فیلم فراری – داستان کلی ، تحلیل ، نقد و بررسی – The Fugitive 1993

– من زنم رو نکشتم.

– برام مهم نیست.

ریچارد کیمبل فراری (هریسون فورد) و رئیس پلیس ساموئل جرارد (تامی لی جونز)

نویسندگان فیلمنامه: جب استوارت و دیوید توئی


خرید کتاب با ۱۵٪ تخفیف(همه کتاب‌ها)

نویسنده داستان: دیوید توئی

بر اساس شخصیت‌های خلق شده توسط رُی ها گینز

کارگردان: اندرو دیویس

دکتر ریچارد کیمبل فراری، که به اشتباه متهم به قتل همسرش شده، سعی می‌کند قاتل اصلی را بیابد، در حالی که یک کلانتر مصمم در تعقیب اوست.

فراری ترکیبی است از یک داستان معمایی (قاتل کیست) و یک تریلر پر تعلیق (کی اتفاق می‌افتد). ما تقریبا از همان اول می‌دانیم که ریچارد کیمبل بی گناه است؛ و با نزدیک شدن جرارد و گروهش به او، تعلیق افزایش می‌یابد. قسمت معمایی داستان جستجوی ریچارد است برای شناسایی قاتل همسرش، مرد یک دست. نه کیمبل و نه تماشاگران هیچ یک با هویت مرد یک دست و سایه‌ای که قتل هلن را تدارک دیده اشنا نیستند. ما همراه با کیمبل (و جرارد) معمای قتل را حل می‌کنیم، در حالی که تعقیب باعث می‌شود سفر به سوی نتیجه گریزناپذیر خود پیش برود.

در فراری، دو قهرمان به سفرهای متضاد می‌روند. سفر اولیه دکتر ریچارد کیمیل فرار است. وقتی نظام قضایی، که جرارد نماینده آن است، به ابراز بی گناهی کیمبل وقعی نمی‌نهد، او باید قاتل واقعی را به تنهایی به دست عدالت بسپارد و بی گناهی خود را ثابت کند. در عین حال، کلانتر سام جرارد هم باید فراری را تعقیب و دستگیر کند. اما وقتی ایمان و اعتقاد کیمبل را از طریق اعمال محیر العقولش می‌بیند، سعی می‌کند توی «جلد» کیمبل برود تا انگیزه او را درک کند و طولی نمی‌کشد که به سفر کیمبل برای اجرای عدالت ملحق می‌شود.

قتل وحشیانه هلن کیمبل باعث به هم خوردن دنیای عادی ریچارد کیمبل می‌شود (دعوت به ماجرا). طی بازجویی های پلیس، کیمبل سعی می‌کند تمام حوادث آن شب (دنیای عادی) را که منجر به قتل او شد، کنار هم بگذارد. طی این فلاش بک ها در می‌یابیم که کیمبل یک جراح عروق معتبر و مورد احترام است که ارزش زیادی برای نجات جان انسانها قائل است – اما نتوانست جان همسر خود را نجات دهد. کیمبل به همسر محبوب خود، هلن، عشق می‌ورزید. اما قتل هلن تازه شروع یک رشته از دعوت‌هاست که سرانجام او را به درون دنیای ویژه «فرار» می‌راند. هر دعوت به ماجرا خطر را افزایش می‌دهد. کیمبل از باور به اینکه کارآگاهان (دشمنان) به او مظنون هستند امتناع می‌کند و خواستار این است که آنها تبهکار واقعی، یعنی مرد یک دست، را پیدا کنند. شواهد کاملا به زبان اوست و تماس هلن با تلفن نهصد و یازده همان مدرکی است که تفسیر نادرست آن باعث محکومیت کیمبل می‌شود. قاضی (منادی) کیمبل را محکوم به مرگ می‌کند (دعوت به ماجرا). کیمبل وادار به عبور از نخستین آستانه و ورود به دنیای ویژه می‌شود، مردی بی گناه به جرم قتل همسرش محکوم می‌گردد.

محکومان سعی می‌کنند اتوبوس زندان را، که حامل کیمبل است، متوقف کنند. راننده تیر می‌خورد و اتوبوس از جاده خارج می‌شود. کیمبل یک نگهبان زخمی (نگهبان آستانه) را نجات می‌دهد و درست قبل از برخورد یک قطار به اتوبوس فرار می‌کند، یک آزمون بزرگ، به منزله دعوت به ماجرا. کیمبل از لاشه قطار بیرون می‌آید (یک تجدید حیات). یکی از محکومان به نام کا پلند (استاد این دنیای ویژه)، او را به پذیرش این دعوت، یعنی فرار، ترغیب می‌کند. او دستبند کیمبل را باز می‌کند و قانون اصلی را به او یاد می‌دهد، «دنبال من نیا». کیمبل فرار می‌کند، عبور از آستانه. او اکنون به یک فراری از قانون تبدیل شده است.

گروه کلانتر، به رهبری ساموئل جرارد دشمن، به محل تصادف می‌آیند. جرارد «گرگ باران دیده» گروه خود است که از مأموران باهوش و متحد تشکیل شده، مأمورانی که مصمم‌اند فراری ها را تعقیب کنند و به دست عدالت بسپارند. سماجت و سر سختی او منطبق بر دیدگاه سیاه و سفید او نسبت به نظام قضایی است. جرارد کاری با شرایط وقوع جرم ندارد. محکوم گناهکار است و جرارد حاضر به معامله نیست. یکی از اعضای گروه او «غل و زنجیر پا را بدون پایی در آن» پیدا می‌کند (دعوت به ماجرا) و جرارد شکار انسان را برای گرفتن فراری، دکتر ریچارد کیمبل، آغاز می‌کند (مسئله بیرونی جرارد).

در حالی که جرارد اقدامات معمول را برای شکار انسان آغاز می‌کند، فراری، ریچارد کیمبل، سکانس آستانه خود را ادامه می‌دهد. این سکانس عبارت است از یک رشته آزمونها و دعوتها، که کیمبل را سرانجام وادار به پذیرش دعوت مهمتر به ماجرا می‌کند. کیمبل، که زخمی شده، یک روپوش پزشکی می‌دزدد تا یواشکی وارد بیمارستان محلی شود. او به درون یکی از اتاق‌های درمان می‌رود و زخم خود را بخیه می‌زند. آن گاه در یکی از اتاق‌های بیماران مخفی می‌شود، ریش خود را می‌تراشد لباس باران و صبحانه آنها را می‌دزدد و آماده ترک بیمارستان می‌شود. کیمبل با صورت اصلاح شده و در لباس یک پزشک، هویت تازه خود را با عبور از کنار کلانتر (نگهبان آستانه) با موفقیت می‌آزماید.

کیمبل «نقش پزشک را بازی می‌کند» تا فرار کند. او به پیرا پزشکان، که در حال بردن نگهبان زخمی بر روی برانکار هستند، کمک می‌کند؛ اما نگهبان کیمبل را شناسایی می‌کند. کیمبل دهان او را با استفاده از ماسک اکسیژن می‌بندد، اما در عین حال به این دشمن کمک می‌کند و قبل از اینکه آمبولانس پیرا پزشکان (نگهبانان آستانه) را بدزدد، بسرعت تشخیص درمانی صحیح را در اختیار آنها قرار می‌دهد.

نخستین آزمون‌های جرارد عبارت‌اند از رویه های معمول در دنیای عادی او. دعوت به ماجرای او هنوز در راه است. در محل تصادف، ردی از خون پیدا می‌شود و جرارد دستور می‌دهد آن را با خون زندانی ها مقایسه کنند. عکس کیمبل را به بیمارستانهای محلی فکس می‌کنند. جرارد دستور کنترل تلفن‌ها را می‌دهد و اولین نفر وکیل کیمبل است (که تصور می‌شود یک نگهبان آستانه و مدافع کیمبل باشد). گروه به تحقیق در گذشته کیمبل می‌پردازد: یک جراح سرشناس با دوستان فراوان. جرارد باید «توی جلد» فراری برود تا حرکات او را پیش بینی کند؛ با این همه، هرگز به ذهنش خطور نمی‌کند که کیمبل یک آمبولانس را بدزدد. تعقیب و گریز آغاز می‌شود.

آنها کیمبل را در یک تونل به تله می‌اندازند، اما دکتر فرار می‌کند. و جستجوی بی امان جرارد در تونلهای سد ادامه می‌یابد و در اینجاست که سرانجام با کیمبل روبه رو می‌شود. کیمبل به این مرجع عدالت (استاد) می‌گوید «من زنم رو نکشتم». جرارد با بی تفاوتی جواب می‌دهد «برام مهم نیست». (جرارد به عنوان قهرمان بی میل). کیمبل فرار می‌کند و طولی نمی‌کشد که به انتهای تونل، محل ریزش آب و مرگ حتمی، می رسد. جرارد با تهدید اسلحه او را به دام می‌اندازد. تسلیم یا پرش. جرارد قبلا جواب خود را به او داده است؛ تسلیم شدن به قانون مساوی با مرگ است. کیمبل می‌پرد (یک آزمون بزرگ به منزله آستانه).

پرش کیمبل دنیای عادی جرارد را در هم می‌شکند. جرارد مات و مبهوت شده. گروه او در حالی که سعی دارند دوباره به خود نظم بدهند با هم مشاجره می‌کنند. آنها به جرارد اطمینان می‌دهند که کیمبل نمی‌تواند جان سالم به در برده باشد. اما «گرگ باران دیده» از نزدیک شاهد عزم و اراده فراری بوده و دست از تعقیب بر نمی‌دارد. او به دنبال مدرک است.

کیمبل، سرمازده و بی رمق، خواب می‌بیند … خواب همسرش … بوسیدن او … تلاش برای دادن تنفس مصنوعی به او … درگیری با دشمن خود، مرد یک دست. کیمبل در حالی بیدار می‌شود که تقاضای او از پلیس، «آن مرد را پیدا کنید!»، در سرش می‌پیچد. این تصاویر منادی دعوت از او به یک سفر مهمتر هستند. چون عدالت (جرارد) دست رد به سینه او زده، خطر تشدید شده و عبور کیمبل از آستانه کامل شده است. او باید قاتل همسرش را به تنهایی بیابد (مسئله بیرونی او). مسئله درونی او رسیدن به عدالت است.

گروه جرارد موفق می‌شود کاپلند، یکی از فرارهای اتوبوس، را به دام بیندازد. وقتی کاپلند یکی از افراد جرارد را تهدید می‌کند، جرارد محکوم را با گلوله می‌زند. جرارد اهل معامله نیست. این آزمون موفق خطر را افزایش می‌دهد و باعث تشدید تعلیق در جستجوی کیمبل برای یافتن عدالت می‌شود.

کیمبل مرحله آزمون تازه‌ای را آغاز می‌کند. او به شیکاگو بر می‌گردد و به دنبال متحدان می‌گردد، نخست با وکیلش تماس می‌گیرد که خود را یک نگهبان آستانه نشان می‌دهد و کیمبل را ترغیب به تسلیم شدن می‌کند. به علاوه، کیمبل در دنیای ویژه خود به پول نیاز دارد و آن را از بهترین دوست و همکارش (متحد)، دکتر چارلز نیکولز، می‌گیرد. کیمبل آپارتمانی را در یک زیر زمین اجاره می‌کند.

گروه جرارد نوار مکالمه کیمبل را با وکیلش بررسی می‌کند. حق با جرارد بود؛ کیمبل زنده مانده. گرچه شیرجه «پیتر پنگونه» کیمبل به درون سد باعث بروز اختلاف در میان گروه جرارد شد، مرحله آزمون آنها باعث اتحادشان می‌شود. آنها به اتفاق به این نتیجه می‌رسند که کیمبل به شیکاگو برگشته. جرارد دوباره احترام گروه خود را به دست آورده، اما بازگشت کیمبل به شیکاگو باعث سردرگمی جرارد شده است. او با تردید در انگیزه های کیمبل به گروه خود دستور می‌دهد تا با تمام کسانی که در تحقیقات قتل همسر کیمبل درگیر بوده‌اند دوباره مصاحبه شود. این فرمان باعث آغاز چرخه تحول شخصیت جرارد می‌شود. این «گرگ باران دیده» دارد حقه تازه‌ای یاد می‌گیرد، تبدیل شدن از یک سایه بیرحم به محافظ کیمبل. اما وقتی پلیس شیکاگو جستجوی مستقل خود را برای به دام انداختن کیمبل آغاز می‌کند، تعلیق افزایش می‌یابد، تیک تاک ساعت.

کیمبل برای یافتن قاتل همسرش – مرد یک دست – باید به پایگاه اصلی اطلاعات در آزمایشگاه اعضای مصنوعی در بیمارستان کوک کانتی دست بیابد. او کارت شناسایی یکی از نگهبانان بیمارستان را می‌دزد (یک آزمون) و یک کارت شناسایی جعلی برای خود دست و پا می‌کند. کیمبل دوباره در خواب با مرد یک دست درگیر می‌شود. او جزئیات دست مصنوعی را می‌بیند. (رؤیاهای کیمبل نقش استاد را برای او ایفا می‌کنند.) هلن در خواب او را بیدار می‌کند (هشدار منادی) و همزمان پلیس وارد می‌شود؛ اما آنها پسر صاحبخانه، یک فروشنده مواد مخدر (نگهبان آستانه ملون)، را دستگیر می‌کنند. کیمبل از آپارتمان فرار می‌کند و از کارت شناسایی جعلی خود برای دسترسی به فایلهای رایانه‌ای بیمارستان و یافتن کسانی که به آنها مظنون است استفاده می‌کند. او با استفاده از جزئیات دست مصنوعی، دامنه تبهکاران بالقوه را به پنج نفر کاهش می‌دهد.

در این فاصله، پسر صاحبخانه علیه کیمبل به پلیس اطلاعات می‌دهد (خطر را افزایش می‌دهد). جرارد وارد آپارتمان کیمبل می‌شود و آثاری از جعل کارت شناسایی پیدا می‌کند که او را به بهارستان هدایت می‌کند.

کیمبل با فهرست اسامی خود از آزمایشگاه بیرون می‌آید اما نمی‌تواند از بیمارستان بگریزد. یک پزشک بخش اورژانس برای حرکت دادن بیماران به کمک این «نگهبان» نیاز دارد. کیمبل شاهد تشخیص نادرست درباره یک پسر بچه است. اصول اخلاقی درونی او، که حکم به کمک به افراد نیازمند می‌کند، سفر او را در معرض خطر قرار می‌دهد. در حالی که دارد بچه را روی برانکار می‌برد، تشخیص پزشک را عوض می‌کند و بچه را نجات می‌دهد. اما دکتر جلوی او را میگیرد و تهدید می‌کند که این ملون را تحویل مأموران امنیتی خواهد داد. کیمبل فرار می‌کنند.

بعد جرارد از پزشک بخش اورژانس تحقیق می‌کند. او تأیید می‌کند کیمبل زندگی پسرک را نجات داده. این آزمون مهم نشانگر سرشت پاک فراری است. جرارد و وردست او کاسمو نمی‌توانند بفهمند چرا کیمبل به این بخش از بیمارستان آمده، تا اینکه یک بار با پای قطع شده را می‌بینند و با دنبال کردن این منادی وارد آزمایشگاه اعضای مصنوعی می‌شوند. جرارد بالاخره وارد ذهن کیمبل شده و انگیزه‌های او را درک کرده است. لذا او نیز جستجوی خود را برای یافتن مرد یک دست آغاز می‌کند.

سفرهای جرارد و کیمبل هر دو وارد مرحله راهیابی به ژرفترین غار می‌شود. کیمبل فهرست پنج نفر مظنونان خود را کاهش می‌دهد، در حالی که جرارد به کمک رایانه های آزمایشگاه اعضای مصنوعی فهرست جداگانه خود را از مظنونان به وجود می‌آورد. اما هر دو فهرست، آنها را به آزمون بزرگ واحدی می‌رساند.

کیمبل باید برای یافتن فرد مورد نظر خود وارد یک مرکز باز پروری شود که مملو از دشمنان و نگهبانان آستانه است. او یکی از دو نفر باقیمانده در فهرست خود را می‌بیند، جنایتکاری به نام دریسکول. جرارد و افرادش نیز برای دیدن همان مرد وارد می‌شوند (که آغازگر آزمون بزرگ است). کیمبل در نگاه اول می‌فهمد که دریسکول فرد مورد نظر او نیست و بلافاصله می‌گریزد. اما جرارد او را در پلکان شناسایی می‌کند و تعقیب و گریز آغاز می‌شود. کیمبل به سوی ورودی اصلی میدود و پلیسها را با حقه وادار می‌کند برای لحظه کوتاهی جلوی جرارد را بگیرند. کیمبل از لای در امنیتی رد می‌شود، اما پایش گیر می‌کند و این فرصت را برای جرارد فراهم می‌کند تا او را هدف قرار دهد، اما گلوله از در شیشه‌ای عبور نمی‌کند. کیمبل می‌گریزد و سرانجام وسط مراسم روز سنت پاتریک از چنگ جرارد فرار می‌کند، یک تجدید حیات، که کامل کننده سکانس آزمون بزرگ است.

کیمبل به پاداش خود از این آزمون بزرگ می‌رسد. حالا فقط یک نفر در فهرست او باقی مانده و او به زور وارد آپارتمان سایکس می‌شود. در آنجا یک دست مصنوعی مستعمل را می‌یابد و عکسهایی که سایکس را به لنتز و دیگر مدیران شرکت داروسازی دِولین – مک گرگور ربط می‌دهد.

کیمبل می‌خواهد این پاداش را به جرارد بدهد و با علم به اینکه آنها تلفن وی را استراق سمع خواهند کرد با تعقیب کننده خود تماس می‌گیرد. پیش از این، کیمبل سعی می‌کرد از دست جرارد فرار کند و همیشه یک قدم از او جلوتر باشد. اما حالا می‌خواهد آنها را دنبال خود بکشاند تا هر آنچه خودش می‌یابد آنها هم بیابند. او تلفن را سر جایش نمی‌گذارد و با این کار، جرارد و کارآگاهان را به آپارتمان سایکس هدایت می‌کند. اثر انگشت کیمبل آنها را به طرف عکسهای متهم کننده هدایت می‌کند.

به علاوه، کیمبل پاداشش را با متحد خود دکتر چارلز نیکولز در میان می‌گذارد. کسی که قرار بوده کشته شود نه هلن، بلکه کیمبل بوده است. سایکس برای لنتز در دولین – مک گرگور کار می‌کرد، شرکت تولید کننده یک داروی تازه که کیمبل فهمیده بود به کبد آسیب می‌رساند. اما نیکولز به کیمبل می‌گوید که سایه مفروض، لنتز، سال پیش در یک تصادف اتومبیل جان خود را از دست داده. کیمبل سفر خود را متوقف نمی‌کند؛ او باید خود را تبرئه کند. نیکولز می‌پذیرد که شرایط لازم برای دسترسی کیمبل به بیمارستان را فراهم کند. (کیمبل نمی‌داند که این ملون با درخواست او موافقت می‌کند تا او را تحت نظر داشته باشد و سایکس را برای تمام کردن کار استخدام کند.)

کیمبل با استفاده از متحدان خود در بیمارستان، نمونه های کبد را که برای مطالعه استفاده شده بود آزمایش می‌کند و متوجه می‌شود که نمونه های ناسالم کبد با نمونه های سالم تعویض شده است. این پاداش آخرین معما را حل می‌کند. لنتز همان روزی مرد که نمونه ها عوض شدند. یک نفر دیگر، کسی که به نمونه ها دسترسی داشته، نتایج تحقیق را دستکاری کرده. کیمبل بعد از اینکه می‌فهمد همه چیز زیر سر نیکولز است راه بازگشت خود را برای «دیدن دوست» آغاز می‌کند. اما سایه او نقشه های دیگری دارد. سایکس در مترو راه کیمبل را سد می‌کند؛ سایکس یک پلیس را هدف قرار می‌دهد، اما کیمبل او را خلع سلاح می‌کند، به دستهایش دستبند می‌زند و می‌گریزد، و با این کار سکانس راه بازگشت را کامل و یک تعقیب و گریز را آغاز می‌کند. کیمبل به یک کنگره پزشکی می‌شتابد که در آنجا نیکولز برای ایراد سخنرانی اصلی آماده می‌شود.

تا این لحظه، جرارد در تمام مراحل سفر کیمبل دنبال او بوده و به همان سایه، دکتر چارلز نیکولز، رسیده است. اما خطر افزایش یافته، حالا که پلیس شیکاگو کیمبل را در رابطه با مرگ پلیس در مترو مقصر می‌داند، جرارد باید قبل از پلیس به کنگره پزشکی برسد.

کیمبل تجدید حیات خود را در کنگره آغاز می‌کند، او وارد تالاری می‌شود مملو از همکاران و متحدان او در دنیای عادی، در حالی که استاد آنها، نیکولز، از داروی جدید شرکت دولین – مک گرگور که «در مرز تأیید» است تعریف و تمجید میکند. نیکولز با دیدن کیمبل که «تجدید حیات یافته» و میان حضار است به تته پته می‌افتد. کیمبل سعی می‌کند دروغ و نیرنگ این سایه را در برابر همکارانشان برملا کند (یک اکسیر). اما نیکولز می‌خواهد در خفا با کیمبل معامله کند و لذا او را به بیرون از تالار هدایت می‌کند. نیکولز دعوای لفظی کیمبل را تبدیل به یک زد و خورد فیزیکی میکند و دعوای آنها به پشت بام هتل می‌کشد، و این در حالی است که جرارد و گروهش سعی دارند کیمبل را از دست پلیس که آماده تیراندازی است محفوظ نگه دارند.

کیمبل سایه خود را مغلوب می‌کند تا اینکه هر دو از یک پنجره سقفی سقوط می‌کنند و روی یک آسانسور باری می‌افتند. نیکولز تلو تلو خوران از آسانسور خارج می‌شود تا بگریزد و ما سخت نگران کیمبل می‌شویم. وقتی در آسانسور بسته می‌شود، کیمبل در تعقیب او بیرون می‌آید (یک تجدید حیات) و ما را به تعقیب و گریز نهایی موش و گربه از میان موانع کف رختشوی خانه می‌برند. جرارد در تلاش برای بیرون کشیدن آن دو، بی گناهی کیمبل و گناهکاری نیکولز را اعلام می‌کند (یک اکسیر). نیکولز آماده شلیک می‌شود تا جرارد را ساکت کند، اما کیمبل سایه خود را زمین می‌زند و جرارد را نجات می‌دهد.

جرارد به کیمبل نزدیک می‌شود، اسلحه خود را پایین می‌آورد و با این کار به کیمبل اطمینان می‌دهد که بی گناه است، تجدید حیات. سفرهای طاقت فرسای آنها به پایان رسیده است.

کیمبل با مشایعت جرارد به دنیای عادی خود بر می‌گردد. جرارد او را از کنار دشمنان رد می‌کند، کارآگاهانی که اکنون در مقابل رسانه های کنجکاو حاشیه می‌روند، در حالی که قاتل اصلی، سایکس، دستگیر شده است.

در لحظه پایانی سفر، «گرگ باران دیده» دستبندهای کیمبل را باز می‌کند، که کامل شدن چرخه شخصیت جرارد را به نمایش می‌گذارد. گرچه بزرگترین سفر جسمانی فیلم را کیمبل طی می‌کند، اما این جرارد است که دچار بیشترین تحول شخصیتی می‌شود (یک اکسیر). ما شاهد تحول او از آدمی بی عاطفه به آدمی مهربان و دلسوز بوده ایم، اما «به کسی نگو، باشه؟»

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.