کاراکتر سینمایی مادر با بازی رقیه چهره آزاد در فیلم مادر – ۱۳۶۸: بررسی و تحلیل

اسمش ساراست. دختر میرزا مهدی خان مستوفی، اجلهٔ فضل و هنر، و همسر سردار حسین قلی خان ناصری، مفخر نظام و لشکر. زندگی همواره به او سخت گرفته، اما او هیچ گاه سر خم نکرده و فشار زندگی را با طبع بلند و عارفانه‌اش از سر گذرانده. حالا به پایان راه رسیده. پایان راه زندگی زنی که بیشتر عمر خود را در حق هر آن کس که می‌شناخته مادری کرده. این مادر سختی کشیده در روزهای آخر عمر تنها یک خواسته دارد. این که بچه‌های هر یک به سوی خزیده و درگیر روزمرگی شدهٔ خویش را در کنار هم جمع کند تا مهیای برگزاری مراسم ختم او شوند. با این حال مادر فیلمی در مورد مراسمی آئینی که به مرگ مادری ختم می‌شود، نیست، داستان احیای خانه‌ای ست که قرار است در آن مراسمی در ستایش بزرگی مادر برگزار شود. این خانه بناست میزبان مهمانی آبرومندی باشد. پس باید تمیز شود، به گل‌های باغچه‌اش رسیدگی شود. تعمیرات جزئی‌اش انجام شود. مادر می‌خواهد چراغ این خونه رو به ویرانی نهاده را روشن کند و برای رسیدن به همهٔ این‌ها باید صلح و صفا را به این خانه بازگرداند.

شوهر سارا سال هاست مرده و او را تنها گذاشته، مردی آزاده که زیر بار فرمان تیر در غائله مسجد گوهرشاد نرفت و تن به زندان و تبعید سپرد تا سال‌ها الگوی آزادگی برای فرزندان و از آن‌ها مهم‌تر سارا باشد، در این راه سارا ستون سنگی سختی شد تا نگذارد سقف خانهٔ شوهرش فرو بریزد و پنج فرزند را در کنار کار سخت با روحیات لطیف و شاعرانه‌اش به سروسامان رساند. حالا سال‌ها گذشته و سارا مثل هر زن دیگری تمام فردیت خود را فرو نهاده تا «مادر» باشد. فرزندانش با همه شباهت‌های درونی و ظاهری شان به پدر و مادر، هر یک طبع و خلق و خوی ویژهٔ خود را دارند اما در کنار هم قرار گرفتن آن‌ها باز هم می‌تواند به خانهٔ پدری رنگ بویی از زندگی بخشد. پس مادر دست به کار می‌شود تنها فرزندی که هنوز یادش نرفته مادری دارد، ماه طلعت است. دختر ته تغاری ای که کار دوشنبه هایش رسیدگی به خانهٔ پدری و سرزدن به مادر در خانهٔ سالمندان است. ماه طلعت است که پس از جمع شدن بچه‌ها در خانه به کار آشپزخانه می‌رسد و در نقش مادری جوان فرو می‌رود تا نیازهای روزانهٔ همه را برطرف کند. جلال الدین به محض ورود به خانه مشغول باغچه و گلدان‌ها می‌شود، به هر مراوده‌ای رنگی از صلح و دوستی می‌بخشد و به هر گفتگویی طعم شیرین ادب پارسی و تا کار به آزار غلامرضا نکشیده از مواجهه با محمدابراهیم سر باز می‌زند. محمدابراهیم با همه مهربانی هایش، گوشت تلخ است. او عادت کرده سرخوردگی و عذاب وجدان در زندگی را با زبان پر نیش و کنایه و نثار متلک‌های آزاردهنده جبران کند. ماه منیر حال و هوایی سودایی دارد. از میان خاطرات و رازهای خانوادگی می‌توان فهمید یکی از دلایل جدایی خانواده از پدر در تبعید حال و روز ماه منیر و غلام رضاست. با این حال، ماه منیر از همه به غلامرضا نزدیک‌تر است و تنها کسی ست که می‌تواند برادر مجنون را آرام کند.

مجموعهٔ چنین آدم‌های متناقضی تنها زمانی می‌توانند در کنار هم و مثل یک خانواده زندگی کنند که عطر حضور مادر در آن خانه پیچیده باشد. به موازات رسیدن به سرو شکل خانه و گردگیری از اتاق‌ها و خاطرات، مادران داشتن نابرادری (جمال) را برای آن‌ها فاش می‌کند و حضور جمال باعث تعدیل رفتار محمدابراهیم می‌شود. از سوی دیگر مادر خوب می‌داند راه ورود به قلب محمدابراهیم، درد دل دوستانه است و نصیحت‌هایی خیرخواهانه، این گونه است که محمدابراهیم به راحتی نرم می‌شود و جلال الدین را در آغوش میکشد. حضور مادر، خانواده‌ای از هم پاشیده را همچون چسب به یکدیگر متصل کرده و حالا وقت رسیدن به ماموریت اصلی ست: مهیا کردن مقدمات برگزاری ختم مادر، بچه‌ها رخت عزا می‌پوشند تا خیال مادر از ظاهرشان راحت شود. بعد نوبت توصیه‌ها در مورد نوع غذا و شکل پذیرایی ست. آنچه مادر در چند روزهای پایانی عمر می‌خواهد به بچه هایش بیاموزد حفظ همین آداب به ظاهر ساده اما در باطن عمیق و پیچیده است. اینکه مثلا حلوا باید چرب و شیرین باشد اما ارزش حلوا به چربی و شیرینی نیست، به حرمتیست که زنده‌ها به مرده‌ها می‌گذارند. آموختن همین آداب است که باعث می‌شود حرمت زنیت مادر حفظ شود.

دیگر کاری باقی نمانده. وقت رفتن فرا رسیده. سر شام، مادر آخرین توصیه‌ها را به ماه طلعت و بچه‌ها می‌کند. به ناگاه برق می‌رود. همه نگران مادراند. اما مادر با فانوسی در دست به خانه می‌رود. با رویی گشاده و لبخندی بر لب، روی تخت دراز می‌کشد و با آسودگی مرگ را می‌پذیرد. حالا دیگر بدون برق هم در این خانه چراغی روشن است. با اینکه به نظر می‌رسد رقیه چهره آزاد کار خاصی نکرده جز این که خودش باشد اما حقیقت این است که او موفق شده با کمترین حرکت‌ها و بازی در سکوت سیمایی ماندگار از مادری ایرانی خلق کند. ارزش بازی چهره آزاد در نماهایی هویدا می‌شود که خبری از دیالوگ‌های شکرین حاتمی نیست. وقتی مادر وارد خانه می‌شود و همان طور لنگ لنگان با تردید به سر و شکل خانه نگاه می‌کند؛ جلوتر وقتی به زحمت از پله‌ها بالا می‌رود و با چهره‌ای سرشار از شعف زیر لب تکرار می‌کند «آخیش». یا نمایی پس از پیدا شدن غلامرضا که از کنار پنجره با قدم‌هایی که نشان از آرامشی درونیست به اتاق برمی گردد. در تمامی این صحنه ها، چهره آزاد حامل بزرگی وجود پربرکتی است که در نهایت مهربانی، ستون استوار و نگه دارندهٔ هر خانه‌ای است.


خرید کتاب با ۱۵٪ تخفیف(همه کتاب‌ها)

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.