فیلم گنج‌های سیرا مادره، داستان کلی، نقد، بررسی و تحلیل – The Treasure of the Sierra Madre 1948

– تا وقتی چیزی پیدا نشده، برادری شرافتمندانه به قوت خود باقی است. اما با تلنبار شدن طلاها، دردسر شروع می‌شود.

هاوارد (والتر هیوستن)

نویسنده فیلمنامه: جان هیوستن

بر اساس رمانی به قلم بی، تراون


خرید کتاب با ۱۵٪ تخفیف(همه کتاب‌ها)

کارگردان: جان هیوستن

دو امریکایی آواره با یک جوینده عجیب و غریب همراه می‌شوند تا در کوههای مکزیک به دنبال طلا بگردند.

گنجه‌ای سیرا مادره داستانی است درباره حد اعلای حرص و طمع، و نشان میدهد که چگونه طمع نه تنها روح یک مرد بلکه گروه قهرمان را نابود می‌کند. در فیلم‌های دیگر شاهدیم که گروه قهرمان در راه رسیدن به اکسیر با سایه مادی می‌جنگد (نگاه کنید به آرواره‌ها و نابخشوده). ممکن است متحدان از پای در آیند و دیگران از ترس به دشمن پشت کنند. اما قهرمان به پا می‌خیزد تا سایه را شکست دهد و اکسیر را برای کمک به دنیای عادی با دیگران تقسیم کند. دابز، کرتین و جوینده سالخورده، هاوارد، به سهم خود با دشمنان و سایه‌های مادی روبه رو می‌شوند، اما هیچ کدام از این سایه‌ها به اندازه سایه درون آنها، یعنی طمع، مهلک نیستند. فروپاشی گروه قهرمان از لحظه ای شروع می‌شود که به طلا می‌رسند و با عبور از آستانه تبدیل به «آدم‌های مایه دار» می‌شوند. گرچه استاد، یعنی هاوارد، سعی می‌کند گروه را کنار هم نگه دارد، اما می‌فهمد که از پس این سایه بر نمی‌آید. در سفر قهرمان «سنتی»، استاد باید دست از جستجو بر دارد و قهرمان را وادارد که «هدایای» استاد را بپذیرد و به تنهایی ثابت کند که شایسته مقام قهرمان است. در اینجا نیز، به پیروی از همان سنت، هاوارد گروه را با تأسف ترک می‌کند و آزمون نهایی را پیش می‌کشد که باعث شروع مرحله راه بازگشت می‌شود. سایه طمع، در غیاب استاد، دابز را شکست می‌دهد و به کر تین اجازه می‌دهد به عنوان قهرمان قد علم کند، از طلا به خاطر اکسیری مهمتر دست بشوید و این اکسیر را با خود به یک دنیای عادی غنی تر بیاورد.

مکزیک. فوریه ۱۹۲۵. فرد سی. دابز یک آمریکایی آواره و ژولیده است. جستجوهای دابز برای یافتن طلا بی نتیجه بوده و اکنون به گدایی افتاده و اندک پولی را که به دست می‌آورد صرف خرید بلیت‌های بخت آزمایی می‌کند. دابز از دنیای عادی خود چنان شرمنده است که حتی قادر به نگاه کردن در چشم آدم‌های نیکوکاری که به او پول می‌دهند نیست و زمانی وادار به تغییر می‌شود، دعوت به ماجرا، که از یک شخص (منادی «سفید جامه») سه بار درخواست پول می‌کند.

دابز پیشنهاد یک پیمانکار به نام کور میک را برای ساختمان سازی قبول می‌کند، دعوت به ماجرا، و خیلی زود با آواره دیگری به نام کر تین آشنا می‌شود. بعد از پایان کار، مکورمیک ملون سر آنها کلاه می‌گذارد و به آنها می‌آموزد که به هیچ کس نمی‌توان اعتماد کرد.

دابز و کرتین پول اندک خود را برای کرایه اتاق در مسافرخانه ای محقر روی هم می‌گذارند و در آنجا به شکلی اتفاقی حرف‌های پیرمرد عجیبی به نام هاوارد را می‌شنوند که درباره ماجراهای خود به عنوان جوینده طلا صحبت می‌کند. او با قصه‌ها و اطلاعات خود از اینکه کوهی در آن نزدیکی «منتظر است تا مرد مناسبی بیاید و گنجهایش را کشف کند» دابز و کر تین را وسوسه می‌کند. اما دعوت او به ثروت و ماجرا یک شمشیر دولبه است. استاد پیر و دانا به آنها درباره حرص طلا و بلایی که بر سر روح آدمی می‌آورد هشدار می‌دهد.

یک روز صبح دابز و کرتین، که از رؤیای کوههای پوشیده از طلا جانی تازه گرفته اند، هشدارهای هاوارد را در این باره که طلا می‌تواند روح آدمی را نفرین کند نادیده می‌گیرند. آنها مکورمیک را پیدا می‌کنند، او را در یک میخانه به دام می‌اندازند و سرانجام با غلبه بر دشمن، پولی را که به آنها بدهکار است از او می‌گیرند. آنها تصمیم می‌گیرند این پول را صرف یافتن طلا کنند. اما برای اینکه بتوانند خود را به سفر متعهد کنند، به تجربه و اطلاعات هاوارد نیاز دارند و لذا از او می‌خواهند به گروه ملحق شود. استاد با کمال میل می‌پذیرد، اما کرتین و دابز هنوز مشکل مالی دارند. از قضا، در همین موقع بلیت بخت آزمایی دایز برنده می‌شود و سرمایه لازم فراهم می‌گردد و او با کمال میل سهم خودش و کرتین را در شراکت می‌پردازد. دابز با کرتین دست میدهد و به این ترتیب آنها با متعهد شدن به یافتن طلا وارد آستانه شراکت می‌شوند. اما هاوارد استاد آنها را تماشا می‌کند در حالی که بخوبی می‌داند طلا چه بلایی می‌تواند بر سر این «برادری» بیاورد.

این مرحله آزمون اولیه بخشی از یک سکانس آستانه مفصل است که طی آن گروه قهرمان سرانجام به عنوان «آدم‌های مایه دار» وارد دنیای ویژه می‌شود. نخست، راهزنان مکزیکی به رهبری «گلد هت» به قطار آنها حمله می‌کنند. گروه برای جنگ با دشمن با هم متحد می‌شوند و تعداد زیادی از راهزنان را می‌کشند. آنها در دورانگو تجهیزات و الاغ می‌خرند و صاحب فروشگاه (نگهبان آستانه) به آنها در بارهٔ خطراتی که پیش رو دارند هشدار می‌دهد (نوعی امتناع).

مدتی بعد، دابز و کرتین با تحمل شرایط طاقت فرسای سفر آزمایش می‌شوند؛ آنها بسختی می‌توانند پا به پای هاوارد حرکت کنند. گروه در مسیر خود با نگهبانان آستانه طبیعی نیز روبه رو می‌شود: بادهای تند شمالی و جنگلهای انبوه. این آزمونها جسم ضعیف دابز را خسته و فرسوده میکنند و او می‌خواهد برگردد. هاوارد او را مسخره می‌کند و دابز این استاد ظاهرا دیوانه را تهدید به مرگ می‌کند. اما منادی غرغرو سرانجام اعلام می‌کند که طلا را یافته اند. حق با اوست و خاک طلا را در لاوک استخراج به آنها نشان می‌دهد و آنها را مطمئن می‌کند که کوه بالای سر شان پر از طلاست. و سرانجام از آنها می‌پرسد چه احساسی درباره «مایه دار شدن» دارند. در این لحظه، سکانس آستانه کامل می‌شود.

گروه وارد دومین مرحله آزمون سفر می‌شود که طی آن میزان «برادری» آنها با یک رشته آزمونهای جسمی و روانی سنجیده می‌شود. البته آنها باید کار را با استخراج طلا از کوه شروع کنند و آنها برای همین یک کانال آب می‌سازند. شب هنگام دابز و کر تین شاهدند که هاوارد طلای استخراج شده آن روزشان را وزن می‌کند، که پنج هزار دلار می‌ارزد. به رغم هشدارهای استاد، دابز اصرار میکند که طلاها را حین استخراج تقسیم کنند و هر کس مسئول سهم خودش باشد.

آزمون بعدی کر تین زمانی است که او شاهد فروریختن معدن بر سر دابز است. او می‌داند که دابز در داخل معدن به تله افتاده و لحظه ای تردید می‌کند – طمع خود را می‌آزماید. انسانیت کر تین غلبه می‌کند و او دابز را نجات می‌دهد. عمل او باعث می‌شود در جایگاهی بالاتر از آزمونها و آزمایشها قرار گیرد و همذات پنداری تماشاگر با او به عنوان قهرمان سفر آغاز می‌شود.

طی صحنه ای در کنار آتش (یک راهیابی) صحبتهای آنها درباره نقشه هایشان برای اکسیر ثروت، تفاوتهایشان را بیش از پیش آشکار می‌کند. هاوارد قصد دارد خود را از کار جویندگی طلا بازنشسته کند و کسب و کار کوچکی راه بیندازد. کر تین می‌خواهد درخت سیب پرورش بدهد. اما به خلاف آنها، دابز در آرزوی لذتهای آنی است – حمام ترکی، غذای عالی و زن. دابز در حال شکست خوردن در مرحله آزمون و تغییر شکل یافتن به بازتاب سایه گو کر تین است. او به تسخیر پارانویا و طمع در می‌آید و شروع به حرف زدن با خودش می‌کند و از اینکه برای خرید مایحتاج به تنهایی به دهکده برود امتناع می‌ورزد، چون از خیانت دوستانش و راهزنان وحشت دارد. دابز مچ کر تین را در حال کنار زدن سنگی می‌گیرد که دابز طلاهای خود را زیر آن مخفی کرده است. دابز حرف کر تین را که می‌گوید قصد داشته یک سوسمار خطرناک (اژدها، هیولا) را بیرون بکشد باور نمی‌کند و او را تهدید به مرگ میکند. هاوارد و کرتین، دابز را آرام می‌کنند و سوسماری را که روی طلاهای دابز نشسته به او نشان می‌دهند.

کرتین برای خرید مایحتاج به دهکده می‌رود و در آنجا با آمریکایی دیگری به نام کودی آشنا می‌شود که از او درباره جستجوی طلا پرس و جو می‌کند. کر تین او را دشمن می‌پندارد و ابراز بی اطلاعی می‌کند – می‌گوید در حال شکار حیوانات است. کودی حرفهای این نگهبان آستانه را باور نمی‌کند و به تعقیب او می‌پردازد.

کودی به اردوگاه آنها می‌رسد. دابز با بی میلی او را به کنار آتش دعوت می‌کند، اما از او می‌خواهد که صبح آنجا را ترک کند. کودی بو می‌برد که آنها معدن طلا دارند و از ترک آنجا امتناع می‌کند. او به آنها سه راه پیشنهاد می‌کند: او را بکشند، از آنجا فراری اش دهند یا او را هم شریک کنند. هر سه نفر تصمیم می‌گیرند او را بکشند و سهم طلای خود را با او تقسیم نکنند، نوعی راهیابی. آنها روی پشته ای می‌روند تا کودی را بکشند، اما دشمن نقاب منادی را به صورت می‌زند و به آنها درباره نزدیک شدن راهزنان هشدار می‌دهد. گروه در مواجهه با این آزمون بزرگ قریب الوقوع، تا حد ممکن به تفنگهای بیشتری نیاز دارد و لذا کودی را به عنوان دیده بان به خدمت می‌گیرند او را به یک متحد تبدیل می‌کنند).

«گلد هت» و افرادش به اردوگاه نزدیک می‌شوند و برای گرفتن سلاحهایشان با آنها مذاکره می‌کنند. دابز دست رد به سینه رهبر راهزنان می‌زند و کلاه او را با گلوله سوراخ می‌کند. تیراندازی شروع می‌شود و کودی در خلال این آزمون بزرگ جان خود را از دست می‌دهد. قبل از اینکه راهزنان بتوانند حمله دیگری ترتیب دهند، نیروهای دولتی آنها را دور می‌کنند. دابز خوشحال می‌شود (تجدید حیات آنها).

آنها آماده دفن کردی می‌شوند و نامه ای را از همسرش می‌یابند که در آن از او خواسته بود به خانه نزد خانواده خود بازگردد، جایی که «ما همین حالا هم گنج واقعی زندگی را در آن یافته ایم. بعد از وقوف به امتناع کودی از پذیرش این اکسیر، و رو به رو شدن با مرگ در مرحله آزمون بزرگ، پاداش گروه آگاهی بیشتر آنهاست به اینکه شاید به اندازه کافی طلا جمع کرده اند و باید خود را برای در پیش گرفتن راه بازگشت به تمدن آماده کنند. گرچه این لحظه یک راه بازگشت فیزیکی است، اما گروه باید در ادامه «سفر طمع»، با یک راه بازگشت دشوار تر رو به رو شود.

آن شب کر تین پیشنهاد می‌کند سهمی از طلاها را به خانواده کودی بدهند، اما دابز این پاداش را رد می‌کند. این تصمیم بار دیگر تضاد شخصیت کر تین بخشنده (قهرمان و دابیر حریص (سایه) را آشکار می‌کند.

دسته‌ای مکزیکی هاوارد را از گروه جدا می‌کنند تا جان پسر بچه‌ای را نجات دهد. با او مثل یک قهرمان و جادو پزشک (استاد) رفتار می‌شود و او یک پاداش سنتی یعنی احترام و مهمان نوازی مکزیکی‌ها را دریافت می‌کند، اما باید سهم طلاهای خود را به دابز و کر تین بسپارد تا زمانی که دوباره یکدیگر را در دورانگو ملاقات کنند.

در غیاب استاد، دابز و کر تین باید برگردند، بی یاری ندای وحدت بخش هاوارد که آنها را در کنار هم نگه دارد. دابز و کرتین در تاریکترین لحظه سفر خود، یعنی آزمون بزرگ، باید رو در روی هم قرار گیرند. دابز دوست سابق خود را یک سایه می‌انگارد که می‌خواهد دابز را موقع خواب بکشد، و به همین دلیل کر تین را هدف گلوله قرار می‌دهد. اما دابز حالا باید با استادی تازه یعنی وجدانش دست و پنجه نرم کند، پاداشی که از سوی سایه طمع رد می‌شود. دابر پیکر نیمه جان کر تین را تا صبح به حال خود رها می‌کند. اما زخم کر تین کاری نیست و او. سینه خیز می‌گریزد (تجدید حیات).

آستانه اولیه گروه در هنگام ورود به این دنیای ویژه به معنای پیوند آن سه نفر بود. و راه بازگشت آنها به منزله از هم پاشیدن گروه است در هنگامی که یکی از آنها، یعنی دابز طاع، طلاها را بر می‌دارد و می‌گریزد. دابز بیدار می‌شود تا کر تین را دفن کند، اما متوجه می‌شود که جسد ناپدید شده. او سعی می‌کند با غلبه بر پارانویا به خودش بقبولاند که جسد را یک ببر برده. دابز تمام طلاها را جمع می‌کند و راه بازگشت به خانه را در پیش می‌گیرد.

در این فاصله، کر تین در دهکدهای مکزیکی نجات می‌یابد، که پاداش اوست. او را نزدها وارد می‌برند و او زخمهایش را مداوا می‌کند. کر تین همه چیز را درباره خیانت دابز به پیرمرد می‌گوید. آن دو مصمم هستند که طلاهای خود را پس بگیرند و لذا راه بازگشت را در پیش می‌گیرند. تعقیب و گریز آغاز می‌شود.

دابز سرانجام خسته و تشنه به برکه ای می‌رسد، اما در آنجا با دشمن، «گلد هت» و افرادش، روبه رو می‌شود. عاقبت حرص و طمع دابز را به مرگی رقت انگیز در تنهایی رهنمون می‌شود. راهزنان دابز را با قمه می‌کشند و کیسه‌های طلای او را دور می‌اندازند، با این خیال که جز شن و ماسه چیزی در آنها نیست.

هاوارد و کرتین از راه می‌رسند و خبر مرگ راهزنان را می‌شنوند. به علاوه، آنها دابز را نیز مرده می‌یابند. وسایل او را وارسی می‌کنند، اما نشانی از طلاها نیست. پسر بچه ای محل کیسه‌ها را به آنها می‌گوید.

آنها در حالی که با بادهای شدید می‌جنگند (نگهبان آستانه طبیعت) کیسه‌های پاره شده را می‌یابند، اما باد قدرتمند شمالی تمام طلاها را به همان جایی که آنها را یافته بودند بازگردانده است.

هاوارد به این شوخی طبیعت با صدای بلند می‌خندد و طولی نمی‌کشد که کرتین نیز در این خنده به او ملحق می‌شود. طبیعت ماحصل تلاش آنها، آنچه را اکسیر می‌پنداشتند، نابود کرده اما آن دو با آگاهی بیشتر از زهر طمع، که دا بز را از پای درآورد، تجدید حیات می‌یابند. هاوارد می‌تواند به عنوان جادو پزشک با خانواده مکزیکی خود زندگی کند. او سهم خود را از لوازم به کرتین می‌دهد تا او بتواند برای چیدن میوه‌ها در ماه ژوئیه بموقع نزد بیو؛ کودی برود. آنها برای هم «آرزوی موفقیت» می‌کنند. هر دو به یک زندگی آرام بر می‌گردند، که آکنده از «گنجه‌ای واقعی زندگی» است.

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.