فیلم سکوت بره‌ها – تحلیل و نکات جالبی که احتمالا نمی‌دانستید – The Silence of the Lambs 1991

– فکر می‌کنی اگه کاترین بیچاره رو نجات بدی میتونی جلوی اونها رو بگیری، نه؟ فکر می‌کنی اگه کاترین زنده بمونه، دیگه در تاریکی از صدای فریاد وحشتناک برّه‌ها از خواب نمی‌پری.

هانیبال لکتر (آنتونی هاپکینز)

نویسندهٔ فیلم‌نامه: تد تالی

بر اساس کتابی به قلم تامس هریس


خرید کتاب با ۱۵٪ تخفیف(همه کتاب‌ها)

کارگردان: جاناتان دمی

یک کارآموز اف بی‌آی با یک قاتل زنجیره‌ای زندانی متحد می‌شود تا رشته‌ای از قتل‌های وحشتناک را متوقف کند.

موفقیت فیلم را می‌توان به طراحی استادانه (و بازی درخشان) دو شخصیت اصلی یعنی قهرمانِ راغب، کلاریس استارلینگ، و سایه – استاد او، هانیبال لکتر، نسبت داد. شخصیت پردازی آنها چنان قدرتی دارد که گاهی سفر کلاریس را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد. سفر کلاریس یک مراسمِ گذار است که در هر دو سطح روان شناختی و جسمانی عمل می‌کند. کلاریس باید برای اینکه قاتل زنجیره ای، «بوفالو بیل»، را از جنبه جسمانی شکست دهد با نیروی روان شناختی ذهن لکتر روبرو شود.

دانشکده اف‌بی‌آی در کوانتیکو دنیای عادیِ کادت کلاریس استارلینگ است. کلاریس، مصمم و باهوش، آرزو دارد بعد از فارغ‌التحصیلی برای جک کرافورد در واحد علوم رفتاری اف‌بی‌ای کار کند، مسئله بیرونی او. کلاریس شیفته پدرش، کلانتر شهر، بوده است و بعد از به قتل رسیدن او، در ده سالگی، احساس خلاء می‌کرده است. مسئله درونی کلاریس این است که با انجام یک کار ارزشمند با مرگ پدرش کنار بیاید.

این در حالی است که دنیای عادی جک کرافورد دچار ناآرامی و اغتشاش است. یک قاتل زنجیره‌ای که پوست قربانیان خود را می‌کِند و به همین دلیل با نام مستعار «بوفالو بیل» مشهور شده، همچنان از دست اف‌بی‌ای می‌گریزد.

کرافورد، که تحت تاثیر تحصیلات و اشتیاق کلاریس قرار گرفته، «ماموریتی» را به او پیشنهاد می‌کند: متقاعد کردن هانیبال لکتر، قاتل زنجیره‌ای زندانی، به پر کردن یک پرسشنامه. کلاریس دعوت او را با کمال میل می‌پذیرد، اما این استاد قبل از رفتن هشدار مهمی به او می‌دهد: «تو نباید بگذاری هانیبال الکتر وارد ذهن تو شود.» (خطر افزایش می‌یابد.).

کلاریس با دکتر چیلتون، یک نگهبان آستانه، ملاقات می‌کند که فوراا قواعد ارتباط با لکترِ «هیولا» را به او می‌آموزد. او عکس یکی از قربانیان لکتر را به کلاریس نشان می‌دهد، که هشداری است درباره عواقب رعایت نکردن این قواعد.

کلاریس قبل از رسیدن به دکتر لکترِ «آدم‌خوار» باید مسیر ناراحت کننده‌ای را از میان هم بندهای سایه گون او، که زیر لب حرفهای زشت و توهین آمیزی می‌زنند، طی کند. گرچه کلاریس این استاد سایه گون را تحت تأثیر قرار می‌دهد، اما در انجام ماموریت خود با شکست روبرو می‌شود؛ لکتر از پر کردن پرسشنامه کرافورد امتناع می‌کند و کلاریس را از دنیای ویژه بیرون می‌راند. در حین خروج کلاریس، یکی از زندانیها چیزی را به روی صورت کلاریس می‌پاشد. لکتر، که عصبانی شده، پوزش می‌خواهد و با یک آزمون، امکان پیشروی کلاریس را فراهم می‌کند: دیدن یکی از بیماران قدیمی او، دوشیزه مافِت.

کلاریس دعوت مبهم لکتر را حل می‌کند. او «انبار شخصی شما» و خانه‌ای را پیدا می‌کند که به دوشیزه هستر مافِت تعلق دارد. داخل خانه، ماشینی را پیدا می‌کند که در آن یک مانکن مونث بی سر و سر یک مرد که در ظرف شیشه‌ای نگهداری می‌شود قرار دارد.

لکتر اعتراف می‌کند که سر متعلق به یکی از بیماران سابقش به نام راسپیل است و کلاریس احساس می‌کند این قضیه با بوفالو بیل بی‌ارتباط نیست. لکتر قبل از اینکه چیز بیشتری بگوید پیشنهاد می‌کند در ازای ارائهٔ شرح حالی از وضعیت روانی بوفالو بیل، اتاقی با چشم انداز و دور از دکتر چیلتون به او داده شود، مسئلهٔ بیرونی لکتر. لکتر بر اضطراری بودن موضوع تاکید می‌کند: بوفالو بیل حتما به دنبال قربانی بعدی است.

حق با اوست، بوفالو بیل کاترین مارتین را به داخل وانت خود می‌کشاند و تیک‌تاک ساعت را آغاز می‌کند.

تصمیم‌گیری درباره پیشنهاد لکتر به بعد موکول می‌شود در حالی‌که کلاریس دعوت مهم‌تر کرافورد را با طیب خاطر می‌پذیرد و به ویرجینیای غربی می‌رود تا در کالبدشکافی یکی از قربانیان بوفالو بیل شرکت کند. او اکنون از آستانه عبور کرده و وارد دنیای ویژه شده است؛ کلاریس با جدیت روی پروندهٔ بوفالو بیل کار می‌کند. کرافورد به‌سرعت کلاریس را با جزئیات پرونده آشنا می کند. کلاریس شرح حال خود را از بوفالو بیل ارائه می‌کند که مورد تایید کرافورد قرار می گیرد.

آزمون‌های کلاریس در اتاق تشریح ادامه می‌یابد. کلاریس شفیرهٔ یک حشره را که در دهان قربانی گیر کرده پیدا می‌کند و آن را پیش دو حشره‌شناس، متحدان، می‌برد و آن‌ها موفق می‌شوند این سرنخ مهم را به عنوان نوع کمیاب از شب‌پره شناسایی کنند.

در بازگشت به دانشکده، کلاریس گزارش خبری را تماشا می‌کند که ربوده شدن کاترین مارتین توسط بوفالو بیل را اعلام می‌نماید. مادر کاترین، سناتور آمریکایی روث مارتین، برای آزادی دخترش التماس می‌کند. این دعوت «دولت را تا بالاترین سطوح به حرکت در می‌آورد». خطر افزایش می‌یابد و کرافورد را وادار می‌کنند (با استفاده از کلاریس به عنوان نمایندهٔ خود و با یک راه‌یابی سریع و جسورانه) با لکتر معامله کند: اتاقی با چشم‌انداز در ازای شرح حالی از بوفالو بیل. لکتر به این شرط می‌پذیرد که کلاریس به سوالات او پاسخ دهد. کلاریس باید چیزهایی را دربارهٔ خودش بگوید و به لکتر اجازه دهد تا وارد ذهن او شود. کلاریس می‌پذیرد و به بدترین خاطرات دوران کودکی خود اعتراف می‌کند: مرگ پدرش.

دکتر چیلتون معاملهٔ قلابی اف‌بی‌آی با لکتر را فاش می‌کند و رابطهٔ کلاریس را با لکتر به هم می‌زند، یک آزمون بزرگ. کلاریس در تلاش برای تجدید حیات بخشیدن به رابطه‌شان، طراحی‌های لکتر را به عنوان معذرت‌خواهی به او پس می‌دهد، اما در عین حال جلوی استادش در می‌آید و حقیقت را طلب می‌کند. لکتر او را به طرف پرونده‌های مرتبط با این مورد هدایت می‌کند. او از نکتهٔ ساده‌ای دربارهٔ شخصیت بوفالو بیل پرده بر می‌دارد: ما با «حرص زدن برای چیزی که هر روز می بینیم» آغاز می‌کنیم. لکتر قبل از اینکه چیز بیشتری بگوید کلاریس را مجبور به اعتراف به آزمون بزرگ دوران کودکی خود می کند، زمانی که نتوانست مانع از قتل عام بره‌های بهاری شود. کلاریس هنوز هم در تاریکی شب با صدای فریاد بره‌ها از خواب می‌پرد و اعتراف می‌کند که اگر بتواند کاترین را نجات دهد، فریاد بره‌ها متوقف می‌شود، مسئلهٔ درونی او.

کلاریس به لکتر فشار می‌آورد که اسم بوفالو بیل را فاش کند، اما دکتر چیلتون مانع می‌شود. کلاریس از دست محافظان فرار می‌کند و پرونده را از دست لکتر می‌گیرد. انگشتان لکتر روی انگشتان کلاریس مکث می‌کند – تنها باری که آن دو تماس جسمی برقرار می‌کنند. با توجه به شناختی که از روش‌های شیطانی لکتر داریم، این لحظهٔ ساده در فیلم حکم یک آزمون بزرگ پرتنش را دارد. کلاریس به معنای واقعی کلمه مرگ را لمس می‌کند و دکتر کلاریس را آزاد می‌کند.

جان به در بردن از این آزمون بزرگ بصیرت تازه‌ای به کلاریس می‌دهد تا سرنخ لکتر را حل کند، «حرص زدن برای چیزی که هر روز می بینی». بوفالو بیل اولین قربانی خود، فردریکا بیمل، را می‌شناخت. کلاریس پاداش خود را گرفته است.

کلاریس از خانهٔ فردریکا بیمل دیدن می‌کند و اتاق خیاطی او را می‌یابد. ساسون‌های الماس شکلی که روی یک لباس ناتمام دیده می‌شود مشابه با پوست کَنده‌شدهٔ یکی از قربانیان اخیر است. این کشف راه بازگشت کلاریس است. با کرافورد تماس می‌گیرد تا خبر را به او بدهد، اما کرافورد می‌گوید که هویت بوفالو بیل، جِیمی گامب، را شناسایی کرده‌اند و الان در راه محل زندگی او هستند. کلاریس پیشنهاد می‌کند به شیکاگو برود (تا سفر خود را برای گرفتن بوفالو بیل به نتیجه برساند)، اما کرافورد از او می‌خواهد همان جایی که هست بماند و رابطهٔ جیمی گامب و بیمل را کشف کند.

هم‌زمان با هجوم اف‌بی‌آی به خانه‌ای که تصور می‌شود محل زندگی جیمی گامب است، کلاریس به شکلی غیرمنتظره خانه واقعی او را پیدا می‌کند. او یک شب‌پره بسیار بزرگ را می‌بیند، شب‌پره کمیابی که طرحی شبیه به جمجمهٔ انسان بر بدنش نقش بسته، هشداری که آغازگر سکانس تجدید حیات کلاریس است. کلاریس در داخل خانه به تعقیب گامب می‌پردازد، کاترین را که در چاهی به اسارت افتاده پیدا می‌کند و وقتی تصادفا به اتاق پوست‌کنی گامب می‌رسد گامب برق را قطع می‌کند. کلاریس در محاصرهٔ تاریکی و مرگ نمی‌داند که گامب عینک محافظ مادون قرمز به چشم زده و او را دنبال می‌کند. گامب او را ریشخند می‌کند و اسلحه اش را بالا می‌آورد. اما کلاریس صدای چخماق تفنگ را می‌شنود، برمی‌گردد و گامب را با شلیک گلوله می‌کشد، و به این ترتیب تجدید حیات او کامل می‌شود.

سفر کلاریس چندین اکسیر به همراه دارد. پرونده حل می‌شود، بوفالو بیل می‌میرد و کاترین نجات پیدا می‌کند. کلاریس فارغ‌التحصیل می‌شود و اکسیر احترام استاد خود را به دست می‌آورد. در جشن فارغ‌التحصیلی، کرافورد به کلاریس اطمینان می‌دهد که پدرش به او افتخار می‌کند. اما یک استاد مفتخر دیگر هم با او تماس می‌گیرد. لکتر به او اطمینان می‌دهد که آزادی‌اش خطری برای کلاریس ندارد. دنیا با وجود کلاریس جالب‌تر است. لکتر اکسیر زندگی را به کلاریس هدیه می‌کند.

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.