فیلم مریخی به کارگردانی ریدلی اسکات – معرفی، نقد و تحلیل – The Martian 2015

یک وسترن فضایی، این نخستین دریافتی است که از آغاز فیلم به دست می‌آید نماهای دور از مریخ، نماهایی از تپه‌ها و کوه‌هایی در مریخ که یادآور نماهای مشهور فیلم‌های جان فورده است خبری از تنهایی عمیق را القا می‌کند

نگاه تعبیری

اگر اجازه بدهید مایلم بررسی این فیلم را به دو صورت تعبیری و تفسیر و تحلیلی انجام دهیم. بخش نخست گفتار این مقاله در بستر نقد تعبیری انجام می‌شود و سپس بر مبنای نشانه‌هایی که در این بخش نمایان می‌شود به نقد تحلیل و تفسیری می‌پردازیم. در نگاه تعبیری دو مابه ازای تاریخی در این فیلم به‌روشنی خود را نشان می‌دهد: اول فضای وسترن فیلم در آغاز و دوم فضای رابینسون کروزوئه‌ای در روند فیلم.

 فضای وسترن: جای دورافتاده‌ای در صحرای تگزاس باستانی با خود بی‌نهایت‌اش و تپه‌ها و کوه‌ها با نمود اساطیری سرخپوستان آمریکا، گوشه‌ای چند خانهٔ چوبی و چند تن که در آن به ما زندگی می‌کند؛ اسبی و اسب‌هایی و فروشگاهی و کلانتری: در این جمع بازهم آنچه خود را به رخ می‌کشد تنهایی است، از دور که نگاه کنی، آن مجموعهٔ کوچک تنهاست، آدم‌ها تنها هستند، فقط کافی است اتفاقی بیفتد؛ کسانی به آنجا حمله و غارت کنند و بکشند تا مردم آنجا را ترک کنند و یکی به هر دلیلی آنجا بماند که قهرمان فیلم یا داستان اوست که باید جور خودش را بکشد و حالا گویی کلینت ایستوودی و… در فضا شکل می‌گیرد. در برهوت مریخ، دلاورانی و نه لزوماً هفت دلاور به کمک آن قهرمان تنها می‌آیند تا نجات‌اش دهند.


خرید کتاب با ۱۰٪ تخفیف(همه کتاب‌ها)

در این نگاه جان فوردی، نماهای لانگ شات (دور) و اکستریم لانگ شات (خیلی دور) از مریخ، شبیه هیچ فیلم دیگری نیست؛ نه شبیه جنگ‌های ستاره‌ای است نه شبیه فیلم‌های علمی تخیلی مبتنی بر اصالت علم، و نه شبیه تصاویر لزوماً مستند ناسا. بلکه این نماهای گاه نزدیک، دور و خیلی دور، احساس سرزمینی را تداعی می‌کند، به مکانی مخوف که ممکن است چند لحظه بعد جانوران و آدم‌هایی با دست و پا و بناق لزج پیدایشان شود تا وانتی قهرمان تنها مانده را بخورند یا سفینه‌ای از ناکجا بیاید و مثلاً بخواهد مغز انسان زمینی را آزمایش کند تا ببیند آنجا چه خبر است. داستان فیلم توگویی روی زمین اتفاق می‌افتد. چند کاوشگر و دانشمند ناسا در مریخ مشغول جمع‌آوری نمونه سنگ و خاک مریخ هستند تا با خود به زمین ببرد. اگرچه این حقیقت علمی به ادعای ناسا در اخبار و عکس‌ها بسیار پیشرفت کرده است، امروز حتی در مریخ جنگل، تصویر زن، و احتمال وجود آب را از طریق عکس‌ها و… کشف کرده‌اند یا به وجودشان نگاهی مشکوک به‌یقین دارند. از طریق مانیتور کنترل مرکزی داخل پایگاه “هَب” که به مرکز کنترلی ناسا و دوربین‌های رسد بین‌المللی وصل است پی می‌برند که طوفانی بسیار بزرگ درراه است و علائم نشان می‌دهد که به‌احتمال زیاد هیچ‌چیز در برابر آن طوفان دوام نخواهد آورد. پس به دستور فرمانده همه باید به موشک فضاپیما برگردند و مریخ را ترک کنند. اگرچه همه با این تصمیم موافق نیستند اما فرمانده ریسک نمی‌کند و دستور قطعی است. در تاریکی شب و بادهای تند سرآغاز طوفان از پایگاه پژوهشی (هب) به‌سوی فضاپیما حرکت می‌کنند، ناگهان شئی‌ای به‌شدت با یکی از فضانوردان برخورد کرده و او را تا مکانی نامعلوم پرتاب می‌کند. طبق گزارشات دیجیتال کنترل وضع افراد و اکسیژن و… پی می‌برند که مارک وانتسی (مت دیمون) ظرف چند ثانیه خواهد مرد. چون پارگی در لباس او و خروج اکسیژن گزارش می‌شود. از شش فضانورد پنج نفر به ایستگاه فضایی هرمس بازمی‌گردند تا به کمک آن به زمین برگردند.

صبح روز بعد طوفان آرام‌گرفته و واتنی برخلاف تصور شده است. فرورفتن میلهٔ کوچک آنتن یکی از بشقاب‌های ماهواره در شکم و پارگی در لباس باعث خروج اکسیژن شده است، اما خون‌مردگی و لباس‌های پر لایه مانع خروج همهٔ اکسیژن شده وقتی وانتی به هوش می‌آید ا اکسیژن در سطح بحرانی است. واتنی به‌سختی خود را به (هب) می‌رساند. لباس‌اش را درآورده لایه‌های زیرین را با قیچی می‌برد، میله را از شکم بیرون می‌کشد و پشت میز لوازم جراحی و کمک‌های اولیه می‌نشیند و یا پنس بریده کوچک آنتن را که در شکم مانده بیرون کشیده و محل زخم را بخیه می‌زند. این نما بسیار شبیه بیرون آوردن گلوله از تن، توسط بسیاری از قهرمانان وسترن و البته فیلم‌های معاصر است. پس‌ازآن که واتنی سلامت خود را بازمی‌یابد کشمکش ادامه حیات و رؤیای بازگشت به زمین در او قوت گرفته و سعی می‌کند نخست زنده بماند. غذای داخل ایستگاه در برابر زمان نامعلوم حیات او حتی یک وعده هم نیست. از سویی در فکر ارتباط با زمین است. آن‌طرف در زمین و در ناسایی پی می‌برند تحرکاتی در ایستگاه “هب” رخ‌داده و به این نتیجه می‌رسند که وانتی زنده است. او همچون کابوی تنهایی برای زنده ماندن هر کاری می‌کند و گاهی سوار بر اسب خودش با همان تنها خودروی موجود در مریخ، برای شناسایی موفقیت به این‌سو و آن‌سو می‌رود. ازاین‌پس مفهوم مطلق تنهایی است که لایه‌لایه خود را نشان می‌دهد. این تنهایی وقتی قوت می‌گیرد که فیلم در پارهٔ دوم‌اش مدام به زمین و ناسا می‌پردازد. نماهای تقریباً ناب و تازه از تنهایی واتنی در مریخ، به این مفهوم قوت می‌بخشد. در ادامه داستان بالاخره واتنی توسط فرمانده‌اش نجات می‌یابد.

رابینسون کروزوئه در فضا: مریخ همچون جزیره‌ای است در بیکران کهکشان دورافتاده‌ای در آن گرفتار آمده است، طوفانی باعث می‌شود واتنی روی ماسه‌های مریخ بیهوش افتاده، سپس به هوش آمده و باقی داستان این اتفاق از پسی یک طوفان به وقوع می‌پیوندد. داستان رابینسون کروزوئه هم همین‌طور است و بارها در سینما از این ایدهٔ فوق‌العاده بهره‌برداری و روایت‌های گوناگونی از آن ارائه داده‌اند. واپسین اثر با تأکید بر تنهایی انسان در چنین شرایطی فیلم زندگی پی است و فیلم کشتی‌شکسته با بازی تام هنکس هم به این ایده به‌طور آشکار می‌پردازد.

اگرچه در فیلم مریخی سعی شده هیچ نشانه‌ای از تداعی داستان کروزوئه ایجاد نشود، اما در اواخر فیلم که وقتی خسته و مانده از هر کاری خود را رها می‌کند و به دلیل کمبود غذا و ویتامین‌های کافی لاغر و تکیده می‌شود و موهای سر و صورت‌اش بلند می‌شود. اینجا تنها نشانهٔ آشکار تداعی رابینسون کروزوئه است و اما ماهیت ایده یکی است با این تفاوت که رابینسون کروزوئه ازنظر سمبلیک، نماد انسان معاصر زمان خویش است که به کمک دانش، علم و سوادش می‌تواند برجهان ناشناخته و دور از تکنولوژی و زیست شهری، غلبه کند و برای خودش زندگی راحتی نزدیک به زندگی شهری فراهم آورند. اگرچه در ظاهر داستان رابینسون کروتونه داستان مقاومت و توانایی انسان در برابر بحران‌هاست اما این داستان به‌شدت ذهنیت نژادپرستانه و استعماری هم دارد. تنها فضیلت رابینسون در جزیره این است که وقتی کم‌کم به قدرت می‌رسد و با بافتن سیاه‌پوستی گمشده مثل خودش، که او را “جمعه” می‌نامد، درنهایت جزیره را مبدل به مستعمره‌ای می‌کند و بازهم از آزادی استبداد می‌سازد. او نه با خاک و نه با جزیره، که در خاک و در جزیره همچون رئیس‌جمهوری با صاحب قدرتی خودخواه زندگی می‌کند که از تاریخ علم فقط تکنولوژی را به‌عنوان ابزاری برای راحت زیستی با خود به جزیره می‌آورد و از تاریخ انسان، برده‌داری را اجرا می‌کند که توگویی خصلتی سفیدپوستانه است، اما بحرانی ناگهانی او را فرامی‌گیرد و در وضعیتی کاملاً ویژه قرار می‌دهد. آن‌هم پس از بافتن “جمعه” آن وضعیت بحرانی جدید وضعیت زبان و ترجمه است رابینسون با آگاهی و دانش بیکران‌اش در نشست با “جمعه” یعنی تنها همنوع خود، حتی یک‌لحظه هم انسانی روشنفکر نیست. همه تلاش او در بسترهایش از زبان و ترجمه جهان، برای جمعه سیاه‌پوست، نه لزوماً برای رشد و آگاهی است بلکه بیشتر با این قصد نظام آموزشی‌اش را بنا می‌کند تا هر چه‌بهتر “جمعه” را به خدمت درآورده “جمعه”، زبان او را بیاموزد تا خواسته‌هایش را درک و فهم کند و بیشتر در خدمت فرمایشات او باشد. این جزیره نمادین است در زندگی ما، جایی که کشتی‌شکستگانی سرگردان ناگهان در آن قرار می‌گیرند، و فرقی نمی‌کند چه مقام اجتماعی فرهنگی برگذشتهٔ خود داشته باشند، وقتی در این شرایط قرار می‌گیرند با سعی می‌کنند به هر ترفند عقل و تجربه به حیات خودسامان بدهند، یا اگر در سر راهشان کسی قرار بگیرد، آن را مبدل به “جمعه” ای بکنند در کسوت خدمتگزار یا برده و در عالی‌ترین شکل‌اش، مرید و شاگرد و دوستار و هوادار و فراخواه و فدایی برای خود بسیج کنند و در قاموس کوچک دانش و موقعیت “خودشاهی” کرده و حکومتی راه بیندازند.

در فیلم مریخی، اما از آنجایی که هیچ جنبنده‌ای جز واتنی در مریخ وجود ندارد. او هم پادشاه خود است و هم بردهٔ خود، دومین نشانهٔ رابینسون کروزوئه‌ای در فیلم مریخی، “زبان” و ترجمه است. واتنی که هیچ راه ارتباطی با زمین ندارد، پس از یافتن یک پیام‌رسان قدیمی که در زیرخاک مدفون کرده‌اند، سعی می‌کند توسط نشانه‌های زبانی با ناسا تماس برقرار کند که عاقبت این عمل را از طریق اعداد ریاضیات و تبدیل آن به حروف انجام داده و ارتباط اولیه را نه با «جمعه» که با زمین برقرار می‌کند و عاقبت نجات می‌یابد.

نگاه تفسیری

در این بخش سعی می‌کنیم در حد توان از صورت داستانی فیلم مریخی و یا به عبارتی نگاه تعبیری به فیلم فراتر رفته و بر مبنای نشانه‌های فیلم به‌سوی معناهای متنوع منتج از آن نزدیک شویم. در این بخش به کمک شما نیاز دارم. اینکه با دانش خود مرا از پرحرفی نجات دهید. نخست باید بگویم این فیلم با مشاوره یکی از دانشمندان ناسا ساخته‌شده است. از طرفی فیلم با استقبال خوبی هم مواجه شده است. تقریباً در اغلب سطوح مخاطبان. فیلم مریخی را بهترین فیلم سال دانسته‌اند. طی تفسیر فیلم خودبه‌خود دلیل این توجه و توفیق را درخواهیم یافت مریخی در حقیقت یک پروژهٔ مفهومی جهان‌شمول است. نگاهی دوباره به اهمیت انسان در زمانه‌ای که «انسان» رفته‌رفته اصالت‌اش را از دست می‌دهد و پول و قدرت جای آن را می‌گیرد. اسکات پیش‌ازاین هم به مفاهیم جهان‌شمول و انسان شمول پرداخته است، حتی در بعد منطقه‌ای و دینی، فیلم ملکوت آسمان‌های او که به دو و نیم‌قرن جنگ‌های صلیبی می‌پردازد، در حقیقت هشدار و پیش‌بینی تکرار چنان وضعیتی در خاورمیانه بود که امروز شاهد آن هستیم. حضور داعش/ مسیحی/ شیعه/ سنی /عرب، روسی، فرانسوی، انگلیسی، آمریکایی، ایرانی و عراقی. در این جنجال سیاسی هیچ‌چیز اهمیت ندارد جز نفت، قدرت و ایدئولوژی، حتی بحث دین هم مطرح نیست دین هرگز به‌اندازهٔ ایدئولوژی خطرناک نبوده است. و امروز تقریباً اوج قدرت گرفتن ایدئولوژی‌های منتج از دین و غیر دین است. آنچه در این قصاب‌خانهٔ نو خاورمیانه، اهمیت ندارد انسان است و آنچه مهم است، نفت است و سوداهای دیگر، اسکات در آن فیلم به این روزها می‌اندیشید و اگرچه بر مبنای تاریخ روایت صلح اندیشانه خود را به فیلم تحمیل می‌کند تا شاید از پس این هشدار و یادآوری قدرتمندان و مردم جهان را به صلح و دوستی و همزیستی دعوت کند. اما متأسفانه کسانی که جیب‌شان و چشم و گوششان از نفت و پول و قدرت پرشده هرگز این صدا را نمی‌شنوند و بلکه نمی‌خواهند بشنوند باری، مریخی هشدار و یادآوری دیگری از کارگردان متعهد به هنر و انسان است. فیلم مریخی، با همه توان‌اش به دفاع از فردیت انسان می‌پردازد تا جایی که یک نفر، تنها یک نفر از میلیاردها انسان که در کرهٔ مریخ جامانده به پروژه و موضوعی بین‌المللی تبدیل می‌شود. این درست است که فیلم بر اساس رمانی به همین نام نوشتهٔ اندی ویر ساخته‌شده و باز این ادبیات است که پیش از سینما به این مهم پرداخته، اما آنچه باعث جهان‌شمولی این مفهوم می‌شود، میان آن در زبان سینماست جالب این است که اغلب دانشمندان و پژوهشگران و مسئولان پروژهٔ مریخ از ملیت‌های مختلف شکل‌گرفته است. سیاه‌پوست زردپوست

، شرقی، خاور دور و یک نکتهٔ اعتراضی در اینجا مطرح می‌شود که در ناسا، مسئولیت پروژهٔ مریخ تا جایی که رسانه‌ها اعلام کرده‌اند. اغلب ایرانی و از دیگر ملیت‌ها هستند. با توجه به مشاور بزرگ این پروژه که یک دانشمند از ناساست، و فیلم بر مبنای مستندات هم ساخته می‌شود، اما هیچ اسمی از یک ایرانی نیست. مسئول پروژه مریخ یک هندی تبار است. طبیعی است که جنبه‌های سیاسی در این نگره نقش دارد. در سینمای هالیوود البته حذف ایرانی مسبوق به سابقه است مریخی فقط داستان یک کابوی تنها و رابینسون کروزوئه تنها نیست، بلکه هر دو در شخصیت و آشتی دانشمند گیاه‌شناس و فضانورد آمریکایی، با خصوصیت فردی فرهنگی یک آمریکایی، باعث خلق شخصیت تازه‌ای شده است که کاملاً قابل‌باور است اغلب، آمریکایی‌ها در اکنون زندگی می‌کنند و آنچه برایشان اهمیت دارد، آینده است.

شاید بتوان گفت این‌یک خصیصهٔ انسان غربی باشد. حال فرض کنید این شخصیت «مارک وائنی» یک روس با ایرانی با هندی یا چینی بود. شک نکنید داستان فیلم در لحظات تنهایی واتنی به‌سوی کشف و شهود، فرهنگ و فلسفه اتفاق می‌افتاد و فیلم ابعاد معنوی خاصی هم پیدا می‌کرد. اما گویا انسان غربی، هر جا که برود حتی مریخ، موسیقی دیسکو یا جاز خودش را می‌برد و سعی می‌کند همان‌گونه زندگی کند که در خانه و شهر خود تنها جنبهٔ مشترک در زندگی یک واتنی غربی با یک واتنی روس، ایرانی و باور به دین است واتنی در تنهایی خود به خدا پناه می‌برد اما در سکانس گفتار درونی‌اش با صلیب مسیح، این گفتار با هیچ مناسک مقدسی همراه نیست، حتی او به شکل کلاسیک کلیسایی به‌عنوان یک مسیحی، در برابر خداوند زانو نمی‌زند، بلکه روی تخت‌اش دراز کشیده و از خدا کمک می‌خواهد. رفتاری خودمانی با امری مقدس. خدا در آسمان‌ها نیست، چون وقتی واتنی غربی در زمین دعا می‌کرده، به آسمان نگاه می‌کرده، جایی که مریخ هم در آن چشم‌انداز هست، اما حالا از مریخ به کجای آسمان و کهکشان نگاه کند؟ او در دل کهکشان است، پس خدا نزد اوست پس همچون «شبان» مولوی در مثنوی، بی‌هیچ آداب و ترتیبی باخدای دوست حرف می‌زند و از او یاری می‌طلبد این انسان غربی، واتنی، مدام به خوردن و غذا فکر می‌کند و در اغلب موارد مشغول خوردن است. درحالی‌که می‌توانست به‌عنوان یک انسان مسیحی، مثلاً به روزه مسیح‌وار هم‌فکر کند. اما چنین بینش دینی در او وجود ندارد. خدا فقط برای این وجود دارد که وقتی گرفتار می‌شویم از او کمک بخواهیم. تأکید بیش‌ازحد به خوردن به این دلیل است که بگوید واتنی بدون غذا خواهد مرد، خب این امری طبیعی است. این تأکید به نظر کمی زیاد است. او هدف‌اش از «خوردن» و تهیه غذا را شبیه‌سازی وضعیتی می‌داند که در زمین داشته است. تقریباً همان رفتار را هم دارد، طوری زندگی می‌کند که توگویی در مریخ نیست، می‌رقصد، مدام موسیقی گوش می‌دهد، حمام می‌رود، و مدام دهان‌اش می‌جنبد به‌خودی‌خود این رفتار همان‌طور که گفتم، ریشهٔ فرهنگی دارد، اما «چشم اسفندیار» این برخورد با شخصیت به اینجا می‌رسد که روند تحمل گرسنگی واتنی در فیلم دیده نشود و ما ناگهان با واتنی مواجه می‌شویم که وقتی از حمام می‌آید، لاغر و تکیده شده و موهای سر و صورت‌اش بلند شده و هیبت رابینسون کروزوئه‌ای پیدا کرده است که متأسفانه در استفاده از بدل، واتنی لاغر، این روند، قابل‌باور نیست. صحنه‌های لاغر شدن واتنی و پرهیز از نشان دادن صورت مت دیمون و نوع تدوین که تمام سعی‌اش را کرده تا باورپذیر جلوه کند، اما این‌طور نیست. این صحنه‌ها تصنعی ازکاردرآمده است. قسمت کردن نان و سیب‌زمینی به وعده‌های یک وعده برای سه روز و نه سه وعده برای یک روز، هم کمکی به روند تحمل و ناتوانی واتنی درگذر زمان را توجیه‌اند. برخلاف متیو مک‌کوتاهی در فیلم میان ستاره‌ای کریستوفر نولان، گویی واتنی تا چیزی نخورد فکرش کار نمی‌کند کمبود غذا مسئله‌ای بدیهی است و تصور می‌کنم نیازی به این‌همه تأکید ندارد. همین امر باعث شده است ما چیزی از درونیات و اندیشه‌های یک دانشمند و فضانورد درنیاییم.

نجات “جان واتنی”، لزوماً نجات سمبلیک جان «انسان» نیست، بلکه نجات جان مارک واتنی است همین و بس. مردی دانشمند گیاه‌شناس، فضانورد، متخصص، شوخ‌طبع، که لحظات کمدی خاصی هم در فیلم ایجاد می‌کند، همه و همه او را مبدل به آدمی سطحی می‌کند، درست برخلاف فیلم‌های مشابه همچون میان ستاره‌ای، جاذبه کشتی‌شکسته و سؤالی که پیش می‌آید این است که آیا اگر به‌جای مارک واتنی، مثلاً یک سیاه‌پوست یا یک دانشمند غیراروپایی یا غربی بود بازهم ناسا و همه کشورها و مردم جهان، آن‌طور که فیلم ادعا می‌کند، برای نجات‌اش به تکاپو می‌افتادند؟ نمی‌دانم، شاید بله.

اوائنی برای بقا تنها چیزی که دارد کشت سیب‌زمینی است، او همان کاری را می‌کند که رابینسون کروزوئه می‌کند، استفاده از علم برای نجات. از اینجاست که فیلم به یکی از بهترین عناصر حیاتی انسان تأکید می‌کند: خرد». اینجا جای شمع روشن کردن و عود سوزاندن و کتاب مقدس خواندن نیست، جای استفاده از مهم‌ترین توان بشری است. «خرد» و «هوش» انسانی در تقابل با

ظلمت و سکوت و بی‌اعتنایی طبیعت. ریدلی اسکات برای از بین بردن افسردگی، انزوا و ناامیدی که اغلب در چنین بحران‌هایی آدمی را در چنبرهٔ خود می‌گیرد، به‌کلی لحن تازه‌ای به آدم و به فیلم می‌دهد، لحنی شاد و پر از جنب و جوش و جستجوی بی‌امان، هم در مریخ، هم در زمین، شوخی‌های واتنی با موسیقی به‌جامانده از فرمانده لوئیس و شوخی‌هایش با وینسنت کاپور مدیر مأموریت مریخ، شوخی‌های همکاران‌اش در «هرمس» با او و او با آن‌ها و گاه حتی متلک‌های رک و پوست‌کنده‌اش با مدیر ناسا و حتی رئیس‌جمهوری، تا جایی که رئیس ناسا در تماس تلفنی به‌نوعی از رئیس‌جمهوری دلجویی می‌کند.

شوخ‌طبعی واتنی، حتی در گزارش‌های ویدئویی هم پیداست وقتی به زمین برمی‌گردد و در نقش استاد وارد کلاس تدریس می‌شود آنجا هم این شوخ‌طبعی ادامه دارد. و مت دیمون با بازی درخشان‌اش از پس همهٔ لحظات تلخ و شیرین زندگی در مریخ برآمده است.

ازنظر فنی و علمی هم در منابع مربوط آمده است که یکی از دانشمندان ناسا که مدیر بخش علوم سیاره‌ای ناساست یعنی «جیم گرین» مشاور این فیلم بوده، چه در مراحل فیلمنامه و چه در مراحل ساخت فیلم. اما نه ناسا و نه ریدلی اسکات هیچکدام از پس یک واقعیت علمی برنیامده‌اند؛ و آن حل مسئله عدم جاذبه در مریخ و سرمای شدید است و اساساً مریخی این امر برای‌اش چندان اهمیتی ندارد، چراکه از طرفی این فیلم در راستای ایدهٔ ناسا مبنی بر تبدیل کردن مریخ به زیستگاهی جدید است تا جایی که اخیراً ناسا در صحرایی مشابه شرایط مریخ، کلبه‌ای آزمایشی ساخته و چند داوطلب به‌عنوان فضانورد به مدت یکسال قرار است همچون افراد آریس ۳ در آنجا زندگی کنند و از طرف دیگر هدف‌اش لزوماً مسئله سفر به مریخ نیست، بلکه این‌همه بهانه‌ای است برای

طرح دوباره اهمیت «انسان» و «جان انسان» که این ایده متأسفانه در حوزه سیاست پشیزی هم ارزش ندارد. اما سیاست در چنین مواقعی خود را کنار می‌کشد، لااقل در این فیلم چنین شده است. همکاری مرکز فضانوردی چین با ناسا که حتی در مواردی پیشرفته‌تر از ناسا عمل می‌کند، آن‌ها سیاست پنهان‌کاری یا رازداری علمی‌شان را قربانی انسانیت می‌کنند. همین همکاری در خارج از سینما به رابطهٔ همکاری و دوستی پنهان و جدی بین آمریکا و چین در حوزه سیاست تأکید می‌کند. چرا روسیه برای این همکاری انتخاب‌نشده است و یا ژاپن؟ شاید جناب «جیم گرین» مشاور فیلم، برای این کار توجیه علمی یا غیرعلمی داشته باشد.

این فیلم با انتخاب چین به‌عنوان همیار و همکار به‌نوعی آشتی دادن و پیوند دوبارهٔ بین چین و آمریکا زمینهٔ از بین بردن تنش‌های جدی سیاسی بین این دو کشور را در ارتباط با خاورمیانه فراهم می‌آورد.

تا جایی که منابع فیلم گفته‌اند، لوکیشن فیلم مجارستان است. فضایی غریب و عجیب که یادآور صحرای فیلم‌های جان فورد است، با جلوه‌های ویژه طراحی‌شده در فیلم، به طرز عجیبی همه‌چیز قابل‌باور است، طوفان‌ها در مریخ، یخ زدن سیب‌زمینی‌ها در کسری از ثانیه پس از خرابی اتاقک «هب» که واتنی در آنجا با خاک مریخ و تولید آب با هیدروژن و اکسیژن و کاشت و برداشت سیب‌زمینی داشته است. نکتهٔ جالب این است که واثنی نه‌فقط به‌عنوان یک دانشمند، بلکه به‌عنوان آدم، با خصلت‌های مدرن زندگی، تقریباً بیش از زندگی اهالی یک روستا در مریخ، زباله تولید می‌کند، درحالی‌که تا پیش‌ازاین، همهٔ زباله‌های انسانی و فضولات و… در بسته‌بندی‌های خاص از طبیعت مریخ دور نگه‌داشته می‌شوند و حتی زیرخاک دفن می‌شوند. شاید هم به‌طور طبیعی با هر طوفانی ممکن است این زباله‌ها زیر خروارها شن دفن شوند.

در فیلم مریخی تقریباً هیچ «بَدمَنی» وجود ندارد. مصلحت‌اندیشی مدیر ناسا قدری فضا را دچار بحران و کشمکش می‌کند، اما بدمن واقعی در این فیلم «زمان» و «فاصله» است. حتی مریخ هم چندان تهدیدی نیست، چون با امکانات موجود در «هب»، واتنی بر مشکلات طبیعی مریخ فائق می‌آید.

اینجاست که فیلم در یک هرم یا مثلث شگفت‌آور مدام در چالش است: «زمان»، «فاصله»، «انسان». با این نگره فیلم وارد حوزهٔ دیگری از معنا و مفهوم می‌شود. به عبارتی انسان همواره علاوه بر خواست‌ها و شرایطی که خود به هر دلیلی برای زندگی فراهم می‌آورد که باعث نگرانی‌ها و بحران‌های زیستی‌اش می‌شود، دو عنصر مهم همواره و همواره او را در چنبرهٔ خود گرفتار کرده و می‌کند، چه در صحرای نوادا باشد، چه در کویر لوت، چه در قعر جنگل‌های آفریقا و چه در ماه و مریخ: «زمان» و «فاصله» مبارزه‌ای بی‌امان بین انسان و زمان و فاصله بوده و هست. این مبارزه در دو عرصهٔ درونی و بیرونی ادامه دارد. یعنی بین

انسان و خودش در دل زمان و فاصله، همواره بین انسان و درون خودش فاصله هست، بین انسان و آینده فاصله هست، در عین حال زمان فرصت ردن این فاصله‌ها را به ما نمی‌دهد. انسان همواره در فاصله بین ودن و انسان‌بودن، بین تن و روح، بین خود و خویشتن، بین خود و دیگری قرار دارد. آنچه باعث می‌شود این فاصله به‌طور پیوسته وجود داشته باشد، زمان است. آن هم «کوتاهی زمان» برای انسان، نه برای تاریخ و نه در هستی. در هستی زمان تا بینهایت ادامه دارد. چیزی که گاه به نام ابدیت از آن یاد می‌کنیم. انسان از آدمی به انسان تبدیل شده است، با کشف خرد، ایمان و علم. در این وضعیت جدید انسان مدام می‌خواهد گردن زمان و فاصله را بشکند، با اختراع، هزاران وسیله از تلفن بگیرید تا جت، موشک، صوت، انتقال صدا، تصویر و پیام و… همین امر باعث شده است بشر امروز فکر کند که همیشه فرصت کم است و زمان به سرعت دارد طی می‌شود و ما اگر نجنبیم، عقب می‌افتیم. این اندیشه حتی در روش کشاوزی و دامداری ما نیز تأثیر گذاشته است؛ میوه‌ها، سبزیجات، مرغ، گوسفند و.. همه می‌بایست مثل قارچ سریع رشد کنند. با انواع هورمون‌ها و کودهای شیمیایی و… اما در مریخ، زمان طبیعت زیر بار این امر نمی‌رود، سیب‌زمینی‌ها نه ظرف یک یا دو هفته، بلکه از روز کاشت تا برداشت همان مسیر طبیعی و روند رشد زمینی خود را طی می‌کنند تقریبا نزدیک به ۵۰ روز.

آنچه باعث نگرانی دانشمندان و مسئولان ناسا و واتنی است، «زمان» است. امکان زنده ماندن واتنی تا ۴ سال دیگر، زمان مأموریت بعدی «آریس ۴» که در مریخ فرود می‌آید، غیرممکن است، زمان شب و روز در مریخ با زمین فرق دارد؛ هر شبانه روز در آنجا ۲۴ ساعت و ۳۱ دقیقه است. قرار گرفتن زمین و مریخ در وضعیت مناسب برای پرتاب موشک کمکی و هر نوع عملیاتی مستلزم این هماهنگی در منظومه شمسی است، یعنی نزدیک‌ترین فاصله بین زمین و مریخ در گردش به دور خورشید و… همه و همه در کارند تا بر این دو پیروز شوند.

اما به نظر می‌رسد نخستین چیزی که می‌تواند این همه را ممکن کند، درک خود و کشف دیگری در خود است یعنی مواجهه آدم با انسان در درون خویش. کاری که مت دیمون یعنی مارک واتنی انجام می‌دهد یا ناخودآگاه به شناخت آن می‌رود. دو عنصر زمان و فاصله به سرعت خود را نشان می‌دهند، برای مبارزه با این دو عنصر بشریت در طول قرن‌ها هزینه‌های زیادی داده است تا چه برسد به یک نفر آن هم در مریخ. واتنی در ایستگاه «هب» با دیگری‌هایی در درون خود آشنا می‌شود. با کشف این دیگری‌هاست که او دیگر تنها نیست. دیگری‌هایی که در طول زمان عمرش در خود خلق و پرورش داده است، که به طور ارثی یا ژنتیکی به او رسیده است. ورزیدگی بدن، تحمل زخم و درد، عشق به زندگی، توان غلبه بر مرگ، بیرون کشیدن چهرهٔ سرخوشی و امیدواری از درون خود، فرو کشتن چهرهٔ ناامیدی و انزوا، بهره‌برداری از تجربه‌های بشری، کشاورزی، و در یک کلام علم. موقعیت‌شناسی جغرافیایی، سرشماری روزها و شبها و غذای باقیمانده، که آغاز غلبه بر زمان است.

آن‌سو در زمین و دوستان‌اش در فضاپیمای هرمس، هم در همین شرایط قرار می‌گیرند، اما آنچه باعث نجات واتنی می‌شود کشف چهرهٔ دیگری و چهرهٔ متفاوت خود است؛ به عبارتی کشف چهرهٔ دیگری، نیروی متعادل کننده را به آنها باز می‌گرداند، آن نیرو، نیروی اخلاقی است. نیروی اخلاقی و یافتن و به کاربردن آن جهان را متوازن و هماهنگ می‌کند، مثل قدرت هسته‌ای، قدرت هسته‌ای در جهان امروز، برخلاف تصور عامل توازن قدرت‌های سیاسی است تا زمانی که یک کشور با دو سه کشور دارای نیروی هسته‌ای باشند، تهدید وجود دارد اما وقتی همه کشورها دارای این قدرت باشند، نوعی توازن اخلاقی به وجود می‌آید. البته اگر این قدرت به دست دیوانگان و اوباش نیفتد.

باری! کشف این نیروی اخلاقی با سویهٔ اهمیت دادن به انسان همه را رفته رفته در فیلم در وضعیت مناسب قرار می‌دهد و نجات واتنی، محصول توازن و هماهنگی بین همهٔ نیروهای انسانی در مرکز ناسا، در مرکز فضایی چین، در هرمس، در «هب» است عاقبت این گروه کوچک، می‌توانند زمان و فاصله را از حرکت انداخته و فلج کنند. این دستاورد مهم بشری است. ما هر یک در زندگی خود به هر وسیلهٔ مدام در تلاش فلج کردن این عنصر هستیم تا با آفریدن زمان و فاصلهٔ تازه به زندگی‌مان سروسامان بدهیم. اگر چه در نهایت به دلیل پایان عمر، برندهٔ نهایی، زمان و فاصله است. اما آن سوی این مبارزه دیگر مطرح نیست.

مارک واتنی در تنهایی خود با چهره‌های متفاوت و یا متنوع خود روبه رو می‌شود، با آنها کنار می‌آید یا از آن عبور می‌کند. یکی از مهم‌ترین چهره‌های او، چهرهٔ درماندهٔ رابینسون کروزوئه‌ای اوست وقتی دست از رسیدگی به خود بکشیم، رابینسون کروزوئه درونمان رشد می‌کند، لاغر و تکیده با انبوهی از ریش و پشم و موها و گرسنگی و… با این بخش رابینسونی خود قطعا انسان چندان دوام نخواهد آورد چه در مریخ، چه در جزیره‌ای دور، چه در شهر، و حتی خانه و اتاق خودمان. در فیلم لحظه‌ای که واتنی پس از فراهم آمدن شرایط برای رفتن از مریخ به سوی هرمس در آینه رابینسون کروزوئه درون خویش یا به عبارتی چهرهٔ دیگر خود را می‌بیند، اما او را از بین می‌برد. در این سکانس واتنی لزوما با ماشین ریش تراشی سر و صورت خود را اصلاح نمی‌کند، بلکه آن دیگری خود را از بین می‌برد. اگر این سکانس در آینه اتفاق نمی‌افتاد و مثلا رو به دوربین انجام می‌شد چنین برداشتی نادرست بود، اما در حال حاضر فیلم، واتنی چهرهٔ دیگر، چهرهٔ درمانده و رنج کشیدهٔ خود را تغییر می‌دهد.

نکتهٔ قابل توجه در این فیلم و در روند این مبارزه، سن و سال است. تقریبا به جز رئیس ناسا و یکی دو نفر، همهٔ دانشمندان نیروی جوان هستند؛ فضانوردان، اپراتورها و شاید این چیدمان معنای تازه‌ای را هم به ناسا و جامعهٔ جهانی القا می‌کند که نسل جوان و باهوش از راه رسیده بی‌آنکه حتما و لزوما در کسوت دانشمند، کت و شلوار و کراوات بپوشد، بلکه او حتی در شرایط درهم وبرهم و شلوغ قادر است با نوشیدن قهوه، فکرش را به کار بیندازد و راه حل نهایی نجات مارک واتنی را پیدا کند. اشاره‌ام به محاسبهٔ جوان سیاهپوست «ریچ پورنل» است که در مرکز محاسبات فضایی «آستروداینامیکس» به طور شبانه روز کار می کند، حتی همان‌جا می‌خوابد. برخورد او با رئیس خود و رئیس ناسا با نوعی شوخ‌طبعی جدی همراه است. ظاهرا پرت و پلا می‌گوید، اما مرد پنهان و مغز متفکر پروژهٔ نجات، نه مدیر ناسا نه رئیس پروژهٔ مریخ و… بلکه اوست. پیشنهاد می‌دهد هرمس با دور زدن زمین و با استفاده از گرانش زمین با سرعت به سوی مریخ برود؛ واتنی با موشک آریس ۴ پس از برقراری ارتباط واتنی با ناسا آن هم از طریق یک پیام رسان قدیمی و با استفاده از زبان ریاضی و تبدیل آن به کلمه می‌باید مسیر طولانی از «هب» تا دهانه را طی کند که این همه به یاری دانشمندان ناسا و راهنمایی آنها با تقویت خودروی مخصوص، میسر می‌شود. قرار بر این است هرمس پس از نزدیک شدن به مریخ، در فاصلهٔ محاسبه شده، سرعت‌اش را کم کند. واتنی در فضاپیمای آریس ۴ با کنترل از راه دور، به سوی هرمس پرتاب شود و آن دو در فضای معلق بین زمان و فاصله و مکان به هم برسند که این امکان با ترفندهای خلاقانهٔ واتنی و کاپیتان لوئیس و دیگران به وجود می‌آید. سکانس درخشان نجات واتنی در فضا یکی از جذاب‌ترین لحظات فیلم است، اگرچه، یادآور صحنه‌هایی از فیلم جاذبه هم هست.

فیلم مریخی با همهٔ آنچه در سینما از دیدگاه بصری به وجود آورده، در معنا و مفهوم در پی یافتن و نشان دادن مسیر یافتن مفهومی عقلانی در تفکر اخلاقی است. ترس از رسانه‌ها و تضعیف موقعیت ناسا در بین دولت‌مردان و مردم جهان، پس از اعلام مرگ مارک واتنی و مراسم تدفین صوری او و با اصرار وینسنت کاپور (مدیر پروژه مریخ) برای راه‌انداختن ماهواره پروژه مریخ و مأموریت آریس ۳، و چک کردن مکان «هب» در مریخ، وضعیت فوق‌العاده‌ای را در تقریبا غیراخلاقی ترین عمل انسانی به وجود می‌آورد. یعنی در سیاست، علم، پول (هزینه های مربوط به پژوهش های فضایی) سیاست همیشه کم مایه‌تر از اخلاق بود و در محیط سوداگری، سیاست اغلب بر اخلاق چربیده است، فقط کافی بود رئیس ناسا به دلیل مصلحت‌اندیشی مبتنی بر نوعی سیاست اجازه استفاده و راه‌اندازی ماهواره مریخ را ندهد و به خبر مرگ قطعی علمی واتنی بسنده کند، هیچ اتفاقی در دنیا نمی‌افتاد. مارک واتنی پس چند ماه در تنهایی یا می‌مُرد یا خودکشی می‌کرد، بی آنکه کسی بداند. و ناسا به کارش ادامه می‌داد و خشنودی سیاست‌بازان حامی ناسا نیز با یک عذرخواهی و مراسم باشکوه و تجلیل از مارک واتنی خاتمه می یافت.

اما خوشبختانه جنبه‌هایی از اخلاق می‌تواند به هر چیز فراموش شده و حتی مرده، حیاتی دوباره ببخشد. حال ببینیم همین امر مفهوم اخلاقی که در زمین، ناسا، هرمس، چین، خیابان‌های دنیا و… شکل گرفته آیا در مریخ هم و در نزد تنها انسان روی آن، این رابینسون کروزوئه مدرن هم کارکردی دارد؟

هیچ تضمینی ندارد که مارک واتنی اگر در مریخ جنبده‌ای از هرنوع موجودات انسانی و غیرانسانی می‌یافت، همچون رابینسون کروزوئه آن را غلام و برده خود نمی‌کرد. ابزار قدرت حتی اگر چه‌موقت در دست واتنی است، او اولین است، اولین انسان تنها و جامانده در مریخ، اولین کسی که در آنجا کشاورزی کرده، اولین کسی است که آب تولید کرده، اولین کسی است در مریخ با خودرو سفر کرده و تقریبا هر حرکتی که انجام می‌دهد، اولین نفر در جهان است که روی مریخ انجام می‌دهد. همهٔ این اولین‌ها ناخودآگاه به او قدرتی پنهان هم می‌دهد و تقریبا او هر کاری که دل‌اش می‌خواهد با توجه به امکانات انجام می‌دهد. او در روزهای پایانی زندگی در مریخ که ممکن است نجات پیدا کند، برای رفتن به دهانهٔ شیاپارلی محل مأموریت آریس ۴، ناگزیر به رعایت نکردن قوانین بین‌المللی فضایی است. یک پیمان‌نامهٔ جهانی می گوید: «هیچ کشوری نمی‌تواند برای چیزی که روی زمین نیست ادعای مالکیت کند.» بنابراین این قانون همان قانون بین‌المللی استفاده از آب اقیانوس (و دریا) است.

از دیوارهٔ مرزهای آبی که بگذریم، استفاده از آب‌های بین‌المللی برای هر کشوری مستلزم رعایت این قانون است. مریخ و ماه و فضا هم بر اساس این قانون اداره می‌شود. حال واتنی تنها می‌بایست این قانون را رعایت کند. این درست است که پایگاه «هب» در مالکیت ناساست، اما از طرفی واتنی در حقیقت، در آب‌های بین المللی قرار دارد. طبق نظر دانشمندان ۵/۴ میلیارد سال کسی در این کره نبوده، حالا او توانسته در مریخ کشاورزی کند، پس او می‌تواند مالک بخشی از مریخ باشد چون وقتی زمینی را کاشتی و محصول به بار نشست در حقیقت تو زیستگاهی درست کرده‌ای و حق مالکیت آن را داری اگر چه براساس قوانین اما حالا که واتنی قرار است با خودروی ویژه‌اش همچون کابویی سوار بر اسب در این صحرا (آب‌های بین‌المللی) سفر کند آیا به او اجازه این کار داده می‌شود؟ طبق قوانین باید به او اجازه دهند. اما او بدون اجازه این کار را انجام می‌دهد. به قول خودش حالا او اولین دزد دریایی یا غارتگر فضایی هم هست، همه حق را به مارک واتنی می‌دهیم. اگر چه عمل او طبق قوانین اخلاقی نیست، اما از منظر انسانی، رفتار او اخلاقی است. خلاصه آنکه وقتی به محل پرتاب فضاپیمای آریس ۴ می‌رسد، در یادداشتی مینویسد: «کسی که بعد از من از این خودرو استفاده می‌کنی، مراقب‌اش باش چون این جان مرا نجات داده است». و لحظهٔ رفتن به سوی فضاپیما، با حرکت کوبیدن بر لاستیک چرخ‌های بزرگ خودرو، به نوعی از آن تشکر می‌کند. حرکتی که در اغلب فیلم‌های وسترن هم دیده می‌شود. شبیه‌زدن بر پشت اسب توسط جان وین یا ایستوود در فیلم هایشان به نشانهٔ تشکر.

از طرفی همهٔ رفتار واتنی می‌تواند غیراخلاقی هم باشد. زمانی این حرکات غیراخلاقی جلوه می‌کند که شخص دیگری یا هر موجود دیگری در مریخ می‌بود که در آن صورت معلوم نبود واتنی همچون رابینسون کروزوئه آنجا را به مستعمرهٔ کوچک تبدیل می‌کرد یا نه؟! در رمان برادران کارامازوف آلیوشا می گوید: «ما در قبال همه چیز و همه‌کس مسئولیم، و من پیش از دیگران» آیا واتنی و ناسا از نظر اخلاقی (از این زاویه) این احساس مسئولیت را دارند؟ نه، آن‌ها همه‌وقت در حال صرف هزینه‌های بسیار هنگفتی هستند که می‌تواند غیراخلاقی جلوه کند. برای چه؟ برای نجات جان یک نفر؟ مگر نجات جان از دست رفتهٔ مارک واتنی چه اهمیتی دارد؟ چرا این فیلم همهٔ نیروی خود را بر نجات مارک واتنی متمرکز کرده است؟

تصور می‌کنم لزوما بحث نجات مارک واتنی مطرح نیست بلکه بحث بر سر نجات خویشتن انسان است؛ حتی نجات اخلاق در این جهان بی‌اخلاقی است. به عبارتی من بودن، مستلزم نوعی رابطه با خویشتن خویش ماست، وقتی بین من و خویشتن ما پیوندی نباشد، مثل این است که می‌خواهیم او را از سر خود باز کنیم. اگر واتنی و دیگران تلاش نمی‌کردند تا «نجات» شکل بگیرد، در حقیقت خویشتن خود را از سرباز کرده بودند. نکته اینجاست «خود بودن» واتنی، لزوما فقط برای خودش بودن نیست، چون او در جایگاه خویشتن، یک سرمایه است. یک سرمایهٔ بشری، مارک واتنی مثل هر انسان دیگری در روی زمین هر جا که می‌رود در حقیقت خویشتن خود را نیز با خود می‌برد. پس آنچه و آنکه در این فیلم نجات می‌یابد لزوما «من» مارک واتنی نیست، بلکه نجات مفهوم اخلاقی و خویشتن انسانی به عنوان یک سرمایهٔ بشری است.

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.