فیلم زنان در آستانهٔ فروپاشی عصبی – داستان کلی، نقد و تحلیل – Women on the Verge of a Nervous Breakdown 1988

-از بابت این به‌هم‌ریختگی عذر میخوام. مدتیه سرم خیلی شلوغه.

پپا (کارمن مائورا)

نویسنده و کارگردان: پدرو آلمودووار

زنی با گسست رابطه‌اش با معشوق زن‌باره کنار می‌آید و یاد می‌گیرد گذشته را فراموش کند و پیش برود.


خرید کتاب با ۱۰٪ تخفیف(همه کتاب‌ها)

پپا در تلاش برای حفظ سلامت عقلی خود بعد از یک جدایی تلخ از معشوق، وارد قلمرو کمدی بی‌همتای آلمودووار می‌شود. دنیای عادی پپا انباشته از شخصیت‌های عجیب و غریب است- متحدان، دشمنان، نگهبانان آستانه، خیلی‌ها سراسیمه تلاش می‌کنند سفر خود را پیش ببرند و جستجوی ظاهراً سادهٔ پپای بیچاره را برای حرف زدن با ایوان پیچیده می‌کنند. هرچه سفر پپا پیچیده‌تر می‌شود، او در واقع معقول‌تر و از دیوانگی فزایندهٔ خود پالوده‌تر می‌شود. سرانجام پپا تبدیل به عاقل‌ترین آدم در یک دنیای دیوانه می‌شود.

زیبایی داستان آلمودووار در این است که چگونه از تصادف به عنوان یکی از ویژگی‌های اساسی و کمیک دنیای ویژه استفاده می‌کند. اگر در فیلمی یک یا دو تصادف وجود داشته باشد، به عنوان چاله‌های پی‌رنگ توی چشم می‌زنند. اما اگر داستان‌گو تصادف را در سراسر داستان بگنجاند- سه بار، دوازده بار، بیست و هفت بار- تماشاگر آن را به عنوان یکی از ویژگی‌های داستان می‌پذیرد و به طنز این دنیای ویژه پی می‌برد.

پپا به تازگی از معشوق خود، ایوان، جدا شده، یک بحران عاطفی. پپا بعد از چند ماه زندگی با او، این اتفاق را پیش‌بینی می‌کرد. دوست پسر زن‌باره بالاخره اعتراف می‌کند که پپا را دیگر دوست ندارد و او را ترک می‌کند. هر دوی آن‌ها بازیگرند، با تخصص گویندگی روی فیلم‌ها و دوبله، و رفتن ایوان دنیای عادی پپا را به یک آشفته‌بازار عذاب‌آور تبدیل می‌کند. خاطرات ایوان در همه جای خانهٔ او حضور دارد و در موقع کار صدا او در سر پپا می‌پیچد. پپا می‌خواهد با ایوان حرف بزند (مسئلهٔ بیرونی او) و رابطه‌شان را دوباره زنده کند، اما طولی نمی‌کشد که این مسئلهٔ درونی را رها می‌کند. در پایان سفر می‌فهمیم که پپا با مسئلهٔ درونی باردار شدن از ایوان هم دست به گریبان است. این همان انگیزهٔ مرگ و زندگی است که پپا را در سراسر سفر به بقا به پیش میراند.

تنها وسیلهٔ پپا برای حفظ سلامت عقلی‌اش تلفن اوست، نماد امیدواری به اینکه ایوان تماس خواهد گرفت تا عذرخواهی کند و رابطه دوباره زنده کند. او مرتب پیام‌های تلفن را وارسی می‌کند، اما هیچ خبری از ایوان نیست، یک رشته دعوت‌های متوالی، که پپا را به فکر خودکشی می‌اندازد. اما او این پاسخ را رد می‌کند و داروهای آرام‌بخش را درون سوپ سرد خود می‌ریزد، یک تجدید حیات، که آغازگر آستانهٔ او برای بقاست. پپا در تلاش برای پالودن خود از آن رابطه، چمدان ایوان را می‌بندد و (تصادفاً) رختخوابشان را به آتش می‌کشد. و آن را به آرامی با شلنگ باغ خاموش می‌کند، سکانس آستانه کامل می‌شود.

حالا که پپا وارد دنیای ویژهٔ جان به در بردن از جدایی می‌شود، خود را در معرض آزمایش توسط یک دنیای پیچیده‌تر و دیوانه‌تر می‌بیند. همسر دیوانهٔ ایوان، لوسیا، اولین پیچیدگی را ایجاد می‌کند. او پپا را رقیب خود می‌انگارد، رقیبی که به او اجازه نمی‌دهد ایوان را مجبور به پرداختن هزینهٔ دیوانگی لوسیا کند. دوست دختر پپا، کاندلا، دومین پیچیدگی ر ایجاد می‌کند. اما پپا وقت جواب دادن به تماس‌های تلفنی او را ندارد. پیچیدگی سوم رسیدن اتفاقی کارلوس پسر ایوان است.

پپا در بازگشت به خانه یک بار دیگر پیغام‌گیر تلفن را وارسی می‌کند. او درخواست‌های کاندلا برای کمک را نادیده می‌گیرد. این بار هم پیغامی از طرف ایوان نیست. پپا تلفن را از دیوار می‌کند. کاندلا، که نتوانسته تلفنی با پپا تماس بگیرد، به خانهٔ او می‌آید، اما پپا آن قدر درگیر مشکاتت خود است که وقتی برای پرداختن به استیصال و درماندگی او ندارد.

طولی نمی‌کشد که سر و کلهٔ کارلوس و نامزدش برای اجاره کردن پنت‌هاوس پیدا می‌شود. پپا، که در آغاز از ورود تصادفی آن‌ها غافلگیر شده، سعی می‌کند از کارلوس برای پیدا کردن ایوان کمک بگیرد. و متوجه می‌شود که ایوان قصد دارد به اتفاق زن دیگری از کشور خارج شود. آگاهی فزایندهٔ پپا از روش‌های فریب‌کارانهٔ ایوان یک پاداش است. اما کاندلا سرانجام به اندازهٔ کافی مستأصل و درمانده می‌شود که همه را مجبور به گوش کردن به حرف‌هایش کند. او سعی می‌کند خودش را از مهتابی به پایین پرت کند. اما تلاش او برای خودکشی با شکست روبه‌رو می‌شود و کارلوس او را از لبهٔ مهتابی دور می‌کند.

پپا دیگر نمی‌تواند دعوت کاندلا را نادیده بگیرد و به داستان هولناک او دربارهٔ رابطه‌اش با یک تروریست که اخیراً دستگیر شده گوش می‌دهد. چون کاندلا به آن‌ها پناه داده، فکر می‌کند پلیس در تعقیب اوست.

ماریسا، نامزد کارلوس، که از توجه ناگهانی کارلوس به کاندلا افسرده شده، برای تسکین خود به سوپ آلوده به داروی پپا پناه می‌برد. داروی آرام‌بخش باعث می‌شود ماریسا از حال برود. پپا اجازه می‌دهد که ماریسا برای بهبود حالش کمی بخوابد و پیشنهاد می‌کند برای کمک به کاندلا با یک حقوقدان مشهور فمینیست، پائولینا مورالز، صحبت کند. پولینا می‌تواند جنبهٔ عاشقانهٔ ماجرای کاندلا را درک کند. بعد از رفتن پپا، کاندلا اعتراف می‌کند که تروریست‌ها قرار است هواپیمای ساعت ده شب به مقصد استکهلم را بدزدند. کارلوس پیشنهاد کمک می‌دهد و در تماس با پلیس یک پیغام سریع و ناشناس به آن‌ها می‌دهد.

پپا در حین انتظار برای دیدن پائولینا در دفتر کارش، آماده می‌شود تا یک تماس تلفنی بگیرد. اما متوجه دو بلیت هواپیما به مقصد استکهلم می‌شود و به تلفن جواب می‌دهد. ایوان پشت خط است. او با شنیدن صدای پپا بلافاصله گوشی را قطع می‌کند. وقایع تصادفی باعث می‌شود پپا در سلامت عقلی خود شک کند. دیگر هیچ چیز منطقی به نظر نمی‌رسد، حتی پائولینا مورالز هم از همدردی با گرفتاری کاندلا امتناع می‌کند. پپا از فرط سرخوردگی و ناکامی به این ملوّن حمله می‌کند، که باعث می‌شود احساس خیلی خیلی بهتری پیدا کند.

پپا به آپارتمان خود برمی‌گردد و متوجه می‌شود چمدان بستهٔ ایوان پیش مدیر ساختمان است. پپا آن را کشان‌کشان بالا می‌برد و تأکید می‌کند که ایوان باید آن را شخصاً بگیرد.

پپا دوستش کاندلا را متقاعد می‌کند که هر دو باید برای تعطیلات از مادرید خارج شوند. در حالی که آن‌ها مقدمات سفر را آماده می‌کنند (راه‌یابی به ژرف‌ترین غار)، لوسیا، همسر دیوانهٔ ایوان با پا تماس میگید. او اصرار دارد که پپا را ببیند اما پپا از پذیرش این پیچیدگی امتناع می‌کند. کارلوس از پپا می‌خواهد که با مادر پریشان احوال او مهربان‌تر باشد. وقتی پپا درک می‌کند که لوسیا معرّف سفر دردناکی است که در صورت فکر کردن دائم به ایوان وارد آن می‌شود، تصمیم می‌گیرد به این سفر خاتمه دهد و زندگی دیگری در پیش گیرد (یک پاداش). بعلاوه، این را نیز تصدیق می‌کند که ایوان هم می‌تواند منشأ خیر باشد – پسرش. وقتی از شرّ مشغلهٔ ذهنی خود خلاص می‌شود، چمدان ایوان را به طبقهٔ پایین برمی‌گرداند و آن را داخل سطل آشغال می‌اندازد، یک راه‌یابی به ژرف‌ترین غار.

سرانجام به نظر می‌رسد پپا بر دنیای خود مسلط شده (یک پاداش) و این زمانی است که پیچیدگی‌ها به هم می‌رسند و چیزی نمانده بیرون ساختمان منزل پپا با هم تلاقی کنند، یک راه‌یابی به ژرف‌ترین غار. ایوان از راه می‌رسد تا چمدانش را بردارد و از اینکه چمدان در دفتر مدیر ساختمان گم شده شوکه می‌شود. معشوق جدید او، پائولینا مورالز، که در ماشین خود منتظر اوست، پپا را در حین دور انداختن چمدان می‌بیند. ایوان فوراً با پپا تماس می‌گیرد و برایش پیغام می‌گذارد. او لوسیا را می‌بیند که با حالتی مصمم پیش می‌آید. در این فاصله، پپا به پنت‌هاوس خود برمی‌گردد و می‌شنود که کارلوس و کاندلا در حال گوش کردن به صفحه‌های موسیقی هستند. موسیقی باعث زنده شدن احساسات پپا نسبت به ایوان می‌شود، آزمون بزرگ. او یکی از صفحه‌ها را از پنجره به بیرون پرتاب می‌کند و صفحه تصادفاً به سر پائولینا برخورد می‌کند. پپا به پیغام تلفنی ایوان گوش می‌دهد. اما چون حقیقت ماجرا را در پشت این ابراز عشق ملوّن می‌داند، تلفن را یک بار دیگر از دیوار می‌کند و آن را از مهتابی به بیرون پرتاب می‌کند. تلفن روی کاپوت ماشین پائولینا فرود می‌آید. ایوان و پائولینا از خشم آشکار پپا پا به فرار می‌گذارند.

اما آزمون بزرگ به پایان نرسیده است. با ورود لوسیا و پلیس، پیچیدگی‌ها سرانجام در پنت‌هاوس با هم تلاقی می‌کندد. پلیس مشغول تحقیق دربارهٔ تماس ناشناسی است که کارلوس گرفته بود. پپا از دنیای ویژهٔ خود دفاع و هر تماسی را انکار می‌کند. اما پلیس به سختی می‌تواند تصادفات فزاینده را باور کند. پپا داستان خود را نقل می‌کند. و برای کمک به تجدید حیات خود از این آزمون بزرگ، به همه سوپ آلوده به آرام‌بخش می‌دهد. پپا خصوصی‌ترین احساسات خود را بر ملا می‌کند تا همه چیز را توضیح دهد، از تلفن کنده‌شده تا تختخواب سوخته و ماریسای بی‌هوش. در حینی که قصهٔ خود را تعریف می‌کند متوجه می‌شود که ایوان به همراه پائولینا مورالز ملوّن در حال سوار شدن به همان هواپیمای بخت‌برگشتهٔ استکهلم است (پاداش).

وقتی قصهٔ او به پایان می‌رسد، همه بی‌هوش شده‌اند به‌جز پپا و لوسیای سایه. لوسیا اسلحهٔ یکی از پلیس‌ها را برمی‌دارد و پپا را تهدید می‌کند، راه بازگشت. پپا سعی می‌کند لوسیا را به فراموش کردن ایوان متقاعد کند، لوسیا سوپ را توی صورت پپا می‌پاشد و فرار می‌کند. تعقیب و گریز آن‌ها در فرودگاه به پایان می‌رسد.

قبل از اینکه لوسیا بتواند ایوان را هدف قرار دهد، پپا با استفاده از یک چرخ دستی او را زمین میزند، تجدید حیات. گلوله‌ای از اسلحهٔ لوسیا شلیک می‌شود؛ پپا بلافاصله از حال می‌رود و ایوان به کنار او می‌شتابد. طولی نمی‌کشد که پپا صحیح و سالم به هوشم می‌آید و سرانجام رودرروی معشوق سابق خود قرار می‌گیرد. اما بعد از جان به در بردن از این تجدید حیات جسمی، پپا اعتراف می‌کند که دیگر نمی‌خواهد کاری به کار ایوان داشته باشد. قصد او فقط این بود که لوسیا را متوقف کند و حالا که همه چیز تمام شده برای همیشه ایوان را ترک می‌کند، اکسیر.

پپا بالاخره به خانه برمی‌گردد. خانه به‌هم‌ریخته و آشفته است و همه از هوش رفته‌اند. به‌جز ماریسا که بلند می‌شود، چنان که گویی دوباره متولد شده است. آن دو رازهای خصوصی خود را ردی مهتابی باهم در میان می‌گذارند، نوعی بزرگ داشت اکسیر.

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.