فیلم مکانی در آفتاب – داستان کلی ، تحلیل ، نقد و بررسی – A Place in the Sun 1951

کارگردان: جورج استیونس، تهیه کننده: استیونس، ایوان موفت؛ محصول پارامونت. فیلمنامه: مایکل ویلسن، هری براون، براساس رمان یک تراژدی آمریکایی نوشته تئودور درایزر. بازیگران: مونتگمری کلیفت (جورج ایستمن)، الیزابت تیلور (آنجلا)، شلی وینترز (آلیس)، آن رور حنا ایستمن)، ریموند بر (قاضی مارلو)، مدت: ۱۲۲ دقیقه. بودجه: ۳/۲ میلیون دلار فروش: ۵/۳ میلیون دلار.

جوایز اسکار:

بهترین کارگردان: جورج استیونس.

بهترین فیلمنامه: مایکل ویلسن، هرولد براون.


خرید کتاب با ۱۰٪ تخفیف(همه کتاب‌ها)

بهترین فیلمبرداری سیاه و سفید: ویلیام سی. ملر.

بهترین طراحی لباس: ادیت هد.

بهترین تدوین: ویلیام هورنبک.

بهترین موسیقی: فرانتز واکسمن

نامزدی‌های اسکار:

بهترین فیلم.

بهترین بازیگر مرد: مونتگمری کلیفت

بهترین بازیگر زن: شلی وینترز.

سایر برندگان اسکار ۱۹۵۱:

بهترین فیلم: یک آمریکایی در پاریس کوئین).

بهترین بازیگر مرد: همفری بوگارت (قایق آفریکن

بهترین بازیگر زن: ویوین لی (اتوبوسی به نام هوس).

بهترین بازیگر مرد نقش دوم: کارل مالدن (اتوبوسی به نام هوس).

بهترین بازیگر زن نقش دوم: کیم هانتر (اتوبوسی به نام هوس).


قدیمها، بازیگرها واقعا ستاره بودند! و چه چهره‌های گویایی داشتند و جورج استیونس چه خوب بلد بود از آنها فیلم بگیرد! رمان اصلی در ایزر را با آن لایه‌های اجتماعی/ سیاسی اش فراموش کنید؛ دنبال داستان‌های عاشقانه کلیشه ای آن دوران ه م نگردید. این فیلم درباره دو بازیگر اصلی اش، مونتگمری کلیفت و الیزابت تیلور است. از وقتی کلیفت، تیلور را در حال فرود آمدن از پله‌های آن هال بزرگ می‌بیند، تمامی دنیا به نظرش محو و ناپدید می‌شود. هنگامی که دوربین از روی چهره هایشان عقب می‌کشد، کمی هم البته بازی‌های خوب می‌بینید. این فیلم مال دورانی است که مردم به خاطر ستاره‌های فیلم، به خاطر موسیقی متن دلنشین، لباس‌های قشنگ، دکورهای چشم گیر، فیلمبرداری سیاه و سفید نفس گیر، «به خاطر دو ساعت سرگرمی»، سینما می‌رفتند.

بازیگران

* مونتگمری کلیفت: کلیفت در ۲۹ سالگی، پرطرفدارترین بازیگر هالیوودی بود و همه می‌خواستند با او کار کنند. هر کجا می‌رفت طرفدارانش هنگامه ای به پا می‌کردند ولی اینها باعث نشد روی کارش تمرکز نداشته باشد

. کلیفت و جورج استیونس با هم اختلاف داشتند. کلیفت از روش میزانسن استیونس خوش اش نمی‌آمد و از انعطاف ناپذیری اش در رابطه با بازیگرها بیزار بود و می‌گفت:

«جورج همه چیز را از همان دریچهٔ ویزور دوربین اش تعبیر و تفسیر می‌کند.» موقع گرفتن صحنهٔ بند محکومین به اعدام، کارگردان و بازیگر به شدت باهم جر و بحث داشتند. استیونس، جلوهٔ ترس و وحشت را روی چهره کلیفت طلب می‌کرد. حال آن که کلیفت معتقد بود فردی که قرار است با صندلی الکتریکی اعدام شود، از لحاظ حسی فلج شده و هیچ حسی روی صورت اش خوانده نمی‌شود. صحنه آخر فیلم نشان می‌دهد که سرانجام کدامیک برندهٔ دعوا بودند. کلیفت با رودخانه سرخ (۱۹۴۸) حرفه سینمایی درخشان و متأسفانه کوتاه اش را آغاز کرد و تا قبل از مرگ در کلاسیک هایی چون وارثه (۱۹۴۹)، اعتراف می‌کنم و از اینجا تا ابدیت (هر دو ۱۹۵۳)، ناگهان تابستان گذشته (۱۹۵۹) و ناجورها (۱۹۶۲) بازی کرد.

* الیزابت تیلور: تا قبل از مکانی در آفتاب، الیزابت تیلور، دختر بچه‌ای بود که همبازی هایش غالبا سگها و اسبها بودند. او بعدها اعلام کرد که بعضی از همین حیوانات، مهربان ترین همبازی هایش بوده اند. ولی بعد در ۱۸ س الگی، ناگهان چنان بازی درخشانی ارائه داد که کسی تا آن موقع جزو استعدادهایش به حساب نمی‌آورد. همان زمان در گفتگویی اظهار داشت که برای بازی از مونتگمری کلیفت الهام گرفته و می‌خواسته ببیند آیا می‌تواند به پای او برسد یا نه. پس از مکانی در آفتاب، آن دو در دو فیلم دیگر، رین تری کانتی (۱۹۵۷) و ناگهان تابستان گذشته، نیز همبازی شدند. لیز تیلور با تعدادی فیلم کودک، از جمله، نشنال ولوت (۱۹۴۴) و زنان کوچک (۱۹۴۹) حرفه بازیگری اش را شروع کرد و سپس وارد سینمای آدم‌های بزرگسال شد و از جمله در این فیلم‌ها نقش آفرینی کرد: آیوانهو (۱۹۵۲)، گام فیل (۱۹۵۴)، غول (۱۹۵۶)، گربه ای روی شیروانی داغ (۱۹۵۸) -که موقع فیلمبرداری اش، شوهرش مایک تاد، تهیه کننده فیلم در سقوط هواپیما درگذشت – و کلئوپاترا (۱۹۶۳). او در این دو سه دهه اخیر، وقتی مشغول حساب و کتاب درآمد میلیونی اش از کارخانه عطرش نیست، در نقش‌های کوتاهی هم ظاهر می‌شود، مثلا در عصر حجر (۱۹۹۴).

شلی وینترز: زیبایی شلی وینترز توی چشم می‌زد و بنابراین به راحتی نمی‌شد به عنوان دختری کارگر و محروم جایش زد؛ ولی او س خت دنبال گرفتن این نقش بود و سرانجام نیز جورج استیونس را راضی کرد که به بازی اش بگیرد. راه حل س اده بود: موهای بورش را تیره کرد، لباس ساده کارگری پوشید و قرار شد بی هیچ آرایشی از او بگیرند. او روی رفتار و وجنات کارگری اش چنان کاری بود که وقتی قرار شد در رستورانی با استیونس ملاقات کند، استیونس ابتدا او را نشناخت. این تغییر و تحول چنان کارگردان و تهیه کننده فیلم را تحت تأثیر قرار دادی بلافاصله استخدام اش کرد. اگر چه وینترز به خاطر این فیلم اسکار نگرفت ولی در عوض، خاطرات آن فرانک (۱۹۵۹ و تکه ای آبی (۱۹۵۶) صاحب آن مجسمه طلایی اش کرد در شب ش کارچی و چاقوی بزرگ (هردو ۱۹۵۵) و دولتا (۱۹۶۲) بازی‌های بی نظیری ارائه داد. اما بعدها کارش به بازی در فیلم هایی پیش پا افتاده کشید مثل ماجرای پوزیدون (۱۹۷۲) و فانی هیل (۱۹۸۳).

پشت صحنه

  • آن ریور (زنی که در فیلم، کلیفت را در بچگی تربیت کرده،)، بلافاصله پس از پایان فیلمبرداری مکانی در آفتاب، نام اش در فهرست سیاه سناتور مک کارتی قرار گرفت و ممنوع الکار شد.

موقع فیلمبرداری، می‌گویند الیزابت تیلور زندگی کلیفت را نجات داد: پس از آن که اتومبیل کلیفت با درختی تصادف کرد، تیلور که همان نزدیکی خانه داشت، به بالای سرش رفت و خرده‌های دندان را که امکان داشت خفه اش کند، از گلویش بیرون کشید.

جملات به یادماندنی:

«وقت ندیده ام الیزابت تیلور سه کار را انجام دهد: دروغ گوید، با کسی بدرفتاری کند، و وقت شناس باشد.»

مایک نیوکولز

«تنها کسی که وضع اش از من هم بدتر است، مونتگمری کلیفت است.»

مریلین مونرو

نظر منتقدها

جان مک کارتن (نیویورکر): «این فیلم طوری که جورج استیونس تهیه و کارگردانی اش کرده، از اول تا آخر، فیلمی درجه یک است.»

آندرو ساریس (ویلیج ویس): «آن نماهای درشت از الیزابت تیلور و مونتگمری کلیفت، در دورهٔ خودش، ظاهرا خیلی رمانتیک بوده و علت موفقیت فیلم؛ اما در گذشت زمان حالت آشی را پیدا کرده که زیادی شورش کرده باشند: دل را می‌زند.»

خلاصه داستان

جورج ایستمن (مونتگمری کلیفت)، جوانی تنها و بلند پرواز، برای فرار از زندگی پر قید و بندش، شغلی در کارخانهٔ مایودوزی عموی ثروتمندش، چارلز (هربرت هیز) دست و پا می‌کند. در آنجا با آلیس (شلی وینترز)، دختری افسرده آشنا می‌شود که در خط تولید کار می‌کند. ولی دیری نمی‌گذرد که دل به آنجلا ویکرز (الیزابت تیلور) می‌بازد که در خانهٔ اربابی عمویش ملاقات کرده. در حالی که جورج پله‌های موفقیت اجتماعی را بالا می‌رود و بنابراین بیشتر در دل خانواده ثروتمند آنجلا جا باز می‌کند، آلیس مستأصلانه تر حمایت و علاقه جورج را می‌طلبد. آلیس از جورج می‌خواهد که با وی ازدواج کند ولی جورج، اعتنایی نکرده و به جای رسیدگی به آلیس که به کمک نیاز دارد، همراه با خانواده آنجلا به منطقه ای ییلاقی می‌رود. آلیس عکس جورج و آنجلا را در یکی از روزنامه‌های زرد می‌بیند و خشمگین، بلافاصله به وی تلفن می‌زند و تهدیدش می‌کند که یا با او ازدواج کند یا این که با فاش کردن رابطه شان، آبروی او را می‌برد. جورج که در تنگنا گیر کرده، راه حل را در قعر دریاچه می‌یابد. وقتی آلیس موقع قایق سواری با او، غرق می‌شود، جورج باید به گونه ای، هیئت منصفه را قانع کند که مرگ آلیس تصادفی بوده و در غیر این صورت، خود را برای حکم اعدام آماده سازد.

کارگردان

مکانی در آفتاب از آن کتاب هایی بود که راحت نمی‌شد به کمپانی‌های فیلمسازی «قالب» کرد؛ و این در واقع، جورج استیونس بود که کتاب در ایزر را که لایه‌های تند و تیز اجتماعی دارد، به یک رمانس تبدیل کرد و اینجا بود که برایش مشتری پیدا شد. استیونس، حس جاه طلبی‌های طبقاتی جورج ایستمن را حذف و عشق جورج و آنجلا را جایگزین اش کرد. حالا خط اصلی داستان با مشغولیت‌های ذهنی استیونس هم جور در می‌آمد: «بیگانه» ای که تمایل دارد در محافل از ما بهتران جا باز کند. استیونس اصرار داشت فیلم را سیاه و س فید بگیرد چون معتقد بود تکنیکالر، زیادی حواس بیننده را به س وی ستاره‌ها و زرق و برق فیلم جلب می‌کند و اتفاقا به جز یکی از صحنه‌های معروف فیلم، از گرفتن نماهای درشت هم پرهیز داشت. برای توصیف گذشته جورج نیز از دیزالوهای طولانی استفاده کرد. این دیزالوها گاه بر بی رحمانه بودن موقعیت داستانی هم تأکید داشتند چون روی آنجلا و زندگی مرفه اش معطل می‌ماندند و سپس فید می‌شدند روی اتاق حقیر آلیس در پانسیون اش. جورج استیونس تعدادی از کلاسیک‌های ماندنی تاریخ سینما را ساخته، از جمله: وقت سوئینگ (۱۹۳۶)، گانگا دین (۱۹۳۹)، زن سال (۱۹۴۲)، مامان را به یاد می‌آورم (۱۹۴۸)، شین (۱۹۵۳) کلاسیک وسترن، و دو فیلم دیگر با شرکت لیز تیلور: غول (۱۹۵۶) و تنها بازی شهر (۱۹۷۰).

صحنهٔ فراموش نشدنی

جورج، جوان فرصت طلبی است که همه کار کرده تا در دل محافل ثروتمند جا باز کند. اما وسط راه خطا کرده و با آلیس زیادی جلو رفته و حالا که عشق و رابطه با آنجلا، هدف را در دسترس جورج قرار داده، آلیس به او زنگ می‌زند و تهدیدش می‌کند که اگر با او ازدواج نکند، پته اش را رو آب می‌ریزد و آبرویش را نزد مردم و به خصوص خانواده آنجلا می‌برد و نشان می‌دهد که آن جوان مظلوم و سربراهی که وانمود می‌کند، نیست. جورج که با این صحبت‌ها احساس خطر کرده، مهربانانه از آلیس می‌خواهد که یکدیگر را ببینند تا همه چیز را به او توضیح دهد. در صحنهٔ مورد بحث، در حالی که دوتایی سوار قایقی پارویی شده و وسط دریاچه ای در همان نزدیکی گردش می‌کنند، به آلیس که از تکان‌های ناگهانی قایق نگران شده، می‌گوید: «یه خورده آروم باش و استراحت کن. فقط امکان داره یه خورده این ور و اون ور شیم، ولی جایی نمی‌رویم.» آلیس متوجه حالت بیش از پیش آشفتهٔ جورج نیست و همچنان به پرحرفی اش ادامه می‌دهد و می‌گوید که جورج خواهد دید که خوشبخت خواهند شد، پول زیادی نخواهند داشت ولی در گوشه خود، زندگی راحتی خواهند داشت. جورج دل اش می‌خواهد همان موقعی که آلیس این حرف‌ها را می‌زند او را سر به انیست کند تا جلوی وراجی اش را بگیرد. ولی نمی‌تواند. لحظاتی بعد، اتفاقی که دنبال اش بوده، چنان سریع می‌افتد که بعدا در دادگاه خودش هم دیگر به یاد نمی‌آورد آیا، عمدی بوده یا اتفاقی.

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.