فیلم مُهرِ هفتم – داستان کلی ، تحلیل ، نقد و بررسی – The Seventh Seal 1957

شهسواری که از جنگ‌های صلیبی بازمی‌گردد، به کلیسای ساده‌ای می‌رسد که در بحبوحه طاعون درهای آن همچنان گشوده است و مردم برای اعتراف به آنجا می‌روند. با مردی شولاپوش، که نیم‌رخش از میان میله‌های آهنی پیداست مشغول صحبت می‌شود و سفرهٔ دلش را باز می‌کند: «بی‌تفاوتی‌ام، در برابر کامیابی‌ام ایستاده. در دنیای ارواح زندگی می‌کنم، زندانی رویاها هستم. از خدا می‌خواهم که نمایان شود، چهره‌اش را نشان دهد، با من صحبت کند. من در تاریکی فریاد می‌زنم، اما کسی آنجا نیست». مرد شولاپوش برمی‌گردد و معلوم می‌شود که او مرگ است، همان‌که شهسوار را در سفر بازگشتش به خانه دنبال می‌کرده.

تصاویری ازاین‌دست که مختص روانشناسی سطحی و رفتار واقع‌گرایانه هستند، جایی در سینمای جدید ندارند. مُهر هفتم (۱۹۵۷) اینگمار برگمان (Ingmar Bergman)، به طرق گوناگون، اشتراکات بیشتری با فیلم‌های صامت دارد تا با فیلم‌های معناداری از جمله فیلم‌های خودش – که به دنبالهٔ فیلم‌های صامت ساخته شدند. شاید به همین دلیل است که فیلم امروز قدیمی به نظر می‌رسد. فیلمی که مدت‌ها یکی از شاهکارهای سینما به شمار می‌رفت، امروز برای برخی از تماشاگران با آن تصاویر خشک و سرد و موضوع انعطاف‌ناپذیرش که خود چیزی کمتر از نداشتن ایمان نیست، اندکی اضطراب‌آور است.

دغدغهٔ فیلم‌ها دیگر نه فقدان خدا، بلکه مهمل‌گوییِ آدم‌هاست. در دوران تضادهای کنایه‌آمیز، ما با پرسش‌های هستی گرایانهٔ برگمان احساس راحتی نمی‌کنیم و خود برگمان هم با شروع از پرسونا (Persona) (۱۹۹۶) برای مطرح کردن چنین پرسش‌هایی راه‌های نافذتری پیدا کرد. اما قدرت مُهر هفتم، در مستقیم گویی چنین است: فیلمی سازش‌ناپذیر، که به خوب و بد با همان ایمان و سادگی قهرمانش می‌نگرد.

به‌استثنای کمدی‌ها، تمام فیلم‌های پرمغزِ برگمان دربارهٔ نارضایتی او از شیوه‌هایی هستند که خدا برای نمایاندن خود برگزیده است. اما زمانی که او مُهر هفتم را ساخت، جسارت کافی داشت تا بی‌پرده به موضوعش نزدیک شود – نشان دادن شطرنج‌بازی شهسوار با مرگ، تصویری چنان عالی است که از آن بارها تقلید شده است. او چنان اعتمادبه‌نفسی داشت که فیلمش را نه با جمله و یا نقطهٔ اوج بلکه با یک تصویر به پایان رساند. بازیگر جوان افق را-در حالی که در زمینهٔ آن مرگ آخرین قربانیانش را در رژه‌ای خوفناک رهبری می کند-به همسرش نشان می‌دهد و می‌گوید: «عالی‌جناب سرسختِ مرگ، به آن‌ها فرمان رقص داده است».


خرید کتاب با ۱۵٪ تخفیف(همه کتاب‌ها)

پس از سال‌ها، با تماشای مجدد مُهر هفتم، پرمایگی جزئیات فیلم دربارهٔ نخستین سال‌های اروپای قرون وسطی برایم یادآوری شد، عصری که طاعون زمین را پاک کرده بود و سربازان از جنگ‌های صلیبی بازمی‌گشتند. شهسوار (مکس فون سایدو (Max Von Sydow)) در داستان با بسیار شخصیت‌های دیگری شریک می‌شود، به ویژه دستیارش (گونار بیورن‌اشتراند (Gunnar Björnstrand))، مردی واقع‌بین و عمل‌گرا که به شکلی شیطنت‌آمیز از زنان دوری می‌کند و رابطهٔ طنزآمیز با اربابش دارد (او برای نشان دادن نارضایتی‌اش، بی‌سروصدا غرولند می‌کند). هنگامی‌که هر دو نفر از سفر بازمی‌گردند و راه قلعهٔ شهسوار را در پیش می‌گیرند، مرگ، شهسوار را به چالش می‌کشاند: «مدت‌هاست که در کنارت هستم». او به مرگ پیشنهاد مذاکره می‌دهد: آن‌ها بر سر روح شهسوار شطرنج‌بازی می‌کنند. بازی در سرتاسر فیلم ادامه می‌یابد.

در ادامهٔ مسیر، شهسوار و دستیارش با دسته‌ای بازیگر و زوجی به نام‌های ژوزف و ماری (Joseph and Mary) و فرزند خردسالشان، روبرو می‌شوند. آن‌ها از یک مزرعهٔ ظاهرا متروکه دیدن می‌کنند و در آن مردی به نام راوال که قصد دزدیدن دستبند یک قربانی طاعون‌زده را دارد، به دام دستیار شهسوار می‌افتد. راوال همان روحانی است که سال‌ها پیش، شهسوار را متقاعد کرده بود تا به جنگ‌های صلیبی برود.

طاعون، مسبب رفتارهایی افراطی شده. دسته‌ای برای بخشوده شدن گناه، بر خود تازیانه می‌زنند و پشت سر یکدیگر راه می‌روند، برخی صلیب‌های سنگین حمل می‌کنند، سایرین خود را لعن کرده و طلب بخشایش می‌کنند. شهسوار و دستیارش، دختر جوانی (گونل لیندبلام (Gunnel Lindblom)) را می‌بینند که در قفس زندانی است و قرار است روی ستون چوبی سوزانده شود؛ زندانبانانش می‌گویند که دختر هم‌پیمان شیطان بوده و طاعون را منتشر کرده است. شهسوار از دختر دربارهٔ شیطان – که احتمالا از وجود خدا باخبر است – پرس‌وجو می‌کند. دختر کمابیش مغرورانه پاسخ می‌دهد: «چشم‌های من را نگاه کن، کشیش او را همین‌جا دید، سربازها هم همین‌طور – آن‌ها به من دست نمی‌زنند». شهسوار می‌گوید: «اما من جز وحشت چیزی نمی‌بینم». بعدا وقتی زن را برای سوزاندن آماده می‌کنند، دستیار می‌گوید: «چشم‌هایش را نگاه کنید. جز پوچی، چیز دیگری نمی‌بیند». شهسوار می‌گوید: «چنین نمی‌تواند باشد.» تقریبا تا انتهای فیلم، اگرچه مرگ به‌مثابه یک پیکر فراطبیعی است اما ساختار وسیع‌تر دیگری هم که خدا در آن نقشی داشته باشد وجود ندارد.

بعضی، فیلم‌ساز زاده می‌شوند. اما اینگمار برگمان بعدها فیلم‌ساز شد. او در سال ۱۹۱۸ در اوپسالا به دنیا آمد و پسر یک کشیش لوتری بود. تربیت سختگیرانهٔ پدر (در فیلم‌ها به آن اشاره شده) تنبیه پسربچه‌ای بود که او را در گنجه‌ای «با چیزهایی که انگشتان پایت را خواهند خورد» محبوس می‌کرد. پس از جنگ، نخستین فیلم‌هایش که امروز دیگر تماشاگر چندانی ندارند، تلفیق‌های مهجوری از نوواقع‌گرایی ایتالیا و درام‌های اجتماعی هالیوود بودند و حتی عنوان آن‌ها (باران بر عشق ما می‌بارد (It Rains On Our Love) (۱۹۴۶)، شب، آیندهٔ من است (Night Is My Future) (۱۹۴۸)) به پیش‌پاافتاده بودنشان اشاره می‌کند. او در دنیای ژست‌های واقع‌گرایانهٔ کوچک رفتار روزمره راحت نبود و تنها زمانی که به فیلم‌هایی مانند به شادی (To Joy) (۱۹۵۰) و خاک ارّه و پولک (Sawdust and Tinsel) (۱۹۵۳) رجعت کرد، پی به نبوغ خود برد. مُهر هفتم و توت‌فرنگی‌های وحشی (Wild Strawberries)-که هر دو در سال ۱۹۵۷ پخش شدند و به موضوعات جدی‌تری پرداختند – گویای آغاز عصر هنری او هستند. هر دو دربارهٔ مردانی هستند که به پایان زندگی‌اشان نزدیک شده‌اند و در جستجوی معنا سفر می‌کنند.

جستجوی معنوی برگمان در مرکز فیلم‌هایی قرار دارد که او در اواسط زندگی حرف‌هایش ساخته است. مُهر هفتم آغازگر عصری است که در آن او بارها دربارهٔ جستجو برای پیدا کردن خدا در این دنیا پرسیده است. در همچون در یک آیینه (Through a Glass Darkly) (۱۹۶۱)، قهرمان داستان که زنی است با روان ناسالم، خدا را به شکلی غریب می‌بیند. باز هم بیورن‌اشتراند و فون سایدو در فیلم جدی نور زمستانی (Winter Light) (۱۹۶۳) که داستان یک کشیش روستایی است که ایمانش را فاجعهٔ اتمی تهدید کرده، بازی می‌کنند. در پرسونا (۱۹۶۶)، تصاویر جنگی پخش‌شده از تلویزیون، موجب می‌شود که زن بازیگری دیگر تکلّم نکند. در شاهکارش فریادها و نجواها (Cries and Whispers) (۱۹۷۲)، زنی سرطانی و در حال مرگ، به چنان ایمانی می‌رسد که خواهرانش نه می‌توانند آن را درک کنند و نه در آن سهیم شوند.

چهار فیلم آخر برگمان، پاسخ‌هایی برای پرسش‌های فراموش‌نشدنی او هستند. فیلم‌هایی که شرح زندگانی او به شمار می‌آیند عبارت‌اند از فانی و الکساندر (Fanny and Alexander) (۱۹۸۴)-آخرین فیلمی که کارگردانی کرد-و سه فیلم دیگر که او فیلم‌نامه‌هایشان را نوشت: بهترین نیّات (The Best Intentions) (۱۹۹۲)، بچه‌های یکشنبه (Sunday’s Children) (۱۹۹۲) و بی‌ایمان (Faithless) (۲۰۰۰). بچه‌های یکشنبه با کارگردانی پسر برگمان، دنیل، بر اساس خاطرات مرد جوانی است که همراه پدرش که سابقا وزیر بوده و حالا به پایان عمرش نزدیک شده، تعطیلات تابستان را در یک روستا سپری می کند-این فیلم شاید به شیوه‌ای به دنیل اجازه داد تا با همان پرسش‌های اینگمار روبرو شود و بی‌ایمان که هنرپیشه‌ای به نام لیو اولمان (Liv Ullmann) آن را کارگردانی کرد-زنی که با برگمان رابطهٔ عاشقانه برقرار کرد و از او صاحب یک دختر شد اما هیچ‌گاه با او ازدواج نکرد و همواره رابطهٔ صمیمی‌اش را حفظ کرد. برگمان به او فیلم‌نامه‌ای دربارهٔ یک مرد سالخورده به نام برگمان داد که در خانهٔ برگمان زندگی و پشت میز برگمان کار می‌کرد. او در اینجا رفتار غیراخلاقی‌اش را در رابطه‌ای مربوط به سال‌ها پیش، بی‌رحمانه زیر سوال می‌برد. در این فیلم مردی هشتادساله حضور دارد که از زندگی پرسش‌هایی مشابه می‌پرسد و باز هم با پاسخ‌ها راضی نمی‌شود. اگر برگمان هیچ‌وقت فیلم دیگری نمی‌ساخت می‌توانستیم بی‌ایمان را به اختتامیهٔ حرفه‌اش نزدیک بدانیم.

آثار برگمان کمانی شکل است. مرد جوانی که ناراضی است و مسائل اجتماعی و سیاسی را می‌بیند. در میان‌سالی پرسش‌های بی‌شماری دربارهٔ خدا و هستی مطرح می‌کند. در کهن‌سالی، به خاطراتی بازمی‌گردد که برایشان پاسخی وجود دارد. در بسیاری از این فیلم‌ها، صحنه‌های مشابهی از مصالحه وجود دارد. در مُهر هفتم هنگامی‌که شهسوار با پایان عمر و تخریب عمومی ناشی از طاعون روبرو می‌شود، لحظاتی را با یوزف، ماری و فرزندشان سپری می‌کند و می‌گوید: «این لحظهٔ آرامش را به خاطر خواهم سپرد؛ آسمان گرگ‌ومیش، ظرف توت‌فرنگی‌های وحشی، کاسهٔ شیر و یوزف را با عودش». آخرین تایید او هنگامی است که یوزف خانواده‌اش را از دست مرگ نجات می‌دهد. در فریادها و نجواها، دفتر خاطراتی که از خواهر از دنیا رفته باقی‌مانده روزگاری را در خاطر رقم می‌زند که او حالش کمی بهتر شده بود و خواهرها و پیشخدمت در زیر نور آفتاب پیاده‌روی می‌کردند و روی تاب در سبزه‌زار می‌نشستند. او چنین نوشته: «از زندگی‌ام که چیزهایی زیادی به من بخشیده است ممنون هستم و احساس قدردانی می‌کنم».

و صحنه‌هایی از یک ازدواج (Scenes from a Marriage) (۱۹۷۳)، داستان زوجی را روایت می‌کند که ازدواجشان فروپاشیده اما عشق و امیدشان کامل از میان نرفته است؛ پس از سال‌ها جدایی از یکدیگر، از خانه‌ای روستایی دیدن می‌کنند که روزگاری در آن خوشبخت بودند. زن با کابوسی از خواب برمی‌خیزد، مرد آرامش می‌کند. در میانهٔ شب، در خانهٔ تاریکی که میان ترس و آزار محصور شده، همدلی میان دو انسان مانند بهترین سلاح در برابر ناامیدی، قد علم می‌کند.

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.