سگی، سخنرانی طولانی راجع به مرگ سگ خود می‌کند و پیشنهاداتی به صاحبان دیگر می‌دهد و وقتی که به پایان سخنرانی خود می‌رسد، همسرش حرف او را قطع می‌کند و با حالت سرد و خشکی می‌گوید: «اخته.» این لحظهٔ بی‌نظیری است که نه می‌توان آن را نوشت و نه می‌توان آن را انتظار داشت؛ تنها می‌توان در هنگام رخ دادن از آن فیلم‌برداری کرد.

در خانوادهٔ هاربرتس یک زمینهٔ مبهم وجود دارد که بررسی آن تا حدی سخت است. والدین خانواده مرفه به نظر می‌رسند و در یک خانهٔ راحت زندگی می‌کنند، ولی دنی در تنهایی خود فرسوده می‌شود و فلیپ که به تازگی «خانوادهٔ کوچک خود را جابه‌جا کرده» زندگی سختی دارد. او می‌گوید که در تجرات بیمه «مقام من از فروشنده به مدیر فروش ارتقاء یافت» (او دوست دارد با کلمات بازی کند)، و همچنین کارمندان خود را با آراستن دفتر کار خود تحت تأثیر قرار می‌دهد (تا نشان‌هایی را که روی دیوار نصب کرده به رخ بکشاند.» ولی حالا که سعی می‌کند مسیر دامپزشکی‌ها را برای تحویل گرفتن حیوانات مرده به یا بسپرد، اقرار می‌کند که کمی می‌ترسد.

زندگی دنی هم کمی تلخ است. بعد از گرفتن مدرک تحصیلی خود دررشتهٔ بازرگانی، او شغلی پیدا نکرده و به شهر خود بازگشته است. دنی در کابین کوچکی زندگی می‌کند که در طاقچهٔ پنجرهٔ آن ماریجوآنا می‌کارد و با سامانهٔ صوتی‌اش، آهنگ پخش می‌کند. در بعدازظهرها، وقتی که مهمان‌ها رفته‌اند، بلندگوهای صد واتی خود را روی تپه می‌گذارد و گیتار می‌زند، صدای گیتار آن قدر زیاد است که در تمام دره می‌پیچد. او مانند آخرین موجود زنده‌ای است که آهنگی سوگوارانه برای فراخواندن هم‌نوع خود می‌نوازد.

نوشته‌هایی که روی قبر حیوانات وجود دارند به نوبهٔ خود بسیار فصیح و شیوا هستند. «من عشق را می‌شناختم؛ و همینطور این سگ را.» یا «نجات‌دهندهٔ من.» با وجود این که در ابتدای فیلم می‌خندیدم، در پایان، سکوت می‌کنیم. این دوست‌داران حیوان عمیق‌ترین نیازهای انسانی خود، نظیر عشق و همزیستی را ابراز می‌کنند. فلوید مکلور می‌گوید: «وقتی روی خودم را از شما برمی‌گردانم، دیگر شما را نمی‌شناسم، حقیقتاً نمی‌شناسم. ولی می‌توانم روی خودم را از سگ کوچکم برگردانم، و مطمئن باشم که قرار نیست روی من بپرد یا من را گاز بگیرد؛ انسان نمی‌تواند این طوری باشد.»

وقتی از من می‌خواهند که سخنرانی کنم یا فیلمی را نشان بدهم، معمولاً دروازه‌های بهشت را با خودم می‌برم و همیشه پس از تماشای فیلم، بحث‌هایی ناتمامی راجع به آن شکل می‌گیرد. آیا موریس این افراد را مسخره می‌کند؟ آیا این افراد به دلیل اهمیت زیادی که به حیوانات می‌دهند مضحک هستند؟ آیا فیلم یک مستند تصنعی است؟ آیا واقعاً چنین چیزی وجود دارد؟

کال هاربرتس در فیلم قول می‌دهد که آرامگاهش در سی، پنجاه و صد سال آینده همچنان پابرجا بماند. سال‌های زیادی گذشته است. من در اینترنت دنبال آرامگاه بابلیگ ول گشتم و آن را پیدا کردم (www.bubbling –well.com). در وبگاه، اطلاعاتی راجع به همزیستی، کیتی کرو، و پریند پلنتس داده شده، اما هیچ اشاره‌ای به این فیلم یا خانوادهٔ هاربرتس نشده است.

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.