فیلم ماجرای نیمروز – نقد، تحلیل و بررسی – High Noon 1952

ماجرای نیمروز

(امریکا، ۱۹۵۲)

– سعی نکن قهرمان بازی در بیاری. مجبور نیستی قهرمان باشی. لااقل برای من نه.

– قهرمان بازی در نمیارم. دیوونه ای اگه فکر می‌کنی از این کارها خوشم میاد.


خرید کتاب با ۱۵٪ تخفیف(همه کتاب‌ها)

إیمی (گریس کلی) و ویل کین (گری کوپر)

نویسنده فیلمنامه: کارل فورمن

بر اساس داستان «ستاره حلبی» نوشته جان دبلیو. کانینگم

کارگردان: فرد زینه مان

ویل کین، کلانتر بازنشسته، در روز عروسی اش احساس می‌کند برای حفظ آبرو و حیثیت خود باید از شهر در برابر یک هفت تیرکش انتقامجو دفاع کند. اما در حالی که ظهر نزدیک می‌شود، هیچ یک از اهالی به کلانتر خود کمک نمی‌کنند.

ماجرای نیمروز نقطه عطفی در رشد روانشناختی قهرمان وسترن به حساب می‌آید. دیگر خبری از آن قهرمان جذاب داستانهای اولیه وسترن نیست که لباس سفید به تن می‌کرد، بلکه شاهد جنتلمن آفتاب سوخته ای هستیم که برای حق و حقیقت می‌جنگد، اما از سرنوشت خود بیمناک است.

قصه کین، که در زمان واقعی نقل می‌شود، سفر آدمی از خودگذشته است که خود را وقف مسئولیتش در قبال شهر و مردم آن می‌کند. متحدان او در این سفر همراهی اش نمیکنند. آنها کشته نمی‌شوند؛ آنها جان خود را در راه کمک به قهرمان از دست نمی‌دهند. آنها خیلی راحت از رفتن به این سفر امتناع میکنند؛ آنها قهرمانشان را به حال خود رها می‌کنند. اما وقتی قهرمان در پایان به پیروزی می‌رسد، همین افراد بی معطلی خواهان بهره مند شدن از اکسیر هستند، اکسیر تلخ درسی که کین باید در این سفر می‌آموخت.

دهه ۱۸۷۰. شهر کوچکی در غرب آمریکا به نام هدلی ویل. این دنیای عادی، حالا که کلانتر ویل کین نظم و قانون را در آن مستقر کرده، جای امنی برای زنان و کودکان است. پنج سال قبل، فرانک میلر بیرحم در شهر حکومت می‌کرد. کین و بیش از ده معاون او بالاخره توانستند دار و دسته میلر را متلاشی کنند و او را به جرم قتل به زندان بیندازند.

ویل کین، که احترام زیادی نزد مردم شهر دارد، آدمی شجاع و مغرور است و در دفاع از حق و حقیقت ترسی به خود راه – نمی‌دهد. کین در آستانه بازنشستگی است و قصد دارد با ایمی فاولر، دختری زیبا از فرقهٔ کو آکر، ازدواج کند و زندگی تازه و آرامی را در جایی غیر از هدلی ویل آغاز کند. این در واقع مسئله بیرونی او در ابتدای سفر است. اما وقتی ناگهان خبر می‌رسد که میلر برای انتقام بر می‌گردد، مسئله بیرونی کین این می‌شود که از شهر دفاع کند و با تشکیل یک گروه داوطلب این سایه را شکست دهد. مسئله در ونی کین این است که کار شرافتمندانه را انجام دهد و از قانون پشتیبانی کند.

ماجرای نیمروز با جمع شدن سه عضو باقیمانده از دسته فرانک میلر آغاز می‌شود. آنها با چهره ای مصمم در خیابان اصلی شهر می‌تازند. مردم شهر این دعوت به ماجرا را با ترس و وحشت تشخیص می‌دهند.

در این میان، کین و ایمی ازدواج می‌کنند و از آستانه سفر عاشقانه کین عبور می‌نمایند. در بخش دوم «مراسم»، کین باید از مقام کلانتری شهر بازنشسته شود. به محض اینکه کین «ستاره حلبی» را تحویل می‌دهد، رئیس ایستگاه، یک منادی، وارد می‌شود. او تلگرامی به دست دارد که اعلام می‌کند فرانک میلر عفو شده و با قطار ظهر به شهر بر می‌گردد تا انتقام بگیرد. تیک تاک ساعت به حرکت در می‌آید.

مقامات شهر کین را به امتناع از پذیرش این دعوت به ماجرا و ترک شهر به همراه همسر جدیدش ترغیب می‌کنند. گرچه کین اعتقاد دارد که باید بماند و به وظیفه خود عمل کند، اما نصیحت آنها را می‌پذیرد و با ایمی می‌رود. ولی بین راه توقف می‌کند. او نمی‌تواند از این مسئله بگریزد و باید، حتی به رغم مخالفت همسرش، به هدلی ویل برگردد. شرافت کن و اصولی که به آن معتقد است و تجربیات گذشته اش نقش استاد را برای او بازی می‌کنند. او به ایمی اطمینان می‌دهد که چند معاون جدید را سوگند خواهد داد و مسئله را خیلی زود حل خواهد کرد. ایمی از انتظار کشیدن برای اینکه بفهمد یک همسر خواهد بود یا یک بیوه امتناع می‌کند و آماده می‌شود تا با قطار ظهر برود. کین باید بماند، و آنها هر کدام به راه جداگانه خود می‌روند. این آزمون بزرگ سفر عاشقانه کین او را وادار به عبور از آستانه و متعهد شدن به سفر وظیفه می‌کند.

در مرحله آزمونها، کین سعی می‌کند حمایت مردم ترسو و بی میل شهر را جلب کند.

  • قاضی متریک در حال فرار از شهر است و نمی‌تواند کین را به تبعیت از خود قانع کند.
  • هاروی پل، معاون سابق کین و رقیب او، از کمک امتناع می‌کند.
  • کین در میخانه درخواست استخدام معاون می‌کند، اما این مردان حامیان میلر هستند، نگهبانان آستانه.

شکست در هر آزمون بتدریج قهرمان ما را منزوی تر می‌کند و کین را تحت فشار می‌گذارد تا نبرد قریب الوقوع را رها کند و از شهر بگریزد. این مرحله را می‌توان از جنبه‌های مثبت، آزمونهایی برای شرافت کین تلقی کرد؛ به رغم امتناعها، شرف کین پیروز می‌شود و از حق و حقیقت دفاع می‌کند.

کین مراسم کلیسای شهر را قطع می‌کند. او از این گردهم آیی، راهیابی به ژرفترین غار، استفاده میکند تا درخواست داوطلب کند، اما باز هم دست رد به سینه اش می‌خورد. کلانتر قبلی، مارتین هاو، به کین هشدار می‌دهد که شهر اصولا اهمیتی به عدالت نمی‌دهد. این استاد آخرین هشدار را برای ترک شهر به کین می‌دهد.

مخالفت مردم شهر و حرفهای هاو کار خودش را می‌کند؛ کین به اصطبل می‌رود و به فکر فرار می‌افتد. کین در دورترین نقطه سفر خویش است، یعنی آزمون بزرگ. شرافت او متزلزل شده و کین آماده فرار است. وقتی معاونش هاروی پل سعی می‌کند او را «به زور» سوار اسب کند، کین واکنش نشان میدهد. او از اینکه مجبورش کنند خسته شده. آن دو به جان هم می‌افتند؛ کین موفق می‌شود هاروی را نقش زمین کند. کین از این آزمون بزرگ جسمی جان سالم به در می‌برد و اصول اخلاقی اش پا بر جا می‌ماند (تجدید حیات او در آزمون بزرگ روحی).

کین در آرایشگاه خودش را تر و تمیز می‌کند، که نوعی تجدید حیات است. آرایشگر مأمور کفن و دفن را، که مشغول ساختن تابوتهای لازم برای نبرد ظهر است، ساکت می‌کند. کین آنجا را ترک می‌کند و به آنها می‌گوید به ساختن تابوت ادامه دهند. کین به واسطه درسهایی که از مرحله آزمونها و آزمون بزرگ آموخته، با این آگاهی پاداش می‌گیرد که باید کار را به تنهایی انجام دهد. کین، همزمان با صدای سوتی که رسیدن قطار ظهر را اعلام می‌کند، وصیتنامه اش را به اتمام می‌رساند و راه بازگشت را آغاز می‌کند.

کین وارد خیابان خلوت شهر می‌شود. همسرش ایمی سوار بر درشکه از کنارش رد می‌شود تا خود را به ایستگاه قطار در خارج شهر برساند. کین سرانجام با ترسی که از سرنوشت و تنهایی خود دارد رو به رو می‌شود.

قطار ظهر از راه می‌رسد. راهی برای بازگشت نیست.

پرده سوم تماما به نبرد نهایی اختصاص دارد که یک سکانس تجدید حیات مفصل است. در حالی که قطار ظهر آماده رفتن می‌شود، موجی از تیراندازی باعث می‌شود ایمی قطار را ترک کند. او، از احتمال مرگ آنی کین به وحشت افتاده، به خیابان اصلی می‌شتابد و در آنجا با جسد برادر میلر روبه رو می‌شود. کین باید هنوز زنده باشد.

بعد از یک تیراندازی طولانی، دار و دسته میلر موفق می‌شوند کین را در اصطبلی که طعمه حریق شده به دام بیندازند. کین در پناه اسبهای رم کرده می‌گریزد، یک تجدید حیات. حالا فقط میلر و پیرس باقی مانده اند. اما هنوز احتمال شکست کین زیاد است.

ایمی به دفتر کلانتر پناه می‌برد، در حالی که پیرس پشت پنجره موضع می‌گیرد. ایمی، که نمی‌تواند شاهد مرگ کین باشد، وارد دنیای ویژه خشونت می‌شود و پیرس را هدف گلوله قرار می‌دهد و می‌کشد. مرگ پیرس باعث می‌شود کین در موضع برتر قرار گیرد، اما میلر بسرعت اوضاع را به نفع خود – عوض می‌کند و ایمی را به گروگان میگیرد. قهرمان و سایه وسط خیابان رو به روی هم می‌ایستند. در آخرین مرحله از تجدید حیات، کین زندگی خودش را در عوض آزادی إیمی پیشکش می‌کند. اما ایمی به صورت میلر چنگ می‌زند، خود را آزاد می‌کند و به کین فرصت می‌دهد تا سایه خود را هدف قرار دهد و از پای درآورد.

مردم شهر، که در مطالبه اکسیر بی تابی می‌کنند به خیابانها باز می‌گردند، خیابانهایی که توسط کلانترشان دوباره امن شده. کین پای وظیفه اخلاقی خود ایستاد و با پذیرش مسئولیتهایش به یک قهرمان واقعی بدل شد. او با مرگ روبه رو شد و به پیروزی رسید، اما اکسیر پیروزی اش تلخ است. کین ستاره حلبی را با نفرت به میان خیابان خاکی پرت می‌کند. او و همسرش باید بروند (اکسیر آنها). آنها بدون نگاه کردن به پشت سرشان شهر را ترک می‌کنند، شهری که ویل کین را تنها گذاشت.

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.