فیلم راکی – داستان کلی، نقد و تحلیل – Rocky 1976

«آمریکا سرزمین فرصت‌های طلایی‌ست…»؛ این جمله را «آپولو کرید» (کارل وِدِرز)- قهرمان سنگین‌وزن بوکس جهان- بر زبان می‌آورد. زمانی که حریفش از شرکت در مسابقهٔ بزرگ شب ژانویه جا زده و او تیم برنامه‌ریزش درمانده و مستأصل مانده‌اند که پس از صرفِ هزینه‌هایی فراوان اکنون چه کنند. مضمون و درون‌مایهٔ فیلم راکی (۱۹۷۶) بر پایهٔ همین اندیشهٔ تبلیغاتی و ایدئولوژیک بنا شده است. حتی الگویی دراماتیک که برای روایت فیلم‌نامهٔ این فیلم محبوب و اسکاری استفاده شده، الگویی مشهور در عرصهٔ درام‌نویسی برای سینمای هالیوود است؛ الگویی که در آن قهرمان داستان، از صفرِ صفر، گاه از زیر صفر، خود را بالا می‌کشد، با سدهای پیش رو دست و پنجه نرم می‌کند، به تنهایی پیش می‌رود و گاه در این میان خرد و له می‌شود و سرانجام، در پایان، به سربلندی و رستگاری می‌رسد. در این الگو، به شکل معمول و با کمک عنصرِ «تصادف و اتفاق»، کاراکتر اصلی- در اثر جای گرفتن در موقعیتی رؤیایی و پیش‌بینی نشده- این فرصت را پیدا می‌کند که خود را بشناسد، باز یابد، تحول و دگرگونی دراماتیک لازم را از سر بگذراند و تجربه کند. و حتی داشته‌ها و توانایی‌های پنهان و آشکار خود را به رخ محیط و جامعهٔ پیرامونش بکشاند؛ حال در این مسیر چه پایانی تراژیک در انتظارش باشد و چه همانند بیشتر قصه‌های پریانی، بهترین مقصدها و مرتفع‌ترین قله‌ها انتظار او را بکشد. راکی همین الگوی محبوب هالیوودی- که برآمده از فرهنگ و اندیشه‌ای آمریکایی است- را به درستی به کار می‌گیرد و پروپاگاندای حاکم بر آمریکای دوران جنگ سرد را با هوشمندی به خدمت می‌گیرد. به همین دلیل است که می‌توان فیلم «جان جی. آویلدسن: را یکی از موفق‌ترین و بهترین نمونه‌های تیپیکال برای تحلیل این الگوی داستانیِ رؤیاپردازانه و دل‌نشین قلمداد کرد.

«راکی بالبوآ» (سیلوستر استالونه)، ملقب به «نرّه اسب ایتالیایی»، مشت‌زن گمنام و درجه سوم در «فیلادلفیای پنسیلوانیا» که حتی مربی‌اش ۰ «میگی» (بگِس مرِدیث)- او را به تلف کردن زندگی متهم می‌کند، جوانی بیکار که برای گذران زندگی ناگزیر است برای «آقای گازو» (جو اسپینل)- باج خور محله- شرخری کند و انگشت شصت بدهکاران را بشکند، در یک چالش دراماتیکِ رؤیایی و جذاب به عنوان حریف گمنامِ «آپولو کرید» برگزیده می‌شود؛ اما در حالی که چشم همه، به ویژه بچه محل‌هایش، به سوی او چرخیده، «راکی» خود را تنهاتر از پیش می‌یابد و آشکارا کم کی آورد. بیرون ریزی این تنهایی را در سکانس تأثیرگذارِ آمدنِ «میکی» نزد قهرمان داستان و فریادهای بغض‌آلود «راکی» بر سر مربیِ پا به سن گذاشته‌اش می‌بینیم. اما در ادامه، «راکی بالبوآ» زیر نظر تمرین‌های دشوار «میکی» و نیز پناه بردن به تمرین‌هایی انفرادی و ابتدایی، با همراهی موسیقی خاطره‌انگیز و نوستالژیک «بیل کونتی» در فصل‌هایی مونتاژی که گذر زمان را به خوبی نشان می‌دهند، از یک آدم هیچی ندار، شکست‌خورده، مطرود و حاشیه‌نشین به یک قهرمان بی ادعا تبدیل می‌شود؛ این در حالی است که رابطه‌اش با «آدریان» (تالیا شایر)- دختر کارگر مغازهٔ فروش حیوان‌های خانگی و خواهر صمیمی‌ترین دوست «راکی»، «پاولی» (برت یانگ)- نیز جدی می‌شود و پیش می‌رود و «آدریان»، از میانه‌های داستان فیلم، همدم و مونس تنهایی‌های «بالبوآ» می‌شود. همان گونه که می‌بینم پردهٔ نخست و میانی فیلم‌نامهٔ راکی، به شکل کامل، بر پایهٔ همان الگوی پریانیِ اشاره شده شکل می‌گیرد و کامل می‌شود؛ و قهرمان این داستانِ شبه پریانی و تیپیکال آمریکایی بر پایهٔ انتظار و نگرانی مخاطب فیلم گام بر می‌دارد و به یک رشد و بلوغِ آشکارا و نمونه‌ای می‌رسد. اما درست در نقطهٔ اوج فیلم است که «راکی» کم می‌آورد، در شب پیش از روز برگزاری بزرگ‌ترین مسابقهٔ زندگی‌اش. «راکی» بی‌توجه به این که در «سرزمین فرصت‌های طلایی» همای سعادت بر دوشش نشسته و یک شبه ره صد ساله را رفته، از شدت استرس خوابش نمی‌آید؛ بی آنکه «آدریان» را بیدار کند، از جا برمی‌خیزد و از خانه بیرون میزند؛ به ورزشگاهی می‌رود که فردا باید درون رینگش پا بگذارد و زیر سنگینی نگاه میلیون‌ها آدم، با «آپولو» روبه‌رو شود و سر و صورت و بدنش را در برابر مشتهی و ضربه‌های قدرتمند قهرمان جهان قرار دهد. دیدن تنهایی «راکی» در وسط آن ورزشگاه بزرگ و خالی و در دل لانگ‌شاتی فراموش نشدنی که «آویلدسن» کارگردان طراحی کرده و چیده، و البته در همراهی موسیقی همیشه جاودان «بیل کونتی»، دل آدم را می‌لرزاند. «راکی» به خانه و نزد «آدریان» باز می‌گردد. ورودش «آدریان» را بیدار می‌کند. قهرمان ما که آشکارا کم آورده و وهم و ترس او را فرا گرفته، می‌گوید: «از من ساخته نیست…». «آدریان» می‌کوشد که به معشوقه‌اش دلداری دهد و تمرین‌ها و سخت‌کوشی‌های او را یادآوری کند؛ اما «راکی» می‌گوید که مهم نیست؛ زیرا پیش از این هم پُخی نبوده است! «آدریان» می‌گوید: «این حرف رو نزن…!» «راکی»، در پاسخ این صحنه را با این مونولوگِ (تک‌گوییِ) دوست‌داشتنی تمام می‌کند: «ولی حقیقت داره…! اما این هم مهم نیست… من فقط می‌خواستم یه چیزی رو ثابت کنم… اون هم این که کم خنگ نیستم… دیگه مهم نیست که مسابقه رو ببازم… مهم نیست که اون کلهٔ من رو بترکونه… فقط این مهمه که من یکم رفتم جلو… آره…! تا حالا هیچ‌کی نتونسته پونزده راند با آپولو بجنگه… اگه من بتونم پونزده راند دووم بیارم، اگه وقتی زنگ رو میزنن من هنوز وایساده باشم، اون وقت می‌فهمم واسهٔ خودم کسی شدم… اون وقت همه میدونن که من آدم آشغالی نیستم… آره…! مثل اوم ولگردهای محل نیستم…»

و در سکانس پایانی، در پایان پردهٔ سوم فیلم‌نامهٔ اثر، «راکی بالبو آ»، مشت‌زن دست خالی ایتالیایی تبار در برابر «آپولو» می‌ایستد؛ قهرمان سیاه‌پوست جهان که با لباس «جرج واشنگتن» و کلاه «عمو سام» پا به درون سالن مسابقه می‌گذارد و خودش و مربی‌اش گمان می‌کنند که کار این حریف گمنام را تا پایان راند سوم خواهند ساخت. اما در چرخشی قهرمانانه، رؤیاگون و آمریکایی پسند، «راکی»- در حالی که موسیقی حماسی «بیل کونتی» ایستادگی او را می‌ستاید و در سکانسی به شدت تأثیرگذار و دوست‌داشتنی که دکوپاژهای کارگردان و تدوین «اسکات کنراد» به آن شکوه دوچندانی بخشیده است- تا پایان راند پانزدهم و در حالی که دیگر چشمانش نمی‌بیند، در برابر مشتهی قهرمان جهان دوام می‌آورد و او را با سر پا نگاه داشتنِ خود کلافه می‌کند. پاداش قهرمانِ یک شبهی این قصهٔ دراماتیزهٔ پریانی تأییدی است که از «آدریان» می‌گیرد؛ زمانی که معشوقهٔ «راکی» از سرِ استرس، دیگر تاب ماندن در رختکن را ندارد و به درون سالن می‌آید و با دیدن همسر آینده‌اش که هنوز تلوتلوخوران در گوشهٔ رینگ ایستاده، از سرِ غرور و با بغض، به نشانهٔ تأیید و ستایش چشمان خود را می‌بندد و باز می‌کند.

برای نوجوانان و جوانانِ دههٔ هفتاد میلادی و حتی نوجوانانِ نسل‌های یکی دو دههٔ پایانی قرن بیستم- دهه‌های پیش از رسیدنمان به عصر فن‌آوری‌های دیجیتالی و پیش از آغاز دوران بازتعریفمان از مفهوم‌هایی هم چون داستان‌گویی و قهرمان‌پروری- «راکی بالبوآ» از واپسین قهرمانان نسل کلاسیکی بود که پیروزی اراده را با حفظ خوبی‌ها و پاکی‌ها و با چنگ و دندان معنا می‌کردند. خیلی از بچه‌های آن نسل‌ها، در برهه‌هایی از کودکی و نوجوانی‌شان، بوکسوری را ک هیچ‌گاه آدم‌های زندگی‌اش او را جدی نمی‌گرفتند و خودش هم از خودش قطع امید کرده بود و در پی یک موقعیتِ آرمانی و رؤیایی، بخت و اقبال به او سلام کرده بود و او نیز این سلام را بی پاسخ نگذاشته بود، قهرمانِ آرمانیِ خود می‌پنداشتند و با او هم‌ذات‌پنداری می‌کردند و برای تنهایی‌اش در گوشهٔ رینگ بغض می‌کردند و می‌گریستند و برای ایستادگی او هورا می‌کشیدند و دست می‌زدند. «راکی بالبوآ» ی محبوب نسل مل، بی تردید، شایستهٔ این احساس‌ها و ستایش‌ها بود.◊


خرید کتاب با ۱۵٪ تخفیف(همه کتاب‌ها)

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.