فیلم منهتن – داستان کلی ، تحلیل ، نقد و بررسی – Manhattan 1979

راجر ایبرت: من فراموش کرده بودم وودی آلن (Woody Allen) چه مفهوم جالبی را در منهتن به نمایش گذاشته بود- چگونه حال و هوا و زمان‌بندی آن به زیبایی میان کمدی و داستان عاشقانه حرکت می‌کند. سال‌ها بود که آن را ندیده بودم و بیشتر چهارچوب کلی فیلم، جملات بامزه، و داستان عاشقانهٔ بین یک مرد میان‌سال و یک دختر دبیرستانی را به یاد آوردم. با تماشای دوبارهٔ آن، می‌فهمم که فیلم هوشمندانه‌تر و پیچیده‌تر است و نه دربارهٔ عشقریال بلکه دربارهٔ از دست دادن است. شعرهای زیادی در موسیقی متن وجود دارد، ولی در یکی از آن‌ها خطاب به قهرمان داستان خوانده می‌شود، «آن‌ها آهنگ‌های عاشقانه می‌خوانند، ولی نه برای من.»

بخش رمانتیک فیلم مورد انتقاد قرار گرفت زیرا به نظر می‌آید آیزاک (وودی آلن) و تریسی (ماریل همینگوی) خصوصیات مشترک بسیار کمی داشته باشند. ولی تریسی دست کم‌چیزی را که مورد نیاز عشاق است، دارد، توانایی در ایده‌آل‌سازی دیگری، و آیزاک به طرز منحصربه‌فرد باشد، و آینده‌ای برای خودشان نمی‌بیند. او تریسی را ترغیب می‌کند تا برای تحصیل به لندن برود و به او تسلی می‌دهد: «تو مرا هم‌چون خاطره‌ای شیرین به یاد می‌آوری.» او نیمی از زمانشان را صرف بهم زدن رابطه می‌کند و نهایتاً موفق می‌شود، آیزاک تریسی را بعد از مدرسه به یک تریا می‌برد- مکانی که به نحوی طنزآمیز نشان‌دهندهٔ سن و سال تریسی است- تا به او بگوید که عاشق زن دیگری است، که در واقع درست نیست. تریسی می‌گوید: «من الان احساس خیلی خوبی ندارم.»

بعد از آن، آیزاک پیش یک دوست اعتراف می‌کند: «فکر می‌کنم وقتی گذاشتم تریسی برود واقعاً چیز خوبی را از دست دادم.» خوب، شاید از دست داد، و شاید هم او درست می‌گفت و هیچ آیندهٔ پذیرفتنی بین یک مرد چهل‌ودوساله (هرچند نابالغ) و یک دختر هفده ساله وجود نداشت. فیلم دربارهٔ این موضوع نیست، بلکه دربارهٔ بدگمانی و سطحی بودن روابط مدرن است و این که چقدر مهارت و چرب‌زبانی آیزاک در نجات او از احساسات حقیقی اندک است.

شخصیت او را افرادی بالغ با روابط ناقص و آسیب‌دیده احاطه کرده‌اند. همسر قبلی آیزاک (مریل استریپ Meryl Streep) او را ترک کرده تا با زنی دیگر زندگی کند و نویسندهٔ یک کتاب پرفروش است که در آن ازدواج و زندگی عاشقانهٔ خودشان را مسخره کرده؛ از آن جایی که او از ازدواج قبلی خود بسیار خشمگین است، شک داریم که بتواند رابطهٔ جدید خود را به خوبی اداره کند. یل (مایکل مورفی Michael Murphy) برای سال‌ها با خوشحالی متأهل بوده ولی با ماری (دایان کیتون Diane Keaton) رابطه داشته است. هر دو با مرد گفتن جملهٔ «برای تو این طور بهتر است» به زن‌ها، سعی می‌کنند از برقراری رابطه فرار کنند. مری به یل می‌گوید رابطهٔ آن‌ها آینده‌ای ندارد، درست بعد از این که آیزاک باید چنین چیزی را به تریسی بگوید. یا کم و بیش ماری را به آیزاک می‌سپارد، تا از عشق او رها شود («تو برایش عالی هستی»)، و سرانجام آن‌ها قبل از این که بفهمد واقعاً عاشق ماری است، ارتباط عاطفی اندکی پیدا می‌کنند.


خرید کتاب با ۱۵٪ تخفیف(همه کتاب‌ها)

هیچ یک از دو مرد نمی‌تواند حریف احساسات خود شود. آن‌ها در پشت کلمات مخفی می‌شوند ولی در رویارویی با حقایق احساسی، قدرتی ندارند. فیلم حقیقتاً راجع به عشق نه در زمان حاضر بلکه در زمان گذشته است- مربوط است به رنجی غم‌افزا، وقتی که پی می‌بریم چیز زیبایی را داشته‌ایم و آن را از دست داده‌ایم. در یک فیلم متعارف‌تر، بل و ماری زوج مرکزی خواهند بود، و آیزاک و تریسی بهترین دوست‌های آن‌ها. نویسندگان زمان شکسپیر، عشاق را همراه با شخصیت‌های کمدی که در مقابل آن‌ها قرار می‌گیرند، نشان داده‌اند. ولی آلن همواره یک کمدی رمانتیک نیست، ولی د رعوض پیچیده و گول‌زننده است. آیزاک همیشه در حال درجا زدن است، زیرا او نمی‌داند که باید به سمت ماری برود یا از او دور شود.

فیلم در عین حال سروردی است از عاشق شدن در منهتن؛ شهری که آلن عاشق آن است. نمای آغازین بسیار جذاب است، نمایی به سمت غرب از میان پارک مرکزی که در آن خورشید در حال طلوع است، هنگامی که «قطعهٔ اندوه Rhapsody in Blue» گرشوین همان کاری را می‌کند که همیشه کرده است- در ما احساسی متعالی به وجود می‌آورد. مکان‌ها مثل گلچینی از محل‌های مقدس منهتن هستند: شخصیت‌ها از گاگنهیم، و اغذیه‌فروشی‌های زابار و الین دیدن می‌کنند. آن‌ها هنگام طلوع، روی نیمکت پارک و پایین یک پل بلند می‌نشینند، کالسکه‌ای را در پارک می‌رانند، و در یک مرداب قایق‌رانی می‌کنند. آن‌ها به کنسرت و تماشای فیلم‌های هنری می‌روند، روی تخت غذای چینی می‌خورند و راکت‌بال بازی می‌کنند. الن می‌داند که ترانه‌ها، موسیقی متن زندگی ما هستند و آهنگ‌های مناسب را برای فیلمش برگزیده است و وقتی آیزاک به راه می‌افتد و به سمت دختری که سرانجام می‌فهمد عاشق او است می‌رود، «با گروه بنواز» را می‌شنویم.

تمام این مکان‌ها و ترانه‌ها بدون فیلم‌برداری عریض و سیاه و سفید گوردون ویلیس (Gordon Willis) تأثیر لازم را بر جا نمی‌گذاشتند. این فیلم دارای یکی از بهترین فیلم‌برداری‌های سینما است، و یک نمونهٔ عالی از نسخه‌های ویدئوهای خانگی است، زیرا بسیاری از آن ترکیب‌بندی‌ها از کل عرض صفحهٔ نمایشی استفاده می‌کنند. برای مثال، یه صحنه‌ای که آیزاک و تریسی در آپارتمان آیزاک با یکدیگر مکالمهٔ کوچکی دارند توجه کنید. تریسی در سمت چپ صحنه، بر روی مبل نشسته و چراغ مطالعه او را روشن کرده است. در سمت راست صحنه، پلکان مارپیچی قرار گرفته که آیزاک در تاریکی از آن به پایین می‌آید: چگونه می‌توان بهتر از این توضیح داد که تریسی به این خانهٔ بزرگ (ولی خلوت) روشنایی و حیات می‌بخشد؟

بعضی از صحنه‌ها فقط به دلیل نورپردازی ویلی مشهور هستند. برای مثال، شیوه‌ای که آیزاک و ماری در رصدخانه راه می‌روند مثل این که در میان ستارگان یا روی سطح ماه گردش می‌کنند. بعداً، هم چنان که مکالمهٔ آن‌ها کمی منحرف می‌شود، ویلی جسورانه به آن‌ها اجازه می‌دهد تا در تاریکی محو شوند و سپس دوباره آن‌ها را فقط با ذره‌ای روشنایی غیرمستقیم پیدا می‌کند.

البته دایان کیتون بعد از پدرخوانده (God Father) (1972) مشهور بود ولی در آنی هال (Annie Hall) (1977) ساختهٔ آلن ستاره شد و جایزهٔ اسکار شد. در منهتن، که دو سال بعد ساخته شد، بازتاب‌هایی از آنی در ماری هم دیده می‌شود. ولی این‌ها بیشتر از آن که شباهت میان شخصیت‌ها باشند، خلق‌وخوی شخصیتی کیتون هستند. ماری کمتر دمدمی‌مزاج است، نامتعارف بودنش کمتر تعهمدی است، بیشتر زنی است که از هوش درخشان خود همچون سپری علیه تنهایی استفاده می‌کند. او بسیار باهوش‌تر از آن است که بخواهد دردسر ایجاد کند و بسیار بی‌دقت‌تر از آن که از دردسر هم در امان باشد؛ او ه یل که ازدواج کرده است می‌گوید نمی‌خواهد او همسرش را ترک کند، او نمی‌خواهد خانوادهٔ یل را نابود کند، ولی با این حال هنوز عاشق یل است- و هیچ‌کس را در بعدازظهرهای یکشنبه ندارد که با او صحبت یا بازی کند. او عاقبت می‌گوید: «زمان بدی است.» رابطه او با آیزاک تماماً براساس انزوای مشترک آن‌ها است؛ آن‌ها کس دیگری را ندارند تا با او تماس بگیرند.

این اولین نقش معتبر ماریل همینگوی بود و همین اجرا بود که او را کاندید جایزهٔ اسکار کرد. او مثل شخصیتی که ر فیلم داشت، در شرف هجده‌سالگی بود. اجرای او بسیار صریح و ساده است و مستقیماً در مرکز موضوع قرار می‌گیرد. جثه‌اش نقش جالبی را در فیلم ایفا می‌کند. او البته بلندتر از آلن است. ولی این تفاوت قد گویای مطالب زیادی است. با تماشای آن‌ها در کنار هم در صفحهٔ نمایش، در این فکر بودم که چقدر او مشخص و حضورش یک حقیقت گریزناپذیر است؛ آیزاک معمولاً در موقعیت‌های اجتماعی، پشت بذله‌گویی خود پنهان می‌شود، ولی تنها حضور تریسی در کنار آیزاک کافیست، تا او جلوه‌ای نمایان‌تر پیدا کند. تریسی آتش دشمن را به خود جلب می‌کند. وقتی ماری می‌پرسد: «تو چی کار می‌کنی تریسی؟» و او جواب می‌دهد: «به دبیرستان می‌روم.» به چهرهٔ آیزاک نگاه کنید.

گفته می‌شود وودی آلن در فیلم‌هایش همیشه یک نقش را بازی می‌کند. این غیرمنصفانه است. بله، او معمولاً همان قابلیت کلامی را دارا است، و بعضی از اخلاقیات شخصی، ولی آیزاک این جا به طور بسیار ویژه به صورت مردی دیده می‌شود که خواسته‌ها و ناامنی‌هایش در یک نابالغی عمیق بنا شده است. او می‌خواهد، ولی نمی‌داند چه می‌خواهد. او شغلش را به دلیل بیان مسائل غیراخلاقی رها می‌کند ولی هیچ نقشهٔ جایگزینی ندارد. در صحنهٔ آخر به چهرهٔ آلن نگاه کنید که به تریسی التماس می‌کند با او بماند و به لندن نرود. یک هنرپیشهٔ سطح پایین‌تر هنگام التماس کردن اوج می‌گیرد و سپس ناامیدی خود را به طور افراطی نشان می‌دهد. آلن لحن دقیق و مشکل مردی را دریافته که آرزو می‌کند و پشیمان می‌شود و در حقیقت این زن جوان را به اندازه‌ای دوست دارد که می‌داند کار درستی انجام می‌دهد. او تریسی را داشته ولی او را از دست داده و هر دو می‌دانند که فرصتشان گذشته است. آیزاک نقشه نمی‌کشد، بلکه سعی می‌کند گذشته را از نو طرح‌ریزی کند. تریسی او را هم چون خاطره‌ای شیرین به یاد خواهد داشت.

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.