کاراکتر سینمایی حامد احمدزاده با بازی محمدرضا فروتن در فیلم شب یلدا – ۱۳۸۰: بررسی و تحلیل

تو هیچ عهد نیستی که عاقبت نشکستی / مرا بر آتش سوزان نشاندی و ننشستی – سعدی

حامد احمدزاده، مهندس پروازی که از کار خود اخراج شده، ناخواسته در شرایطی قرار میگیرد تا به کنکاش در زندگی خانوادگی و تدقیق در گذشتهٔ عاطفی خود بپردازد. در همان ابتدای فیلم، مهناز، همسر حامد که بعد از مدت‌ها اصرار نتوانسته حامد را به مهاجرت راضی کند، به همراه نازی، دخترشان، ایران را به قصد آلمان ترک می‌کنند. سفری که باعث می‌شود حامد به مدت یک سال در زندانی خودخواسته و در انزوا و تنهایی، با مرور گذشته و خاطرات اش، به وادی دلتنگی افسردگی، نفرت و خشم پا نهاده و پس از طی دوره‌ای طولانی از التهاب روحی و انفعال رفتاری، با نگرشی جدید در معیارها و ارزش هایش از این خانهٔ خالی خارج شود.

حامد می‌تواند بار غم دوری از زن و فرزند را با کار، سفر یا معاشرت با دوستان سبک‌تر کند اما با نشستن در آن خانهٔ تاریک و تنها به این افسردگی دامن می‌زند. گویی با خود آزاری، خود را به جرم خراب کردن زندگی خانوادگی‌اش کیفر می‌دهد، احساس گناهی که در گفتگو با مادرش بهتر عیان می‌شود، جایی که خود را به دلیل بیکاری و بی‌پولی، به عنوان پدری نالایق برای آیندهٔ خانواده‌اش ملامت می‌کند. حامد با روحی بسیار حساس و روحیه‌ای هنرمند سه تار می‌زند و آواز می‌خواند)، آدمی نیست که تحمل چنین شرایطی برایش آسان باشد. اخبار نامساعدی که از اروپا می‌رسد، این بحران را سخت‌تر هم می‌کند. مهناز و نازی را پلیس آلمان در مرز سوئد دستگیر کرده و به اردوگاه می‌برد و حامد آهسته آهسته چشمانش به روی حقیقت باز می‌شود: مهناز از ابتدا سعی داشته دوست سابق حامد در سوئد را ملاقات کند، دوستی که به کنایه نامش «آقای شریف» است. حامد به جای این که به دنبال زن بی‌وفا برود یا اقدام عملی دیگری انجام دهد، با تماشای دوبارهٔ فیلم‌های قدیمی خانوادگی در پی یافتن دلایل احتمالی این جدایی ست؛ نکته ای، نگاهی، واژه‌ای با اشاره ای. (…چه بگویم با من ای دل چه‌ها کردی، تو مرا با عشق او آشنا کردی، پس از این زاری نکن، هوس یاری مکن…» مهناز در ویدئو اشک می‌ریزد و حامد بلند بلند از خود سئوال می‌کند: «واسه کی داری گریه میکنی؟ واسه من؟ اگه واسهٔ منه که نباید میرفتی، پس برای خودت گریه می‌کنی، شایدم از این که اون همه سال با مردی زندگی کردی که دوستش نداشتی»

شخصیت حامد، که با روانشناسی صحیح و دقیق پرداخت شده، در این کنکاش وسواس گونه، طیف کاملی از عکس العمل‌های ممکن را به ظرافت نمایش می‌دهد. تفکر، تألم، کنجکاوی، حسد، حسرت، خشم، اندوه، پشیمانی و یأس. او به هر احتمال ممکنی برای پاسخ سئوالش فکر می‌کند؛ نکند همسر خوبی نبوده، نکند همسرش را نشناخته نکند توان خوشبخت کردنش را نداشته، نکند به حد کفایت زیبا نبوده؛ یا نکند به تلافی گناهی دور و گمشده مجازات می‌شود: «خدایا چرا؟… همیشه فکر می‌کردم دارم جوری زندگی می‌کنم که می‌پسندی، چیکار کردم؟ چیکار کردم که نپسندیدی؟»


خرید کتاب با ۱۰٪ تخفیف(همه کتاب‌ها)

حامد هر چقدر که بیشتر در این باتلاق مهیب فرو می‌رود، انفعال بیشتری بروز می‌دهد. او که برای تأمین هزینهٔ اقامت مهناز، اثاث خانه را به فروش رسانده و حتی برای چکی که برای تضمین بازگشت همسرش گرو گذاشته مدتی به زندان افتاده، پس از آزادی باز هم کمترین اقدامی در جهت جبران با انتقام مرتکب نمی‌شود و تنها برای پرداخت بدهی، ماشینش را برای فروش آگهی می‌کند. گویی به جبر نیرویی مرموز، به جز میل تماشا و تفکر، تمامی اراده و توانایی از او سلب شده؛ نه به دیدار خواهرزاده نوزادش می‌رود و نه حتی به ملاقات مادر بیمار و رو به مرگ اش، برای او زمین ایستاده و زمان متوقف شده است. در این تیرگی و تنهایی، تنها یک پنجره گشوده، و در میانهٔ این هجران تلخ و سکوت و سکون، تنها یک نوای همدل و همراه به گوش می‌رسد: پریا، استاد موسیقی که در کوچه مجاور خانهدارد و حامد از طریق تلفن با او درددل می‌کند. پریا که خودش نیز در زندگی زناشویی به بن بست رسیده، در ابتدا به بهانهٔ کمک به ارسال هدایای نازی از طریق پست، با حامد گفتگو می‌کند، تدریجا به تنها راه برون رفت حامد از لجهٔ این افسردگی عمیق مبدل می‌شود. اشتیاق و ناتوانی حامد برای کشف درونیات همسرش، او را وامی دارد که از یک زن دیگر کمک بگیرد: «…. ابراز عشق و علاقه از طرف به زن، چه جوری میشه فهمید که واقعیه یا واقعی نیست؟»

حامد با همهٔ انفعال و تلخی، در عین حال به شدت همدردی برانگیز و قابل احترام است، نه به دلیل زخم آشنا و قابل درکش که بیشتر به جهت گذشت و بزرگی اش، او که علاوه بر خانواده، تمام دارایی‌اش را نیز از دست داده، بدون کمترین کینه جویی، به طلاق غیابی رضایت داده و تمامی عکس‌ها و یادگارهای همسرش را برای او پست می‌کند. با این همه، این وضعیت قابل ادامه نیست. حامد هر چقدر هم احساساتی باشد، باز هم مردی معقول و منطقی ست. او شاید در ابتدا گمان کرده قادر به ادامهٔ این زندگی منزوی و بی‌تفاوت هست، مردی شکست خورده و تنها در خانه‌ای خاموش و تاریک. اما خانه جای مرد نیست، خانه همیشه ملک زن است و خانه بدون زن، بیغوله است گو که مردی نیز دائما در آن حضور داشته باشد. بالاخره باید این موقعیت خطیر تغییر کند، اما چگونه؟

همیشه، آخرین درجهٔ یأس، اولین نقطهٔ تصمیم است. حامد بعد از شنیدن صدای شاد نازی که از برف بازی با عمو شریف می‌گوید، با درک ویرانی جایگاه خود به عنوان پدر در قلب دخترش به نهایت این سقوط می‌رسد و به تلخی قبول می‌کند که آن زندگی برای همیشه تغییر کرده. جای برخاستن همین جاست. جایی که حامد تصمیم به خروج از خانه گرفته، نقطه‌ای که پریا با ورودش و کنار زدن پرده ها، خانه را دوباره غرق نور می‌کند. محمدرضا فروتن طی یکی از بهترین نقش آفرینی‌های کارنامهٔ حرفه ای‌اش (که اول برای خسرو شکیبایی در نظر گرفته شده بود در بازآفرینی بی‌نقص عکس العمل‌های روحی و احساسی حامد، موفق عمل می‌کند. بازی او با جزئیات و استعارات تصویری پوراحمد تکمیل و چفت می‌شود؛ جزئیات ظریفی مثل خالی شدن تدریجی خانه با اشارات واضحی مثل فرو ریختن گچ سقف بر روی هفت سین کوچکی که حامد در تنهایی برای خودش چیده است. پوراحمد که قصه را براساس تجربهٔ شخصی خودش نوشته این کنایات را تقریبا در تمام اجزای فیلم جاسازی کرده، از صدای عبور هواپیما و رعدوبرق و چکهٔ سقف و بریدن دست حامد گرفته تا گوی شیشه‌ای که منشاء تلالوی مرموزی ست که حامد هرگز آن را نمی‌یابد ولی پریا در نخستین حضورش در خانه آن را به مثابهٔ ارزشی گمشده پیدا می‌کند. هنرنمایی فروتن در تصویر انقلابات درونی حامد تحسین برانگیز است. جایی در اواخر فیلم او پس از تماشای فیلم رقصیدن خودش در جشن تولد پارسال نازی که با ورود پلیس نیمه کاره رها شده، حالا در خانه‌ای خالی زیر بارش برف شادی و در نور شمع‌هایی که خودش روشن کرده، با فشفشه‌هایی در دست با همان آهنگ میرقصد. (این رقص تماما طراحی و اجرای خود فروتن است) رقصی متناسب با آن موسیقی شاد اما در عین حال بسیار غمناک، گویی عزایی ست در سوگ عزیزی، با چهره‌ای شکسته و درهم و چشم‌هایی که برق اشک در آن می‌دود.

و پس از همین رقص محزون است که سکوت حامد شکسته و خطاب به مامور پلیسی که مثل پارسال با صدای زنگ، رقص او را ناتمام گذاشته با لحنی غریب و غمناک آکنده از بغض و اندوه و شکایت و اعتراض فریاد می‌کشد:

«چیه برادر؟ جشن تولد ممنوعه؟ زن بی‌حجاب نداریم، زن باحجاب هم نداریم. مرد بی‌غیرت نداریم، مرد با غیرت هم نداریم. نوار مبتذل نداریم. ماهواره نداریم. صور قبیحه نداریم حشیش، گراس، تریاک، ذغال خوب، رفیق ناباب نداریم. رقص، آواز، خوشی، خنده، بشکن و بالابنداز نداریم. بفرمایید بالا ملاحظه کنید. نداریم، نداریم. جشن تولد یه بچس ولی بچه هم نداریم! مهمونیه ولی مهمون هم نداریم. نمایشه، نمایش به نفره.»

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.