کاراکتر سینمایی لیلیان با بازی جین فوندا در فیلم جولیا: بررسی و تحلیل

خلق شخصیتی مانند «جولیا» در فیلمی به همین نام، انگار یادآوری و جست‌وجوی آن نوع فرهنگی‌ست که روبه‌روز بیش‌تر از روزگار ما پَر می‌کشد. فرهنگی که سراشیب و سقوط آن در اروپا و آمریکا از دوره جنگ‌های جهانی شروع شد و به حذف و نابودی آدم‌هایی مانند جولیا انجامید که در راه عقیدهٔ خود به انسانیت جان دادند. امروز تبعات حذف آن نوع نگاه را در سراسر جهان با رشد روزافزون افراط‌گرایی بیش‌تر می‌بینیم. فیلم انگار بیش‌تر یادآوری و اشاره به نگاهی است که از خلال شخصیت «لیلیان» به عنوان شخصیت اصلی فیلم که در جست‌وجوی «جولیا» ست بازآفرینی می‌شود. جین فوندا در نقش لیلیان، زن نمایش‌نامه‌نویسی را نشان می‌دهد که در بحران خلاقیت و خودیابی قرار دارد و هم‌زمان با بازسازی تصویر و خاطرهٔ جولیا، مخاطب را به سفری مکاشفه‌ای در ذهن و ماجراهای اطراف خود می‌برد. بازی او در بخش‌های مختلف فیلم روندی مناسب با موضوع و رشد این شخصیت دارد.

در بخش اول فیلم او زنی مضطرب و پریشان و عصبی را نشان می‌دهد که با بحران خلاقیت دست به گریبان است و دچار نوعی سرگردانی روانی شده و دامنهٔ این بحران، در رابطه‌اش با مرد همراه زندگی‌اش هم دیده می‌شود. مرد –داشیل همت- به عنوان یک نویسندهٔ حرفه‌ای حتی به او می‌گوید بهتر است نویسندگی را کنار بگذارد. اما با یادآوری ناخودآگاه نام و یاد جولیا در خاطرات‌اش انگار به حلقهٔ گمشدهٔ درون خود پی می‌برد. یادهایی که او را به اتصال با ریشه‌هایش می‌برند، به خاطرات کودکی اتصال می‌یابند و روزهایی که آن دو در کنار هم بزرگ شده‌اند. جولیا از همان ابتدا به شکل قهرمان و الگوی لیلیان دیده می‌شود که شجاعت و بلوغ فکری بالایی را از خود نشان می‌دهد و حتی از ثروت خانوادگی‌اش دچار غرور و خود-برتربینی نمی‌شود و نوع زندگی آن‌ها را نقد می‌کند. در مقابل لیلیان ساده‌تر و با ضعف‌ها و قوت‌های معمولی دیده می‌شود. با جدا شدن آن‌ها از هم‌دیگر برای تحصیل و دانشگاه این گمگشتگی در لیلیان به‌وجود آمده و او را از خود دور کرده است. حتی انتخاب مرد زندگی‌اش –داشیل همت- که نقش معادل جولیا را در زندگی‌اش ایفا می‌کند در راستای پر کردن این خلا ریشه‌دار در او دیده می‌شود. او اکنون با مواجه شدن با بخش پنهان و غایب خود آسان‌تر در روند خلق و نوشتن نمایش‌نامه قرار می‌گیرد. مسیری که با بروز اتفاق‌ها و بحران مختلف در جهان اطراف لیلیان به فراموشی سپرده شده بود اکنون به مسیر اصلی خود باز می‌گردد:

لیلیان: می‌خواهم به یاد بیاورم در گذشته چه بوده‌ام و حال چه هستم…

لیلیان: فکر می‌کنم همیشه خاطراتم را به یاد داشته‌ام. می‌دانم بعضی اوقات حقیقت در اثر یک واقعهٔ دراماتیک یا مشغولیات ذهنی تغییر شکل می‌دهد ولی به آن‌چه از جولیا به خاطر دارم اطمینان خاطر دارم…


خرید کتاب با ۱۵٪ تخفیف(همه کتاب‌ها)

جست‌وجوی جولیا در خاطرات و سپس امروز برای دیدن جولیا در برلین، نوعی جست‌وجو و خودیابی نیز به شمار می‌رود. انگار جولیا بخشی از درون پنهان عاطفی و انسانی اوست که در زندگی‌اش کم‌رنگ شده و او را مرز خطر می‌کشاند. رابطهٔ دو زن که از دوران کودکی تا بلوغ و جوانی را در بر می‌گیرد در این‌جا بعدی روانی و عاطفی و زنانه می‌یابد که از ابعاد هم‌جنس‌گرایانه فراتر می‌رود. در مقابل رابطهٔ لیلیان با داشیل همت –که او هم به لحاظ سنی از لیلیان بزرگ‌تر و پخته‌تر است –شکل توامان عشق و رقابت را نشان می‌دهد. او می‌کوشد خود را به پختگی مرد برساند و گاه از دنیای او فاصله دارد در خود ضعف نشان می‌دهد و از خود و او عصبانی می‌شود.

در بخش دوم فیلم وقتی لیلیان می‌کوشد محموله پول را برای آزاد کردن انسان‌های آزادی‌خواه ضد جنگ به برلین برای جولیا ببرد، تعلیق فیلم دو چندان می‌شود. حساسیت و اضطرابی که به خوبی در بازی جین فوندا در عبور از مرزها و رسیدن به مرز آلمان نازی و مامورانی که همه‌جا دیده می‌شوند دیده می‌شود. در این بخش، رفتار خام او در قرار گرفتن در موقعیت‌های حساس ناآشنا و از سویی شوق دیدن جولیا که در بازگشت به گذشته‌ها بروز می‌یابد. نوع رفتار رسمی و جمله‌های قراردادی و جواب‌های سرسری و ندانستن کل نقشه او را در مسیر گیجی بیش‌تر قرار داده است.

اوج بازی دو بازیگر –جین فوندا و ونسا ردگریو- در نقش لیلیان و جولیا در صحنه تاثیرگذار «کافه آلبرت» برلین دیده می‌شود. جایی که لیلیان با بخش گمشدهٔ درون خود روبه‌رو می‌شود و هم‌زمان مخاطب که تاکنون جز در خاطرات لیلیان با جولیا آشنا نشده بود اکنون با او روبه‌رو می‌شود. صحنه‌ای تاثیرگذار و دیدنی که با اشک‌ها و لبخندها هم‌زمان لیلیان –جین فوندا- همراه شده است.

بازی جین فوندا در این صحنه که نقطه اوج فیلم به شمار می‌رود که پس از سال‌ها، هنوز تاثیرگذار است. لبخند و شوق و اشکی که ناخودآگاه از درون احساس‌های چندگانه او بر گونه‌اش سرازیر می‌شود و نگاهی که با شوق و غم و نگرانی همراه است تا از چشم ماموران احتمالی پنهان بمانند.

پس از کشته شدن جولیا در جست‌وجوی جنازه و وصیت او و فرزند به‌جامانده‌اش باز هم در یک صحنهٔ بسیار تاثیرگذار، بازیگر و کارگردان در صحنهٔ مواجهه و روبه‌رو شدن لیلیان با تابوت و جسد جولیا از احساساتی شدن و سوزناک شدن بی‌مورد جلوگیری می‌کنند. نه موسیقی به اوج و مویه بدل می‌شود و نه اشک‌ها و فغان‌های بازیگر آن را غیرقابل تحمل می‌کند. نگاه طولانی بازیگر به تابوتی که بخشی از وجود او را هم با خود می‌برد و بی‌درنگ فلاش‌بک به کودکی آن دو که از میان سرازیری تپه‌ای سبز عبور می‌کنند. وقتی هیچ‌کس حتس خانوادهٔ جولیا دیگر حاضر نیست در مشکلات دامن‌گیر او خود را درگیر کند و اثری از فرزند جولیا هم پیدا نمی‌شود حالا او مانده و زخم و بحرانی که در خلا و نبود جولیا در درون‌اش سر بر می‌آورد. وقتی دچار بی‌خوابی‌های شبانه می‌شود و ناخودآگاه در دل تاریکی اشک از چشم‌هایش سرازیر می‌شود. نجات‌دهندهٔ او در این لحظات سخت، کسی جز همزاد جولیا نیست. داشیل همت که به او می‌آموزد او تمام تلاش‌اش را کرده و دیگر نمی‌تواند جولیا را بازگرداند. اما نوع نگاه و روش زندگی جولیا برای همیشه در درون لیلیان و تماشاگر باقی می‌ماند و راه او که در برابر سراشیب و سقوط جهان نباید ساکت ماند و تنها نظاره‌گر بود.

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.