کاراکتر سینمایی مایکل کورلئونه با بازی آل‌پاچینو در سه‌گانه پدر خوانده: بررسی و تحلیل

قسمت اول سه‌گانه پدرخوانده زمانی شروع می‌شود که دون ویتو در رأس هرم قدرت خاندان معظم کورلئونه است و قسمت سوم –احتمالا- در زمانی به پایان می‌رسد که وینسنت قدرت را در دست دارد. اما آن‌چه در این میانه می‌بینیم، زندگی و دوران مایکل کورلئونه است؛ پیچیده‌ترین کنگستر تاریخ سینما.

مایکل کورلئونه از چند جنبه با اکثر کنگسترهای مهم سینمایی تفاوت دارد. اول از همه این‌که مایکل در ابتدا تمایلی به تبدیل شدن به مرد اول خاندان مافیایی کورلئونه ندارد. اگر شبی که مایکل برای عیادت پدرش، دون ویته کورلئونه، به بیمارستان رفت متوجه مشکوک بودن اوضاع نمی‌شد. شاید سرنوشت او همان چیزی می‌شد که دون ویتو در انتهای قسمت اول به عنوان آرزوی اش از آن یاد می کند: کسی که سرنخ‌ها را در اختیار دارد: «سناتور کورلئونه. فرماندار کورلئونه. همچین چیزی.» نکته بعدی این است که اساساً به‌نظر می‌رسد مایکل بیشتر ویژگی‌های یک سناتور یا فرماندار را دارد تا رهبر یک خانواده مافیایی را. همه‌چیز آماده بود تا مایکل یک مقام رده بالای سیاسی شود. اما یک پیچ ناگهانی –شاید همان چیزی که می‌توان آن را تقدیر نامید – به شکل هولناکی همه‌چیز را برای همیشه و به‌طور کامل عوض می‌کند.

مسلماً این نبوغ کاپولا بوده که مسیر حرکت آل پاچینو به سمت در هم شکستن را در فیلم قدر نادیده وحشت در نیدل پارک (جری شاتزبرگ، ۱۹۷۱) پیدا کرده و این چهره مناسب حضور در نقش مایکل کورلئونه تشخیص داده است. این مسیر در کارنامه آل پاچینو با پدرخوانده تثبیت و به تصویر غالب او در دهه ۱۹۷۰ تبدیل شد: معصومیتی که در گذر زمان توسط شرایط بی‌رحم له می‌شود. همه ما خوش شانس بوده‌ایم که مسئولین کمپانی پارامونت در مقابل اصرارهای کاپولا تسلیم شده و حضور پاچینو را در نقش مایکل کورلئونه پذیرفته‌اند. بخش مهمی از پیچیدگی شخصیت مایکل کورلئونه را مدیدن چهره و بازی حیرت‌انگیز پاچینو و البته نبوغ کاپولا در کشف او برای این نقش هستیم. اما نکته آخر که راه مایکل را حتی از پدرش هم جدا می‌کند، این است که دون مایکل کورلئونه شکل جدید از کنگستریسم را در سینما به تثبیت رساند. گنکستر در دنیای جدید دیگر آدم فردگرایی نبود که بخواهد با پول و ارعاب و تطمیع دیگران را تحت سلطه خود در آورد، بلکه سیاست‌مداری بود که سعی می‌کرد ارتباط‌اش را با گروه‌های بیشتری از میان نهادهای قدرت محکم‌تر کند. مایکل در پدرخوانده ۲ با نهادهای دولتی وارد معامله می‌شود و در پدرخوانده ۳ کار به بالاترین نشانه‌های مذهبی می‌رسد تا شریک تجاری مایکل باشند. وقتی در میانه‌های قسمت اول، مایکل به کی می‌گفت: «روش پدرم برای انجام کارها دیگه قدیمی شده. حتی خودش هم اینو می‌دونه. در عرض ۵ سال، خانواده کورلئونه کاملاً قانونی می‌شه.» منظورش چنین چیزی بود. کی آدامز در آن زمان –همان‌طور که مایکل هم در همان سکانس اشاره کرد –ساده‌تر از این حرف‌ها بود که بتواند متوجه زیرکی پنهان در جمله مایکل شود اما مایکل از همان زمان آینده را می‌دید. او به خوبی فهمیده بود که مرزی میان این‌سو و آن‌سوی خط نیست؛ همان‌طور که در پدرخوانده ۲ به سناتور پت گیری گفت: «هر دوی ما بخشی از یک نوع ریاکاری هستیم.» با این دید بود که مایکل فهمید برای ادامه راه لزومآ نیازی به تقابل مستقیم با دیگر نهادهای قدرت نیست. این مایکل کورلئونه که فهمید باید دوستان‌اش را نزدیک نگاه دارد اما دشمنان‌اش را نزدیک‌تر. برای همین بود که علی‌رغم نمایش سقوط دورنی‌اش در قسمت سوم -سرنوشت مایکل با آن‌چه از یک گنگستر تیپیک سینمایی انتظار داریم فرق می‌کند. آن‌چه در آثار کلاسیک گنگستری به یاد می‌آوریم، معمولا نمایش قدرت گرفتن و سپس سقوط پایگاه انسان جاه‌طلبی است که پایه‌های نوعی سلطنت یک نفره را بنا گذاشته است. اما مایکل هرگز از دشمنان‌اش شکست نمی‌خورد. در اوج انزوا و بحران روحی هم برتر از دیگران به‌نظر می‌رسد. دست دشمنان هرگز به مایکل نمی‌رسد و هیچ‌کس نمی‌تواند تحت قدرت او را ویران کند. فرانسیس فورد کاپولا بارها به این اشاره کرده که چه در سکانس پایانی پدرخوانده و چه در طول فیلم پدرخوانده ۲ سعی کرده تا سویِ منفی شخصیت مایکل را به نمایش بگذارد اما می‌توان در میزان موفقیت او شک کرد. در نمای پایانی پدرخوانده ۲ اوج تنهایی مایکل را می‌بینیم: او به تنهایی روی یک صندلی در باغ بزرگ‌اش نشسته است. او در راه استحکام پایه‌های قدرت‌اش حتی برادر خودش را هم قربانی کرده است. حالا دیگر نه همسری کنارش مانده و نه خانواده‌ای. اما حتی در همین لحظه هم مایکل دور از دسترس به نظر می‌رسد. تنها و منزوی اما باشکوه و غیرقابل‌دسترسی. پیچیدگی عجیب وغریب این سکانس، مشابه همان تناقضی است که (لااقل در دو قسمت اول این سه‌گانه) به چشم می‌خورد و پدرخوانده‌ها را به اثری باشکوه وفوق‌العاده پیچیدگی تبدیل می‌کند. در اواخر قسمت اول، نمادهای مایکل در کلیسا در حال نفی شیطان، به نماهایی از ماموران او قطع می‌شود که بی‌رحمانه مشغول کشتار رقبای مافیایی خاندان کورلئونه مشغول هستند به وضوح قرار است با این ایده مواجه باشیم که مایکل دیگر فرقی با شیطانی که او را نفی می‌کند، ندارد اما چطور می‌توان تحت تاثیر کمال‌گرایی و قدرت مایکل (با آن قتل‌هایی که برخی از آن‌ها هم‌چون یک اپرای باشکوه به تصویر کشیده شده‌اند) قرار نگیریم؟ چطور می‌توانیم در مورد مایکل قضاوت کنیم وقتی خودمان تحت تاثیر قدرت او هستیم؟ نمی‌توان کاری‌اش کرد: دون مایکل کورلئونه پیشنهادی است که نمی‌توانیم آن را رد کنیم!


خرید کتاب با ۱۵٪ تخفیف(همه کتاب‌ها)

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.