فیلم رستگاری در شاوشنک – تحلیل و نکات جالبی که احتمالا نمی‌دانستید – The Shawshank Redemption 1994

کارگردان: فرانک دارابونت. نویسندگان فیلمنامه: فرانک دارابونت و استیون کینگ؛ بر اساس قصهٔ کوتاه کینگ، ریتا هیورث و رستگاری در شاوشنگ. بازیگران: تیم رابینز (اندی دوفرن)، مورگان فریمن (رد)، باب گانتون (زندانبان نورتن)، ویلیام سدل (هیوود)، کلانسی برادن (سروان هادلی)، بیل بیلوز (تامی ویلیامز)، جیمز ویتمور (بروس هتلن)، پل مک کرین (نگهبان ترادت). تهیه کننده: لیز گلاتزر/ محصول کمپانی کلمبیا مدت: ۱۴۴ دقیقه. بودجه: ۲۵ میلیون دلار فروش: ۸/ ۵۸ میلیون دلار.

نامزدهای اسکار:

  • بهترین بازیگر مرد: مورگان فریمن.
  • بهترین فیلمبرداری: راجر دیکنز.
  • بهترین تدوین: ریچارد فرانسیس بروس.
  • بهترین موسیقی متن: تامس نیومن.
  • بهترین فیلم: نیکی ماروین.
  • بهترین صدا: رابرت جی. لیت، الیوت تایسون.
  • بهترین نویسنده فیلمنامه اقباسی: فرانک دارابونت.

سایر برندگان اسکار ۱۹۹۴:

  • بهترین فیلم: فارست گامپ.
  • بهترین کارگردان: رابرت زمه کیس (فارست گامپ).
  • بهترین بازیگر مرد: تام هنکس (فارست گامپ).
  • بهترین بازیگر زن: جسیکا لانگ (آسمان آبی).
  • بهترین بازیگر مرد نقش دوم: مارتین لندو (اِد وود).
  • بهترین بتزیگر زن نقش دوم: دایان وست: (گلوله‌ها بر فراز برادوی).

سر و شکل و رنگ و بویش، همه حکایت از یک «فیلم زندانی» دارد؛ از همان ها که زندانی ها را نشان می‌دهد که پرونده نگه می دارند و در کتابخانه یا با دوستی و رفاقتشان، عمارت «امید» را بالا می‌برند و در همان حال با هم‌بندی‌ها و یا زندانبان‌های خشن شان درهم می‌آمیزند، «شاوشنگ» همهٔ این‌ها را دارد و با وجود نوک زدن به همهٔ کلیشه‌های ژانر، موفق می‌شود یک سر و گردن از فیلم های مشابه‌اش بالاتر قرار بگیرد. سیل احساسات گری‌اش هرگز به فیلم لطمه نزده، که این هم به خاطر هنرنمایی پرقدرت تیم رابینز و مورگان فریمن است. بیست سال دوستی و رفاقتشان که مظهر حسن و امتیازهای وفاداری، صبر و حوصله و غریزهٔ زنده ماندن در محدودهٔ شاوشنگ است، همان کلید رستگاریِ (عنوان) فیلم است. ضرباهنگ کُند و رنگ و نور قهوه‌ای فیلم، هم زندگی تیره و تار و کرخ‌کنندهٔ زندانی‌ها را منتقل می‌کند و هم این حس را که همه چیز – حتی در شاوشنگ – امکان پذیر است.


خرید کتاب با ۱۵٪ تخفیف(همه کتاب‌ها)

اندی دوفرن (تیم رابینز) بانکداری که به خاطر قتل همسر و معشوق اش، به دو بار زندان ابد محکوم شده، بر بی‌گناهی خویش پای می‌فشارد. اگر چه خود به هر حال قبول دارد که خیال انجام این کار را داشته، در حالی که وارد زندان می‌شود، همهٔ نگاه‌ها بر رویش متمرکز است، به خصوص نگاه رد (مورگان فریمن) یک حبس ابدی دیگر، که آن قدر آدم‌ها را دیده که آمده و رفته اند که حتی روی این جوان شکننده شرط هم می‌بندد. رد که روایتگر داستان است، شاهد مقهور شدن اندی است ولی خیلی زود پی می‌برد که در پس ظاهر آرام اندی، مردی با اراده با غریزهٔ زنده ماندن پنهان است. این دو خیلی راحت با هم دوست می‌شوند. در حالی که اندی کسب و کار پررونق شرط بندی‌اش را راه می‌اندازد، شاهد است که چطور صاحب قدرت‌های زندان، سود و منفعت های نامشروع خود را روی هم تلنبار می‌کنند. وی ضمنا احترام زندانی‌ها و زندانبان‌ها را به س وی خود جلب می‌کند. و در آنجا که امیدی وجود ندارد، الهام بخش دیگران می‌شود. او که تصمیم اش را گرفته، صبورانه نقشهٔ فرارش را پیاده می‌کند و در نهایت بزرگ ترین دارایی خود – آزادی اش را با دوست وفادارش تقسیم می نماید.


بازیگران

تیم رابینز: شخصیت تیم رابینز، اندی دوفرن، که تازه پای‌اش به زندان باز شده می‌گوید: «آره، قضیه بامزه اینه که بیرون، آدم شریف و سالمی بودم و باید به زندان می‌اومدم تا به یه  کلاهبردار تمام عیار تبدیل بشم.»

رابرت آلتمن دربارهٔ رابینز که این روزها به دلیل فعالیت های سیاسی‌اش بیشتر شهرت پیدا کرده، گفته بود: «(رابینز) قابلیت‌هایی دارد که می‌تواند از او اورسن ولز بعدی را بسازد.» رابینز کار بازیگری‌اش را با ایفای نقش‌های کوتاه در فیلم‌های مستقل از جمله قضیه‌ای نه چندان کوچک (۱۹۸۴) و چیز مطمئن (۱۹۸۵) آغاز نمود و نخستین فیلمی که در آن نقش اصلی را ایفا کرد هاوارد دِ داک (۱۹۸۶) بود که از آن استقبالی نشد. او با پنج گوشه (۱۹۸۸) در نقش یک فعال حقوق مدنی و بول دور هام (۱۹۸۸) در هیبت یک بازیکن بیسبال، به اندک شهرتی رسید و در واقع با بازیگر (۱۹۹۲) رابرت آلتمن بود که به شهرت فعلی‌اش دست یافت و سپس با باب رابرتز (۱۹۹۲) نخستین فیلم‌اش را کارگردانی کرد. او و سوزان ساراندون موقع فیلمبرداری بول دورهام با هم آشنا شدند ولی در سال ۲۰۰۹ از یکدیگر جدا شدند. آن‌ها دو بچه هم دارند.

* مورگان فریمن: با آن صدای بم و دلنشین، روایتگر داستان است. او نقش قاتلی را که به حبس ابد محکوم شده با متانت بازی کرده و در چشمان‌اش به یک اندازه، امید و یأس خوانده می‌شود. او می‌گوید: «این دیوارها خیلی عجیب اند. ابتدا از آن‌ها بدت می‌آید، سپس رفته رفته به آن‌ها عادت می‌کنی و با گذشت زمان اما، به طرز غریبی به آن‌ها وابسته می‌شوی!» فریمن پس از سال‌ها کار در تئاتر در برنامهٔ تلویزیونی شرکت برق که مخصوص بچه‌ها بود، مخاطبان بیشتری پیدا کرد. ولی به محض آنکه با زبل خیابانی (۱۹۸۷) چهره‌اش بر روی پرده سینما رویت شد، از سوی مردم مورد استقبال قرار گرفت و در رشتهٔ بهترین بازیگر مرد نقش دوم، نامزد اسکار شد. ازجمله فیلم های مهم‌اش در این سال ها باید به این ها اشره کرد: افتخار (۱۹۸۹)، رانندگی برای دوشیزه دیزی (نامزدی اسکار، ۱۹۸۹)، آتش خودپسنده (۱۹۹۰) و بوفا (۱۹۹۳) نخستین فیلم‌اش را دربارهٔ تبعیض نژادی در آفریقای جنوبی ساخت که البته بی سر و صدا نمایش داد و استقبالی از آن نگردید.

* جیمز ویتمور: نقش زندانی پیری را بازی می‌کند که زندگی دیگری مگر آنچه در پشت میله‌های زندان سر کرده، نمی‌شناسد. ویتمور که چهره‌ای شبیه اسپنسر تریسی دارد، از بازیگران بسیار قدیمی تیپ ساز آمریکاست که نخستین نامزدی اسکارش به سال ۱۹۴۹ و فیلم میدان نبرد بر می گردد. او از جمله این فیلم‌ها را در کارنامهٔ درخشان‌اش دارد: جنگل آسفالت (۱۹۵۰)، خانم اومالی و آقای مالون (۱۹۵۰) و سیاه مثل من (۱۹۶۴) که در آن نقش یک سیاهپوست را بازی می کرد.

پشت صحنه

به دستور انجمن حمایت از حیوانات آمریکا، کرمی که می‌خواستند به خورد کلاغ بروکس بدهند، می بایستی قبلا به مرگ طبیعی مرده باشد. انجمن ادعا کرده بود که این بیرحمانه است کرم‌ها را زنده زنده به خورد پرندگان بدهند.

یکه نخوردید وقتی مورگان فریمن می گوید: «شاید چون من ایرلندی ام…»؟ این جمله از فیلمنامهٔ اریژینال استیون کینگ باقی مانده بود که در آن رِد، ایرلندی الاصل است.

دوستان بانفوذش از جمله جورج لوکاس و استیون اسپیلبرگ – دارابونت را تشویق می‌کردند که کنار گود نایستد و وارد میدان شود و از وقتی با شاوشنگ وارد میدان شد، بلافاصله در ردیف کارگردان‌های درجهٔ یک آمریکایی قرار گرفت. دارابونت کارگردان / نویسنده‌ای است که کارش را با نوشتن فیلمنامه برای فیلم-های ترسناک رده ب شروع کرد. از جملهٔ این فیلم‌ها، کابوس در خیابان الم ۳: سلحشوران رویا (۱۹۸۷) است که به اتفاق دوستاش چاک راسل کار کرد و بعد تودهٔ لزج (The Blob ۱۹۸۸) و بعدا نیز تعدادی از اپیزودهای سریال تلویزیونی ج ورج لوکاس، وقایع نگاری ایندیانا جونز جوان (۱۹۹۲). او یکی از فیلمنامه نویس‌هایی بود که برای راست و ریست کردن فیلمنامه نجات سرباز رایان (۱۹۹۸) و گزارش اقلیت (۲۰۰۲) استخدام شد (ولی اسم‌اش در عنوان بندی‌شان نیامده). پس از «اسکاری شدن شاوشنگ، دالان سبز (۱۹۹۹) را باز بر اساس داستانی از استیون کینگ کارگردانی کرد.

قرار بود چی بشه، چی شد

ابتدا قرار بود براد پیت نقش تیم رابینز، زندانی جوان را ایفا کند.

جملات به یادماندنی

«دوست من، بذار یه چیزی بهت بگم. امید چیز خطرناکیه. امید می تونه عقل از سر آدم بپرونه.»

رِد (مورگان فریمن)

«استیون کینگ و من حالا جوکی بین خودمان داریم چون دو فیلمی که کارگردانی کرده‌ام، هر دو “فیلم‌های زندان” بوده و در گذشته اتفاق می‌افتاده‌اند. جوک بین ما این است که تا وقتی او یک داستان زندان دیگر که ماجرایش در گذشته اتفاق می‌افتد، ننویسد، گیر خلاقانهٔ من هم ادامه پیدا خواهد کرد.»

فرانک دارابونت

نظر منتقدها

 برایان وبستر (راهنمای فیلم آپولو): «رستگاری در شاوشنگ از آن فیلم‌هایی است که “زیر زیرکی” روی شما تأثیر می‌گذارد. هر بار که با خود فکر می‌کنید فیلم زیادی غم انگیز است و تصمیم می‌گیرید که آن را نیمه تمام رها کنید، قهرمان ماجرا کاری درخشان انجام می‌دهد. از آن کارهایی که مجاب تان می‌کند که این آدم بالاخره راهی برای زنده ماندن پیدا خواهد کرد. وقتی به پایان فیلم و نتیجه گیری‌اش می‌رسیم، ناگهان پی می‌برید که یکی از الهام بخش ترین فیلم‌های زندگی‌تان را دیده‌اید؛ بی آنکه البته ذره‌ای حس کنید که با احساسات شما بازی شده است.»

پیتر استک (سن فرانسیسکو کرانیکل): «رستگاری در شاوشنگ مسخره و در عین حال جذاب است. قصه‌ای کوتاه و ساده؛ نوشتهٔ استاد قصه‌های دلهره‌آور، استیون کینگ را گرفته و آن را به یک “درام زندانی ” پرشاخ و برگ تبدیل کرده که هدف‌اش صرفا الهام بخشیدن و امید دادن به تماشاگر بوده است.»


برای لحظاتی شکوهمند، اندی خودش را در اتاقی محسوب کرده و با دستیابی به بلندگو و سیستم پخش زندان، قطعه‌ای از اپرای عروسی فیگارو موتزارت را برای زندانی‌ها پخش می‌کند. تأثیر این کار مو بر اندام سیخ می‌کند و صدای رد را می‌شنویم که بر روی تصاویر فیلم می‌گوید: «تا به امروز هنوز سر درنیاورده‌ام که آن دو خانم ایتالیایی دربارهٔ چه آواز می‌خواندند. واقعیت این است که دل ام هم نمی‌خواهد بدانم دربارهٔ چه می‌خواندند. بعضی چیزها بهتر است سربسته باقی بمانند. دوست دارم فکر کنم که آنها دربارهٔ چیزی چنان زیبا آواز می‌خواندند که من در توصیف‌شان ناتوانم و قلب آدم را هم به همین خاطر به درد می‌آورد. آنچه می‌توانم بگویم این است که آن صداها اوج گرفتند و بالاتر از هر آنچه رفتند که هر کسی در آن محیط غم انگیز می‌توانست در رویا ببیند. حالت پرنده‌ای زیبا را داشت که در قفس کوچک و تنگ ما بال بال زد و باعث شد که دیواره‌های آن قفس برای لحظه‌ای ناپدید شود و برای لحظاتی گذرا، تک تک آدمهای شاوشنگ خودش را آزاد احساس کرد.»

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.