فیلم عروس فرانکنشتاین – داستان کلی ، تحلیل ، نقد و بررسی – Bride of Frankenstein 1935

تقدیم به دنیایی جدید از خدایان و هیولاها!

این جمله‌ای است که دکتر پریتوریوس با لحنی آهنگین خطاب به دکتر هنری فرانکنشتاین پیش از آن به شراکت دعوتش کند، می‌گوید- سپس آن‌ها به افتخار دوستی جدیدشان عصارهٔ جوی سیاه می‌نوشد («تنها نقطه‌ضعف من»). او از تعدادی نمونه‌های منیاتوری انسان‌های زنده پرده بر می‌دارد که در محفظهٔ شیشه‌ای جداگانه نگهداری می‌شوند: بنا به گفتهٔ او، آن‌ها آدمک‌هایی هستند برای آزمایش‌هایی در مقیاس کامل و با هدف آفرینش زندگی. او به فرانکنشتاین می‌گوید: «تو به تنهایی یک مرد را آفریدی. حالا، همراه هم، جفت‌اش را خلق می‌کنیم.»

اکتشاف این دو، الهام‌بخش عروس فرانکنشتاین (۱۹۳۵) ساختهٔ جیمز ویل (James Whale) است که بهترین فیلم در میان فیلم‌های فرانکنشتاین، به حساب می‌آید- کاری زیرکانه و متناقض با سیاست‌های حکومتی آن دورهٔ آمریکا، که از طریق پوشاندن لباس وحشت بر مسائل تکان‌دهنده، از سد سانسور عبور کرد. بعضی از فیلم‌ها قدیمی می‌شوند؛ و مابقی با گذشت زمان به نقطهٔ کمال خود می‌رسند. امروز، شاهکار ویل خیلی بیشتر از زمان ساختن شگفت‌آور است، زیرا مخاطب امروز در مورد اشارات پنهان فیلم به مسائل مربوط به مرده‌گرایی، و تجاوز به آیین‌ها و خرافات مسیحی هوشیارتر است. اما شما برای لذت بردن از فیلم نیازی به شرحه‌شرحه کردن آن ندارید؛ این فیلم، هزل‌آمیز، هیجان‌انگیز، بامزه، و یک شاهکار تأثیرگذار در حیطهٔ کارگردانی هنری است.

ویل مدت‌های طولانی مورد ستایش طرف‌داران ژانر وحشت در دههٔ ۱۹۳۰ بوده، اما در سال ۱۹۸۸، با پخش فیلم زندگی‌نامه‌اش، خدایان و هیولاها (Gods and Monsters)، ساختهٔ بیل کاندان (Bill Condon) براساس رمان پدر فرانکنشتاین (Father of Frankenstein) نوشتهٔ کریستوفر برم (Christopher Bram)، زندگی او ارج تازه‌ای یافت. در دوره‌ای که هالیوود مملو از هنجارشکن‌هایی شده بود که عمیقاً منزوی می‌شدند، او در انظار عمومی به عنوان یک هنجارشکن شناخته شد- نه تنها در زندگی بلکه حتی در حرفه‌اش. این عقیده ممکن است حاکی از اندیشه‌ای آرزومندانه باشد؛ زندگی نامه‌نویس‌هایی مانند آنتونی اسلاید (Antony Slide) معتقدند ویل، «مردی بسیار درون‌گرا بود که مسائل زندگی شخصی‌اش را پیش خود نگاه می‌داشت»، اما با نظر منتقدینی چون گری موریس (Gary Morris) که تفسیرش از عروس فرانکشتاین، یک داستان متهورانه دربارهٔ زیرپا گذاشتن هنجارهای اجتماعی است جور در نمی‌آید. نوشته‌های موریس گاهی زجرآور هستند (آیا هیولا و زاهد نابینا، نمادی از یک «زوج خوشبخت» ند؟) اما ممکن است عقیدهٔ او رد مورد این که دکتر پریتو ریوس و فرانکنشتاین والدین همجنس هیولا باشند درست باشد (هنری مثال پدری که به او زندگی بخشید، پریتو ریوس مثال مادری که او را می‌پرورد). پریتو ریوس (با بازی اغراق‌آمیز ارنست تزیگر Ernest Thesiger) در واقع گاهی به نظر می‌رسد در مقابل هیولا مثل یک مرد ناهنجار خشن عمل کند. فیلم، چه قصه باشد چه نباشد، وقتی می‌گذارد تا کنایه‌ها زیر سطح بلغزند تا معانی استعاری ناگفته‌ای را عنوان کنند، بسیار جالب‌تر می‌شود.


خرید کتاب با ۱۵٪ تخفیف(همه کتاب‌ها)

فیلم خوبی براساس تعابیر خود به عنوان دنبالهٔ ماجرای فرانکنشتاین (Frankenstein)(1931) ساختهٔ ویل، پیش می‌رود، و دوباره تصویری از هیولا به عنوان موجود رانده‌شده‌ای که در جستجوی یک رابطهٔ دوستی است ارائه می‌کند. در فهرست دست‌اندرکاران فرانکشتاین قید شده که فیلم‌نامه، اقتباس از رمان «خانم پرسی. بی.شلی (Percy B. Shelly: همسر مری شلی نویسندهٔ داستان فرانکنشتاین بوده است، از این رو وی را به عنوان Mrs. Percy B. Shelly نیز می-شناسند. م» است. عروس فرانکنشتاین با خواندن وی با نام «مری والستونکرافت شلی Mary Wollstonecraft» و با اضافه کردن یک پیش‌درآمد به فیلم که در آن مری، همسرش پرسی، و دوستشان لرد بایرون در حال تصور پیش‌آیندی برای داستان اول هستند، جلوهٔ فمنیستی قهرمان زن داستان پررنگ‌تر می‌شود: هیولا از سوختن در یک آسیاب جان سالم به در می‌برد و از آن جا بیرون می‌خزد؛ زنده و درک نشده.

السا لنچستر (Elsa Lanchester) نقش مری شلی و نیز عروسی را بر عهده دارد که در فرهست بازیگران فیلم اشاره‌ای به آن نشده است- او با رگه‌های رعدآسا بر موهای بلند و عجیبش، یکی از تصاویر جاودان سینما را آفرید. ویل، فیلم را بر صحنه‌هایی از سایه‌های کاملاً تاریک و نماهای عمودی سریع که مختص اکسپرسیونیسم آلمان است بنا کرد (نمای نوآرهای دههٔ ۱۹۴۰، زادهٔ چنین ژانر وحشتی است)، و در عوض فیلم‌های ژانر وحشت دههٔ ۱۹۳۰ مانند فیلم‌های خود او، نوآرهای دههٔ ۱۹۴۰ را تحت تأثیر قرار داد. ماریا در کلان‌شهر (Metropolis) (1927) ساختهٔ فریتز لانگ (Fritz Lang) الهام‌بخش شخصیت عروس او بود، ایده‌های آزمایشگاه پریتوریو سرا نیز از همان فیلم وام‌گیری شده است؛ از جمله سکویی که عروس را به آسمان بلند می‌کند تا به او رعدو برق بزند (آزمایشگاه پریتو ریوس در فرانکنشتاین جوان (Young Frankenstein) (1974) ساختهٔ مل بروکز (Mel Brooks) شباهت کمی با آن دارد، با این که در آن فیلم از تیر و پایه‌های یکسانی که او در انبار پیدا کرده بود استفاده شد.)

بدنهٔ اصلی فیلم، بی‌تردید، هیولا است (که برخلاف عنوان فیلم، فرانکنشتاین نام‌گذاری نشده است).

نقش او را بوریس کارلوف (Boris Karloff) بازی کرد و در فرانکنشتاین او را تنها به همین اعتبار می‌شناسد:

هیولا …؟

اما رد عروس فرانکنشتاین نامش با حروف بزرگ در بالای عنوان فیلم نوشته می‌شود: کارلوف. گستردگی شخصیت کارلوف موجب شد تا فضای کافی برای ابراز مهارت‌ها و انجام حرکت‌های کوچک او فراهم شود؛ صامت بودن هیولا تا اندازهٔ زیادی به سودش بود اگرچه خودش با این مسأله موافق نبود. در فرانکنشتاین او تنها به طرز رقت‌باری از خود صدا در می‌آورد، اما در عروس فرانکنشتاین تصادفی به کلبهٔ جنگلی یک نوازندهٔ نابینای ویولون راه پیدا می‌کند. نوازندهٔ ویولون به او کلماتی را (نوشیدنی … نوشیدنی!) می‌آموزد که بعداً در جملهٔ تأثیرگذارش به پریتو ریوس نمود پیدا می‌کند: «من دوستی مثل خودم می‌خواهم.»

علت معروفیت فیلم سال ۱۹۳۱ صحنه‌ای بود که در آن، هیولا به دختری که گل‌های بابونه را در برکه پراکنده می‌کند برمی‌خورد. هیولا برای پرتاب گل‌ها در آب به دختر می‌پیوندد؛ وقتی گل‌ها تمام می‌شوند، او قدم بعدی را برمی‌دارد و دختر را به درون آب می‌اندازد. دختر غرق می‌شود. والدین دختر برای اطمینان از مرگ هیولا، خرابه‌های آسیاب سوخته‌ای را جستجو می‌کنند. پدر در همان خرابه می‌میرد و مادر دستی را می‌گیرد که بعداً متوجه می‌شود نه دست شوهرش بلکه دست هیولا بوده است. چنین صحنه‌هایی که عاری از احساسند، به نحوی تکان‌دهنده‌تر از خشونت‌های مستقیم فیلم‌ها هستند، اما جالب است که ویل می‌گذارد تا حس همدردی‌اش با هیولا، داستان دوم را منعطف کند. (این بار هیولا دختر در حال غرق‌شدن را نجات می‌دهد، هرچند عمل قهرمانانهٔ او یک حمله تلقی می‌شود.

صحنهٔ غذا خوردن هیولا همراه با زاهد (اُ. پی. هگی O.P.Heggie) خیلی پراحساس است (زاهد، خدا را شکر می‌کند چرا که برایش میهمانی فرستاده تا از تنهایی بیرون بیاید). اولین وعدهٔ غذای آن‌ها تأثیرگذار و دومی مضحک است: وقتی هیولا در گورستان اتفاقی وارد دخمه‌ای می‌شود، پریتو ریوس دست از جستجو برای یافتن بخش‌های مختلف اجساد می‌کشد تا برای نشستن مکانی بیابد و شامش را زیر نور شمع بخورد. پریتو ریوس دعوتش می‌کند تا به او ملحق شود، و هیولا با خوشحالی پکی به سیگار می‌زند.

عروس فرانکشتاین برخلاف داستان فرعی فیلم که در آن شخصیت‌های فرانکنشتاین (کالین کلایو Colin Clive) و نامزد او (قرار عروسیشان به دلیل گرفتاری‌های دکتر در آزمایشگاه به تعویق افتاده) اهمیت دارند، بیشتر به پریتو ریوس و هیولا می‌پردازد. نقطهٔ اوج فیلم، برج گوتیگ پریتو ریوس با آن دستگاه عجیب‌وغریبی است که از صاعقه برای به حرکت درآوردن تکه‌های بدن وصله‌شدهٔ عروس استفاده می‌کند. این صحنه چنان گیرایی ماندگاری دارد که حضور کوتاه عروس در فیلم، از خاطر می‌رود.

ویل و فیلم‌نامه‌نویس او، ویلیام هرلبات (William Hurlbut)، هرجا که مناسب به نظر رسیده طنز را اضافه کرده‌اند. آن‌ها با قراردادن شخصیت مینی (اونا اُ. کانر Una O’Conner)، سرایدار فرانکنشتاین، در داستان و جیغ‌هایش که می‌توانستند شیشه را بشکنند، برای خودشان تفریحی به پا کردند. آن‌ها از آن لحظه هم لذت می‌برند که هیولا، دختر چوپان در آب افتاده را، نجات می‌دهد و با خودش فکر می‌کند، «آره، یک زن. حالا جالب شد.»

یکی از فواید فیلم‌های ژانر وحشت این است که آن‌ها به افراد و رفتارهایی اجازهٔ ظهور می‌دهند که در دنیای واقعی بی‌معنی به نظر می‌رسند. از خون‌آشام صامت نوسفراتو (Nosferatu) (1922) گرفته تا زیاده‌روی‌های خوش‌بینانهٔ کریستوفر لی (Christopher Lee) و پیتر کاشینگ (Peter Cushing) در فیلم‌های ترسناک همر (Hammer: کمپانی فیلم‌سازی انگلیسی که در سال ۱۹۳۴ تأسیس شد.) در دههٔ ۱۹۶۰، این ژانر بازیگران را به بروز خلق‌وخوی‌های عجیب‌وغریب و طرز ایستادن و حرکت‌های خاصی ترغیب می‌کند. شخصیت‌ها غالباً الگوهای گفتاری را چنان موذیانه به کار می‌برند که تقلید خنده‌آور از آن‌ها غیرممکن می‌شود.

این ژانر همچنین فرد را ترغیب به تجربیات بصری می‌کند. از کابینهٔ دکتر کالیگاری (Cabinet of Dr. Caligari) به بعد، وحشت به معنی زوایای غیرمنتظرهٔ دوربین، معماری‌های وهم‌انگیز و مجموعه‌های صراحتاً تصنعی بوده است. همزمان با حرکت فیلم‌های گیشه‌ای به سمت خلق صحنه‌هایی با تخیل کمتر و بیشتر واقع‌گرایانه، سینمای وحشت هم در جهت آزادی‌های بیشتر طرح‌هایی که در سینمای صامت موجود بود، شاه‌راهی ساخت. تماشای چیزهای شورانگیز «واقعی» مساوی با دیدن چیزهای عجیب‌وغریب، بی‌تناسب، پیچیده، و خیالی نیست. یک دست چنگالی که همراه صورت، به شکلی غیرمنتظره از سایه‌ها بیرون می‌آید از تمام جلوه‌های موجود در آرماگدون (Armageddon) تکان‌دهنده‌تر است، زیرا آرماگدون واقعی به نظر می‌رسد. در حالی که فیلم‌های ژانر وحشت، به طور ضمنی می‌گوید که واقعیت تنها یک توهم است.

بسیاری از جزئیات مربوط به زندگی جیمز ویل (۱۸۸۹- ۱۹۵۷) را می‌توان به اختصار در خدایان و هیولاها دید، که اشاره‌ای است به داستان عاشقانهٔ میان او و دوستی که در جنگ کشته شد، و فلیم‌های هالیوودی بزرگ او در دههٔ ۱۹۳۰ (نه تنها فرانکنشتاین، بلکه مواردی چون خانهٔ تاریک قدیمی The Old Dark House و مرد نامرئی The Invisible Man). ویل فیلم‌سازی را در سال ۱۹۴۱ کنار گذاشت و باقی عمر خود را در آرامش و تجملات، به نقاشی و انجام فعالیت‌های اجتماعی سپری کرد. ویل در اواخر عمر خود در فیلم آین مک‌کلن (Ian Mckellen) ایفای نقش می‌کند. در این فیلم او نفش یک مرد اجتماعی و امیدوار را بازی می‌کند که آخرین فرصت برای دوستی با باغبان جدید خود (برندن فریزر Brendan Fraser) را هدر می‌دهد. هرچند که اصلاح موهای فریزر با مدل فلت‌تاپ (Flattop: در این مدل مو، موها را به سمت بالا حالت داده و آن‌ها را طوری کوتاه می‌کنند که صاف به نظر برسند- اشاره به مدل موی هیولا در فیلم.)، احتمالاً تأکیدی است بر شباهت کارگردان‌ها به عنوان خدایان، و هیولاهایی که می‌آفرینند.

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.