کاراکتر سینمایی لوکاس با بازی مدس‌ میکلسون در فیلم شکار: بررسی و تحلیل

کلید ورود به جزئیات شخصیت لوکاس در فیلم همان جمله‌ای است که تئو –پدر کلارا و دوست نزدیک‌اش- به او می‌گوید: «وقتی که دروغ می‌گی چشمات می‌پرند». این می شود نقطهٔ اتکای ما برای قضاوت دربارهٔ چیزهایی که از رابطهٔ لوکاس و کلارا دیده‌ایم و حتی گاهی گمان می‌کنیم که ندیده‌ایم. گویی نقطهٔ برطرف کردن شک ما به عنوان بیننده برای همراهی با لوکاس است. مردی که به وضوح قربانی باور عمومی به معصومیت بچه‌ها می‌شود؛ بچه‌هایی که در فیلم به هنگام دروغ، بینی خود را بالا می‌کشند و بچه‌های دیگری که از زیرزمینی حرف می‌زنند که در آن توسط لوکاس آزار دیده‌اند، در حالی که چنین چیزی در خانه لوکاس اصلاً وجود ندارد و تخیلی است که راه به شروع یک بحران و گسترش آن باز می‌کند. همهٔ این نشانه‌های بیرونی در بازی مدس میکلسن عینیت درخشانی پیدا می‌کنند. سکوت و مکث و تمرکز بر چشم‌های لوکاس، علاوه بر این‌که خود به نشانه‌ای برای نقض حرف‌های تئو بدل می‌گردد دقیقاً نقطه عزیمت بازیگر برای ورود به نقش می‌شود. وقتی مدیر کودکستان از اتهام وارد شده صحبت می‌کند، چشم‌های لوکاس به یک سمت می‌گردد و بعد هم بلافاصله ادعای او را رد می‌کند. دقت ما به عنوان بیننده علاوه بر همه‌چیز به چشمان لوکاس هم هست؛ پلک‌اش نمی‌پرد. بار دوم وقتی است که کلارا در جلوی خانه‌اش به او می‌گوید که پای بچه‌های دیگری هم به این ماجرا باز شده است. به نظر می‌رسد بحران در حال گسترش است و این بار واکنش لوکاس بیش از مرتبه اول است؛ مسیر نگاه‌اش را به چپ و راست می‌برد اما باز هم پلک‌اش نمی‌پرد.

این بازی با چشمان و عمق نگاه در جایی که او تصمیم‌اش را برای مقابله با از دست دادن شرافت و حیثیت‌اش می‌گیرد، در اوج است. لوکاس برای دعای شب کریسمس به کلیسا ی‌رود، در ردیف جلو می‌نشیند و چند بار سر بر می‌گرداند تا تئو و همسرش را نگاه کند. هنگام خواندن سرود کریسمس توسط گروه سرود کودکستان «که کلارا هم عضو آن است، لوکاس با چشمانی گریان زیر لب با آن‌ها هم‌خوانی می‌کند و بعد از جایش بلند می‌شود و به سراغ تئو می‌رود. فرم بازی مدس میکلسن، کریستن و نحوهٔ ادای دیالوگ‌ها حین عصیان‌اش هم‌چنان رگه‌هایی از همان سکوت و سکون همیشگی‌اش را با خود دارد. انگار همیشه چیزی برای گفتن دارد اما از بیان‌اش عاجز است، یک تمام نشدنِ همیشگی که از او دست برنمی‌دارد.

مدس میکلسن علاوه بر دقت در باوراندن دقیق لایه‌های نقش با اجزای صورت و چشمان‌اش. در فرم حرکات و راه رفتن‌هایش نیز همهٔ آن چیزی که درون کاراکتر در حال اتفاق افتادن است را به اجرا درمی‌آورد. بار اول و بعد از شنیدن حرف‌های مدیر کودکستان، هنگامی که از آن‌جا بیرون می‌آید و در ورودی کودکستان را می‌بندد، سرش را به یک سمت می‌گرداند؛ لوکاس فهمیده است که دیگر آن‌جا مثل قبل نیست و انگار از این به بعد خطری او را تهدید می‌کند. بار دوم وقتی از زندان آزاد می‌شود و به خانه برمی‌گردد، پیش از در آغوش کشیدن پسرش سرش را به چپ و راست می‌گرداند؛ تهدید قبلی از حرف به عمل در آمده است. این نکات به دقت فکر شده، در تمام فیلم دیده می‌شود؛ تفاوت در نوع گام برداشتن‌های لوکاس وقت همراهی با کلارا برای رفتن به کودکستان که دقیقا نقطه پیش از شروع بحران است، رفتن به سمت کودکستان برای اثبات بی‌گناهی‌اش به مدیر آن‌جا و البته آن نماهای درخشان داخل کلیسا وقت اعتراض‌اش به تئو و همسر او، نسبت به لوکاس به محیط‌اش همان «شکار» شدن است. در نماهای شکار نخست، او را می‌بینیم که یک گوزن را با آرامش هدف می‌گیرد. در نماهای شکار پایانی می‌بینیم که او، هدف شلیک یک ناشناس قرار می‌گیرد تا از عمق وجودش بفهمد که بحران به پایان نرسیده است. این دو فصل را پیوند بزنیم به جایی که مدیر به او می‌گوید به یک کودک تعرض کرده است؛ دوربین این بار از جایی دیگر که تا کنون ندیده‌ایم حیاط کودکستان را نشان می‌دهد.

لوکاس وسط درختان گیر افتاده است؛ درختانی شبیه همان جایی که او پیش از این شکار می‌کرد (درختانی که تداعی‌کننده شکارگاه اول فیلم هستند). شروع ماجرا اما جایی است که کلارا وقت رفتن با لوکاس به کودکستان می‌گوید: «تو می‌تونی ببینی کجا می‌ریم و من مراقب خط‌ها هستم.»


خرید کتاب با ۱۰٪ تخفیف(همه کتاب‌ها)

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.