فیلم در جبهه غرب خبری نیست – داستان کلی ، تحلیل ، نقد و بررسی – All Quiet on the Western Front 1930

– وقتی نوبت مردن برای میهن خود فرا می‌رسد، چه بهتر که اصلا نمیری.

پاول (لو ئرز)

نویسنده فیلمنامه: جرج آبوت

اقتباس و گفتگوها: مکسول اندرسون


خرید کتاب با ۱۵٪ تخفیف(همه کتاب‌ها)

اقتباس: دل اندروز

بر اساس رمانی به قلم اریش ماریا رمارک

کارگردان: لوئیس مایلستون

مردی جوان و همکلاسی هایش برای دفاع از میهن خود نبرد میکنند و جنگ آنها را نابود می‌کند.

در این فیلم ضدجنگ کلاسیک، معصومیت اولین قربانی جنگ است. فراخوان جنگ پاول و همکلاسی هایش را به آوردگاه بزرگی می‌کشاند که برای آنها حکم مراسم گذار را دارد. اما واقعیت تأمل برانگیز جنگ رؤیاهای آنها را برای ایثار قهرمانانه نابود می‌کند. هر یک از مراحل سفر، یک آزمون بزرگ است. هر مرگی که پاول با آن روبه رو می‌شود به او عشق به زندگی و آگاهی فزاینده به بی ثمر بودن جنگ را پاداش امتناع می‌کند و او را به دنیای ویژه‌اش بازمی‌گرداند. جایی که باید به هکلاسی‌ها و استادش ملحق شود.

شهر کوچکی در آلمان در سپیده دم جنگ جهانی اول، مردم شهر برای سربازان آلمانی که عازم جنگ هستند هلهله می‌کنند، در حالی که همزمان، در یک کلاس درس، پروفسور کانتورک با شور و حرارت پاول و همکلاسی هایش را برای جنگیدن و مردن در راه مام میهن بسیج می‌کند. دعوت جهانی و بصری رژه باعث تقویت و تشدید دعوت شخصی این استاد منادی می‌شود. تصوراتی که این پسران از شکوه و افتخار دارند (مسئله درونی آنها) مجالی برای بی میلی نمی گذارد، اما آنها باید یکی از همکلاسی هایشان به نام بم را متقاعد کنند. طولی نمی کشد که آنها قدم رو از کلاس خارج می‌شوند تا خود را فدای کشورشان کنند، مسئله بیرونی آنها.

گروهبان آموزشی جدید آنها، هیلستوس، یک نگهبان آستانه بیرحم، راه آنها را به سوی خط مقدم و میدان جنگ سد می‌کند. او، که قبلا نامه بری رام و مطیع بوده، بعد از تجدید حیات یافتن در درجه و اونیفورم جدید، خودش را گم کرده و از اینکه واحدش را در گل و لای آموزش بدهد لذت می‌برد. طولی نمی کشد که این واحد دعوت به جبهه را دریافت می‌کند و پسرها استاد دروغین خود را در گل رها می‌کنند و می‌روند.

آنها با ورود به خط مقدم، که با حمله دشمن دچار هرج و مرج شده، سکانس آستانه خود را آغاز می‌کنند. آنها در کارخانه متروکه‌ای پناه می‌گیرند و در آنجا با کهنه سربازهای سرد و گرم چشیده و بدبین ملاقات می‌کنند. آنها با یک استاد مهم به نام «کات» کاتزینسکی آشنا می‌شوند که آنها را برای عبور از آستانه میدان جنگ آماده می‌کند و «کار سیم کشی» را به عهده آنها می‌گذارد. کات، به خلاف هیملستوس، برای این پسرها یک استاد حقیقی و شخصیتی پدرانه است که به آنها می‌آموزد چگونه ترس خود را بپذیرند و از میدان نبرد جان سالم به در ببرند. عبور آنها از آستانه زمانی کامل می‌شود که شاهد مرگ یکی از خودشان، یعنی بم بی میل، هستند. چشیدن طعم مرگ برای نخستین بار، پاول را وارد دنیای ویژه مرگ و نابودی می‌کند. سفر پاول در این دنیای ویژه از سه آزمون بزرگ تشکیل شده است که هر یک مرگ را به قهرمان نزدیکتر می‌کنند و به عنوان پاداش، او را به درک عمیق تری از هدر رفتن جوانی در جنگ می‌رسانند.

اولین آزمون بزرگ: پاول شاهد ویرانی جنگ است

واحد چندین روز در یک پناهگاه زیرزمینی به تله افتاده و منتظر فرمان حمله است (راهیابی به ژرفترین غار). مریک نمی تواند خوابگاههای خفقان آور را تحمل کند. لذا می‌گریزد و از ناحیه پا زخمی می‌شود. در همین موقع فرمان حمله صادر می‌شود و جنگ سنگر به سنگر در می‌گیرد (آزمون بزرگ). نبرد بی امان میان فرانسوی ها و آلمانی ها به قیمت جان هزارها جوان تمام می‌شود بی آنکه هیچ تغییری در خطوط نبرد به وجود آید. بازماندگان شراب و نان را با هم تقسیم می‌کنند و بعد جیره زندگان و مردگان را می‌خورند (پاداش). آنها با شکمهای نفخ کرده، آرمان جنگ را زیر سؤال می‌برند، فرانسوی ها را ملامت می‌کنند و به دشمن چهره‌ای غیرانسانی می‌دهند. («آنها» هستند که باید سرزنش شوند.)

دومین آزمون بزرگ: پاول شاهد مرگ دوست خویش است

پاول به دیدن کمریک می‌رود که قادر نیست از دست دادن پایش را بپذیرد (راهیابی به ژرفترین غار). دکترها در مواجهه با انبوه مصدومان قادر نیستند به کمریک کمک کنند و پاول شاهد مرگ دوست خویش است. پاول در حالی آزمون بزرگ را پشت سر می‌گذارد که درک زندگی به او نیرویی مضاعف داده است (پاداش).

سومین آزمون بزرگ: پاول یک سرباز را می‌کشد

پاول و واحد آنها در حین انتظار برای حمله بعدی، آموزشهای خود را زیر سؤال می‌برند. پاول کشته شدگان را به یاد می‌آورد او متوجه می‌شود که اکثر همکلاسی هایش از بلایای این دنیای ویژه در امان نمانده اند (راهیابی به ژرفترین غار). آلمانی ها حمله‌ای را ترتیب می‌دهند و مراسم کلیسا را تبدیل به میدان جنگ می‌کنند. پاول به چاله‌ای که از گلوله توپ ایجاد شده پناه می‌برد و یک سرباز فرانسوی را با چاقو میکشد (آزمون بزرگ). پاول شاهد مرگ طولانی و دردناک مرد فرانسوی است. پاول بعد از اینکه با دشمن خود رو در رو می‌شود، جنگ را محکوم و قربانی خود را دیگر نه «دشمن» یا «آنها» بلکه «برادر» خود تلقی می‌کند. کات به عنوان استاد به پاول اطمینان می‌دهد که کار سرباز کشتن است و خیلی زود او را از پاداش آزاردهنده‌ای به نام احساس گناه خلاص میکند.

اگر کشتن جزء لاینفک سرباز بودن است، در این صورت پاول از آستانه «مردانگی» عبور کرده و معصومیت خود را از دست داده است. به علاوه پاول از آستانه جنسی مردانگی نیز عبور میکند و معصومیت خود را در مصاحبت یک دختر کشاورز فرانسوی از دست میدهد، یک پاداش. پاول بعد از این حادثه که نوعی بزرگداشت زندگی است، برای راه بازگشت خود، جایی که با مرگ خود روبه رو می‌شود، آماده است. حملهای ناگهانی باعث زخمی شدن پاول می‌شود. آلبرت، دوست پاول، پایش را از دست می‌دهد، اما پاول از زخمی تقریبا کشنده جان سالم به در می‌برد و برای رفتن به خانه مرخصی می‌گیرد، راه بازگشت.

پاول اکنون می‌تواند با اکسیر درسهای خود به دنیای عادی بازگردد. اما اکسیر او به دفعات رد می‌شود و پاول را وادار به بازگشت به دنیای ویژه میدان جنگ و مرگ می‌کند. مادر زمین گیر او باور نمی کند پسرش بازگشته. پاول لباسهای قدیمی‌اش را می‌پوشد و به کلکسیون پروانه های خشک شده خود، که نمادی است از معصومیت دوران کودکی، نگاه می‌کند. بعد پدرش او را قهرمان جنگ خطاب می‌کند و به سلامتی‌اش می‌نوشد، اما دوستان پدر به پاول توهین می‌کنند و سربازان را به خاطر فداکاری هایی که باید در پشت جبهه انجام شود به باد سرزنش می‌گیرند.

پاول از کلاس سابق خود دیدن می‌کند، جایی که پروفسور کانتورک همچنان افکار رمانتیک خود را درباره اعمال قهرمانانه تبلیغ می‌کند تا همه را برای نجات مام میهن متحد کند. او پاول را متقاعد می‌کند تا برای دانش آموزان حرف بزند و پاول واقعیت تلخ نبرد برای سرزمین مادری را با آنها در میان می‌گذارد. او دعوت کانتورک را به مردن برای میهن محکوم میکند و جوانان اکسیر این بزدل را با هو و سوت رد می‌کنند. پاول به کانتورک اعتراف می‌کند که هرگز نباید برمیگشت؛ جای او دنیای ویژه است.

پاول به جبهه بر می‌گردد، تقریبا با نوعی احساس رهایی و آرامش. اما عده کمی از واحد آنها زنده مانده اند. جای مردگان را شانزده ساله های «خام» گرفته اند که فقط مردن را بلدند. پاول استاد حقیقی و دوستش کات را پیدا می‌کند که در حال جمع کردن غذا برای سربازهای جدید است. پاول از طرد شدنش در شهر خود سخن می‌گوید، اما کات نمی تواند او را تسکین بدهد و به پاول می‌گوید که با دشمنی بزرگ روبه رو هستند. یک حمله هوایی ناگهانی استاد را به زمین می‌اندازد. پاول با یادآوری درسهای استادش، سعی میکند کات را به پشت خط مقدم ببرد، اما دوستش قبلا مرده. شاید پاول بتواند امیدوار باشد که مرگ استادش نشانه‌ای است از پایان جنگ.

طی یکی از وقفه های کوتاه جنگ، پاول تنها در سنگر نشسته. پروانه‌ای را می‌بیند و دستش را به طرف آن دراز می‌کند، تجدید حیات معصومیت دوران کودکی او. صدای شلیک یک تک تیرانداز به گوش می‌رسد. دست پاول بی حرکت می‌شود. آرامش به جبهه بر می‌گردد.

تپه‌ای پوشیده از جسد را می‌بینیم و ارواح پاول و همکلاسی هایش را که به سوی ابدیت رژه می‌روند، یک اکسیر تلخ. معصومیت آنها و جانشان برای همیشه از دست رفته.

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.