فیلم مامور بانک – داستان کلی ، تحلیل ، نقد و بررسی – The Bank Dick 1940

کارگردان: ادوارد اف. کلاین. فیلمنامه: ماهاتما جیوز (دابلیو. س ی. فیلدز). بازیگران: دابلیو. سی. فیلدز (اگبرت سوزه)، کورا ویترسپون (آگاتا سوزه)، اونا مرکل (میر تل سوزه)، اولین دل ریو (السی سوزه)، جسی رالف (خانم برانچ)، فرانکلین پنگبورن (اسنوپینگتون). محصول یونیورسال. مدت: ۷۴ دقیقه.

برندگان اسکار ۱۹۴۰:

بهترین فیلم: ربه کا

بهترین کارگردان: جان فورد (خوشه‌های خشم).


خرید کتاب با ۱۰٪ تخفیف(همه کتاب‌ها)

بهترین بازیگر مرد: جیمز استیوارت (داستان فیلادلفیا).

بهترین بازیگر زن: جینجر راجرز (کیتی فویل).

بهترین بازیگر مرد نقش دوم: والتر برنان (وستر نر).

بهترین بازیگر زن نقش دوم: جین دارول (خوشه‌های خشم).

نامحتمل ترین کمدین سینما

«آگاتا» کوچولوی آتش پاره از مادرش می‌پرسد: «یه قلوه سنگ بزنم به اون کله اش؟» مادرش رو ترش می‌کند و با لحنی شماتت بار به دخترش می‌گوید: «عزیزم، آدم به باباش احترام می‌ذاره». ولی بعد از مکثی متفکرانه ادامه می‌دهد: «خب، حالا چه جور قلوه سنگی؟» به دنیای دابلیو. سی. فیلدز خوش آمدید. دنیایی که شیر ملاطفت و مهربانی بشری، بریده، و بدخلقی‌های یک آدم بامزه دست بالا را گرفته است. هدف دخترک، البته، کسی نیست مگر دابلیو. سی. فیلدز، در آخرین نقش آفرینی بزرگ اش، در مأمور بانک. در اینجا دیگر، مشکلات سلامتی فیلدز روی وجنات اش هم تأثیر گذاشته ولی او به جای زانوی غم بغل زدن، از آن عیب و نقص‌ها در فیلم هایش استفاده کرده است. پسرک: «مامان، اون آقاهه رو نگاه کن، چه دماغ گنده ای داره!؟» مادر: «کلیفورد، نباید مردم رو مسخره کنی؛ خودت دلت می‌خواست یه دماغ داشته باشی اون قدر زشت و ورقلمبیده؟» شخصیت سینمایی فیلدز، مثل حقه بازهای دیگری که بازی می‌کند، خیلی هم آدم بانزاکتی است و همیشه در حال معذرت خواستن به خاطر کارهایی که می‌کند و تکه هایی که می‌اندازد. فیلدز از دنیای تئاترهای واریته می‌آمد و مأمور بانک هم حالت یک ردیف قطعه‌های کمیک را دارد. کارهایی که به خصوص با س یگار و کلاه انجام می‌دهد، با شوخی‌های کلامی اش برابری می‌کند: «با گشنگی خودمو می‌کشم؛ این تنها راه خلاصی است؛ کار مشکلی هم نیست. همین دیروز بعدازظهر امتحانش کردم.» در آخرین روزهای تمدن بشری، شاید در نهایت، با این تقسیم بندی حال و روزمان را تشریح کنند: آنانی که از دابلیو. سی. فیلدز خوش شان می‌آمد و آنها که نمی‌آمد. لذت بردن از کمیک دابلیو. سی. فیلدز، تضمین شده نیست. فقط کافی ست به احمق بازیهای سوررئال نامحتمل ترین کمدین تاریخ سینما دل بسپارید. خیرش را خواهید دید.

بازیگران

* می‌وست: ستاره معروف دهه ۱۹۳۰ که به زخم زبان هایش ش هرت دارد، مثلا در تعریف از دابلیو سی. فیلدز، گفته بود: هیشکی مث بیل نیست… خدا رو شکر.» فیلدز واقعا هم یکه بود: تنها کسی که می‌توانست در عین گرفتن دستمزدهای ۱۵۰ هزار دلاری، طاقچه بالا هم بگذارد و همه را از دست خودش دلخور کند. می‌گویند به بهانه پائین بودن دستمزد، بازی در نقش جادو گر را در جادو گر از رد کرد. عادت‌های ناجوری که داشت باعث می‌شد مدام با مدیران استودیو، تهیه کننده‌ها و بازیگرها دعوا کند و از کار اخراج شود: «تبعیضی در مورد هیچکس قائل نیستم، از همه به یک اندازه بدم می‌آید.»

* دابلیو. س ی. فیلدز، با نام اصلی ویلیام کلود داکنفیلد، برای فرار از دست پدری خشن، در یازده سالگی از خانه فرار کرد. شکم گرسنه می‌خوابید و چندبار کتک سختی که خورد به ور آمدن و باد کردن دماغ معروف اش منجر شد. عکس هایی که از جوانی فیلدز باقی مانده، مرد خوش تیپی را نشان می‌دهند که در تردستی مهارت زیادی داشت؛ استعدادی که باعث شد در تئاتر واریته مشهور آن دوران، زیگفیلد فولیز، به ستاره ای تبدیل ش ود. بازی اش در نمایش پیاپی در برادوی مورد توجه دیوید وارک گریفیث قرار گرفت و استخدام شد تا در فیلم گریفیث، سلی خاک اره (۱۹۲۵) بازی کند. فیلدز پس از مدتی همکاری با کمپانی مکسنت [که طی آن در تعداد زیادی فیلم کوتاه، از جمله دندانپزشک (۱۹۳۱) بازی کرد به کمپانی پارامونت رفت. او تحت قرارداد پارامونت در فیلم‌های معروفی چون این یه هدیه است (۱۹۳۴) و مردی روی بند سیرک (۱۹۳۵) بازی کرد. کمپانی مترو که از بازی چارلز الوتون در نقش آقای میکابر در کلاسیک چارلز دیکنز، دیوید کاپرفیلد، راضی نبود، فیلدز را راضی کرد تا جای او را بگیرد. او در دیوید کاپرفیلد، یکی از بهترین بازی‌های زندگی اش را ارائه داد؛ اگرچه فیلدز که کارش اصولا بداهه پردازی بود، حتما احساس می‌کرده فیلمنامه دست و پایش را بسته است. او معمولا با نام‌های مستعاری چون ماهاتما کین جیوز، چارلز با گل و اوتیس کریبل اوبیس، دیالوگ‌های خودش را می‌نوشت. در چیکادی کو چولوی من (۱۹۴۰)، فیلدز و می‌وست، هر کدام، دیالوگ‌های خودشان را نوشتند. می‌وست، بداخلاقی‌ها و عادات ناجور فیلدز را تحمل نمی‌کرد و می‌خواست فیلم هر چه زودتر تمام شود؛ نتیجه به قول پالین کیل، یکی از بامزه ترین و بدترین فیلم‌های تاریخ سینما از کار درآمد. بعض از دیالوگ‌های بامزه فیلدز در فرهنگ عامه جا افتاد و هنوزه زبانزد مردم است. حتی زمانی که پرزیدنت رونالد ریگان از سوء قصدی جان سالم به در برد، توی بیمارستان، یکی از آنها را تحویل خبرنگارها داد: «اینجا بد نیست، ولی فیلادلفیا بهتر است». فیلدز در روز کریسمس (عیدی که از آن خوش اشی نمی‌آمد) در گذشت.

پشت صحنه:

گروچو مارکس تعریف می‌کرد که فیلدز در دوران بازنشستگی، توی ایوان خانه اش می‌نشسته و با تفنگ بادی به طرف عابرها شلیک می‌کرده است.

دابلیو. س ی. فیلدز صدها حساب بانکی در سراسر دنیا باز کرده بود و حتی حسابی هم در یکی از بانک‌های آلمان در دوران نازی داشت: «فردا را چه دیدی، شاید حرامزادها جنگ را بردند…)

جملات قصار دابلیو. سی. فیلدز

بچه ها، بهتر است نه دیده شوند، نه صدایشان شنیده شود؛ هیچ وقت.

اگر در تلاش هایت موفق نشدی، از پا ننشین و دوباره و سه باره سعی کن. ولی اگر موفق نشدی، بی خیال، برای چی خودتو اذیت کنی؟

رابرت لوئیس تیلور (نویسندهٔ زندگی نامه دابلیو. سی. فیلدز):

تنها هدف اش ظاهرا این بود که هر ضابطه و قاعده مرسومی را زیر پا بگذارد و برای همه حداکثر مشکل و گرفتاری را به وجود آورد.»

نظر منتقدها

فیل فریمن (کالتر واچر نت): «ضرباهنگ کمیک و لحظات خنده دارش، هنوز شورانگیز است و برتر از بسیاری از فیلم هایی که در این بیست سی سال اخیر ساخته شده اند.»

راجر ایبرت (شیکاگو سان تایمز): «در فیلم‌های فیلدز، قطع‌های ناگهانی و پرداختن به صحنه ای که هیچ ربطی به صحنه قبل ندارد، امری عادی است. در مقایسه، حتی پیرنگ فیلم‌های برادران مارکس هم از لحاظ ساختاری، شاهکار جلوه می‌کنند. قطعه ای کمیک جایش را به قطعه کمیک دیگر می‌دهد و هیچ تلاشی هم نشده تا جور باشند و یا قدری واقعی بزنند.»

خلاصه داستان

اگبرت سوزه (دابلیو. سی. فیلدز) نمونه ای است از یک مرد مؤدب طبقه متوسط، که ساعات بیداری اش را در کافه سر نبش (قهوه خانه «بچه گربهٔ سیاه») می‌گذراند و به شدت از دست زن غرغرویش، آدل (ادوین دل ریو)، مادرزن عفریتهاش، خانم هرمیسیلیو برانچ (جسی رالف) و دو دختر تخس اش، آگاتا و میرتل (کورا ویترسپون و اونا مرکل) فراری است. اما زبان تند و تیز اگبرت باعث می‌شود برای مدتی کوتاه از کنج قهوه خانه به در آید و به عنوان کارگردان سینما استخدام شود. او موفق می‌شود یک کمدی جمع و جور و مجلسی را به یک حکایت پرریخت و پاش و فوتبالی تبدیل کند و به همین خاطر بلافاصله از کار اخراج می‌شود. سپس، در حالی که منتظر اتوبوس است، سارقین بانک به او تنه می‌زنند و نقش زمین اش می‌کنند ولی تصادفا باعث دستگیری یکی از دزدها می‌شود. همین موضوع توجه مدیر بانک را جلب می‌کند و بنابراین او را به عنوان کارآگاه بانک استخدام می‌کنند. او مچ داماد آینده اش را به خاطر اختلاص می‌گیرد، ولی با معطل کردن بازرس بانک، داماد را نجات می‌دهد و بعد، مانع یک سرقت دیگر از بانک می‌شود و بدین ترتیب، قیمت سهام بانک را بالا می‌برد. در پایان هم، ثروت هنگفتی به جیب می‌زند و محبوب اعضای خانوادهٔ نامحبوب اش می‌شود.

کارگردان

ادوارد اف. کلاین، کارگردان مأمور بانک، فقط دوربین را آنجا گذاشته و از بازی‌ها فیلم گرفته و در واقع، دابلیو. سی. فیلدز فیلم را ساخته است. سکانس تعقیب و گریز پایان فیلم، بر روی آن جاده‌های کوهستانی، چنان قلابی می‌زند، که خودش به یکی از بامزه ترین سکانس‌های فیلم تبدیل شده. ولی تکه هایی از آن، تأثیرش را روی کمدی‌های بعدی، به خصوص، تازه چه خبر دکتر جون؟ (۱۹۷۲) پیتر باگدانوویچ نشان می‌دهد. کلاین کار سینما را در ۱۹۱۳ با بازی در سری کمدی‌های پاسبانی مکسنت آغاز کرد. وی سپس ۵۰ تایی فیلم کوتاه کمدی ساخت تا این که سرانجام در چیکادی کوچولوی من (۱۹۴۰)، در یک رویایی نادر سینمایی، دابلیو. سی. فیلدز و می‌وست را به جان هم انداخت. بعد از کارگردانی یک کلاسیک دیگر فیلدز، هیچ وقت به یک هالو فرصت نفس کشیدن نده (۱۹۴۱)، کلاین دوباره به سینمای رده ب و ساختن فیلم‌های سریالی سینمایی مثل مگی و جیگر (۱۹۴۸-۱۹۴۷) روی آورد.

صحنهٔ فراموش نشدنی

یکی از صحنه‌های فراموش نشدنی این فیلم بامزه همان سکانس افتتاحیه اش است که شخصیت اگبرت (فیلدز) و زن، مادرزن، دختر کوچک اش آگاتا و دختر بزرگ تر و دامادش را معرفی می‌کند: صبح، اگبرت شال و کلاه کرده و می‌خواهد هر چه زودتر از خانه بیرون بزند و به همان کافهٔ سر نبش پناه ببرد تا چشم‌اش لااقل در طی روز به اعضای خانواده اش نیفتد. سیگار به لب، از پلکان خانه پائین می‌آید. ولی بلافاصله مادرزن، در ادامه غرغرهایش (از جمله این که چطور اگبرت پول‌های بچه را از توی قلک اش در می‌آورد و خرج می‌کند)، به سیگار سر صبح اگبرت گیر می‌دهد. اگبرت که غافلگیر شده، سیگار را می‌بلعد. اگبرت وارد اتاق غذاخوری می‌شود که خانواده دورش نشسته اند و بلافاصله روزنامهٔ صبح را که دختر کوچک اش در حال خواندن قسمت کارتونهایش است، از دست اش می‌قاپد. دخترش، لگدی به ساق پایش می‌زند و اگبرت مشت اش را بالا می‌برد تا توی کله بچه بکوبد. آگاتا که می‌خواهد اتلافی کند، بطری کچاپ را از روی میز برداشته و به طرف اگبرت که دارد از در خانه خارج می‌شود، پرت می‌کند. بطری به ملاج اگبرت اصابت می‌کند و دادش به هوا می‌رود. اگبرت به جای که راه خودش را بکشد و برود، در حالی که از درد به خود می‌پیچد،

گلدان بزرگ جلوی در را بر داشته و می‌خواهد آن را به طرف دختر پرتاب کند. زن و مادرزن اش جیغ می‌کشند و زن می‌گوید «اگه جرات داری اونو به طرف دخترت پرت کن، من میدونم با تو.» ولی در حالی که اگبرت، عین پرتاب کننده‌های نیزه و چکش، گلدان را عقب برده تا هر چه محکم تر و دورتر پرتاش کند، یک دفعه دختر بزرگ ترش با مرد جوانی سر می‌رسند. دختر: «دیک، این پدرمه.» اگبرت که با همان گلدان در جا خشک شده، سلام می‌کند و سپس، انگار نه انگار، گلدان را جلو می‌برد و به داماد آینده اش تقدیم می‌کند: «به به، چه جوان رعنایی…!»

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.