کاراکتر قطام با بازی ویشکا آسایش در مجموعه تلویزیونی «امام علی (ع)» – ۱۳۷۵-۱۳۷۰ : بررسی و تحلیل

دستان پسر ملجم لرزیدند، پایش سست و شمشیرش کند شد و در دلش شک نشست. کشتن ولی امر مسلمین؟ اینگونه بود که اشعث سراغ دختر ابا قطام آمد و گفت او را بساز قطام. زن جامه سیاه‌اش را کند، سفیدپوش روبه روی ابن ملجم ایستاد و او را نه فقط به قد و بالا و چشم و نگاه، بلکه به کلام پر وسوسه در بند کشید و مرادی افراطی خوارجی مسلک، که حالا دیگر رکوع و سجودش را بی‌استغفرالله به پای او می‌رفت، تکلیف خواست تا اطاعت کند، زن به او وعده داد عروس خانه‌اش می‌شود به کابین یک جام خون علی ابن ابیطالب، خواست تا تور عروسی اش، محراب مسجد کوفه باشد و پسر مرادی به رویای وعده وصال دختر سیاه چشم کوفه، به لعن و نفرین ابدی تاریخ مبعوث شد.

باهوش، فعال، قدرتمند و مسلط، مکارهای مسلح به ذکاوت و اغواگری توامان، او می‌تواند به راحتی مردان را وادارد با او در مسیر تحقق نقشه هایش همراه شوند. تعریف روشن و کلاسیک فم فتال، قطام در میان همه تلاش‌هایی که در سینما و تلویزیون ما جهت بازآفرینی فم فتال شده است، موفق‌ترین و کاملترین نمونه است. بخشی از این به ویژگی‌های شخصیتی باز می‌گردد که میرباقری با اندکی دستکاری و اغراق در تاریخ و سرگذشت شخصیت حقیقی قطام آفریده و بخش دیگر به انتخاب بازیگر او وابسته است. ویشکا آسایش، قد بلند و اندام کشیده و کمری صاف و بدون قوز دارد.

در پوشش عربی پر شال و پر سریال، چارشانه و ستبر جلوه می‌کند. چشمان باهوش و گستاخی دارد که با سرمه فراوان سیاه‌تر شده‌اند و نگاه تیز و برنده او را ناف ذتر کرده اند. صورتی استخوانی و برش خورده، گونه‌هایی برآمده و بینی و چانه‌ای تیز، حجمی قابل توجه از گوشه‌های زاویه دار که در کنار ویژگی‌های اندام اش، تصویری خشن، مسلط و مردانه به او داده است. المان‌هایی که کار مخاطب را در باور کردن او در هیات زنی که در مسجد کوفه صدای اعتراضش را بر امیر بلند می‌کند، ساده می‌کند. کافیست کمی قبل‌تر او را در دیالوگ با اباقطام دیده باشیم که زیرکانه اوضاع شهر را تحلیل می‌کند و چون عقاب از پنجره‌های مشبک خانه، بر عبور و مرور کوچه‌های کوفه نظارت دارد میرباقری قطام را به درستی در همان صحنه نخست به عنوان زنی بی‌پروا معرفی می‌کند. زنی با نقشه‌ها و رویاهایی فراتر از اشتیاق‌های مرسوم زنان عرب. زنی که از او انتظار می‌رود در پاسخ به سئوال «امیر شکار میکنی قطام؟» از سوی دایه ولید، در پس آن آری کوتاه و ساده، مجموعه‌ای از جاه طلبی چیده باشد. آبو زبید شاعر بیراه نمی‌گوید که دخترک جادو چشم رقیب خداست و دایه به ولید می‌گوید بیباکی و نطاقی او در برابر حسن جمالش اندک است و هیزم را آتش می‌کند. همان شب در خانه ابا قطام، حارث و حرث به برق انداختن شمشیرهایشان افتاده اند. آن‌ها جهاد محتمل پیش رو را پیشواز رفته اند، غافل از آن که شمشیر اصلی را دخترک خانه که دارد دستپخت ترش و شور زن برادرها را مزه می‌کند، از نیام کشیده است. وردان در خانه ابا قطام را می‌زند و خواستن قطام را شرط نجات او از خشم امیر می‌کند و سهمی که از او در نهایت می‌برد چیزی نیست مگر نگاه تحقیر آمیز دختر، وردان در برابر تیزی غماز چشم‌های او، صد رحمت بر شمشیر آخته برادرانش می‌فرستد و ما در می‌یابیم سیاه چشم کوفه سگ می‌خواهد، نه سگ توله.

قطام مدام پشت پنجره است. چه پنجره‌های خانه به خیابان و چه کنگره‌های اتاق‌های خانه به مهمان نشین ناظر بر عبور و مرورها و گفتمان‌هایی که در کوچه‌های کوفه یا خانه اباقطام میگذرند. همیشه حاضر و ناظر بر معرکه ها، پیش دستی کننده و پیشروتر از پدر و برادران اش، مرد خانهٔ اباقطام. اینگونه است که عبدالله بن وهب راسبی وقتی نقشه کشتن ولید و شیخ را در گوش اباقطام می‌خواند، پیش از آنکه اباقطام پاسخش را بدهد، قطام رشته‌های چوبین را کنار میزند، وارد مذاکره می‌شود تا نقشه را آنگونه که خودش میخواهد بچیند. به پدرش یادآور می‌شود خون خواهان شیخ ایمانی اند و از قصاص قاتل نمیگذرند. اما همه قصه همین است؟ خیر. قطام کوفه را می‌خواهد و این خواستن از مجرای امیرش می‌گذرد. برای عبدالله چاره‌ای نمی‌ماند مگر اذعان به اینکه اباقطام، آدمی تربیت نکرده است: این، پری است اباقطام به رسم همه مردان عرب به او عفاف آموخته بود که لابد همچون هزاران زن دیگر همان دیار به صدای هر دق البابی به پستو بخزد و انگشت در دهان کند و با صدای کلفت مردانه به مهمان بگوید علیکم السلام قطام اما مردان خانه‌اش را به بستن گوش هایشان فرا خواند و بر سر پدر العفو العفو گویش که در آموزش و پرورش زنی چون تمام زنان قبیله شکست سختی خورده بود؛ خروشید و گفت «به پسرانت بگو این قصه، روایت لیلی و مجنون نیست حکایت مجنون با مجنون است. آنچه او از ولید می‌خواست بسیار فراتر و البته خطرناک‌تر بود از آنچه برادران تشنه‌اش بودند، هرچند عیاشی و لاابالی گری امیر بر اهالی کوفه رو شد و آوازش تا مدینه رسید و بانگ بلند ام المونین به عزل امیر، در حالی که پای افزار رسول خدا را در دست گرفته بود، عروس خطبه نخوانده را از وصال حجله قدرت باز داشت.


خرید کتاب با ۱۵٪ تخفیف(همه کتاب‌ها)

خلیفه که کشته شد، شتر سرخمو در مکه ظهور کرد و سوار نامی‌اش پرچم خونخواهی از خلیفه را بر دست داشت. طلحه و آل امیه رهسپار مکه و معاویه آتش بیار معرکه شد. ام سلمه نتوانست عایشه را از اقداماتش باز بدارد و جمع ضدین بر مبنای دشمنی با علی بن ابیطالب حول جمل جمع شدند. بار دیگر رویاهای جاه طلبانه قطام پاگرفتند. دختری که در خیالاتی مشوش خودش را سوار جمل میدید، حالا دچار سرگشتگی تازه‌تری بود که باید جانب کدام سو باشد؟ پاسخی که بلاشک جانب داری پدر و برادرانش را نیز خط می‌داد. او بر چاه نشست و از صدای انعکاس خودش در آب، چیزی بیش از مشایعت هودج نشین عسگر نشنید. تحقیرشده، سطل بر انعکاس خودش کوبید و فریاد کشید «احمق من می‌خواستم خود عایشه باشم» و وقتی خورشید بصره در خون فرو نشست، تب کرده و هذیان گو به بستر افتاد، ادعای خلافت معاویه در شام، بیعت نکردن او با قاصد علی بن ابیطالب و بهانه خونخواهی عثمان جنگ صفین را به راه انداخت و خوارج از دل بی‌کفایتی ابوموسی اشعری و زیرکی عمروعاص، شکل گرفتند و این میان دو پسر اباقطام خشکه مذهب به لشکر ملعون‌ترین دشمنان تاریخ اسلام پیوستند و در نبرد نهروان جان دادند. قطام به بهانه خونخواهی برادرانی که تمام و کمال در چشمان او محقر بودند، جامه سیاه بر تن کرد و کسی ندانست ریشه‌های کینه چیزی نیست مگر شهوت انتقام دختری که بزرگترین رویایش در جمل شکست خورده و حالا حنابسته در انتظار شوهر نشسته بود. برای قطام آن چیزی که در پایان جنگ جمل به آتش کشیده شد، بت عسگر نبود. بلکه هیئت مادی همه رویاهای جاه طلبانه‌اش بود. او خود را بارها بالانشین آن شتر در جایگاه عایشه دیده بود در میان فوج مردانی که به حکم او می‌جنگند.

داستان قطام در تاریخ و نقش او در شهادت امام اول شیعیان انکار ناشدنی ست میرباقری، با تکیه بر این روایت و پرداخت بی‌نقص شخصیت او به عنوان زنی رعناء تشنه قدرت، کینه مند و ستیزه جو، قطام را به یکی از محوری‌ترین شخصیت‌های سریالش بدل کرد. چهره بکر و تازه ویشکا آسایش (که بالقوه مایه فتنه گری داشت) در گریمی کاملا متناسب در کنار ایفای نقش آمیخته با اغراق، بر فتانگی او دامن زد و هوشمندی، تاریکی و پیچیدگی‌های ذهن او را عیان‌تر کرد و در دل یک روایت مذهبی تاریخی درخشان‌ترین زن مرگبار تاریخ سینما و تلویزیون ما آفریده شد و مخاطبان را وادار کرد نام قطام را به موازات لذتی که از تماشای ضیافت تماشایی میرباقری از داستان پرفراز و نشیب خلافت علی بن ابیطالب می‌بردند، به خاطر بسپارند.

زن اغواگر همیشه حول خون و جنون می‌چرخد، روی مرزهای حزن و شکست و در مشایعت دائمی مرگ و ننگ گام برمی دارد. عروس سرمه و وسمه کشیده، وقتی در تنهایی خانه‌اش انتظار فرود آمدن شمشیر ابن ملجم را می‌کشید دست انداخت بر گلوی خشکش و صورت عرق کرده‌اش را در آینه‌ای که خودش به فریاد خونخواهی شکسته بود، نگریست و زیرلبی خواند هول و هراس را از زنده‌ها بستانند آن‌ها را چه می‌ماند؟ آیا قطام هم در نهایت در دل خدعه‌های خونین خودش، به خون نشست و قربانی اعظم مکر اعظم خود شد؟ آنچنان که گیج و حیران و مجنون شهوت، دوان دوان و دریده خو و دریده رو، در حالی که روی دستش نشان گرگ نشسته بود، پنجره‌های نظارت و حکومتش بر کوفه را حالا دیگر حتی از وحشت صاعقه هم بست؟ بلی، این صاعقه با خود بهترین صدای عالم را داشت: فزت به رب الکعبه.

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.