فیلم همشهری‌ کین – داستان کلی ، تحلیل ، نقد و بررسی – Citizen Kane 1941

فیلم همشهری‌ کین

نمره ۸٫۳ در سایت IMDB

همشهری کِین (به انگلیسی: Citizen Kane) یا شهروند کین، فیلم درام رازآلود به کارگردانی اورسن ولز و محصول سال ۱۹۴۱ کمپانی آر. ک. ئو آمریکا است.همشهری کین در نه رشته نامزد جایزه اسکار شد که در نهایت برندهٔ جایزه اسکار بهترین فیلم‌نامه غیراقتباسی برای هرمن جی. منکیویچ و اورسن ولز شد. این فیلم به انتخاب بنیاد فیلم آمریکا بهترین فیلم تاریخ سینمای آمریکا می‌باشد.

کارگردان: اورسن ولز، نویسندگان فیلمنامه: اورسن ولز، هرمن جی. منکیه ویچ، بازیگران: اورسن ولز ( چارلز فاستر کین)، جوزف کاتن (جده دای لیلند)، دوروتی کامینگور ( سوزان الکساندر کین)، آگنس مورهد ( خانم مری کین) ، روث واریک ( امیلی مورتن مونرو کین)، ری کالینز ( جیمز گیتس)، اورت اسلون ( آقای برنستاین)، ویلیام آلند (راوی) ، پل استیوارت ( ریموند، سرپیشخدمت کین)، بورج کولوریس (آقای تاچر)، هری شاتون ( پدر کین). تهیه کنندگان: اورسن ولز، کمپانی آر. کی. اُ. مدت: ۱۱۹ دقیقه. بودجه: ۸۰۰ هزار دلار. فروش: ۵/۱ میلیون دلار.

اسکارها


خرید کتاب با ۱۵٪ تخفیف(همه کتاب‌ها)
  • بهترین فیلمنامهٔ اریژیتال: هرمن منکیه ویچ و اورسن ولز،
  • نامزدهای اسکار
  • بهترین فیلم.
  • بهترین بازیگر مرد: اورسن ولز
  • بهترین طراحی صحنه و دکور.
  • بهترین فیلمبرداری سیاه و سفید: گرگ تولند.
  • بهترین کارگردانی:اورسن ولز.
  • بهترین تدوین: رابرت وایز.
  • بهترین موسیقی متن: برنارد هرمن.
  • بهترین صداسازی و صداگذاری: جان آلبرگ.

خلاصه داستان فیلم همشهری‌ کین

لحظاتی پس از آن که از لابه‌لای میله‌ها به (قصر) «زانادو» نزدیک می‌شویم، کین کلمهٔ «رزباد» را زیر لب زمزمه می‌کند و می‌میرد و گوی شیشه‌ای برقی‌اش نیز از دست‌اش می‌افتد و می‌شکند. مرگ این غول رسانه‌ای خبر مهمی است و روزنامهٔ جنجالی خودش«نیویورک» اینکوایر» تشنهٔ آن است از معنای آخرین  کلمه‌ای که او به زبان رانده و البته کسی هم آنجا نبوده آن را بشنود- سر در بیاورد. آیا اسم کوچک عشق از دست رفته‌اش بوده؟ یا شاید اسم حیوان خانگی مورد علاقه‌اش بوده؟ از آن پس داستان زندگی کین از طریق یک سلسله فلاش‌بک‌های طولانی و روایت پنج تن از دوستان و آشنایانش- که هیچ کدام هم کاملا قابل اعتماد نیستند- تعریف می شود. ما کین را می‌بینیم که به کمک بهترین دوست‌اش «جده‌دای»(جوزف کاتن)اینکوایر از روزنامه‌ای کوچک با تیراژ ۳۰ هزار تا به بزرگ‌ترین روزنامهٔ کشور تبدیل می‌کند. او با امیلی نورتن(روث واریک)ازدواج می‌کند که نوهٔ رئیس جمهور آمریکاست. کین در فعالیت‌های انتخاباتی شرکت می‌کند که فرماندار شود ولی وقتی رقیب‌اش، رابطهٔ کین را با سوزان الکساندر (دوروتی کامینگور) فاش می‌کند، کین هم انصراف می‌دهد. کین که همه را از خود رانده، همراه با سوزان به قصر نیمه تمام‌اش پناه می‌برد. کین تنها و سرخورده گوشه‌نشین تر می‌شود. سوزان که از زندگی خالی‌شان به ستوه آمده، کین درهم شکسته را رها می‌کند و میرود.


دوربین بالا و بالاتر می‌کشد و به بالاترین نقطهٔ «گران‌ترین عمارتی» می‌رسد که «فردی» در این دنیا برای خودش ساخته». اسم عمارت « زانادو» است و محل اقامت چارلز فاسترکین (اورسن ولز) غول رسانه‌ای آمریکا. پائین که نگاه می‌کنیم، متوجه می‌شویم قصر به انباری هزاران اثر هنری باز یا بسته‌بندی شده تبدیل گردیده که کین طی سال‌ها جمع آوری کرده است. بلندی نما ما را به سرگیجه می‌اندازد، از آن دریای آثار هنری نیز حیرت می‌کنیم که در واقع استعاره‌ای است از زندگی خود کین، ضرباهنگ فیلم نیز ما را به سرگیجه می‌اندازد، با هر زاویهٔ دوربین قابل تصوری بازی کرده، از سایه/ روشن‌ها، دیزالوها، عمق میدان دوربین، نماهایی که سقف اتاق و تالارها نیز در آن هویداست، دیالوگ‌هایی که توی دل یکدیگر می‌روند و کنسرتی از صداهای جورواجور که تبدیل به شاهکاری شده که هیچ ربطی به هیچ اثر سینمایی دیگر ندارد. همهٔ این تلاش‌ها به خاطر چه بوده؟ به این خاطر که بگوید چطور داستان زندگی یک مرد را تعریف می‌کنند، یعنی اگر که تعریف کنند. همشهری کین از دیدگاه برخی، فیلمی است سرد و بی‌روح، که حسابگرانه ساخته شده تا ما را به  حیرت بیندازد و شگفت زده کند. برخی دیگر همه چیز فیلم را درست می‌دانند که آنجا گذاشته شده‌اند تا تاثیر حسی مطلوب را بگذارند. نتیجه‌گیری‌های شما هر چه باشد، کین بزرگ‌ترین عامل درک و دریافت امروزهٔ ما از امکانات سینماست و لااقل به این خاطر، وامدار نبوغ اورسن ولز و دوستانش هستیم.

فیلمی جذاب و درخشان و سرد، مثل یک فریزر. با آن که فیلم پیچیده‌ای نیست ولی از آنهاست که وقتی تماشایش می‌کنید، انگار با یکی از مشکل‌ترین و روشنفکرانه‌ترین فیلم‌های زندگی‌تان سروکله می‌زنید. احتمالاً یکی از آن فیلم‌هایی است که باعث شده بیشترین حرف‌های به اصطلاح روشنفکرانه درباره‌اش زده شود. در نهایت، تماشای همشهری کین حالت این را دارد که گویی قدم به اتاق مورد علاقه‌تان گذاشته باشید. انتظار دارید که همهٔ وسایل درست سر جایشان چیده شده باشند و بسته به جایی که می‌نشینید، همیشه انتظار دارید که چیزها از زاویهٔ جدید با هم حرف بزنند و ارتباط برقرار کنند.

بازیگران فیلم همشهری‌ کین

*اورسن ولز: شخصیت کین اورسن ولز، شخصیت جذابی است: غولی که گویی از دل کتاب‌های تاریخی بیرون آمده؛ مردی بامزه، که در تمامی دوران جوانی‌اش، سرشار از شور و انرژی است و بعد با بالا رفتن سن وسال،عبوس و مستبد و تلخ می‌شود . در پایان فیلم او عملا به یک هیولا تبدیل شده و همان طرز راه رفتن‌اش بیننده را به یاد فرانکنشتاین می‌اندازد. اگر چه این تغییرات حال و هوایی و فضا، به شخصیت او حالتی پررمز و رازتر می‌بخشد ولی درد و رنج‌اش را هم حس می‌کنید. پی می‌برید که تمامی آن کوشش و تلاش برای جمع آوری تمامی ثروت‌های دنیا، نوعی تلاش مذبوحانه از سوی او برای پر کردن خلایی بوده ه در تمامی زندگی حس کرده است.

اورسن ولز به موازات کارگردانی، در تعداد زیادی فیلم نیز بازی کرد: از جمله در چین ایر (۱۹۴۴)، فیلم درخشان مرد سوم( ۱۹۴۹)، مردی برای تمام فصول (۱۹۶۶)، آیا پاریس می‌سوزد؟( ۱۹۶۶)، کازینو رویال (۱۹۶۷)و کچ ۲۲ (۱۹۷۰). در آخرین حضور سینمایی‌اش در کسی برای دوست داشتن (۱۹۸۷)در نقش خودش ظاهر شد. سرخوردگی‌های ولز در زمینهٔ کارگردانی لطمهٔ روحی و جسمی فراوانی به وی زد و بیش از پیش چاق شد. از سر بی‌پولی در فیلم‌های بی ارزش و برنامه‌های تلویزیونی شرکت می‌کرد و این اواخر حتی در آگهی‌های تبلیغاتی ظاهر می‌شد. سقوط اورسن ولز، از قضای روزگار، تا اندازهٔ زیادی با سقوط چارلز فاستر کین هماهنگی دارد.

*اگنس مورهد: یا آن که آگنس مورهد، خیلی کوتاه در همان اوایل فیلم ظاهر می‌شود تا پسرش را به والتر تاچر بسپارد، درد و رنج مادرانه‌اش را فراموش نمی‌کنیم. همراه با صحنه‌ای که سوزان، کین را ترک می‌کند، این یکی از غم‌انگیزترین لحظات فیلم است. مورهد یکی از معروف‌ترین بازیگران تیپ ساز آن زمان، جزو گروی تئاتری مرکوری اورسن ولز بود. او در آمپرسون‌های باشکوه ( ۱۹۴۲)نیز بازی داشت که به خاطرش نامزد اسکار هم شد و در تمامی طول زندگی حرفه‌ای‌اش سه بار دیگر نامزد اسکار گردید به خاطر: خانم پارکینگون ( ۱۹۴۴)، جانی بلیتدا (۱۹۴۸)و هیس، هیس، شارلوت کوچولو(۱۹۶۵). برای نسل‌های جدیدتر، او همان مادر سامانتا در سریال تلویزیونی افسونگر ( ۷۲- ۱۹۶۴)است.

*جوزف کاتن: یکی دیگر از اعضای گروه تئاتری مرکوری، نقش صمیمی‌ترین و وفادارترین دوست کین را ایفا کرده که کورکورانه از دستورات کین تبعیت می‌کند و در آخر نیز چیزی نصیب‌اش نمی‌شود. وقتی کین سرانجام او را به خاطر نقد منفی‌اش از اپرای سوزان، اخراج می‌کند، به شدت دلچرکین می‌شود.این رابطه‌ای است پیچیده که هنوز به درستی مورد بررسی قرار نگرفته. کانن، بعدا در آمپرسون‌های باشکوه و سفر به دل تاریکی ( هر دو در سال ۱۹۴۲) و تریلر عالی کارول رید، مرد سوم (۱۹۴۹) و ضربه شیطان (۱۹۵۸)اورسن ولز را همراهی کرد.

* دوروتی کامینگور: در نقش سوزان دربارهٔ زندگی زناشویی‌اش با کین شکوه میکند: «فقط ۴۹ جریب منظره و مجسمه؛ من تنها هستم.» زنی عصبی با صدای جیغ – جیغو که کین برایش یک اپراخانه می‌سازد ( اگر چه سوزان نه استعدادی دارد و نه علاقه‌ای به هنر) و دست آخر نیز با وجود احساسات واقعی‌اش نسبت به او ترک‌اش می‌کند. کامینگور در نقش‌های کوچکی در آقای اسمیت به واشنگتن می‌رود ( ۱۹۳۹)، پنج فلفل ریزه چطور بزرگ شدند ( ۱۹۳۹) و میمون پشمالو (۱۹۴۴) ظاهر شد و در اواخر دههٔ ۱۹۴۰ و در دوران تفتیش عقاید سناتور مک کارتی، اسم‌اش در «فهرست سیاه» قرار گرفت.

فیلم همشهری‌ کین

کارگردان فیلم همشهری‌ کین

اورسن ولز، نابغهٔ زبر و زرنگ ۲۵ ساله با نخستین فیلم‌اش، سروصدای زیادی به راه انداخت که کمترین‌اش از سوی ویلیام رندلف هرست، غول رسانه‌ای به پا شد که سعی کرد جلوی نمایش عمومی فیلم را بگیرد چون گفته می‌شد داستان فیلم، اقتباسی است آزاد از زندگی او . علاوه بر این، همشهری کین، نوعی جنگ انتقادی به راه انداخت در باب معنا و ساختار فیلم که تا به امروز ادامه دارد. پالین کیل منتقد با متهم کردن ولز به اینکه فیلمنامهٔ منکیه‌ویچ را به اسم خودش جا زده، نیمچه شورشی به راه انداخت ولی ولز واقعاً به چه چیزی می‌خواست برسد؟ آیا تمامی آن حرکات و زاویه‌های عجیب و غریب دوربی و قضایای «رزباد» همانطور که قبلاً با نمایش رادیویی جنگ دنیاها انجام داده بود، برای سر کار گذاشتن مخاطب‌اش سر هم شده بود؟ پاسخ هر چه باشد در این شک نیست که اورسن ولز تاثیرگذارترین فیلمساز تاریخ سینمای آمریکا بود و فیلم‌اش نیز با وجود استقبالی که منتقدها از آن کردند، یک شکست تجاری تمام عیار، نکتهٔ کلیدی زندگی کین، از دست دادن مادرش، حکایت خود ولز بود و نه هرست. ولز هشت ساله بود که مادرش را از دست داد و پدرش هم وقتی او ۱۲ ساله بود از دنیا رفت و از آن پس تحت قیمومیت دکتر موریس برنستاین قرار گرفت. پس از کین، ولز در آمبرسون‌های باشکوه ( ۱۹۴۲)داستان خصوصی‌تری را تعریف کرد که در دل همشهری‌کین نهفته، یعنی اهمیت زندگی خانوادگی. فیلمی که توسط استودیوی تولیدکننده‌اش، تکه‌تکه و بی معنا شد. بعدها بیگانه (۱۹۴۶)، خانمی از شانگهای (۱۹۴۸)و ورسیونی کم هزینه از مکبث(۱۹۴۸)را ساخت و سپس تعدادی پروژه که هیچ وقت تکمیل نشدند. می‌توانست از نمایش عمومی آقای آرکادین (۱۹۵۵)لذت ببرد ولی فیم را در آخرین مراحل تدوین از دست‌اش به درآوردند. سپس ضربه شیطان (۱۹۵۸)، محاکمه ( ۱۹۶۳)، ناقوس‌های نیمه شب (۱۹۶۶)، ق مثل قلابی ( ۱۹۷۴)را کارگردانی کرد و آن سوی باد (۷۶- ۱۹۷۰)را که هیچ وقت نتوانست تکمیل‌اش کند.

پشت صحنه فیلم همشهری‌ کین

  • ولز در صحنه‌ای که سوزان، کین را ترک می‌کند، با خرد کردن اسباب و اثاثیه‌اش، دست‌های خود را خون انداخت: «واقعا ضربه‌ای را که به کین خورده بود، حس می‌کردم.» ولز ضمنا در صحنه‌ای که در تعقیب گیتس از پله‌ها بالا می رود، قوزک پایش شکست.
  • اگر موقع تماشای همشهری کین به یاد دلیجان ( جان فورد، ۱۹۳۹)افتادید،تعجبی ندارد. ولز موقع ساختن همشهری کین، چهل بار دلیجان را تماشا کرد.
  • دوستان ولز به وی یادآوری می‌کردند که هیچ کس در واقع ادای کلمهٔ « رزیاد را از دها کین نمی شنود و وقتی از ولز پرسیدند که خب پس از کجا فهمیدند که کین این کلمه را به زبان آورده، ولز ظاهراً پاسخ داده:« این را هیچ وقت وقت به هیچ کس نگوئید!»
  • با آن که زندگینامهٔ هرست و کین ربطی به هم نداشت ولی هرست سعی کرد جلوی نمایش فیلم را بگیرد. او نه تنها از توصیف منفی شخصیت‌اش، که از استفادهٔ سازنده‌های فیلم از کلمهٔ «رزباد» نیز به خشم آمده بود.
  • جوزف کاتن به خاطر صحنه‌ای که نقد منفی‌اش را بر روی اپرای سوزان می‌نویسد، ۲۴ ساعت نخوابید تا خسته و لا یعقل به نظر برسد.

نقل قول‌های به یاد ماندنی

«همشهری کین فیلمی بود که شما را به این فکر می‌انداخت که هر چیزی در سینما امکان‌پذیر است.»

مارتین اسکورسیزی

 نظر منتقدها

بازلی کراتر ( نیویورک تایمز): «همشهری کین، حیرت‌انگیزترین و از لحاظ سینمایی، شورانگیزترین فیلمی است که پس از سالها می‌توان دید؛ در واقع شاید شورانگیزترین فیلمی باشد که در هالیوود ساخته شده.»

پالین کین ( نیویورکر): «یک شاهکار تو خالی.»

صحنهٔ فراموش نشدنی

زندگی زناشویی کین با امیلی – از خانواده‌ای اشرف‌زاده – در حال فروپاشی است. این فروپاشی در سلسله نامه‌هایی از آن دو بر سر میز صبحانه نشان داده شده: لحن صحبت‌شان با هم تغییر می‌کند و در طی سال‌ها، بیگانگی بیشتری بین‌شان به وجود آید. در آخرین نماد، هر دو مثل دو تکه یخ ساکت‌اند و ا میلی دارد روزنامهٔ رقیب را می‌خواند. در طول این نماها، میز صبحانه‌شان درازتر و درازتر می‌شود که هم رفاه روزافزون آنها را نشان می‌دهد و هم فاصله‌ای را که بین‌شان می‌افتد، به رخ می‌کشد. در این فیلم این صحنه‌ها تقریباً تمامی آن چیزی است که از رابطهٔ آن دو شاهدیم.


-به افتخار عشق بر اساس معیارهای خودم. اینها تنها معیارهایی هستند که همه می‌شناسند- یعنی معیارهای خودشان.

چارلز فاسترکین(اورسن ولز)


همشهری کین بر اساس آخرین کلمات مردی مختصر بنا شده که اصلی‌ترین پرسش دراماتیک داستان را مطرح می‌کند. چارلز فاستر کین که بود؟ نه واقعیت دستاوردهای او، که در فیلم خبری« اخبار ماه مارس» به نمایش در می آید، بلکه شخصیت باطنی او. واقعیت وجود کین چه بود؟ و این سرچشمه زیبایی این فیلم است- صرف‌نظر از تمام دستاوردهای تکنولوژیک آن در کارگردانی، فیلمبرداری، تدوین و بازیگری- که همگی سزاوار تمجید و تعریف‌اند. همشهری کین داستان مردی است که در کودکی از عشق مادر محروم شد و زیر دست قیّمی بی‌عاطفه بزرگ شد که ثروت را جایگزین عشق کرد.  کین به شکلی تراژیک می‌کوشد عشق را به تنها روشی که می‌شناسد، یعنی به وسیلهٔ ثروت خود، بازپس گیرد اما در نهایت همه چیز را می‌بازد.

راهنمای ما، روزنامه نگاری به نام تامپسون، می‌کوشد از طریق مصاحبه با نزدیکان کین، راز «غنچه گل سرخ» را بگشاید. ما، در فلاش بک، جستجوی تراژیک کین را برای یافتن عشق دنبال میکنیم،در حالی ه هر مصاحبه ما را به کنه وجود کین نزدیک‌تر می‌کند. با تاچر آغاز می‌کنیم، کسی که بیش از همه از کین واقعی دور است. این سایه عشق مادر کین را با ثروت جایگزین کرده. برنستین، بله قربان گوی وفادار، روزهای پرشکوه قدرت گرفتن کین و مبارزهٔ او را برای تصاحب قلبهای مردم با استفاده از قدرت روزنامهٔ خود نشانمان می‌دهد. مصاحبه با نزدیکترین دوست کین، جدید یا، نشان می‌دهد که چگونه ناتوانی کین برای عشق ورزیدن باعث نابودی دیگران می‌شود. هر تصویر تازه‌ای از چارلز کین ما را به عمق بیشتری می‌برد، به فراتر از ظاهر گول زنندهٔ فیلم خبری«اخبار ماه مارس» ( دنیای عادی)، و نزدیکتر به کنه وجود کین، تا اینکه بالاخره آماده می‌شویم داستان دردناک بزرگترین عشق کین، سوزان، را بشنویم.

کین، در حین جستجوی عشق، به آگاهی بیشتر و بیشتری از این واقعیت می رسد که تنها بر اساس معیارهای خودش می‌تواند عشق بورزد. اما تراژدی کین این است که معیارهایش بر اساس درسهای مردی تعیین می‌شود که باعث آغاز این سفر بوده، یعنی قیم او، تاچر، همان مردی که کین سفر خود را وقف مخالفت با او کرده است. و جالب اینکه کین همه چیز را در راه یافتن عشق از  دست می‌دهد و در پایان سفر به سایهٔ خود بدل میشود.

تصویر افتتاحیه از تابلوی «ورود ممنوع» در پایان سفر نیز تکرار می‌شود و این مضمون را می‌رساند که هر قدر هم تلاش کنیم، هرگز نمی‌توانیم حقیقت وجود یک انسان را درک کنیم.

سفر کین را از پایان آن آغاز می‌کنیم. او یک حباب شیشه‌ای برفی را در دست می‌فشارد و کلمهٔ «رزباد/ غنچه گل سرخ» را به سختی به زبان می‌آورد.  حباب برقی به زمین می‌افتد و این اکسیر تک کلمه‌ای با شیشه خرد می‌شود. این اکسیر برای تماشاگر یک دعوت به ماجراست. آخرین کلمه‌ای که این مرد مختصر به زبان میآورد چه معنایی دارد؟ نخست باید چیزهایی درباره قهرمان تراژیک خود، چارلز فاستر کین، بدانیم. یک فیلم خبری به نام «اخبار ماه مارس» حقایق تاریخی را درباره کین به نمایش می‌گذارد، که اساساً همان چیزهایی است که دنیای عادی پیشاپیش درباره این مرد می‌داند. فیلم خبری چارچوبی را برای ما فراهم می‌کند. تا بر اساس آن به درک بهتری از قطعات عاطفی پازل دست یابیم. ما به ورای این واقعیات و به درون دنیای ویژه سفر می‌کنیم تا با معنای «غنچهٔ گل سرخ» و کنه شخصیت چارلز فاستر کین آشنا شویم.

تهیه کنندهٔ فیلم خبری خواستار چیزی بیش از واقعیات خشک و سترون موفقیتهای کین است او باطن این مرد را می‌خواهد و معتقد است که جواب در پس آخرین کلمه‌ای است که به زبان کین آمده. خبرنگار او، تامپسون ، این دعوت به ماجرا را می پذیرد تا از تمام کسانی که کین را می‌شناختند سوال کند ( استادان، متحدان، دشمنان، ملوّن‌ها) و راز «غنچه گل سرخ» را بگشاید.

تامپسون در یک راهیابی جسورانه به سراغ همسر دوم کین، سوزان، می‌رود، اما سوزان از مصاحبه با او امتناع می‌کند. سفر تامپسون او را به کنه شخصیت کین خواهد رساند. اما برای نزدیک شدن به اکسیر، نخست باید با کسان دیگر مصاحبه کند. عجالتاً سوزان نقش یک نگهبان آستانه را بازی می‌کند، که مثل تابلوی «ورود ممنوع»، مانع از نزدیک شدن او به این بخش درونی و خودمانی از دنیای ویژه می‌شود.

تامپسون باید نخست با فردی مشورت کند که بیش از همه از کین واقعی فاصله دارد: تاچر، قیّم قانونی کین و رئیس بانک. تامپسون وارد اتاق مطالعهٔ بزرگ و خالی تاچر می‌شود و شروع به خواندن خاطرات تاچر می‌کند. دست نوشتهٔ رسمی تاچر محو می‌شود و ما را با عبور از آستانه به صحنه‌ای برفی و لوژ سواری چارلز کم سن و سال می‌برد. یعنی مهمترین لحظه در زندگی کین: ربوده شدن معصومیت و عشق او (اکسیر)توسط مادرش و تاچر. مادرش به او اطمینان میدهد که خیر و صلاح او در این از خودگذشتگی است. اما این جداسازی خشن و بیرحمانه آخرین تجربهٔ چارلز از عشق مادر است. او این درس را در تمام زندگی و هر بار که از دوستان خود جدا می‌شود با خود دارد. اما نتیجه نهایی آن تنهایی و بدخلقی است، درست عکس آنچه مادر و استادش وعده داده بودند.

تحت قیمومیت تاچر، عشق جای خود را به ثروت می‌دهد. و ما بزودی شاهد تجدید حیات کین و تبدیل شدن او به قهرمان آرمان گرای مردم بر علیه تمام آن چیزهایی هستیم که تاچر نمایندهٔ آنهاست. چارلز در بیست‌و پنجمین سالگرد تولدش اختیار اموال خود را به دست می‌آورد، که ششمین ثروت شخصی دنیا به حساب می آید. در حالی که از قدرت و ثروت کافی برای انجام هر کاری برخوردار است. تصمیم می‌گیرد یک روزنامهٔ کوچک، نیویورک اینکوآیرز، را اداره کند و از این اکسیر برای مخالفت و مبارزه با استاد/ سایهٔ خود استفاده می‌کند ( مسئله بیرونی او). چارلز از مبارزهٔ خود استفاده می‌کند تا مسئلهٔ درونی‌اش، یعنی رسیدن به پذیرش و عشق، را مخفی کند. وقتی دفتر خاطرات تاچر به پایان می رسد، در می‌یابیم که کین کسب و کار خود را از رونق می‌اندازد و سرانجام در دوران کسادی اقتصادی ورشکست می‌شود.

تامپسون سپس با برنستین، متحد همیشگی و وفادار کین، مصاحبه می‌کند، برنستین هنوز هم از مایملک کین سود می‌برد و با خوشحالی تعریف می‌کند که چگونه قهرمان و بهترین دوست او، جدیدا، روزنامه نیویورک آینکوآیرزر را به یک امپراتوری بدل کرد. مصاحبهٔ برنستین را می‌توان مرحلهٔ آزمون کین تلقی کرد که به قدرت رسیدن او را نشان می‌دهد. کین اختیار روزنامهٔ خود را به دست می‌گیرد ( عبور از آستانه) و آن را تبدیل به شمشیر خود برای خوانندگانش می‌کند. قول انتشار «بیانیهٔ اصول اخلاقی» را می‌دهد و خود را به مردم خویش به عنوان قهرمان/ استاد معرفی می‌کند. اما کین مجهز به تنها ابزاری که استادش تاچر به او داده، یعنی ثروت، وارد این مرحلهٔ آزمون می‌شود او هیئت تحریریهٔ روزنامهٔ رقیب را می‌خرد و یک امپراتوری روزنامه‌ای راه می‌اندازد. سپس کین علاقهٔ خود را به فعالیت روزنامه از دست ­–می‌دهد و به سفر می‌رود. اما با یک همسر و آرمانهای سیاسی برمی‌گردد ( یعنی عرصه‌ای که عشق مردم را می‌توان با تعداد آرای آنها نشان داد).

تامپسون یا جدیداً لیلند، بهترین دوست کین، مصاحبه می‌کند. در حالی که نیمه اول سفر، حکایت صعود کین بوده، اکنون تامپسو اقدام به راهیابی به کین واقعی و آغاز سقوط او می‌کند. امپراتوری روزنامه‌های او در اوج شکوفایی است. اما ازدواج کین با شکست روبه‌رو می‌شود. این بحران عاطفی، کین را وادار به یافتن پاسخی از گذشتهٔ  خود می‌کند. کین در راه رفتن به انباری که تمام اموال منقول دوران کودکی او را در خود جای داده، با سوزان آشنا میشود و مجذوب معصومیت او می‌گردد، یک دعوت به ماجرای عشقی، کین با سوزان رابطه برقرار می‌کند، سفر عاطفی او، و همزمان وارد رقابت انتخاباتی برای پست فرمانداری ایالت نیویورک می‌شود (سفر برای قدرت کین).

شب قبل از انتخابات فرمانداری ایالت، کین سخنرانی پرشوری در محکومیت رقیب خود، جیم گتیز، ایراد می‌کند( راهیابی به ژرفترین غار). کین اطمینان دارد که پست فرماندار را به دست می‌آورد، اما گتیز روابط نامشروع کین را برای همسر کین فاش می‌کند و تهدید می‌کند که اگر کین از مسابقه خارج نشود، همه چیز را به مردم خواهد گفت، آزمون بزرگ. کین با اطمینان از اینکه رای‌دهندگان در کنارش باقی خواهند ماند، زیر بار حق السکوت نمی‌رود گتیز ثابت می‌کند که کین در اشتباه است. روزنامه‌های رقیب کین ماجرای عشقی او را در صفحهٔ اول چاپ می‌کنند و کین در انتخابات شکست می‌خورد.کین با پیروی از دل خود، همسر و فرزندش و نیز احترام دوستش جدیدا ( استادی که نمایندهٔ وجدان کین اسع) را قربانی می‌کند. جدیداً بعداً «بیانیهٔ اصول اخلاقی» کین را برایش می‌فرستد و آرمانهای زیر پا گذاشتهٔ کین را رد می‌کند.

در حالی که آیندهٔ سیاسی کین خراب شده ( عشق مردم را از دست داده) با سوزان ازدواج می‌کند( یک  پاداش) و تمام انرژی خود را صرف تحقق رویایی او برای خوانندگی در اپرا می‌کند ( «ما یک ستارهٔ بزرگ اپرا خواهیم شد»). برای او اپراخانه‌ای در شیکاگو می‌سازد. شب افتتاحیهٔ اجرای سوزان پاداش کین است، اما منتقد تئاتر او، جدیدا، مست‌تر از آن است که نقد تند و گزندی خود را از اجرای سوزان به اتمام برساند. کین نقد را مطابق با خواستهٔ جدیدا به اتمام می‌رساند و سپس بهترین دوستش را اخراج می‌کند.

تامپسون اکنون آمادهٔ مصاحبه با کسی می‌شود که بیش از همه به کنه شخصیت کین نزدیک بود، یعنی همسر دومش سوزان کسی که بیش از همه از زندگی  کین ( و مرگش) لطمه دید. به فلاش بک برمی‌گردیم و سوزان شب افتتاحیهٔ خفت بار خود را به یاد می آورد، آزمون بزرگ. سوزان علیه تمایل کین به زندگی کردن از طریق موفقیت سوزان طغیان می‌کند. دست به خودکشی می‌زند و کین سرانجام میپذیرد که دست از این سفر بردارد، راه بازگشت. اما علاقهٔ کین به  حرفهٔ خوانندگی سوزان تنها راهی بود که کین می‌توانست از طریق آن عشق خود را ابراز کند و حالا که سوزان آن عشق را پس زده، رابطهٔ آنها بیش از پیش سرد می‌شود. چارلز کین در تالارهای بزرگ و خالی زانادو راه میرود، کاخی که به عنوان یادمانی برای عشق او به سوزان ساخته شد. کین، جدا مانده از عشق مردم و دوستانی که برای آنها جنگیده بود، دوران کهنسالی خود را در محاصرهٔ داراییهایش میگذارند، از جمله همسری بدبین که وقتش را با پازل‌هایش هدر میدهد.

کین سوزان را به پیک‌نیک می‌برد. سوزان،«رها» از زندان زانادو، جلوی کین در میآید تا به او نشان دهد که کین هرگز سوزان را دوست نداشته. عشق بر اساس معیارهای کین تنها به این معنا بود که عشق سوزان را می‌خواست. اما عشق نداشت که در عوض به او بدهد، فقط ثروت.

آنها به زانادو برمی‌گردند. سوزان چمدانهایش را می‌بندد و کین را ترک می‌کند، که آغاز سکانس تجدید حیات است. می‌کند. او احتمالاً نزدیکترین آدم به کین است که نگاهش را غبار عشق مکدر نکرده. ما شاهد توصیف ریموند از فروپاشی کین هستیم، تجدید حیات او. کین در اوج خشم، اتاق سوزان را به هم میریزد و یک حباب شیشه‌ای برفی پیدا می‌کند با یک صحنهٔ کوچ زمستانی، و « رزباد» را به یاد میآورد. کین نطق آتشین خود را پایان میدهد. در حالی که حباب برفی را به دست دارد از اتاق سوزان خارج می‌شود و از دالان آینه دار می‌گذرد. تکرار بی‌پایان تصویر کین در آینه معرّف دیدگاههای متفاوت و قطعات عاطفی متفاوتی است که متحدان و دشمنان کین از پازل شخصیت او ارائه کرده‌اند. اما تمام آن تصاویر در یک مرد تلخیص میشوند، و کین جوهر آن مرد را در جیبش می‌گذارد ( اکسیر او). باارزش‌تر از ثروت عظیمی که در زانادو انباشته شده، اکسیری است که نمی‌توان آن را خرید، یعنی معصومیت کین و عشق بی قیدوشرط میان کودک و والدین، که در «رزباد» نمادپردازی شده. صد افسون که این اکسیر برای همیشه از دست رفته، این کلمه با آخرین دم زندگی او محو می‌شود، حباب برف خرد می‌شود و مهمترین دارایی‌اش، «رزباد» را به آتش کوره می‌سپارند. دود در آسمان تیرهٔ شب ناپدید می‌شود.

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.