فیلم روزهای بهشت – داستان کلی ، تحلیل ، نقد و بررسی – Days of Heaven 1978

روزهای بهشت ترنس مالیک (Terrence Malick) به دلیل تصاویر وابسته به نقاشی و موسیقی متن مورد تحسین قرار گرفت، ولی به دلیل احساسات گنگش از آۀن انتقاد شد. با وجود آن که احساسات ناگهان در یک مثل عاشقانهٔ مرگ‌بار قرار می‌گیرند، ولی به شکل سرد و بی‌روح بیان می‌شوند. اگر تنها همان کارهای بزرگسالان در داستان را در نظر بگیرید، متوجه خواهید شد که این اظهارنظر به اندازهٔ کافی واقعی است. ولی من به تماشای مجدد فیلم- محصول سال ۱۹۷۸- در این باور راسخ‌تر شدم که این داستان از زبان یک دختر جوان روایت می‌شود که امید و خوشی به شکلی در قلب او سرکوب شده است. ما احساسات کامل بزرگسالان را درک نمی‌کنیم، به این دلیل که دختر آن‌ها را درک نمی‌کند: آن‌ها در دوردست به مثابه یک واقعه دیده می‌شوند؛ مثل آب‌وهوا، یا حملهٔ ملخ‌ها که نشان‌دهندهٔ شروع نابودی است.

جریان فیلم در سال‌های قبل از جنگ جهانی اول اتفاق می‌افتد. بیرون از شیکاگو، بیل (ریچارد گیر Richard Gere) با یک سرکارگر کارخانهٔ ذوب‌آهن دعوا می‌کند و او را می‌کشد. او با عشق خود، ابی (بروک آدامز Brooke Adams)، و خواهر کوچکش، لیندا (لیندا مانز Linda Manz)، به سرعت با قطار به تگزاس می‌رود. در آن جا فصل برداشت محصول است و هر سه نفرشان در گندم‌زاهرای وسیع یک کشاورز (سم شپرد Same Shepard) کارگری می‌کنند. بیل به همه می‌گوید که ابی خواهرش است و با یک کارگر که نظری غیر از این دارد، دعوا می‌کند.

کشاورز عاشق ابی می‌شود و از او می‌خواهد بعد از برداشت محصول آنجا بماند. بیل مکالمهٔ بین کشاورز و یک دکتر را به طور اتفاقی می‌شنود و متوجه می‌شود که کشاورز شاید تنها یک سال دیگر زنده بماند. در یک طرح شبیه به رمان بال‌های قمری (Wings of Dove)، اثر هنری جیمز (Henry James) است، او پیشنهاد می‌کند که آبی با کشاورز ازدواج کند- تا وقتی که کشاورز می‌میرد، او و ابی پول‌دار شوند و با خوشحالی زندگی کنند. لیندا همراه موسیقی متن می‌گوید: «او از این که مثل بقیه زندگی کند و مثل گراز توی آب‌راه‌ها، سرک بکشد خسته شده است.» ولی بعداً در مورد کشاورز اظهار می‌کند: «به جای این که مریض‌تر شود، درست مثل قبل است؛ دکترها باید قرص یا چیزی به او داده باشند.»

کشاورز، بیل و ابی را با یکدیگر در لحظاتی حساس می‌بیند، و احساسا می‌کند رفتار آن‌ها خواهرانه و برادرانه نیست، و از بیل سؤالاتی می‌پرسد. بیل می‌رود؛ او با یک گروه سیرک که با هواپیما سفر می‌کنند، و سپس بیل در زمان برداشت محصول باز می‌گردد و تما مسائل پوشیده، دوباره مانند داستان‌های بدعاقبتی که رد انجیل آورده شده، نمایان می‌شوند: هجوم ملخ‌ها، زمین‌های آتش‌گرفته، جنایت، فقدان، تبعید.


خرید کتاب با ۱۵٪ تخفیف(همه کتاب‌ها)

روزهای بهشت قبل از هر چیز یکی از زیباترین فیلم‌هایی است که تا به حال ساخته شده است. هدف مالیک گفتن یک داستان ملودرام نیست، بلکه روایت داستانی است دربارهٔ زوال. لحن او مرثیه‌وار است. او تنهایی و زیبایی دشت‌های بی‌انتهای تگزاس را القا می‌کند. در نخستین ساعت فیلم، به ندرت صحنه‌ای در فضای بسته قرار دارد. اردوگاه‌های کارگران در زیر ستارگان قرار دارد و کار در مزارع، در مناظری وسیع و گسترده انجام می‌شوند، هنگامی که کشاورز ابزار بادسنجی را در بالای عمارت گوتیک خود تعمیر می‌کند، مجذوب آب‌وهوای آن منطقه شده است. فیلم افراد را در کادری بزرگ که با جزئیات طبیعت پر شده قرار می‌دهدک آسمان، رودها، زمین‌ها، اسب‌ها، قرقاول‌ها، خرگوش‌ها. مالیک بسیاری از نماهای خود را در «ساعات طلایی» نزدیک غروب و هوای گرگ‌ومیش می‌گیرد؛ وقتی که سایه‌ها تیره و آسمان تماماً یک‌رنگ است. این تصاویر تحت تأثیر موسیقی متن مشهور انیو موریکونه (Ennio Morricone)، که ملهم از کاروان شادی حیوانات (Carnival of the Animals) اثر سنت سائن (Saint Saens) ساخته شده، برجسته شده‌اند. موسیقی حسرت‌انگیز، و پر از اندوه و حزن است: از نظر حس و حال، مثل محتوای پدرخوانده ولی نه خیلی جذاب و بیشتر به یادآوردنی است تا قشنگ. صداها معمولاً از فاصله‌ای دور به گوش می‌رسند، و صدای رعدوبرقی در دوردست به گوش می‌رسد.

برخلاف پیش‌زمینه، داستان به شکل کنجکاوانه‌ای بیان شده است. ما لحظات کلیدی را میان سه شخصیت بزرگسال می‌بینیم (بیل به ابی می‌گوید که پیشنهاد کشاورز را بپذیرد، کشاورز و ابی لحظاتی را با هم تقسیم می‌کنند که در آن متوجه می‌شود دارد عاشق او می‌شود، و بیل و کشاورز از نظر احساسی داد و ستدهای گنگ و مبهمی دارند که هیچ‌کدامشان، آن را به طور مشخص بیان نمی‌کنند). ولی اگر تمام کلماتشان هم با هم جمع می‌شدند، باز با روایت فراموش‌نشدنی لیندا مانز برابری نمی‌کردند.

وقتی فیلم ساخته شد لیندا شانزده ساله بود، بعضی اوقات صورتش گرفته و ساده به نظر می‌رسد، ولی در لحظات دیگر (بخصوص در نمایی که تاریکی احاطه‌اش کرده و چهره‌اش با نور آتش روشن شده) زیبایی حیرت‌آوری دارد. صدای او تمام مطالبی را که ما باید راجع به شخصیت او بدانیم نشانمان می‌دهد (و بسیار ویژه و منحصربه‌فرد است که ما تقریباً فکر می‌کنیم راجع به هنرپیشهٔ زن هم صحبت می‌کند) گویش او بی‌روح، شکیبا، بی‌احساس، با نوعی لهجهٔ عجیب شرقی است.

تمام داستان از زبان او گفته می‌شود. ولی کلمات او روایت نیستند و بیشتر شبیه یک تفسیر موازی، شرح و گفت‌وگوهای درونی به نظر می‌رسند. ما احساس می‌کنیم که او چند سال بعد از اتفاقات، صحبت می‌کند و سعی دارد تا دورانی که با چشمان ساده‌انگار خود دیده، بازسازی کند. او تقریباً در نخستین جملات فیلم حضور دارد «برادر من عادت داشت به همه بگوید که آن‌ها خواهر و برادر هستند،» سخنی که پیچیده‌تر از آن چیزی است که به نظر می‌رسد) و همچنین در جملهٔ پایانی فیلم، او آنجاست، در حالی که با «بهترین دوست» جدیدش درامتداد جادهٔ راه‌آهن حرکت می‌کند، حتی وقتی که دیگران رفته‌اند و باز هم گویندهٔ داستان است.

ما می‌فهمیم که کودک دوران سختی را طی کرده است. او خودش را قوی کرده و بدترین اتفاق‌ها هم غافلگیرش نمی‌کنند. صدای او کاملاً اصالت دارد و فراتر از یک اجرا به نظر می‌رسد. من اولیت تماشای فیلم را به خاطر دارم؛ نیروی چند جمله‌ای که او در پایان فیلم می‌گوید غافلگیرم کرد. هر سه نفر آن‌ها در قایقی در یک رودخانه هستند. اوضاع زیاد خوب پیش نرفته است. روزهای بهشت به پایان رسیده است. او می‌گوید: «می‌توانستی مردم را در ساحل ببینی، اما نمی‌توانستی بفهمی چه کار می‌کنند. آن‌ها احتمالاً کمک یا چیزی می‌خواستند یا سعی می‌کردند کسی یا چیزی را دفن کنند.»

این صدای شخصی است که داستان را بازگو می‌کند، و به همین دلیل است که روزهای بهشت مثلث عشقی خود را به طور غیرمستقیم نشان می‌دهد، مثل این که فیلم از میان یک صافی احساسی عبور می‌کند. کودکان می‌دانند که بزرگسالان هم دچار احساسات ناگهانی به هم می‌شوند، ولی کودکان نگران این هستند که این احساسات چگونه روی خودشان تأثیر می‌گذارند: آیا من بیشتر یا کمتر در امنیت خواهم بود؟ بیشتر یا کمتر به من محبت خواهد شد؟ آیا آرایش جدیدی که رابطهٔ بزرگسالان به خود گرفته دنیای من را تغییر می‌دهد؟

از زمان نخستین اکران فیلم، روزهای بهشت به افسانه‌هایی دامن زده است. ترنس مالیک، متولد ۱۹۴۳، فیلم زمین‌های بایر (Badlands) را در سال ۱۹۷۳ با تازه‌واردهایی نظیر سیسی اسپاگ (Sissy Spacek) و مارتین شین (Martin Sheen) ساخت، پنج سال بعد هم این فیلم را ساخت، و سپس از دیده‌ها ناپدید شد. به دلیل تأثیر زیاد فیلم، ناپدید شدن او در فضای سالینجری (Slingerian) به خود حالتی افسانه‌ای گرفت. یک بار شایع شد که او در پاریس زندگی می‌کند. یا سانفرانسیسکو. یا مونتانا. یا آستین. او در حال مردن بود. یا کارکردن بر روی فیلمی دیگر. یا بر روی یک رمان، یا یک نمیش. در اواخر ۱۹۹۰، مالیک سرانجام به کار بازگشت، و فیلم خط قرمز باریک (The Thin Red Line)، را ساخت که با داستان‌سرایی، توجه دقیق به جزئیات طبیعت، و نشان دادن چهرهٔ اندوهناک مرگ، او را دوباره مورد توجه همگان قرار داد.

فیلم‌برداری عالی روزهای بهشت هم معمایی را به وجود آورده است. افتخار فیلم‌برداری نصیب کوبان نستور آلمندورز (Cuban Nestor Almendors) شد و او برای این فیلم یک جایزهٔ اسکار برد؛ روزهای بهشت او را در آمریکا استوار کرد و او در آن جا به سمت موفقیت‌های بزرگ پیش رفت. اما رد پایان فیلم عنوان کوچکی به چشم می‌خورد: «تصویربردار دوم هاسکل وکسلر»، او نیز، یکی از بهترین فیلم‌برداران است. این عنوان همیشه او را آزار داده است، و یک بار نامه‌ای برای من فرستاد و در آن توضیح داد که حاضر است با تکنیک ایست و اجرا ثابت کند که بیش از نصف فیلم را خود او فیلم‌برداری کرده است. دلیل این که او عنوان اول را نرگفت داستان شخصی و سایت‌های استودیو است، ولی این حقیقت باقی است که این دو فیلم‌بردار بزرگ، فیلمی ساختند که بی‌تردید در حافظه‌ها باقی خواهد ماند.

موضوع روزهای بهشت چیست- نتیجه و پیام آن چه چیزی می‌تواند باشد؟ این فیلم را مردی ساخته که می‌دانست چگونه احساسی را در ما بیدار کند. آن احساس، چگونگی احساس کودکی است که زندگی ناپایداری دارد، و وقتی امنیت و لذت به او روی می‌آورند و آنگاه دوباره از دست می‌روند، اشک‌هایش را پک می‌کند و می‌گوید اشکالی ندارد.

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.