کاراکتر مش قاسم با بازی پرویز فنی زاده در مجموعه تلویزیونی «دایی جان ناپلئون» – ۱۳۵۵ : بررسی و تحلیل

مش قاسم می‌داند چگونه داخل کادر بیاید. چطور از نوکری خانه دایی جان برسد به همراه و همرزم و مصدر او بودن در جنگ کازرون و ممسنی، هی خودش را بیندازد وسط جنگ‌ها و ماجراهای خیالی تا ارتقاء بگیرد و بالاتر برود. می‌داند که بالاتر رفتنش فقط منجر می‌شود به نزدیک‌تر شدنش به دایی جان ناپلئون و چیزی بیش از این اتفاق نخواهد افتاد، خودش هم جز این طلب نمی‌کند. تایید دایی جان برای او همان مزدی است که انتظار دارد. از نگهبانی با بیل کنار آب و شاخه نسترن در ابتدای داستان می‌رسد به قراولی دادن با تفنگ، کمکم درجه می‌گیرد از دایی جان. انگار که آن حیاط و آن خانه برایش حکم میدان جنگ را دارد و منتظر است تا فرمانده به او دستور بدهد. در جایی از مهمانی اول، وقتی دایی جان ناپلئون می‌خواهد روایتی از سلحشوری هایش بدهد، دوربین با یک پن سریع او را وارد بازی می‌کند: سینی به دست وارد معرکه می‌شود و و آنقدر اصرار می‌کند که دایی جان می‌پذیرد آن خاطره برای این جنگ نیست و برای آن یکی است. بازیش دارد پیش می‌رود و هربار آب وتاب و لفت و لعاب بیشتری می‌دهد به بودنش در کنار دایی جان ناپلئون برای جنگ‌های خیالی شان شخصیت‌های جدید می‌سازد و جنگ جدید اضافه می‌کند تا خودش را نزدیک‌تر کند به حضور در وسط نبردهایی که هرگز اتفاق نیفتاده است.

مش قاسم روایات عجیب و غریب دارد. کلی همشهری دارد در غیاث آباد، که همه شان همه گونه ماجرایی را تجربه کرده‌اند و هر بار می‌خواهد چیزی از آن‌ها را به فراخور ماجرایی که دارد در خانه دایی جان اتفاق می‌افتد بازگو کند با ترجیع بند همیشگی «ما یه همشهری داشتیم…» کارش را شروع می‌کند ولی هیچوقت به او اجازه نمی‌دهند تا روایتش را کامل بگوید. برای او غیاث آباد، مملکت است و ایران، ولایت، تکیه کلام هایش را همه اهالی خانه می‌دانند و برایشان عادی شده از فرط تکرار و شنیدن شان. اما همین تکیه کلام‌ها گاهی بدل به موقعیت‌های طنز آمیز می‌شوند، مثل برخورد او با نایب تیمور خان و تکیه کلام «تا قبر آآآآ» که برای مامور نظمیه می‌شود کلید یافتن رمز ماجرا و قتل و سرقت و جنایت خیالی. مش قاسم کم کم شبیه دایی جان شده است، وقتی حمدالله را که به جرم دزدی در زیرزمین خانه محبوسش کرده‌اند آزاد می‌کند ژست فاتحان را دارد، تفنگ را روی دوشش انداخته است و شق و رق راه می‌رود. هنگامی که می‌فهمد دارد موجب عصبانیت آقا می‌شود، برای جلب توجه و تیر خوردنی که در میدان نبردهای خیالی هرگز برایش اتفاق نیفتاده است خودش را زخمی جا می‌زند و جلب ترحم می‌کند و گریه دایی جان برای او یعنی منتهای همان مسیری که آرزوی رفتنش را دارد دیدن شفقت ارباب بر بالین نوکر. از ته دلش لبخند می‌زند وقتی که می‌فهمد مامور نظمیه آسپیران غیاث آبادی همشهری اوست، یکی از رویاهایش به وقوع پیوسته است: آشنایی را دیده که او را می‌شناسد و به جا می‌آورد. پس از آن حالت راه رفتن با کمر خمیده و دست‌های آویزان و انگشتان بسته‌اش بیرون می‌آید و صاف و برافراشته کنار آسپیران راه میرود و سیگاری می‌گیراند تا با همشهریش دود کند.

ناصر تقوایی با تغییراتی که به نسبت قصه ایرج پزشکزاد داده است مش قاسم را خودمانی‌تر می‌کند. می‌گذارد تا خاطره قهرمان بازی‌های خیالیش با مرگ دایی جان پایان بگیرد و نشود آن چیزی که در انتهای رمان پزشکزاد از او روایت می‌شود. مش قاسم از ته داستان‌های خودمان می‌آید: همان پیرمرد محبوب بچه هاست که اتاق کوچکش محل اسرار عاشقی می‌شود، به سعید می‌گوید قرآن بخواند و وقتی کاغذی را به شمسعلی میرزا می‌دهد تا وصیت نامه دوستعلی را بنویسد به او می‌گوید: «بنویس بسم الله الرحمن الرحیم». زمانی که در ماشین دبیر خاقان همراه دایی جان نشسته است به وضوح از همسفریش با آقا لذت می‌برد، دستانش را روی پنجره گذاشته و نیمی از بالاتنه‌اش را ولو می‌کند روی در ماشین تا حواسش به بیرون باشد و وظیفه‌اش را انجام نشده باقی نگذارد. از محافظت شاخه نسترن در ابتدا، کم کم می‌رود بالای ورودی خانه برای قراولی تا ببیند آیا گرد و خاک انگلیسی‌ها را از دروازه شهر می‌بیند یا نه. هر قدر که باور دایی جان ناپلئون به توطئه بیشتر می‌شود و در نقش فرمانده فرو می‌رود، او هم بیشتر خود را در مقام یک سرباز می‌بیند. مش قاسم سرسپرده دایی جان است.

همینطور که دایی جان به پایان زندگیش نزدیک می‌شود، مش قاسم چهره‌اش شکسته‌تر و ریش هایش سفیدتر و صورتش حزن آلودتر می‌شود، پیر می‌شود مش قاسم پا به پای رفتن دایی جان. در تنهایی او، بعد از مرگ دایی جان هرچه که باشد دیگر نمی‌توان ادای سربازان فاتح را درآورد و این خودش برای او مجموع تنهایی می‌شود، دارد درجاتش را از دست می‌دهد مش قاسم. پرویز فنی زاده در اوج است؛ لبخند و چشم نازک کردن و روایت‌های خیالیش را هر بار به گونه‌ای مختص به خودش اجرا می‌کند، اما همه این‌ها در کنار هم کلیتی درخشان می‌سازد که محال است بینندگان مجموعه آن را فراموش کنند. مش قاسم وقتی می‌خواهد چیزی را به راز بگوید چشم هایش را سریع به چپ و راست حرکت می‌دهد، از دستانش کمک می‌گیرد تا قصه هایش را باور پذیرتر کند، باید حتما با دستش راستش بگوید «آآآ»، سرش را به جا و مناسب تکان می‌دهد و از ابرو و چشم کمک می‌گیرد برای تکمیل دیالوگ هایش. لباسش در مراسم عزا و عروسی و کار تفاوت‌های جزئی پیدا می‌کند، چیز زیادی برای پوشیدن ندارد ولی همان‌ها را هم می‌داند کجا و چگونه بپوشد: کلاه سبزش را در مراسم عزا می‌پوشد و کت مشکیش را در میهمانی آخر ماجرا که گمان می‌کند قرار است با دایی جان از آن خانه برود کت و شلوار رسمی به شیوه خودش پوشیده است، تعلقش را به آن خانه دارد از دست می‌دهد و از فرم پوشش همیشگیش دیگر خبری نیست. مش قاسم بدون پرویز فنی زاده، نمی‌شد این چیزی که الان با قدرت ایستاده است و ما از آن یاد می‌کنیم. ناصر تقوایی رهبر ارکستر نقش آفرینی‌های درخشان مجموعه دایی جان ناپلئون است. انتخاب درست و اصرار ناصر تقوایی بر ایفای این نقش توسط فنی زاده، خودش شروع ماجرا بوده است. بازی تمام بازیگران سریال، با هدایت ناصر تقوایی در منتهای کمال است و در این میان بازی پرویز فنی زاده در نقشی دشوار و پر از ظرافت، یکدستی غریبی دارد که با صداسازی دلنشین و بی‌نظیر خود فنی زاده به جای مش قاسم در دوبله، دریغ و افسوس مان را بیشتر می‌کند از جوانمرگیش نزدیک‌تر شدن ما به مش قاسم در همان زیرزمین اتفاق می‌افتد. سعید عاشق خجالتی آمده از وسط قصه‌ها و ما به او محرم‌تر هستیم تا اهالی خانه، جایی که با گردن کج و چهره نیمه روشن با لحنی دردآلود از چیزی می‌گوید که شاید کسی جز سعید و ما از آن در کی نخواهد داشت. با صدایی شمرده و لرزان، قدری راه می‌دهد به لایه‌ای ورای آن چهره خسته و راه رفتن‌های خمیده و همیشه به نوکر بودن اش: «توی شهر ما یه نفر بود که خاطرخواه شده بود، به روز اون دختر رو برای یه نفر دیگه عقد کردن، فردا صبحش همشهری ما راه بیابون رو گرفت و رفت. حالا بیست ساله گذشته هنوز هیشکی نفهمیده چی شد؟ کجا رفت؟ پنداری دووووود شد رفت به آسمون…»


خرید کتاب با ۱۰٪ تخفیف(همه کتاب‌ها)

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.