داستان فیلم مهاجمان صندوقچه گمشده – Raiders of the Lost Ark 1981

– من و تو شباهت زیادی به هم داریم. باستان شناسی مذهب هر دوی ماست، با این حال هر دو ایمان خالص خود را از دست داده ایم. روشهای ما به اندازه ای که تو وانمود می‌کنی فرق ندارند. من بازتاب سایه گون تو هستم. و برای اینکه تو هم مثل من شوی فقط به یک سقلمه نیاز داری – تا تو را از روشنایی بیرون براند.

– حالا داری خطرناک می‌شوی.

بلوک (پل فریمن) و ایندیانا جونز (هریسون فورد)

نویسنده فیلمنامه: لارنس کزدان


خرید کتاب با ۱۰٪ تخفیف(همه کتاب‌ها)

نویسندگان داستان: جرج لوکاس و فیلیپ کافمن

کارگردان: استیون اسپیلبرگ

ایندیانا جونز، باستان شناس جهانگرد، باید مانع از دست یافتن هیتلر به صندوقچه ده فرمان و استفاده از قدرتهای جادویی آن برای کشتار جمعی شود.

نمونه‌های عالی حادثه و ماجرا صرفا از صحنه‌های جذاب اکشن و دلهره ساخته نمی‌شوند (گو اینکه از این نوع صحنه‌ها به وفور در آنها وجود دارد)؛ مهم چسبی است که صحنه‌های دلهره را به یکدیگر می‌پیوندد. تماشاگر فیلمهای حادثه و ماجرا، پیش از آنکه دوباره با ترن هوایی از آن ارتفاع سرگیجه آور سرازیر شود، نیاز به تأمل، آماده شدن یا، خیلی ساده، نفس تازه کردن دارد. و مهاجمان ریتم زیبایی به این صحنه‌ها می‌دهد. صحنه‌های راهیابی سرشار از معما و تعلیق هستند (خرماهای مسموم). و داستان گویان ابایی ندارند از اینکه از لحظات پاداش برای دادن آگاهی بیشتر نسبت به خطرات تشدید یافته استفاده کنند و در حالی که سفر آسیب زیادی به قهرمان ماجراجوی مدرن ما، ایندیانا جونز، وارد می‌کند طنز و انسانیت او را آشکار نمایند («این تعداد سالها نیست، عزیرم؛ مسافت پیموده شده است»).

سال ۱۹۳۶، قبل از آغاز جنگ جهانی دوم، زمانی که بزرگترین سایه در سینا، یعنی هیتلر و نازی‌ها، نقشه تسلط بر جهان را می‌کشند.

دکتر جونز به عنوان یک استاد برجسته باستان شناسی و یک ماجراجوی جهانگرد زندگی دوگانه ای دارد، که دنیای عادی اوست. پروفسور جونز عینکی، تودار، تقریبا خجالتی و متخصص علوم خفیه است، اما به جادو اعتقاد ندارد، «یک مشت مزخرفات خرافی». ایندیانا جونز «جوینده آثار باستانی کمیاب» است و برای به دست آوردن یک اثر از هیچ کاری رویگردان نیست. او شلاقش را طوری به دست می‌گیرد که خلافکاران نمی‌توانند به آن خوبی اسلحه به دست بگیرند. ایندی به خلاف رقیب و سایه خود، رنه بلوک باستان شناس فرانسوی، معتقد به حفاظت از آثار باستانی است.

ماجرای آغازین فیلم که در آمریکای جنوبی اتفاق می‌افتد لحن هیجان انگیز کل فیلم را جا می‌اندازد و مهارتها و عزم ایندی را در دنیای عادی متهورانه او بخوبی نشان میدهد. این خرده ماجرا سفر قهرمان را به عناصر بنیادی خود تلخیص می‌کند. ایندی و متحدان او قبلا از آستانه عبور کرده و وارد دنیای ویژه به دست آوردن «بت طلایی» شده اند. از آنجا که ایندیانا جونز داستان را به منزله یک قهرمان تمام عیار آغاز کرده و نه یک کارآموز، مجبور نیست آزمونهای چندانی را از سر بگذراند.

گروه از میان جنگل انبوه عبور می‌کند. یکی از بومیان با مشاهده یک مجسمه سنگی هولناک پا به فرار می‌گذارد (یک امتناع که خطرات پیش رو و بی باکی ایندی را نشان می‌دهد). ایندی به نقشه (یک استاد) رجوع می‌کند، که نقاب از چهره یکی از متحدان بر می‌دارد. ایندی با شلاق خود این دشمن را خلع سلاح می‌کند.

ایندی و ساتیپو مقابل در ورودی غار توقف می‌کنند. در خلال این راهیابی، ایندی کیسه کوچکی را از شن پر می‌کند و خطرات پیش رو را بر می‌شمارد. او پیشاپیش دیگران وارد غار می‌شود، که پر از عنکبوت و تله‌های انفجاری است (نگهبانان آستانه)، و سرانجام رو در روی بت طلایی قرار می‌گیرد. ایندی بت را با کیسه شن جایگزین می‌کند، آزمون بزرگ. اما در تخمین وزن آن اشتباه می‌کند و باعث به کار افتادن تله انفجاری می‌شود (حتی ایندی هم اشتباه می‌کند).

ساتیپو به ایندی خیانت می‌کند و سعی می‌کند او را در حالی که در غار به تله افتاده به حال خود رها کند. اما ایندی به کمک شلاق وفادار خود بر این موانع غلبه می‌کند، او ساتیپو را پیدا می‌کند، که با بی مبالاتی قربانی یک تله انفجاری شده است (او به نصیحت استادش گوش نکرد!) و بت را پس می‌گیرد (پاداش) و درست در همین لحظه یک تخته سنگ عظیم غرش کنان به طرف او می‌آید (راه بازگشت) و او را به بیرون غار می‌راند.

ایندی جلو پای بلوک و نگهبانان آستانه بومی او به زمین می‌افتد. بلوک بت را از ایندی می‌گیرد، اما ایندی از نیاز این سایه برای نمایش قدرت خود به بومیان استفاده می‌کند و می‌گریزد. او در آخرین لحظه سوار هواپیمای خود می‌شود (تجدید حیات او) و در اینجاست که بزرگترین ترس خود را آشکار می‌کند. او با مار خانگی خلبانش درگیر می‌شود. به هر حال، ایندی هم انسان است. او به مارها دشنام می‌دهد و با هواپیما دور می‌شود.

بلافاصله با دنیای عادی او در کلاس دانشگاه آشنا می‌شویم. استاد مارکوس برادی، مدیر موزه، بعد از کلاس با ایندی ملاقات می‌کند. برادی، با گذاشتن نقاب منادی، به ایندی می‌گوید که توسط اداره اطلاعات ارتش احضار شده است.

ایندی به دیدن مقامات ارتش (منادیان) می‌رود و آنها فاش میکنند که اداره اطلاعات موفق به رهگیری ابلاغیه نازی‌ها در بارهٔ صندوقچه ده فرمان و ریونزوود (استاد سابق ایندی) و سر عصای رَع (Ra، خدای خورشید در اسطوره‌های مصر باستان، با بدن انسان و سر شاهین، سم) شده اند. آنها پاسخ سؤالات خود را از ایندی، کارشناس آثار باستانی، می‌خواهند. این ملاقات با استاد نگرانی آنها را از اینکه هیتلر در صدد تصاحب صندوقچه ده فرمان و استفاده از آن به عنوان یک سلاح کشتار جمعی است افزایش می‌دهد.

آن شب، مارکوس به ملاقات ایندی می‌آید و اعلام می‌کند که دولت به او نیاز دارد تا صندوقچه را قبل از نازی‌ها بیابد، مسئله بیرونی ایندی. ایندی دعوت به ماجرا را با کمال میل قبول می‌کند. ایندی می‌خواهد بداند که آیا این سفر باعث ملاقات او با معشوقه سابقش ماریون می‌شود یانه (یک امتناع که نشان دهنده مسئله درونی او یعنی تمایل به دوستی و عشق است. اما استاد مارکوس توجه او را به مسئله بیرونی اش و خطرات بزرگتری که در راه به دست آوردن این اثر باستانی با قدرتهای ناشناخته اش وجود دارد، جلب می‌کند. اما ایندی به این نگرانیها اهمیت نمی‌دهد و تفنگش را درون چمدانش می‌اندازد.

کلید ورود ایندی به سفر، دست یافتن به آن نشان تزئینی است، سر عصای رع، خدای خورشید. دست یافتن به آن آستانه است، و ایندی باید آن را از استاد سابق خود، آبنر ریونز وود، بگیرد. ایندی در اعماق کوههای تبت میخانه پرت و دورافتاده ای را می یابد که توسط ماریون ریونز وود، دختر آبنر و دوست سابق ایندی، اداره می‌شود. ماریون به ایندی می‌گوید که آبنر مرده است. پس خبری از ملاقات با استاد نخواهد بود. ماریون، که به خاطر سوء استفاده ایندی از او در زمانی که جوانتر بود دلخور و عصبانی است، تبدیل به یک ملون / نگهبان آستانه می‌شود و نیاز ایندی را به سر عصا به بازی می‌گیرد. ایندی پیش پرداختی را بابت آن اثر باستانی به او می‌دهد و می‌رود.

اما لحظاتی بعد، آدمکش‌های آلمانی به رهبری یک نگهبان آستانه به نام ثت، ماریون را تهدید به مرگ می‌کنند تا همان سر عصا را به آنها تحویل دهد. ایندی وارد می‌شود تا جان ماریون را نجات دهد. میخانه ماریون بر اثر تیراندازی طعمه حریق می‌شود، اما ماریون سر عصا را پیدا می‌کند و آن را به ایندی می‌دهد، در حالی که خودش را هم به سفر دعوت می‌کند. آنها از این آستانه جان سالم به در برده اند و اکنون می‌توانند جستجوی خود را برای یافتن صندوقچه ده فرمان آغاز کنند.

ایندی وارد یک مرحله آزمون می‌شود که طی آن نیروهایی تلاش می‌کنند او را از سفر باز دارند. بهترین دوست ایندی صالح (متحد / وردست)، در قاهره از ایندی و ماریون استقبال می‌کند. صالح، به عنوان یکی از کارگران حفاری‌های آلمانی ها، (در حالی که نقاب منادی را به چهره دارد) بر نگرانی ایندی صحه می‌گذارد و تأیید میکند که سایه او، یعنی بلوک، جستجوی نازی‌ها را برای یافتن صندوقچه رهبری می‌کند. به علاوه، صالح ترس خود را نیز از راهی که در پیش است ابراز می‌کند، و اینکه شاید مقدر باشد چیزی جادویی مثل صندوقچه زیر خاک باقی بماند (گونه ای امتناع).

در بازار، ایندی و ماریون باید بر گروهی از نگهبانان سیک غلبه کنند، یعنی نگهبانان آستانه که مصمم به بیرون راندن آنها از دنیای ویژه هستند. در خلال این آزمون، فرزندخوانده وروجک ماریون نقاب دشمن را به چهره می‌زند و محل اختفای ماریون را لو می‌دهد. آلمانی‌ها ماریون را با خود می‌برند و ایندی با جنگجوی شمشیرزن رو به رو می‌شود. ایندی بسرعت از پس این نگهبان آستانه بر می‌آید و به دنبال ماریون می‌رود. آلمانی‌ها ماریون را داخل کامیونی انباشته از مواد منفجره می‌اندازند. ایندی جلوی آنها را می‌گیرد و راننده را هدف قرار می‌دهد. کامیون از کنترل خارج و منفجر می‌شود و ماریون را می‌کشد. چشیدن طعم مرگ ماریون، ایندی را از مسیر سفر بیرون می‌راند. ایندی نوشخواری میکند و در غم از دست دادن معشوقه میگرید. سایه او، یعنی بلوک، از اینکه قهرمان را در چنین موضع آسیب پذیری می‌بیند خوشحال می‌شود. او از آزمون بزرگ مرگ ماریون استفاده می‌کند تا ایندی را ترغیب به پیوستن به نیروهای اهریمنی کند. ایندی ترجیح می‌دهد همراه معشوقه به جهان مردگان برود و سایه خود را نیز همراه ببرد. ایندی اسلحه اش را می‌کشد، اما نگهبانان آستانه بلوک او را محاصره می‌کنند. اما قبل از اینکه بتوانند او را بکشند، افراد صالح مداخله می‌کنند و به ایندی تجدید حیات می‌بخشند.

رو به رو شدن ایندی با سایه و حمایت صالح (متحد) نیروی تازه ای به او می‌دهد (یک پاداش) تا بار دیگر به این سفر متعهد شود. صالح ایندی را نزد یک پیشگوی سالخورده، استاد، می‌برد و او نوشته روی سر عصای رع، خدای خورشید، را ترجمه می‌کند. این ملاقات با استاد پر اهمیت و دلهره انگیز، ثابت می‌کند که سایه در محل نادرستی به دنبال صندوقچه می‌گردد یک پاداش.

اکنون ایندی و صالح کلید لازم را برای یافتن صندوقچه قبل از بلوک و آلمانی‌ها در اختیار دارند. اما آنها باید محل اختفای آن را پیدا کنند و پنهانی وارد «اتاق نقشه» شوند، راهیابی به ژرفترین غار. ایندی از استاد درونی خود، یعنی دانشی که در زمینه هیروگلیف دارد، استفاده می‌کند تا سر عصا را در موقعیت مناسب قرار دهد و به این منادی اجازه میدهد تا (به کمک خورشید) محل صندوقچه را به او نشان دهد، یک پاداش.

ایندی در لباس مبدل یکی از کارگران، تصادفا به ماریون بر می‌خورد که دستها و دهانش را بسته اند. پیدا شدن ماریون توسط ایندی تجدید حیات ماریون و در عین حال تجدید حیات عشق آنهاست. اما ایندی ماریون را ترک می‌کند. او چهره یک ماجراجوی حقیقی را به خود می‌گیرد و آرمان برتر، یعنی صندوقچه، را بر می‌گزیند و سفر شخصی عشق را فدا می‌کند (دست کم به طور موقت).

ایندی و صالح و افرادش در ادامه سکانس راهیابی، محل دفن صندوقچه را پیدا می‌کنند و تمام شب را به حفر کردن می‌گذرانند. آنها سردابه سنگی را پیدا می‌کنند و در سنگین آن را کنار می‌زنند. صالح از مارهای سنگی هشداردهنده دهلیز ورودی «چاه ارواح» به وحشت می‌افتد. ایندی صالح را به خاطر ترسش از این نگهبانان آستانه به باد تمسخر می‌گیرد، اما در همین لحظه با بزرگترین ترس خود روبه رو می‌شود. کف سردابه پر از صدها کبرای سمی است.

ایندی و صالح وارد چاه ارواح می‌شوند و برای محافظت از خود در برابر نگهبانان آستانه خزنده از بنزین استفاده می‌کنند. آن دو صندوقچه را می‌یابند و آماده برداشتن آن می‌شوند.

طولی نمی‌کشد که صندوقچه را از چاه ارواح بیرون می‌آورند، اما تملک قهرمان بر این اکسیر عمر زیادی ندارد. طناب ایندی به شکل اسرار آمیزی می‌افتد و او درمانده و سرگردان به جنگ با مارها می‌پردازد، که آغازگر آزمون بزرگ قهرمان است. بلو سایه و آلمانی‌ها از بالا او را تماشا می‌کنند و از پیروزی خود خوشحال اند. آنها اکنون اکسیر صندوقچه را در اختیار دارند و آماده می‌شوند تا ایندی را به یک اثر باستانی تبدیل کنند. اما آلمانی‌ها اجازه نمی‌دهند قهرمان به تنهایی از آزمون بزرگ خود رنج ببرد و به رغم اعتراضهای بلوک رقیب،. ماریون را نیز همراه او در سردابه دفن می‌کنند.

این لحظه براستی بزرگترین آزمون بزرگ قهرمان است. او اکسیر را در اختیار داشت، اما آن را تسلیم سایه کرد. ایندی در عمیق ترین مکان دنیای ویژه خود است، دورترین نقطه از دنیای عادی او. ایندی با استفاده از درایت و ابتکار خود، یکی از مجسمه‌ها را تکان می‌دهد و آن را مثل یک دژکوب به دیوار سردابه میکوبد و آن را سوراخ میکند. ایندی ماریون را به روشنایی روز باز می‌گرداند و باعث تجدید حیات خودشان می‌شود.

ایندی بعد از جان به در بردن از بزرگترین آزمون وارد مرحله آزمون دوم می‌شود، یک رشته از آزمونها و تعقیب و گریزها که طی تلاش او برای پس گرفتن صندوقچه اتفاق می‌افتد.

ایندی و ماریون نقشه بلوک را برای انتقال صندوقچه با هواپیا ناکام می‌گذارند و سایه را مجبور به استفاده از کاروان کامیونها می‌کنند. ایندی سوار بر اسب به آنها می‌رسد. طی این تعقیب و گریز دلهره انگیز با وارونگی‌های فراوان، قهرمان از آزمون بزرگ جان سالم به در می‌برد (خود را به لحاظ جسمی از زیر کامیون تجدید حیات می‌بخشد). ایندی یک بار دیگر از مرگ می‌گریزد و صندوقچه را پس می‌گیرد، که پاداش اوست.

صالح ترتیب عبور ایندی و ماریون و صندوقچه را با کشتی دزدان دریایی می‌دهد. وقتی آنها صحیح و سالم وارد کابین خود می‌شوند، ایندی زخمهای خود را التیام می‌بخشد. ماریون سعی می‌کند او را اغوا کند، اما این سفر بالاخره تأثیر منفی خود را بر قهرمان گذاشته است. عشاق باید برای لذت بردن از پاداش عشق نوشد، خود مدتی صبر کنند.

آلمانی‌ها کشتی دزدان دریایی را می‌گیرند، راه بازگشت. بلوک صندوقچه را پس می‌گیرد و ماریون را با خود می‌برد. ایندی خود را آفتابی نمی‌کند تا اینکه موفق می‌شود پنهانی از کشتی دزدان دریایی پیاده و درون زیر دریایی در حال دور شدن مخفی شود.

در پایگاه زیر دریایی آلمانی، ایندی در قالب دشمن فرو می‌رود و از اونیفورم یک سرباز استفاده می‌کند تا کاروان بلوک را تعقیب و آنها را حین اجرای مراسم رونمایی از صندوقچه تماشا کند.

در طی مسیر، ایندی تهدید می‌کند که اگر ماریون را آزاد نکنند صندوقچه را منفجر خواهد کرد. بلوک سایه اخلاقیات قهرمان را در زمینه باستان شناسی به چالش می‌کشد و ایندی را ترغیب می‌کند که اثر باستانی یا در واقع تاریخ را منفجر کند. ایندی نمی‌تواند صندوقچه را قربانی کند (تجدید حیات آرمان برتر). او خود را تسلیم می‌کند تا آسیبی به صندوقچه نرسد، اکسیر سفر او

ایندی و ماریون در حالی که به ستونی بسته شده اند آیین یهودی باز کردن صندوقچه را تماشا می‌کنند. این مراسم نشانه ای است از تجدید حیات سفر. سربازان آلمانی شاهد مراسم هستند. بلوک صندوقچه را باز میکند و معلوم می‌شود که درون آن فقط شن است – فقط شن. اما قبل از اینکه سایه به شکست خود اعتراف کند، تصاویر زیبایی از این «شن» بر می‌خیزد و شاهدان را از خود بی خود می‌کند. ایندی بلافاصله نقاب قهرمان را به چهره می‌زند و به ماریون هشدار می‌دهد که چشمهای خود را ببندد. ایندی از تماشای این مراسم چشم می‌پوشد و با تشخیص احتمال وجود «جادو» (یک تجدید حیات) ترجیح می‌دهد مسئولیت زندگی خود و ماریون را بر عهده گیرد.

تصاویر به اشعه مرگباری بدل می‌شوند و چشمهای بلوک را می‌سوزانند و بلوک این اشعه مرگبار را به درون چشمان باز تک تک سربازان آلمانی که شاهد این صحنه هستند بازمی تاباند. بدنها به رعشه می‌افتند، بدنها آب می‌شوند، بدنها منفجر می‌شوند. این نیروی نهایی سایه گوڼ خدا اجساد قتل عام شده را می‌روید و درون صندوقچه مهر و موم می‌کند. فقط ایندی و ماریون باقی می‌مانند. با چشمهای بسته. زنده (تجدید حیات آنها).

واشنگتن دی. سی.، اداره اطلاعات ارتش، جلسه گزارش ایندی را بسرعت فیصله می‌دهد؛ اما ایندی به تصمیمی که درباره صندوقچه گرفته شده اعتراض می‌کند. این اکسیر دارای قدرتهای کشنده است و قول تحویل آن را به موزه داده بودند. اما افسر ارتش اطمینان می‌دهد که صندوقچه در جای مناسبی است.

صندوقچه، که درون صندوق دیگری قرار گرفته، در انبار عظیم دولت کنار صدها هزار صندوق مشابه گذاشته می‌شود. این اکسیر، گمشده در بوروکراسی دولت، ممکن است هرگز روشنایی دنیای عادی را به خود نبیند.

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.